به یاد جعفر پناهی

فکر کردم بد نیست این شعرِ غم‌انگیز و زیبایِ نیمای بزرگ را (که شصت سال از زمانِ سُرودنش می‌گذرد) به یادِ دوست فیلمسازِ در بند، جعفر پناهی، باری دیگر بخوانیم.

با آرزوی رهایی هرچه زودتر این هنرمند کوشا و هوشیار از زندان تا بازهم فیلم‌های خوب بسازد و نامِ ایران و ایرانی را در جهان همچنان بلندآوازه سازد!

یک نامه به یک زندانی

نیما یوشیج

 

دیرگاهی‌ست که از تو خبری

نرسیده‌ست به من،

وَز هر آن دوست که می‌پُرسَمَت از حالِ درون

ننگریده‌ست به من.

 

از برایِ این است

شب و روزِ تو در آن تنگ‌حصار

و شب و روزِ من اَندر دلِ این بازحصاری (که به‌ظاهر نه چنان زندان است)

همه با رنج و تَعَب می‌گذرد.

و شبِ تیره که اِشباع شده‌ست،

با فُسونی که در او،

سویِ ما دارد رو

و فریبِ بدخواه،

و فسونی که به گَنده‌شدۀ لاشۀ یک زندگیِ مُرده چو گور

می‌نشانَد همه را،

سویِ ما بسته نگاه؛

و نگه‌شان بیمار

پای‌بوس آمده دیواری را

مانده با آن خاموش

و خیالِ کج‌شان

همچو تیری که نه بر سویِ هدف،

با کجی هم‌آغوش؛

و همه می‌ترسند

که تنِ این گنداب

نرسانَد ز تک‌آورده سیاهش به لبِ ایشان آب

یا گِل‌آلوده به تن ریختۀ دیواری،

بندِ هر خشتش از مایۀ زخمِ به‌چه نام  (آن‌که برادرشان بود)

نفکند ایشان را

بیش و کم سایه به سر.

*

همه‌شان می‌ترسند

که تنِ گَندۀ عفریت‌زنی

به سفیدابش روپوشِ دروغ،

نکشدشان در بَر.

*

همه‌شان می‌ترسند. آری.

نه در آن ریبی، حتی

از وفورِ مهتاب.

از تنِ سنگی اگر «میمرَز»ی

سردرآورده بر آن سنگ به خواب؛

و اگر «توکا»یی،

به صدایی گذرد،

به زمین می‌سایند،

وَر درآید به نوا بوقی از حمام،

به خیالی که خبر از پیکاری‌ست

همه این جمعِ حماسه‌خوانان

جا تهی کرده، به ره می‌پایند.

*

 همه‌شان می‌ترسند

همچنان کز زندان،

که نگه‌شان ناگاه

درنیابد به‌سویِ دربندان.

*

وندرین مدتِ پُردغدغه، با این‌همه رنج

کار مشکل شده است

وَز پسِ هر مشکل، سرگردانی

که به مقصد نرسد هیچ‌کسی

همچو یک نامه به یک زندانی!

چو قلاده در تاب

هرچه از این ناتو

تاب می‌گیرد و خواب.

چو قلاده سنگین

هرچه زین گردش می‌گیرد رنگ

تا نماید رنگین.

و به دندانِ سفید و سیهش، قافلۀ روز و شبان

می‌جَوَد پیکرِ ما.

شادمان آنانی

که نمی‌آیدشان بر لب از بیم به دل

که چه‌ها می‌گذرد بر سرِ ما.

زندگانی چه گرفتاریِ شیرینی هست

که به دل دارد با بعضی

در غمِ دیرینی دست

(با فسونش چو نه هرگز کاری

با فریبش چو نه هرگز پیوست.)

*

من فقط گوشم اما

با همه این احوال،

به صدایی‌ست که می‌آید از راهِ دراز

و به چشمانِ پُر از شیطنتم می‌گوید:

«با صدایِ رَه همپاست کسی.»

و به‌هر زمزمه‌ام بر لب ازین گوشاری‌ست

که سویِ شهرِ خموش

می‌سُرایَد جَرَسی.

*

می‌سُراید جرسی. آری. تنها

گوش می‌خواهد از ما.

گر در امیدِ فراوان هستیم

یا به یأسِ بی‌مَر،

حوصله‌ی نارسِ ماست

آن‌که می‌گوید: «کس نیست به راه.»

همچو راهی متروک،

کز میانِ خس و خاشاکِ بیابان شده گُم،

مردِ زندانی تنهاست.

*

با وجودی که نمی‌آید رو به تو کسی

چشم‌ها هست ز راهِ پنهان

که به‌سویِ تو گشاده‌ست بسی.

*

من درین دهکده، در بسته به روی

(همچو بینایی سرگشته به شهرِ کوران

که اَسفناکیِ او از همه‌سوست)

بارها گفته‌ام این با همه‌کس

که فقط حرفِ دلِ من با اوست.

اوست آیا دلتنگ

کآمد از مقصدِ دور،

یا در این فکر که دورانِ گرفتاریِ او

مایۀ نام و نشان است و غرور؟

*

چه خیالی ساکن!

چه ملالی در راه!

روزِ دیدارِ تو تنها با من

/ 1 نظر / 19 بازدید
طراحی سایت

سلام. اگه خواستید وبلاگتون رو به وب سایت تبدیل کنید، با ما تماس بگیرین. http://www.golha.net