یک شعر

لمسِ خوشبختی

زیرِ پایِ ماست شهر.

اینجا نشستهایم

بالایِ تپه،

من و تو

و آرامشِ غریبی داریم.

میتابد خورشید

میوزد باد

و میدرخشد دریا

                     از دور...

همهمهایست مُلایم

صداهایِ شهر

در زمینۀ سکوتِ مهربانِ ما.

کم نیست

حرف برایِ گفتن و شنیدن

آنهم

پس از اینهمه سال

که خورشید بود

باد بود و

دریا هم بود

و این تپه

همینجا بود

مُشرف بر شهری ناآشنا

اما ما نبودیم اینجا

هریک

جایی بودیم

که خورشید بود و

باد بود و

دریا

گاهی بود و

گاهی نبود

و روزها

شب میشد و

شبها

        روز

و همچنان میتابید خورشید

و میوزید باد

و دریا

هر جا که بود

اگر بود،

میدرخشید

             از دور...

حالا

نباید شکست

این سکوتِ مهربان را

همین که تو هستی و

من هستم

و این آرامشِ غریب هست

                                 کافیست.

این حال

اگر بماند،

میتوان ساعتها

نشست همینجا

کنارِ هم

رویِ همین تختهسنگ

بیهیچ کلامی

                 خاموش...

جُرعهای آب

رفع خواهد کرد

                    تشنگی را

و لُقمهای نان

                گُرسنگی را...

و سیبی هم اگر باشد

                        (که معمولاً هست)

ـ سبز، سُرخ، یا که زرد ـ

گاز خواهیم زد آن را

بهنوبت

و گوش خواهیم داد

به صدایِ جویده شدنش

                            میانِ دندانهامان...

با همین چیزهایِ کوچکِ ساده

میتوان

لمس کرد خوشبختی را...

گیرم که

کوتاه

/ 4 نظر / 26 بازدید
آسیه نظام شهیدی

سلام استاد . با افتخار به وبلاگ شما پیوند زدم . این شعر بسیار ساده بسیار دلنشین است . همچنین سایر مطالب .خاطرات .داستانها نقد ها و ... سر احترام از فاصله ای بسیار دور در برابرتان فرود می آورم ضمن ابراز حسرت از اینکه فعلا از حضور نازنین و پر قدر شما در مجامع و محافل ادبی ایران محرومیم. آرزو دارم بزودی با چاپ اثری تازه یا حداقل با تجدید چاپ آثار قبلی و فراهم کردن آنها یا چاپ مقالات نقدها یادداشتها ی شما در نشریات ایران این حسرت کمی التیام پیدا کند .

حمیدرضا شریفی

سلام جناب زراعتی الان جسارتا نام شما را در گوگل سرچ کردم به این ادرس آمدم امید که این فقط یک تشابه اسمی نباشد و شما را اشتباه نگرفته باشم. خوب باشید همیشه

طراحی سایت

سلام. اگه خواستید وبلاگتون رو به وب سایت تبدیل کنید، با ما تماس بگیرین. http://www.golha.net