خط و ربط

دوشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٤

شب ندارد سرِ خواب...

اين داستان کوتاه در مجموعه داستان دکتر موش سال ۱۹۹۵ در لس آنجلس آمريکا چاپ شد. اين کتاب تمام شده و بايد در فکر چاپ دوم آن باشم. دوستاني، اينجا و آنجا، از جمله خودِ گلکو، دوست داشتند اين داستان را بخوانند. فکر کردم به جای کپی گرفتن و فکس يا پست کردن، در خط و ربط و يکی از سايتها بگذارم تا بتوانند ببينند و بخوانند.

شب ندارد سر خواب... به زبانهای انگليسي، هلندي، آلمانی و سوئدی ترجمه شده است.

***

شب ندارد سرِ خواب...(1)

 

 

برای زهره و «گُل‌کو»یش

 

 

می‌گویم:«گُل‌کو بیا!»

از آن طرفِ اتاق، با چشم‌های درشت و سیاهت، نگاهم می‌کنی. پلک می‌زنی. مُژه‌های بلندت رویِ هم می‌اُفتد. بعد چشم‌هایت را باز می‌کنی و به من خیره می‌شوی.

می‌گویم: «گُل‌کو، بیا بگیر!» و به توپِ سرخ‌رنگِ براقی که برایت آورده‌ام و توی دستم است اشاره می‌کنم. چشم‌های درشتت را به توپ می‌دوزی. لبخند بر لب‌هایت می‌نشیند؛ لب‌های کوچکی که به رنگِ آلبالوی نرسیده است. از توپ چشم برمی‌گیری و به من خیره می‌شوی. می‌خندم. سعی می‌کنم چهره‌ام مهربان باشد. اما تو لب برمی‌چینی، بُغض می‌کنی و می‌ترسی. ترس را در چشم‌های درشتت می‌بینم.

می‌گویم: «گُل‌کو، بیا بگیر!» و خم می‌شوم، توپ را روی فرش می‌گذارم و آهسته قِل می‌دهم طرفت. حرکتِ توپ را با نگاه دنبال می‌کنی. توپ جلوِ پاهای عریانِ سفیدِ تُپُلت از حرکت می‌ماند. انگشتانِ کوچک و گِردِ پاهایت را تکان می‌دهی. خلخالِ نقره‌ای کوچکی که دورِ مُچِ گوشتالوی پای چپت است، تکان می‌خورد. خم می‌شوی تا با دست‌های کوچک و سفیدت توپ را بگیری. می‌خندی. لب‌هایت از هم گشوده می‌شود. دندان‌هایت را می‌بینم: ریز و شیری رنگ. روی لُپ‌هایت چال می‌اُفتد. توپ را در دست می‌گیری. سرخی توپ بر زمینه‌ی صورتی رنگِ پیراهنِ کوتاه و چین‌دارت، به چشم می‌زند.

می‌گویم: «گُل‌کو، بنداز!»

نگاهم می‌کنی. خنده از لبانت می‌پرد. لب برمی‌چینی، بُغض می‌کنی و وحشت را دوباره در چشم‌هایت می‌بینم. توپ را در بغل می‌فشاری و اخم می‌کنی.

آرام از جا بلند می‌شوم. راه می‌اُفتم به طرفت که ناگهان توپ را پرت می‌کنی روی فرش. جیغ می‌کشی، می‌دوی، می‌روی سرت را می‌گذاری روی دامنِ مادر‌بزرگِ کوچکت که روبرویم نشسته.

برمی‌گردم، می‌نشینم.

مادر‌بزرگِ کوچکت بغلت می‌کند. سرت را در آغوشش پنهان می‌کنی.

مادر‌بزرگِ بزرگت بر موهایت دست می‌کشد و می‌گوید: «می‌ترسد. از مردها می‌ترسد.»

گُل‌کو، می‌دانم می‌ترسی. باور کن ــ گُل‌کو ــ من نمی‌خواستم بترسانمت. نیامده بودم به گریه‌ات بیندازم. آمده بودم ببینمت، گُل‌کو! دلم برایت تنگ شده بود؛ برای چشم‌های درشت و سیاهت، موهای براقِ رنگِ شبقت و چهره‌ی گُلی رنگ و گِردت، گُل‌کو! برای دیدنِ لب‌های آلبالویی رنگت آمده بودم. آمده بودم دست‌های کوچک و لطیفت را در دست‌هایم بگیرم و برایت حرف بزنم، گُل‌کو! آمده بودم بگویم حمیدم دلش برایت تنگ شده؛ آمده بودم بگویم بیا برویم خانه‌مان، پیشِ حمید، باهم بازی کنید. حمید می‌خواهد قُمری‌هایش را به‌ت نشان بدهد.

 

بارِ اول یادت است که با حمید آمده بودیم دیدنت؟ آن روز، ما را نمی‌شناختی. غریبی می‌کردی. حق داشتی. من‌هم که اصراری نکردم، کردم؟ حمید ایستاده بود کنارِ من، و تو را که توی گهواره به پشت خوابیده بودی و شیر می‌خوردی، نگاه می‌کرد. تو اصلاً به هیچ چیز و هیچ کس توجهی نداشتی. آن روز، ما را هم جُز یک بار نگاه نکردی. شیر خوردنت که تمام شد، خوابیدی. چشم‌هایت را بستی و خوابیدی؛ به‌همین راحتی. بعدش، ما پاشدیم رفتیم.

گُل‌کو، تو آن روز چقدر راحت خوابیدی! من چرا نمی‌توانم به این راحتی بخوابم؟ چرا شب‌هایم این‌همه طولانی‌ست، گُل‌کو؟ چرا پُر از کابوس است؟

 

همان شب، خوابت را دیدم. شمشادهای بلند و سبز رنگی بود با درخت‌های چنار و اقاقیا. همه‌چیز آرام بود. هوا دَم داشت، شرجی بود. انگار باغ بود. یکهو از پشتِ شمشادها پیدایت شد. آن موقع هنوز راه نیفتاده بودی، اما توی خوابِ من داشتی می‌دویدی؛ قهقهه می‌زدی و می‌دویدی. روی لُپ‌هایت چال افتاده بود. می‌خندیدی و می‌دویدی. یکهو ایستادی. رو به شمشادها صدا زدی: «ماما...» آن موقع، توی خواب، یادم نبود که تو هنوز حرف نمی‌زنی. بعد برگشتی طرفِ شمشادها و زدی زیرِ گریه. یعنی اول جیغ کشیدی، بعد گریه کردی. یادم نیست توی خواب کجا ایستاده بودم. هرجا بود، پشتِ شمشادها را نمی‌دیدم. حرکت هم نمی‌توانستم بکنم. فقط وقتی جیغ کشیدی و رفتی پشتِ شمشادها، داد زدم: «گُل‌کو!»

 

من از‌این خواب‌ها زیاد می‌بینم. نباید اهمیت داد. اما نمی‌دانم چرا هر‌وقت می‌بینمت، شبش حتماً خوابت را می‌بینم. همه‌ی خواب‌هایم یادم نیست؛ یعنی درست یادم نیست. توی همه‌ی خواب‌ها، تو تنها هستی، گُل‌کو! همیشه اولش خوب است: می‌خندی، می‌دوی، حرف می‌زنی، بازی می‌کنی، می‌اُفتی، بلند می‌شوی و... ولی آخرِ سر، همیشه جیغ می‌کشی و گریه می‌کنی. گاهی مادرت را صدا می‌زنی. بعدش گُم می‌شوی. حالا یا پشتِ شمشادها، یا آن طرفِ دیوارهای آجری بلند، یا از پله‌های پیچ در پیچ بالا می‌روی، یا توی حوضِ بزرگِ بدونِ آبی می‌اُفتی که کَفَ‌ش پُر است از ماهی‌های سرخِ مُرده؛ یا نمی‌دانم، توی کوچه پس‌کوچه‌های تنگ و باریکی غیبت می‌زند که باد روزنامه‌های پاره پوره را به اطراف می‌بَرَد.

خُب، این‌ها همه خواب است. روزها آدم خسته می‌شود. شب هم که می‌خواهد بخوابد، هزار فکر و خیال به سرش می‌زند. آن‌وقت، یا خوابش نمی‌بَرَد، یا اگر هم خوابش بُرد، نیمه‌شب به صدایی از خواب می‌پرد؛ حالا یا گربه‌ها می‌پرند روی کانالِ کولر و صدای وحشتناکی توی اتاق‌ها می‌پیچد؛ یا روی دیوار، روبروی هم می‌ایستند و برای همدیگر شاخ و شانه می‌کشند و سر و صدا راه می‌اندازند. بعضی وقت‌ها هم از صدای خروسی از خواب می‌پری که همیشه‌ی خدا مشغولِ قوقولی قوقو کردن است. وقت سرش نمی‌شود. هر‌وقت دلش خواست، صدایش را سر‌می‌دهد. آن‌هم چه صدایی! چه قوقولی قوقویی! حتا اگر صبح، صبحِ سَحَر هم بخواند، باز صدایش همان‌طور است. خروس‌های دیگرِ محله هم تا صدایش را می‌شنوند، شروع می‌کنند به خواندن؛ قوقولی قوقوی دسته‌جمعی. حتا مُرغ‌ها هم می‌خوانند. خواندن که نه، قُدقُد می‌کنند، بلند بلند؛ نه به‌اعتراض، که باهاشان همنوا می‌شوند. یا صدای بچه شیرخواره‌ای است که نیمه‌شب از گرسنگی یا درد از خواب می‌پرد وگریه می‌کند. و تا مادرش بخواهد بیدار شود و شیرش بدهد و آرام‌ش کند، تو از خواب بیدار شده‌ای و دیگر خوابت نمی‌برد. یا اگر هیچ‌کدام از‌این سر و صداها نباشد، و حتا موتور یا کامیونی از خیابانِ بالا نگذرد و صدای گوش‌خراشش در دلِ شب نپیچد، صدای خالی کردنِ ناگهانی تیرآهن‌ها از کامیون که هست. دستِ‌کم شبی چند بار... آن‌هم چه سر و صدایی!

حالا فقط صدای آرامِ قُمری‌ها  که پشتِ پنجره‌ی اتاقِ حمید لانه ساخته‌اند، شنیده می‌شود که در سکوت می‌خوانند. حمید می‌نشیند و از پشتِ شیشه‌ی پنجره، نگاهشان می‌کند.

می‌گوید: «بابا، می‌روی گُل‌کو را بیاوری؟»

چیزی نمی‌گویم. خودش می‌داند که بارها آمده‌ام. چند بار هم با‌هم آمده‌ایم. اما تو نمی‌آیی. تو حتا به ما نزدیک هم نمی‌شوی، گُل‌کو! همان چهار پنج قدمی می‌ایستی و تا باهات حرف می‌زنیم، یا می‌خواهیم بغلت کنیم، جیغ می‌کشی. حالا دیگر نباید غریبی کنی. می‌دانی چند‌بار است همدیگر را دیده‌ایم؟ می‌دانی چند وقت است؟

می‌گوید: «می‌خواهم قُمری‌هایم را به‌ش نشان بدهم. فکر می‌کنی خوشش بیاید؟»

می‌گویم: «حتماً خوشش می‌آید.»

می‌گوید: «پس برو بیاورش.»

مادرش نشسته بود داشت برای تو ــ گُل‌کو ــ بافتنی می‌بافت؛ یک لباسِ سرتاسری که زمستان بپوشی. کامواها را خودش خرید. یک سبدِ بزرگ کاموای رنگارنگ خریده بود. به خانه که آمد، روی پله‌ها نشست، روسری‌اش را روی گردنش انداخت، دکمه‌های روپوشش را باز کرد و گفت: «هلاک شدم از گرما...»

گفتم: «این‌همه کاموا برای چه خریده‌ای؟»

گفت: «می‌خواهم برای گُل‌کو بافتنی ببافم.»

یادش مانده بود، پارسال که آمدی، لباسِ گرم نداشتی. می‌خواست امسال زمستان داشته باشی.

گفتم: «این‌همه؟!»

گفت: «چقدر است مگر؟ فوقش یک دست دربیاید.»

شروع کرد به بافتن. ساعت‌ها و روزها می‌نشست و می‌بافت. تمام که می‌شد، می‌دیدم اصلاً بافتنی اندازه‌ی تو نیست. قالبِ تنِ مرد یا زنِ بیست و هفت هشت ساله بود. به‌ش که می‌گفتم، نگاهم می‌کرد؛ با‌تعجب نگاهم می‌کرد. بعد می‌نشست و هرچه بافته بود، می‌شکافت. و دوباره از اول شروع می‌کرد به بافتن. گاهی هم یکهو بلند می‌شد، بافتنی نیمه‌بافته و گلوله‌ی کاموا و میل‌ها را می‌گذاشت توی کیفش و روسری‌اش را سر می‌کرد و راه می‌افتاد.

می‌پرسیدم: «کجا؟»

می‌گفت: «می‌روم اندازه‌ی گُل‌کو را بگیرم.»

می‌گفتم: «تو که دیروز رفتی؟»

نگاهم می‌کرد. با‌تعجب نگاهم می‌کرد و همان‌طور می‌ایستاد دمِ در.

حمید می‌گفت: «من هم بیایم مامان؟»

می‌گفت: «نه مادر! حوصله ندارم. تو باش پیشِ بابا.» و می‌رفت.

می‌رفت و غروب برمی‌گشت. آن‌هم برای آن‌که شب‌ها می‌خواست حتماً خانه باشد.

شام که نمی‌خورد. پرده‌ها را می‌کشد و می‌رود چرخِ خیاطی دستی‌اش را می‌آورد و توپِ چلواری را که خریده، می‌گذارد کنارش و بنا می‌کند به بریدن و دوختن. می‌بُرد و می‌دوزد. می‌دوزد. هی می‌دوزد. آن‌قدر که صدای چرخِ خیاطی تمامِ خانه را پُر می‌کند. نمی‌گذارد نه تلویزیون روشن کنیم و نه نواری بگذاریم. حمید می‌نشیند توی اتاقش و به صدای قُمری‌هایش گوش می‌دهد و من ــ اگر در خانه باشم ــ می‌نشینم و سیگار دود می‌کنم.

فردای شبی که برای اولین‌بار صدای خالی کردن تیرآهن‌ها از خواب پراندمان، به صرافت افتاد برود چلوار بخرد. دو سه خیابان آن‌طرف‌تر شاید ساختمان می‌سازند. هر شب، نیمه‌های شب، تیرآهن خالی می‌کنند. آن شب، هفت بار صدای خالی کردنِ تیرآهن آمد. مادرِ حمید تا صبح نشست کنارِ پنجره و به تاریکی خیره شد. هرچه گفتم: «پاشو بیا بخواب، زن!» به گوشش نرفت.

صبح، روپوشش را پوشید، روسری‌اش را سر کرد ، دفترچه‌ی بسیج و شناسنامه‌ها را برداشت، رفت توی صفِ فروشگاه‌های تعاونی پارچه. صبح می‌رفت و بعدازظهر، خسته و کوفته، برمی‌گشت. کلی چلوار خرید. بعد دیگر چلوار پیدا نمی‌شد. می‌گفت: «نیست. تمام شده.» تا این‌که نمی‌دانم کی ــ کدام‌یک از اقوامش ــ دو سه توپ چلوار به چند برابرِ قیمت، از بازارِ آزاد برایش پیدا کرد. از آن پس، توی پوستش نمی‌گُنجید. خوشحال بود. کارش درآمده بود. هر شب، می‌بُرید و می‌دوخت.

می‌گفتم: «این‌همه پیراهنِ سفیدِ بلندِ بی‌یقه و بی‌دکمه به چه درد می‌خورد؟»

هیچ چیز نمی‌گفت. ساکت نگاهم می‌کرد. بعد سرش را می‌انداخت پایین و صدای چرخِ خیاطی بلند می‌شد.

حمید می‌گوید مادرش را چند بار دیده که در حینِ دوختن، زیرِ لب چیزهایی با خودش می‌گوید. پیراهن‌ها را می‌دوخت و امتحان می‌کرد و می‌گذاشت توی بُقچه، گوشه‌ی اتاق.

می‌رفت و تا غروب نمی‌آمد. گاهی هوا که تاریک می‌شد، تلفن می‌زد که بیایید دنبالم.

می‌رفتیم. من و حمید می‌رفتیم. انگار از پنجره بیرون را نگاه می‌کرده، چون زنگِ در را که می‌زدیم، می‌دوید می‌آمد پایین. بافتنی همان‌طور دست‌نخورده مانده بود. چهره‌اش می‌خندید.

حمید می‌گفت: «ما هم می‌خواستیم بیاییم گُل‌کو را ببینیم.»

می‌گفت: «نه مادر... مهمان دارند. نمی‌شود. باشد دفعه‌ی بعد.»

خوشحال بود. می‌خندید و یک‌نفس از تو می‌گفت گُل‌کو، که تا وارد شده، دویده‌ای طرفش، بغلت کرده و تو خندیده‌ای، سرت را گذاشته‌ای روی شانه‌اش، تو را بوسیده، گفته: «گُل‌کو، مرا ماچ کن!» و تو هم لب‌های آلبالویی رنگت را غنچه کرده‌ای و بوسیده‌ایش، بلند و پُر‌صدا. بعد خندیده‌ای، به قهقهه خندیده‌ای. بعد دویده‌ای، رفته‌ای اسباب‌بازی‌هایت را آورده‌ای، ریخته‌ای وسطِ اتاق و تا غروب با‌هم بازی کرده‌اید.

می‌گفت: «گُل‌کو را برداشتم بُردم بیرون.» و ساکت می‌شد.

حمید می‌پرسید: «بردیش پارک؟»

هیچ چیز نمی‌گفت.

حمید می‌پرسید: «براش بستنی خریدی؟»

هیچ چیز نمی‌گفت.

حمید می‌پرسید: «براش اسباب‌بازی خریدی؟»

که یکهو می‌زد زیرِ گریه: «نه، نه...»

به حمید اشاره می‌کردم که حرفی نزند. چیزی نمی‌گفت. از شیشه بیرون را نگاه می‌کرد. من نوار می‌گذاشتم و مادرش همین‌طور هق‌هق گریه می‌کرد. به خانه هم که می‌رسیدیم، می‌نشست پشتِ چرخِ خیاطی به بریدن و دوختن.

 

گفت: «نمی‌آید مادر! با کسی نمی‌آید جایی.»

حمید گفت: «می‌آید...» و پاهایش را به زمین زد.

گفتم: «باشد، می‌روم می‌آورمش.»

مادرش تا دمِ در آمد. بافتنی تمام‌شده‌ای را که توی روزنامه پیچیده بود، داد دستم و گفت: «ببر، این حتماً اندازه‌اش است.»

 

توپ را سرِ راه برایت گرفتم. رفتم توی اسباب‌بازی فروشی. داشتم اسباب‌بازی‌ها را نگاه می‌کردم که مغازه‌دار پرسید: «چیزی می‌خواستید؟»

گفتم: «اسباب‌بازی.»

پرسید: «برای بچه‌ی چند ساله؟»

(راستی، تو چند سالت است گُل‌کو؟)

گفتم: «کوچک است. دختر‌بچه است.»

رفت و چند‌تا عروسک آورد.

گفتم: «عروسک نه...»

گفت: «ولی آخر...»

یادم که نمی‌رود. آن روز، برایت عروسک آورده بودیم. مادرِ حمید تا درِ جعبه را باز کرد و تو چشمت به عروسک افتاد، جیغ کشیدی. عروسکِ قشنگی بود. پیراهنِ کوتاهِ صورتی رنگی با گُل‌های سرخِ ریز به تن داشت و موهای بورِ پُر‌پُشتی که توی روسری آبی اطلس جمع شده بود و چشم‌های درشتی که بسته بود و لب‌های گُلی رنگ. عروسک را در‌آورد و کوکش کرد. عروسک شروع کرد با آهنگِ مُلایمی رقصیدن. تو ساکت شدی، خیره شدی به عروسک که با چشم‌های درشتِ سبز رنگ می‌رقصید. نمی‌رقصید، دورِ خودش می‌چرخید، روی پاهایش. بعد دست دراز کردی عروسک را بگیری. عروسک افتاد و چشم‌هایش بسته شد. تو دوباره جیغ کشیدی. جیغ کشیدی و دویدی طرفِ مادر‌بزرگت و سرت را گذاشتی توی دامنش. پدر‌بزرگت از اتاق بیرون آمد و با‌عصبانیت گفت: «چند دفعه بگویم به این بچه عروسک نشان ندهید؟»

مادرِ حمید عروسک را گذاشت توی جعبه و درش را بست.

گفتم: «عروسک نه... یک چیز دیگر...»

گفت: «این چطور است؟» و تلفنِ سبز رنگی را از توی جعبه‌ی مقوایی درآورد: «زنگ هم می‌زند. با این سیم به یک تلفنِ دیگر مثلِ خودش وصل می‌شود.»

گفتم: «تلفن نه...»

حمید برایت عیدی آورده بود. یادت است؟ مادرش خریده بود. من آن روز نبودم. حمید بسته را باز کرده بود و تلفن را داده بود دستت. رفته بودی نشسته بودی جلوِ پنجره و گوشی را برداشته بودی. پشتت به همه بود. مدت‌ها همان‌جا نشسته بودی، گوشی در دست و به روبرویت، به آن‌طرفِ شیشه‌ی پنجره، خیره شده بودی. پدر‌بزرگت آمده بود و دیده بود که همه ساکت نشسته‌اند و تو را نگاه می‌کنند. حمید می‌گفت مادرش همین‌طور بیخودی اشک می‌ریخته؛ می‌خندیده و اشک می‌ریخته؛ و مادر‌بزرگت نشسته بوده و ناخن‌هایش را می‌جویده. پدر‌بزرگت آمده بوده طرفت و گفته بوده: «سلام، بابا!» و خواسته بوده بغلت کند که جیغ کشیده بودی. بلند جیغ کشیده بودی و دویده بودی طرفِ مادر‌بزرگت و سرت را گذاشته بودی روی دامنش.تلفن افتاده بود و گوشی‌اش شکسته بود.

گفت: «شما بفرمایید چه می‌خواهید، من بیاورم خدمتتان.»

قفسه‌های اسباب‌بازی فروشی را نگاه کردم. پُر بود از عروسک و تفنگ و خرس و مُسلسل و سگ و تانک و گربه و تلفن و بسته‌های رنگارنگِ جور‌واجور...

مغازه‌دار چند بسته گذاشت روی پیشخوان.

گفتم: «نه، هنوز کوچک است. از‌این جور چیزها سر‌درنمی‌آورد.»

گفت: «اسباب‌بازی فکری‌ست. بعدها به دردش می‌خورد.»

که چشمم افتاد به همین توپ که از پشتِ شیشه برق می‌زد.

گفتم: «آن توپ را بدهید.»

گفت: «بپیچم؟»

گفتم: «نه.»

از مغازه آمدم بیرون. از خیابان گذشتم. سوارِ ماشینم شدم. توپ را گذاشتم کنارِ بافتنی پیچیده‌شده در روزنامه. هوا گرم بود. خیابان‌ها شلوغ بود. از خیابان‌ها گذشتم. توی راهبندان گیر کردم. پشتِ چراغ قرمزِ طولانی چهار‌راه ایستادم.

از شهر بیرون زده بودم. از کوه‌ها و تونل‌ها گذشته بودم تا رسیده بودم به دریا. ساحل آرام بود. خورشید داشت غروب می‌کرد؛ آرام آرام می‌رفت پایین. آب یک‌دست سبز بود، بدونِ موج، آرام... تو و حمید پیاده شدید، گُل‌کو، و دویدید طرفِ ساحل. لُخت بودید. به آب زدید. سرم را از پنجره ماشین بیرون آوردم و داد زدم: «مواظب باشید بچه‌ها!» تن به آب سپرده بودید و شنا می‌کردید. توی آب غوطه می‌خوردید، می‌رفتید پایین، می‌آمدید بالا، به‌هم آب می‌پاشیدید و می‌خندیدید.

پیاده شدم. تا آمدم بیایم طرفِ ساحل، دیدم ماشین خود‌به‌خود راه افتاد. پُر از اسباب‌بازی بود. عروسکِ مو‌بوری که باد موهایش را افشان کرده بود، افتاد زیرِ چرخ‌های ماشین. عروسک جیغ کشید و زیرِ چرخ‌ها له شد. ماشین همین‌طور از سرازیری، عقب عقب، رفت و رفت و رفت تا میانِ سبزی درخت‌ها ناپدید شد.

برگشتم طرفِ ساحل. حمید کنارِ آب ایستاده بود و توپِ سرخ توی دستش بود. خورشید در آب فرو‌رفته بود. حمید برگشت نگاهم کرد.

پرسیدم: «گُل‌کو کجاست؟»

اشاره کرد به دریا: «رفت...»

وسطِ دریا، قایقی قهوه‌ای رنگ با بادبان‌های بلندِ سفید، بر آب تاب می‌خورد. باد در بادبان‌ها افتاده بود و قایق به‌سرعت می‌رفت. زن و مردی کنارِ دکلِ قایق ایستاده بودند. باد موهای بلند و سیاهِ زن را آشفته کرده بود. زن پیراهنِ سفیدِ بلندی به تن داشت و شکمش برآمده بود. بالا‌تنه‌ی مرد لُخت بود. سینه‌اش پُر از مو بود. موهای سرش جوگندمی بود و می‌خندید. روی لُپ‌هایش چال افتاده بود.

گفتم: «کو؟ گُل‌کو کو؟»

حمید به قایق اشاره کردو بعد توپ را پرت کرد طرفِ آن. توپ در هوا اوج گرفت و رفت افتاد جلوِ پای زن. زن خواست دولا شود توپ را بردارد، نزدیک بود بیفتد. دستش را گذاشت روی شکمش. مرد کمرِ زن را گرفت. هر دو خندیدند.

زن و مرد دست تکان دادند. آسمان برق زد و رگبار بارید و دریا توفانی شد و هوا تاریک شد و موج‌ها به اندازه‌ی کوه بر‌هم غلتیدند و قایق را بلعیدند.

به حمید گفتم: «بیا برویم.»

دیدم نیست.

تنها، زیرِ رگبار، در تاریکی شب، کنارِ ساحل ایستاده بودم.

 

زنگِ درِ خانه را که زدم، بعد از چند لحظه، عمه‌ات سرش را از پنجره‌ی طبقه‌ی چهارم بیرون آورد.

سرم را بالا کردم: «سلام. گُل‌کو هست؟»

«نه.»

تازه یادم افتاد سه‌شنبه است.

رفتم سوارِ ماشین شدم.

 

در که باز شد، از پله‌ها رفتم پایین. پیرمرد با قامتِ بلند و استخوانی‌اش میانِ چار‌چوبِ در ایستاده بود و با چشم‌های باز و بی‌نور، جلوش را نگاه می‌کرد: «بفرمایید. آمده‌اید گُل‌کو را ببینید؟» دستش را دراز کرد و دستم را در میانِ سردی دستانش فشرد. می‌لرزید. صورتِ پُر چین و چروکش را تراشیده بود و گونه‌هایش برق می‌زد. دنبالش راه افتادم. شانه‌هایش تکیده بود.

یک ساعتی می‌شد که برگشته بودید. تو میانِ مادر‌بزرگ‌هایت نشسته بودی، روی کاناپه؛ مثلِ یک زنِ بزرگ. پدر‌بزرگت همان‌طور که با دست مواظب بود به جایی نخورد، مرا آورد نشاند روی مبل، جلوِ شما. خودش هم کنارم نشست.

مادر‌بزرگ‌ها نگاهت می‌کردند. خسته بودند. حالا عصر بود. هنوز ناهار نخورده بودند. تو ساکت نشسته بودی.

پیرمرد گفت: «گُل‌کو سلام کردی؟»

نگاهش کردی. پیرمرد خندید. بعد ناگهان اخم‌هایش تو هم رفت. بلند شد رفت طرفِ اتاقش. در را از تو بست و پس از مدتی صدایش بلند شد. داشت با صدای دو‌رگه‌اش شَروه می‌خواند.

مادر‌بزرگِ بزرگت گفت: «کارش همین است. از صبح تا شب، یا غُر می‌زند یا می‌رود تو اتاقش و شَروه می‌خواند.»

مادر‌بزرگِ کوچکت گفت: «او هم ما را ذله کرده. هی ایرادهای بنی‌اسرائیلی می‌گیرد.»

تو همان‌طور ساکت نشسته بودی.

 

مثلِ همان بارِ اول که آورده بودندت. آن روز ننشسته بودی. هنوز نمی‌توانستی بنشینی. همین‌جا، میانِ مادر‌بزرگ‌هایت، روی کاناپه خوابانده بودندت. زمستان بود. هوا سرد بود. برفِ سنگینی باریده بود. هفته‌ی پیشش، هر دو مادر‌بزرگ رفته بودند و دستِ خالی برگشته بودند. صبح کله‌ی سَحَر رفته بودند و غروب برگشته بودند. همان روز بود که مادر‌بزرگِ بزرگت در راهِ برگشتن، افتاده بود و ساقِ پای چپش شکسته بود. آن روز، مادر‌بزرگِ کوچکت تنهایی رفته بود و مادر‌بزرگِ بزرگت نشسته بود منتظر. می‌گفت، هِی از پنجره بیرون را نگاه می‌کرده. بالاخره آمده بودید. مادر‌بزرگِ کوچکت آورده بودت. لباسِ چندانی به تن نداشتی. از پارچه‌های رنگ‌وارنگ و کهنه که ناشیانه به‌هم دوخته شده بود، قُنداق درست کرده بودند. پیچیده بودندت توی پتو. مادر‌بزرگِ کوچکت می‌گفت، وقتی تو را گرفته، خواب بوده‌ای. بعد که بیدار شده‌ای، یکهو جیغ کشیده‌ای. کنارِ جاده ایستاده بودید، زیرِ برف که می‌باریده. و تو با‌تعجب برف را نگاه کرده بودی؛ دانه‌های سفیدِ برف را که از آسمان می‌باریده... بالاخره پیرمردی سوارتان کرده بوده و آورده بودتان. آن روز، مادر‌بزرگِ کوچکت پاهایش یخ زده بود. مادر‌بزرگِ بزرگت با پای گچ‌گرفته، رفته بود کیسه‌ی آبِ گرم آورده بود تا او بگذارد روی پاهای یخ‌زده‌اش. پیرمرد نشسته بود روی زمین و با انگشت‌های استخوانی و سردش خطوطِ چهره‌ات را می‌خواسته بشناسد. می‌خندیده. دندان‌های مصنوعی ریزش پیدا بوده.

آن روز، تو گیج بودی، گُل‌کو! و این‌طرف و آن‌طرف را نگاه می‌کردی. بعد شیر خوردی و خوابیدی. پیرمرد همان روز، برای اولین‌بار، توی اتاقش شَروه خوانده بود.

من نشسته بودم، نگاهت می‌کردم. لاغر بودی، استخوانی. نه مثلِ حالا که کمی چاق شده‌ای. چشم‌هایت گود افتاده بود. لب‌هایت کبود می‌زد. بعدش سرما خوردی و یک هفته‌ای سُرفه و تب و...

 

آن روز هم مثلِ حالا نگاهت می‌کردم. همین شد که شبش خوابت را دیدم.

بزرگ شده بودی. درشت‌اندام بودی، بالا‌بلند، با موهای سیاه و پُرپشت که دورِ سرت ریخته بود و چشم‌های درشت و گونه‌های گُل‌بهی رنگ. دست‌هایت ناخن‌های کوتاه و گِردِ خوش‌رنگی داشت. پیراهنِ سفیدِ بلندی تنت بود. روبرویم، روی مبل نشسته بودی و زانوهایت را بغل زده بودی. چانه‌ات را گذاشته بودی روی زانوهایت و روبرویت را نگاه می‌کردی. مرا نگاه می‌کردی. من انگار پیر شده بودم. می‌خندیدی. روی لُپ‌هایت چال افتاده بود. موهایت را بادی که نمی‌دانستم از کجا می‌وزید، تکان می‌داد. به پاهایت نگاه می‌کردم. می‌خواستم ببینم آیا انگشت‌های گِردِ آن‌ها را تکان می‌دهی.

پرسیدم: «کجا بودی، گُل‌کو؟»

گفتی: «آن نوار را بگذار.»

نگفتی چه نواری. اما من انگار می‌دانستم. انگار قبلاً بارها آن نوار را برایت گذاشته بودم و با‌هم گوش داده بودیم. نوار را گذاشتم. همان ترانه بود:

«چه زیباست مجبوبِ من در جامه‌ی همه‌روزی خویش

  با شانه‌ی کوچکی در میانِ موهایش.

  ................................................

  ای دخترانِ آشوویتس!

  ای دخترانِ داخائو!

  شما محبوبِ زیبای مرا ندیده‌اید؟»

و هماوازان می‌خواندند:

«ای دخترانِ ماوت هاوزن!

  ای دخترانِ بلزن!

  شما محبوبِ زیبای مرا ندیده‌اید؟» (2)

و هماوازان می‌خواندند و تو سر بر زانو گذاشته بودی و گریه می‌کردی؛ بی‌صدا گریه می‌کردی و اشک گونه‌هایت را خیس کرده بود. و نوار هِی تکرار می‌شد، هِی تکرار می‌شد و هماوازان می‌خواندند:

«ای دخترانِ داخائو!...»

صدای زنی بود که همراهِ گیتار می‌خواند. نوار آن‌قدر تکرار شد و هماوازان آن‌قدر خواندند که آفتاب غروب کرد. شانه‌ی کوچکی لای موهایت بود و جامه‌ی سپیدِ همه‌روزی‌ات را پوشیده بودی و گریه می‌کردی.

گفتم: «گُل‌کو! عاشق شده‌ای؟»

خندیدی. لُپ‌هایت چال افتاد. چشم‌های درشتِ سیاهت سرخ می‌زد.

گفتم: «بگو گُل‌کو! اگر عاشق شده‌ای بگو، به من بگو.»

دست‌هایم را نگاه کردم: استخوانی بود، چروکیده بود و پُر از لک و پیس. چشم‌هایم سو نداشت. همان‌طور روبرویت نشسته بودم و نگاهت می‌کردم. دلم می‌خواست گریه کنم، مثلِ تو گریه کنم. اما گریه‌ام نمی‌گرفت؛ نمی‌توانستم.

گفتم: «به من بگو گُل‌کو! عاشق شده‌ای؟»

فکر کردم: حالا دیگر بزرگ شده، گُل‌کو بزرگ شده، باید عاشق بشود، باید دوست بدارد، باید دوستش بدارند...

گفتی: «نه... نه...»

و ترسیدم جیغ بکشی، بلند شوی، بدوی بروی سرت را بگذاری روی دامنِ مادر‌بزرگت که توی خوابم نبود.

شانه‌ی کوچکی را که توی موهایت بود برداشتی و همان‌طور که نگاهش می‌کردی، گفتی: «وقتی داشت می‌رفت، می‌خندید. من گریه می‌کردم. بغلش کرده بودم و گریه می‌کردم. می‌گفتم: نرو... می‌خندید. دلداری‌ام می‌داد. می‌گفتم: نرو، من می‌ترسم. می‌خندید. این شانه را به موهایم زد و گفت: از چی می‌ترسی؟ ترس ندارد. باور کن هیچی نیست. آدم اصلاً نمی‌فهمد... من گریه می‌کردم، او می‌خندید. خوشحال بود. انگار می‌خواست برود عروسی. خلخالی را که دورِ مُچِ پایم بود، درآوردم دادم به‌ش. آن را انداخت دورِ مُچِ پایش و رفت. ترانه رفت...»

هماوازان می‌خواندند: «دخترانِ ماوت هاوزن!...»

با خود گفتم: «وقتی بزرگ شد، خوابم را برایش تعریف خواهم کرد.»

 

خوابم را برای حمید تعریف کردم. بارِ بعد که به دیدنت آمدیم، حمید خواست خلخالِ مُچِ پای چپت را از نزدیک ببیند. نگذاشتی. جیغ کشیدی و فرار کردی رفتی سرت را گذاشتی روی دامنِ مادر‌بزرگت.

 

توپِ سرخ افتاده کفِ اتاق. تو هم که گریه می‌کنی. پس بهتر است بلند شوم بروم. باور کن گُل‌کو! من نمی‌خواستم بترسانمت. نیامده بودم کاری کنم که جیغ بکشی و فرار کنی. آمده بودم از قُمری‌های حمید برایت بگویم و با‌هم برویم. حالا مجبورم تنهایی بروم. بافتنی را می‌دهم به مادر‌بزرگ‌هایت. هر دو به‌هم نگاه می‌کنند و می‌گویند: «چه‌کارش کنیم؟ آن‌های دیگر هم همین‌طور مانده.»

می‌گویم: «نمی‌دانم.»

به‌شان نمی‌گویم که من با آن پیراهن‌های سفیدِ بلندِ بدونِ یقه و دکمه چه کنم که خانه را پر کرده؟

حالا که بروم خانه، حتماً نشسته پشتِ چرخِ خیاطی و دارد می‌دوزد. حمید هم چار‌زانو نشسته، سرش را بالا گرفته و قُمری‌ها را نگاه می‌کند. صدای آواز خواندنِ آرام و زمزمه‌وارِ قُمری‌ها و چرخِ خیاطی در‌هم می‌رود.

آخرِ شب، دوختنِ پیراهن‌ها که تمام می‌شود، یکیش را می‌دهد به من و می‌گوید: «بپوش ببین اندازه‌ات هست؟»

می‌پوشم. بلند است، کمی هم گشاد.

می‌گوید: «خوب است.»

خودش هم پیراهنِ دیگر را می‌پوشد. برای او هم بلند است، کمی هم گشاد.

می‌خواهد پیراهنِ بلندی تنِ حمید کند که نمی‌گذارم.

حمید را می‌خوابانم.

آن‌قدر اصرار می‌کنم تا پیراهنش را درمی‌آورد و می‌گذارد روی پیراهن‌های سفیدِ دیگر که گوشه‌ی اتاق، توی بُقچه است.

می‌رود در تاریکی، دراز می‌کشد. هق‌هقِ گریه‌اش که قطع شد، با همان پیراهنِ سفیدِ بدونِ یقه و دکمه بر تن، می‌روم می‌نشینم. نوار را می‌گذارم و به صدای هماوازان گوش می‌دهم. آن‌قدر گوش می‌دهم تا صدای خالی کردنِ تیرآهن‌ها بلند شود.

 

تیر‌ماهِ 1363، تهران

 

 

پانویس‌ها:

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1) نامِ این داستان مصرعِ نخستِ شعری‌ست از شاعرِ بزرگ احمد شاملو (الف. بامداد)، به‌نامِ «گُل‌کو». نامِ دخترِ کوچکِ مخاطبِ راوی داستان نیز «گُل‌کو» است؛ با تفاوتی اندک در تلفظ. در شعرِ شاملو، گُلِ‌کو را با کسرِ لام باید خواند، حال آن‌که در داستان، گُل‌کو ــ که شاید صحیح‌تر آن بود نوشته می‌شد «گُلکو» ــ به سکونِ لام است. این هم متنِ کاملِ شعر به‌نقل از صفحاتِ 43 تا 45 کتابِ «هوای تازه»، چاپِ سوم، 1346، انتشاراتِ نیل.

 

گُل‌کو

 

شب ندارد سرِ خواب.

 

می‌دود در رگِ باغ

باد، با آتشِ تیزابش، فریاد زنان.

 

پنجه می‌ساید بر شیشه‌ی در

شاخِ یک پیچکِ خُشک

از هراسی که زجایش نرباید توفان.

*

من ندارم سرِ یأس

با امیدی که مرا حوصله داد.

 

باد بگذار بپیچد با شب

بید بگذار برقصد با باد.

 

گلِ‌کو می‌آید

گُلِ‌کو می‌آید خنده به لب.

*

گُلِ‌کو می‌آید، می‌دانم،

با همه خیرگی باد، که می‌اندازد

پنجه در دامانش

روی باریکه‌ی راهِ ویران،

گُلِ‌کو می‌آید

با همه دشمنی این شبِ سرد

که خطِ بیخودِ این جادّه را

می‌کند زیرِ عبایش پنهان.

*

شب ندارد سرِ خواب،

شاخِ مأیوسِ یکی پیچکِ خُشک

پنجه بر شیشه‌ی در می‌ساید.

 

من ندارم سرِ یأس،

زیرِ بی‌حوصلگی‌های شب از دورادور

ضربِ آهسته‌ی پاهای کسی می‌آید.

 

2) شعرِ «غزلِ غزل‌ها» از شاعرِ یهودی‌الاصلِ یونانی یاکووس کامپانل لیس است که احمد شاملو آن را به فارسی برگردانده.

تئودوراکیس آهنگسازِ نامدارِ یونانی بر‌پایه‌ی این شعر، آهنگِ زیبایی ساخته است که ماریان فاران دوری آن را تک‌خوانی کرده و گروهِ کُرِ «سراسرِ زمین» همسرایان (یا به تعبیرِ صحیح‌تر، هماوازانِ) آن بوده‌اد.

«... کامپانل لیس از نمایندگانِ نسلِ پُر‌آوازه‌ی ادبی یونانِ فردای جنگِ جهانی دوم است. اشعارِ مرثیه‌وارِ او درباره‌ی ماوت هاوزن، زاده‌ی خاطراتِ روزهای سیاهی است که خودِ وی، به‌عنوانِ زندانی، در‌این کُشتارگاهِ سازمان‌یافته‌ی حکومتِ فاشیست‌های آلمان گذرانده است.

میکیس تئودوراکیس برای تصنیفِ سرودهایی به‌یادِ شهیدانِ گمنامِ اردوگاه‌های مرگِ جنگِ دوم، چهار قطعه از این اشعار را برگزیده...

قطعه‌ی غزلِ غزل‌ها بر‌اساسِ اشعارِ عاشقانه‌ی منسوب به سلیمانِ نبی (غزلِ غزل‌های سلیمان) که در تورات ــ کتابِ مقدسِ یهود ــ آمده است، سروده شده.

آشوویتش، داخائو، ماوت هاوزن و بلزن که در‌این شعر آمده، نام‌های چهار کشتارگاه از مجموعه‌ی کشتارگاه‌های آلمانِ هیتلری در سراسرِ اروپا بوده است که نخستینِ آن در لهستان، دومی در آلمان، سومی در اتریش و آخری در بلژیک قرار داشته.

منظور از ستاره‌ی زرد نیز ستاره‌ی شش‌پری بوده است موسوم به ستاره‌ی داوود که از پارچه‌ی زرد رنگی می‌بریده‌اند و رژیمِ هیتلری یهودیان را موظف می‌کرد آن را بر سینه‌ی جامه‌ی خود بدوزند.» (نقل از مقدمه‌ی احمد شاملو بر کتابچه‌ی ضمیمه‌ی نوارِ «ترانه‌های میهنِ تلخ» اثرِ یانوس ریتسوس و «ماوت هاوزن» اثر یاکووس کامپانل لیس، صفحاتِ 6 و 7، سازمان انتشاراتی و فرهنگی ابتکار، فروردین 1360)

 

غزلِ غزل‌ها

 

چه زیبا‌ست محبوبِ من

در جامه‌ی همه‌روزی خویش

با شانه‌ی زردی در موهایش!

هیچ‌کس آگاه نبود که او این‌چنین زیباست.

 

ای دخترانِ آشوویتس!

ای دخترانِ داخائو!

شما محبوبِ زیبای مرا ندیده‌اید؟

 

ــ در سفری بس دراز بدو برخوردیم.

نه جامه‌ای بر تن داشت

نه شانه‌ای در موی.

*

چه زیبا‌ست محبوبِ من

که چشم و چراغِ مادرش بود

و برادر سراپا غرقِ بوسه‌اش می‌کرد!

هیچ‌کس آگاه نبود که او این‌چنین زیبا‌ست.

 

ای دخترانِ ماوت هاوزن!

ای دخترانِ بلزن!

شما محبوبِ زیبای مرا ندیده‌اید؟

 

ــ در میدانگاهی یخ‌زده بدو برخوردیم

شماره‌ای در دستِ سپیدش بود

و ستاره‌ی زردی در قلبش.

 

   

 

 

ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral