خط و ربط

شنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٤

در باره يک شعر خوب فروغ فرخ زاد

در سایت «گویا نیوز» مقاله­ای بلند دیدم از آقای علی میرفطروس، با عنوانِ «برخي منظره­ها و مناظره­های فكری در ايران امروز، نگاهی به انديشه­های هاشم آقاجری و اكبر گنجی (بازخوانی یک مقاله)».

همچنان که از نامِ مقاله پیداست، نویسنده اندیشه­های آن دو تن را موردِ نقد و بررسی قرار داده که حتماً باید جالب و خواندنی باشد.

من با مطالبِ مطرح­شده در مقاله فعلاً کاری ندارم، زیرا بضاعتِ این­گونه بحث­ها را در خود نمی­بینم. تنها به یک نکته اشاره می­کنم؛ آن­هم به این دلیل که آقای علی میرفطروس شاعر هم هستند و از ایشان بعید می­دانستم که در موردِ شعرِ خوب و زیبایی مانند «کسی که مثلِ هیچ­کس نیست»، آن­هم از شاعری توانا همچون فروغ فرخ­زاد، دچار چنین سطحی­نگری بشوند و دست به داوری نامنصفانه­ای بزنند. اگر عوام­الناس ازاین شعر چنین برداشتی کنند، بر ایشان حَرَجی نیست؛ اگر برخی کارگزاران حکومتی در ایران فعلی این­گونه تحلیلی از شعر فروغ بدهند (که دراین سال­ها، این­جا و آن­جا، دیده­ام که گاهی گفته و نوشته­اند و حتا این شاعر را به­نوعی پیش­گوی انقلاب نامیده­اند و...) بحثی با آنان نیست؛ اما از آقای میرفطروس، بخصوص در زمینه شعر و شاعری، بیش از این­ها انتظار می­رفت.

باری، آقای میرفطروس ضمن اشاره به سال­های پیش از انقلاب و اندیشه و نظر برخی صاحب­نظران آن روزگار، می­نویسند:

 

بر بستر اين بی­بضاعتی فكری و بی­نوایی فلسفی، هركس «يوسف گُم گشته»ی خود را در «كنعان» انديشه­ها و ايدئولوژی­های ضدتجدد می­يافت و در فضایی از اسطوره و وهم و خواب و خيال زمزمه می كرد:
«من خواب ديده ام كه كسی می­آيد
من خواب يك ستاره قرمز را
وقتي كه خواب نبودم ديده ام [...]
كسی ديگر
كسی بهتر[...]
و مثل آن­كسی­ست كه بايد باشد
و قدش از درخت­های خانه معمار هم بلندتر است
و صورتش
از صورت امام زمان هم روشن تر[...]
و اسمش، آن­چنان كه مادر
در اول نماز و در آخر نماز
صدايش مي­كند
يا قاضي القضات است
يا حاجت الحاجات است[...]
و مي تواند كاری كند كه لامپ الله
(كه سبز بود، مثل صبح سحر سبز بود)
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحيان
روشن شود[...]
كسی می­آيد
كسی می­آيد.»
اين­چنين بود كه هر يك از ما، در كوره بی­خردی­هامان دميديم و آتش بيار معركه انقلاب و استبداد گرديديم...

 

(علامت­های [...] در متن شعر به نشانه جا انداختن چند مصرع و نیز تأکیدها از من است.)

در پایان این نوشته، من متنِ کامل شعرِ «کسی که مثلِ هیچ­کس نیست» فروغ فرخ­زاد را می­آورم تا هم خوانندگان یک­بار دیگر این شعر خوب و زیبا و ماندگار را بخوانند و لذت ببرند و هم دریابند که در نقلِ ناقص آقای میرفطروس، این شعر چگونه مثله شده است؛ بی­آنکه نویسنده اشاره کرده باشد که فقط بندهایی از شعر را آورده و نه یک تکه مجزا از آن را.

ممکن است این حرف من به نظر بعضی­ها، زیادی مته به ماتحتِ خشخاش گذاشتن باشد، اما بازهم تکرار می­کنم که اگر این کار را فردی عامی انجام داده بود، بحثی نداشتیم. اما آقای میرفطروس که خود شاعرند و شعرها سروده­اند، خیلی خوب باید بدانند که هر شعر خوب ساختمانی است که اجزائش با هم پیوندِ ارگانیک دارند و شاعر خوبی مانند فروغ هر مصرع و جمله و حتا واژه و حرف و علامتی که در شعرهایش آورده، گزینش و کارش آگاهانه بوده است. پس نباید چنین کاری با شعر چنین شاعری، آن­هم به دست شاعری دیگر انجام شود.

فروغ در همان عمر کوتاه، با شعرها و نوشته­ها و آثار و حرف­ها و زندگیش نشان داد که به هیچ وجه دچارِ « بی­بضاعتی فكری و بی­نوایی فلسفی» نبود. و اگرچه حتماً و مسلماً اندیشه­ای داشت و به ایدئولوژی بخصوصی هم گرایش داشت، اما نه اندیشه­اش و نه آن ایدئولوژی هیچ ضدیتی با تجدد نداشت و «ضد تجدد» نبود. و « در فضایی از اسطوره و وهم و خواب و خيال» هم «زمزمه» نمی­کرد، بلکه آگاهانه و هوشیارانه به دوران و روزگار و جامعه خود نگاه می­کرد و حس و برداشت­های شاعرانه و هنرمندانه­اش را به صورت شعرهایی خوب و ماندگار می­سرود. بیشتر شعرهای مجموعه «تولدی دیگر» و تمام شعرهای گردآمده در مجموعه «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»، بخصوص شعر «دلم برای باغچه می­سوزد» و همین شعر «کسی که...» تأییدی­ست بر این گفته.

همچنین گمانم همگان اذعان داشته باشند که فروغ خردمند بود و نه بی­خرد تا در «کوره بی­خردی­ها»یش «بدمد» و از همه بدتر «آتش­بیار معرکه انقلاب و استبداد» بگردد!

دراین مختصر، قصد ندارم به بررسی و تحلیل و شکافتنِ شعرها و نظرهای فروغ فرخ­زاد بپردازم. درباره فروغ و شعرش، خوشبختانه دراین نزدیک به چهل سالی که از مرگش می­گذرد، بسیار کسان نوشته­اند و کتاب­هایش هم چه در داخل و چه در خارج، در دسترس همگان هست. تنها به چند نکته در مورد این شعر اشاره می­کنم، با این امید که اگر شعری را می­خوانیم و از آن مهمتر در مقاله و مطلبی به آن اشاره می­کنیم، دستِ کم آن را اول خوب و دقیق بخوانیم و بعد بکوشیم معنای آن را درک کنیم و سپس به آن بپردازیم. و با این امید که پرداختن به مسائل سیاسی و اجتماعی و فلسفی و موضوعات و مقولات سنگین و مهم و پیچیده، موجب نشود که به هنر و ادبیات و بخصوص «شعر»، کم­التفاتی کنیم.

 

شعرِ «کسی که مثل هیچ­کس نیست» اگر اشتباه نکنم در سال1343 یا 1344 (به­هرحال، پیش از مرگِ فروغ در سال 1345)، نخستین­بار در نشریه «آرش» که سیروس طاهباز درمی­آورد، چاپ شد و از همان هنگام هم مثلِ هر شعر خوب دیگری، مورد توجه شعر­دوستان قرار گرفت.

تمامِ شعر از زبانِ دختربچه­ای است نُه ده ساله (کلاسِ سوم ابتدایی) که با پدر و مادر و برادر (یحیا) و خواهرش (انسی)، در خانه­ای در جنوب شهرِ تهران، حدود «میدان محمدیه» و «محله کشتارگاه»، در خانه سید جواد، مستأجرند؛ همان سید جوادی که «تمام اتاق­های منزلِ ما مال اوست»، همان کسی که برادرش «رفته است و رخت پاسبانی پوشیده است»، و راوی شعر دوست دارد گیس دخترِ او را بکشد.

این دختربچه تمام شعر را انگار برای خودش واگویه می­کند؛ یا برای کسی، دوستی، همبازی­ای، تعریف می­کند؛ با همان واژگان ساده و محدود.

یکی از ویژگی­های این شعر همین زبانِ ساده و گفتاری آن است. و کار شاعر وقتی اهمیت خود را بهتر می­نمایاند که خواننده در پایان درمی­یابد شعر ابعاد و مفاهیم دیگری هم دارد.

راوی خواب دیده است و از خواب خود می­گوید؛ خواب کسی را دیده است که می­آید. خوابِ یک «ستاره قرمز» دیده است. (گمانم دیگر لازم نیست به تصویر و مفهوم ستاره قرمز یا سرخ در شعر بپردازیم و آن را برای خوانندگان توضیح بدهیم. قضیه و قصد شاعر روشن­تر و مشخص­تر از آن است که به توضیح و تحلیل و تفسیری نیاز باشد). او خواب این ستاره قرمز را وقتی که خواب نبوده، دیده است. یعنی در بیداری، خواب ستاره قرمز را دیده و تأکید دارد که دروغ نمی­گوید و نشانه­های آمدن او را هم برمی­شمارد: پریدن پلک چشمش و هی جفت شدن کفش­هایش...

«کسی می­آید» ترجیع شعر است و نقل راوی (این جمله در شعر چهار بار تکرار می­شود)؛ این کس «دیگر» است، این کس «بهتر» است، «کسی که مثل هیچ­کس نیست» (عنوان شعر)، او که قرار است بیاید، مثل پدر و مادر و انسی و یحیا نیست. «مثلِ آن کسی­ست که باید باشد»؛ با قدی بلندتر از «درخت­های خانه معمار» و صورتی روشن­تر از صورتِ امام زمان. (جالب این است که در نسخه­ای که من در اختیار دارم و مجموعه­ای­ست از شعرهای فروغ چاپ 1371، انتشارات مروارید، کلمات «امام زمان» را حذف کرده­اند و به جایش چند نقطه گذاشته­اند. می­بینید؟ در آن­سو، حذف می­کنند و در این­سو، برداشت نادرست!). باری، این «کس» نه از سید جواد صاحبخانه می­ترسد و نه از برادرِ «پاسبان»ش. اسم او از زبان مادر که در اول و آخر نماز صدایش می­زند «یا قاضی­القضات است، یا حاجت­الحاجات» (گمانم لزومی ندارد این دو نام را ترجمه و تفسیر کنیم. قضیه روشن است.) این کس که می­آید آن­قدر داناست که «تمام حرف­های سخت کتابِ کلاس سوم را با چشم­های بسته» می­تواند بخواند و حسابش هم آن­قدر خوب است که «می­تواند حتا هزار را بی­آن­که کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد» (حتماً توجه داریم که جمیعت آن زمان ایران بیست میلیون بود و می­گفتند که همه کارها در دست هزار فامیل است)...

شاید اشکال کار در این­جا باشد: راوی اشاره می­کند آن کس می­تواند کاری کند که لامپ «الله» (که سبز بوده؛ آن­هم مثلِ صبحِ سحر سبز بوده) دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود...

گفتیم که فروغ از واژگان و اصطلاحات و مکان­ها و اشخاص و اشیاءِ آشنا و پیرامون این دختربچه نُه ده ساله  در بیان و نقل او استفاده می­کند و البته که این واژگان معنای دوگانه و گاه چندگانه می­یابند.

شاید این کاری که من می­کنم درست نباشد؛ این تقلیل دادن شعر است. می­دانم که نباید برای واژه­ها معادل بگذارم. این­که این واژه مساوی است با فلان چیز و فلان موضوع، زیادی ساده کردن شعر است. اما انگار فعلاً چاره دیگری نداریم. وقتی شعری به این سادگی و روانی این­گونه بد فهمیده و درک می­شود، ناچاریم توضیح واضحات بدهیم.

همین­جاست که راوی از ته دل این جمله را دوبار تکرار می­کند: «چقدر روشنی خوب است!»

رنگ سبز، مثل صبح سحر، روشنی، بر زمینه آسمان...

این آرزوهای زیبا را راوی بیان می­کند.

حالا ممکن است برخی از ما دراین سال­های اخیر، نسبت به چنان لامپی کینه به دل گرفته باشیم و خوشمان نیاید که اصلاً این­گونه لامپ­ها روشن شود؛ اگر هم جاهایی روشن است، دلمان می­خواهد سنگی بپرانیم و لامپ را بشکنیم و خاموشش کنیم؛ اگرچه رنگش سبز و قشنگ باشد؛ مثلِ صبح سحر...

اما این­ها نه به شاعر مربوط می­شود و نه به راوی نُه ده ساله این شعر.

دخترک در این­جا، آرزوهایش را بیان می­کند: آرزو دارد یحیا یک چارچرخه داشته باشد و یک چراغ زنبوری (باز هم روشنایی) تا او روی چارچرخه، میانِ هندوانه­ها و خربزه­ها بنشیند و دور میدان محمدیه بچرخد...

لازم به توضیح نیست که یحیا بیکار است و وسیله کار هم ندارد. حتا نمی­تواند دستفروشی کند.

و آه دیگری از ته دل و به­حسرت: آخ...

حسرت و آرزوی دور میدان چرخیدن که چقدر خوب است، باغ ملی رفتن، مزه پپسی، سینمای فردین و چیزهای خوب دیگر... و سرآخر، لج بچگانه: «گیس دختر سید جواد را بکشم.»

(در این سال­ها حتا دیده­ام که اشاره فروغ به نام فردین، بازیگر فیلمفارسی سال­های پیش از انقلاب و سینمای او را برخی هواداران آن سینما و آن بازیگر، تأییدی دانسته­اند از سوی شاعر بر چنان سینما و فیلم­های مبتذلی... این­هم از آن دسته ساده­انگاری­ها و سطحی­نگری­هاست؛ وگرنه فروغ فرخزادی که با ابراهیم گلستان در استودیو او کار می­کرده و فیلمی مانند «خانه سیاه است» ساخته و همگان با نظرهایش در نوشته­ها و مصاحبه­هایش آشنا هستند، چه ربطی داشته با فردین فیلمفارسی؟... همین­جا بگویم که پشت سر مُرده بدگویی نکرده باشیم؛ فردین بازیگری بود بااستعداد که در چند فیلم نسبتاً خوب توانایی­هایش را نشان داد و اگر امکان می­داشت با فیلمسازانی هنرمند کار کند، حتما کارهای خوبی از او باقی مانده بود. و ای­کاش پس از انقلاب می­توانست به کار بازیگری در فیلم­های خوب ادامه دهد. بحث در موردِ ابتذال سینمای آن سال­هاست که دکتر هوشنگ کاووسی به­درستی آن را فیلمفارسی نامید و این عنوان باقی ماند تا امروز... دریغا که روزگار طوری شده است که متأسفانه بسیاری از روشنفکران ما هم حسرت آن زمان و چنان فیلم­هایی را می­خورند و به تماشای چنین مزخرفاتی در تلویزیون­های ماهواره­ای لوس­آنجلسی می­نشینند یا نوارهای ویدئویی آن­ها را از این­جا و آن­جا پیدا می­کنند و ساعات فراغتشان را با تماشای آن­ها به بطالت می­گذرانند.)

دخترک افسوس می­خورد که چرا این­همه کوچک است که در خیابان­ها گم می­شود و چرا پدر که بزرگ است، کاری نمی­کند که آمدن آن کس را که او خوابش را دیده جلو بیندازد... و ازآن مهم­تر، چرا مردم محله «کشتارگاه» کاری نمی­کنند؟ کسانی که خاک باغچه­ها و تخت کفش­ها و آب حوض­هاشان هم خونی است!

حیرت دخترک درست و به­جاست: اگر قرار است کسانی باشند که بتوانند کاری کنند تا آن «کس» زودتر بیاید، همین اهالی محله کشتارگاه هستند!

آن­گاه از «آفتاب تنبل زمستان» می­گوید و کارهایی که از دستش ساخته بوده و کرده است: جارو کردن پله­­های پشت بام و شستن شیشه­ها...

و با تأکید باز تکرار می­کند که «کسی می­آید»؛ کسی که در دل و نفس و صدایش باماست... کسی که «آمدنش» [شاعر نمی­گوید خودش را، می­گوید آمدنش را] نمی­شود گرفت و دستبند زد و به «زندان» انداخت. (گمانم یادمان نرفته باشد که درآن سال­ها، چه کسانی را و چرا می­گرفتند و دستبند می­زدند و به زندان می­انداختند!)

این «کس» که زیر درخت­های کهنه یحیا خانه کرده، روز به روز بزرگ و بزرگتر می­شود و از «باران»، از صدای «شرشرِ باران»، از میانِ «پچ و پچ گل­های اطلسی» و از «آسمان توپخانه در شبِ آتش­بازی» می­آید...

انگار پرسیده­ایم این بابا می­آید چه کند؟ که دخترک برایمان می­گوید:

این «کس» برای انداختن سُفره می­آید و قسمت کردن نان، پپسی، باغ ملی، شربت سیاه سُرفه، روز اسم­نویسی، نُمره مریضخانه، چکمه­های لاستیکی، سینمای فردین، درخت­های دختر سید جواد و هرآن­چه را که باد کرده... و سر آخر، سهم ما را هم می­دهد...

شعر با این تأکید ــ­همچنان که آغاز شده­ــ به پایان می­رسد:

من خواب دیده­ام...

 

گمانم هیچ توضیحی لازم نیست. هیچ­کس نمی­تواند به این سادگی و روشنی و زیبایی از «عدالت» (اجازه بدهید روشن بگویم: از سوسیالیسم) سخن بگوید که فروغ در­این شعر گفته است.

سخن را کوتاه کنم تا خواننده زودتر به اصل شعر برسد و آن را برای چندمین بار بخواند و ببیند که همچنان شعری­ست نو و تازه و از آن لذت ببرد.

یک نکته را هم در پایان بگویم:

تصور من این است که این شعر ساده­تر از آن است که کسی آن را نفهمد. اما بدفهمی بحثِ دیگری است. تفسیر و تعبیرِ نادرست کردن هم از سوی برخی، می­تواند دلایلی داشته باشد.

شاید این­گونه کم­مهری نشان دادن به شاعر خوب و انسان روشن­اندیش و آگاهی همچون فروغ فرخ­زاد دلایل دیگری دارد. (خواننده حتماً متوجه است که من چرا فروغ را  «شاعر» و «انسان» می­نامم و نه همچنان که رایج بوده و هست «شاعره» و «زن»؟)

من فقط پرسشی مطرح می­کنم:

آیا دلیل این­گونه بی­مهری و سطحی­نگری دراین نکته نهفته نیست که امروزه روز، پس از 39 سال که از مرگ فروغ می­گذرد، ما که زمانی همچون او می اندیشیدیم، حالا اندیشه­هامان را تغییر داده­ایم (به هر دلیلی، فرقی نمی­کند و من نمی­خواهم وارد چگونگی و جزئیات آن شوم) و دیگر به آن «کَس» که فروغ دراین شعر از او یاد می­کند، دلبستگی و میلی نداریم، از او خوشمان نمی­آید، «کس» یا «کسان» دیگری را به «او» ترجیح می­دهیم؟ البته هیچ اشکالی ندارد... آدمیزاد شیرِ خام خورده است و قابل تغییر و تحول؛ (به خوبی و بدی و درستی و نادرستی این تغییر و تحول­ها هم کاری نداریم)... آیا به این دلیل نیست که ما فکر می­کنیم «متجدد» و «تجددخواه» و «تجدد دوست» شده­ایم و تصور می­کنیم هرگونه اندیشه­ای با برچسب «ایدئولوژی» بر آن زدن، اَخ و تَخ است و ما البته که آزاداندیش بوده و هستیم و چقدر مرتکب خطا شدیم که درنیافتیم آن پدر و پسر هم «متجدد» بودند و چه نهال­های «تجدد» که نکاشتند و اصلا مهم نبوده که توجه نفرموده بودند که یکی از شرایط اولیه تجدد، دمکراسی است و البته خُب، با ملت ما چه می­شد کرد؟ مگر می­شد به این مردمان دمکراسی داد؟ باید لیاقت و آمادگیش را داشته باشند یا نه؟ وانگهی، حالا آن خدابیامرزها مختصری هم دیکتاتوری فرموده بوده­اند؛ اشکالی ندارد... یکی دو تا هم کودتا کردند... اهمیتی دارد؟ حالا این ملت باید بنشیند و پنجاه و دو سال هی عزا بگیرد و «عاشورای 28 مرداد» به راه بیندازد که چه؟ خُب، گذشته­ها گذشته... والله کفن­دزد اول بهتر بود... نبود؟ و بنا کنیم به شمردن که مگر آن پدر و پسر چند نفر را جمعاً کشتند یا زندان کردند؟ و مقایسه کنیم با سال­های اخیر... انگار که «جنایت» کمیتش مهم است؛ و همین حرف و سخن­ها که می­شنوید و می­شنویم و می­خوانید و می­خوانیم...

وگرنه شعر فروغ فرخ­زاد مشکل و پیچیده و غیرقابل فهم و درک نیست.

فروغ سوسیالیست بود و مخالف شاه و دیکتاتوری­اش... می­گویید نه، بروید شعرهایش را بخوانید.

21 اکتبر 2005

گوتنبرگ سوئد

nzeraati@hotmail.com

این مقاله را از 26 اکتبر به بعد می­توانید در این­جا بشنوید:

www.paya.se

صدای دوست

 

***

­

 کسی که مثلِ هیچ­کس نیست

فروغ فرخ­زاد

 

من خواب دیده­ام که کسی می­آید

من خوابِ یک ستاره­ی قرمز دیده­ام

و پلکِ چشمم هِی می­پرد

و کفش­هایم هِی جُفت می­شوند

و کور شوم

اگر دروغ بگویم

من خوابِ آن ستاره­ی قرمز را

وقتی که خواب نبودم دیده­ام

کسی می­آید

کسی می­آید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثلِ هیچ­کس نیست، مثلِ پدر نیست، مثلِ انسی نیست، مثلِ یحیا نیست، مثلِ مادر نیست

و مثلِ آن کسی­ست که باید باشد

و قدش از درخت­های خانه­ی معمار هم بلندتر است

و صورتش

از صورتِ امامِ زمان هم روشن­تر

و از برادرِ سید جواد هم

که رفته است

و رختِ پاسبانی پوشیده است نمی­ترسد

و از خودِ خودِ سید جواد هم که تمامِ اتاق­های منزلِ ما مالِ اوست نمی­ترسد

و اسمش آن­چنان­که مادر

در اولِ نماز و در آخرِ نماز صدایش می­کند

یا قاضی­القضات است

یا حاجت­الحاجات است

و می­تواند

تمامِ حرف­های سختِ کلاسِ سوم را

با چشم­های بسته بخواند

و می­تواند حتا هزار را

بی­آن­که کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد

و می­تواند از مغازه­ی سید جواد، هر چقدر که لازم دارد، جنسِ نسیه بگیرد

و می­تواند کاری کند که لامپِ «الله»

که سبز بود؛ مثلِ صبحِ سحر سبز بود،

دوباره روی آسمانِ مسجدِ مفتاحیان

روشن شود

آخ...

چقدر روشنی خوب است

چقدر روشنی خوب است

و من چقدر دلم می­خواهد

که یحیا

یک چارچرخه داشته باشد

و یک چراغِ زنبوری

و من چقدر دلم می­خواهد

که روی چارچرخه­ی یحیا میانِ هندوانه­ها و خربزه­ها بنشینم

و دورِ میدانِ محمدیه بچرخم

آخ...

چقدر دورِ میدان چرخیدن خوب است

چقدر روی پشتِ بام خوابیدن خوب است

چقدر باغ ملی رفتن خوب است

چقدر مزه­ی پپسی خوب است

چقدر سینمای فردین خوب است

و من چقدر از همه­ی چیزهای خوب خوشم می­آید

و من چقدر دلم می­خواهد

که گیسِ دخترِ سید جواد را بکشم

 

چرا من این­همه کوچک هستم

که در خیابان­ها گُم می­شوم؟

چرا پدر که این­همه کوچک نیست

و در خیابان­ها هم گُم نمی­شود

کاری نمی­کند که آن کسی که به خوابِ من آمده­ست، روزِ آمدنش را جلو بیندازد؟

و مردمِ محله­ی کُشتارگاه

که خاکِ باغچه­هاشان هم خونی­ست

و آبِ حوض­هاشان هم خونی­ست

و تختِ کفش­هاشان هم خونی­ست

چرا کاری نمی­کنند؟

چرا کاری نمی­کنند؟

 

چقدر آفتابِ زمستان تنبل است

 

من پله­های پُشتِ بام را جارو کرده­ام

و شیشه­های پنجره را هم شُسته­ام

چرا پدر فقط باید

در خواب، خواب ببیند؟

 

من پله­های پشتِ بام را جارو کرده­ام

و شیشه­های پنجره را هم شُسته­ام...

 

کسی می­آید

کسی می­آید

کسی که در دلش با ماست، در نفسش با ماست، در صدایش با ماست

 

کسی که آمدنش را

نمی­شود گرفت

و دستبند زد و به زندان انداخت

کسی که زیرِ درخت­های کهنه­ی یحیا بچه کرده است

و روز به روز

بزرگ می­شود، بزرگتر می­شود

کسی از باران، از صدای شُرشُرِ باران، از میانِ پچ و پچِ گُل­های اطلسی

کسی از آسمانِ توپخانه در شبِ آتش­بازی می­آید

و سُفره را می­اندازد

و نان را قسمت می­کند

و پپسی را قسمت می­کند

و باغِ ملی را قسمت می­کند

و شربتِ سیاه سُرفه را قسمت می­کند

و روزِ اسم­نویسی را قسمت می­کند

و نمره مریضخانه را قسمت می­کند

و چکمه­های لاستیکی را قسمت می­کند

و سینمای فردین را قسمت می­کند

و درخت­های دخترِ سید جواد را قسمت می­کند

و هرچه را که باد کرده باشد قسمت می­کند

 و سهمِ ما را هم می­دهد

من خواب دیده­ام...

 

 

 

ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral