خط و ربط

شنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٤

يک نامه دوستانه...

 

عقلِ اين روشنفکران جايي نرفته، هوش و حافظه‌ي ما کم شده!

 

رضا جانِ قاسمي!

تو ديگر چرا، رفيقِ عزيز؟ تو که هنرمند و نويسنده‌ي باهوشي هستي چرا؟ من که در تمام کارهايت، از نمايشنامه و داستان گرفته تا تئاتر و موسيقي، و در ديدارهامان، هوشياري تو را ديده‌ام، به‌راستي حيرت مي‌کنم که چگونه از خواندنِ نامه‌ي دوستان‌مان در ايران، حيرت کرده‌اي؟ يعني واقعاً تو منظورِ اين عزيزان را متوجه نشده‌اي که به «عقل»شان شکّ کرده‌اي و مي‌پرسي: «به‌راستي عقلِ اين روشنفکران کجا رفته؟» و آن‌طور تعبير و تفسيرها کرده‌اي و «معطوف» بازي درآورده‌اي و زده‌اي به صحراي کربلا و يادِ مظلوميت و روضه و مظلوم‌نمايي شيعي‌گري و غيرُذالک افتاده‌اي؟ يعني يادت رفته آن سرزمينِ سوخته را؟ آن روز و روزگارِ غريبِ مردم را؟ آن فشارها و کُشت و کُشتارها و بزن و بکوب‌ها و بگير و ببندها را؟ گيرم که من و تو سال‌ها‌ست از مامِ ميهن دور افتاده‌ايم، تو در پاريس نشسته‌اي و منِ پرت‌افتاده توي اين گوتنبرگ براي خودم مي‌لولم... تو خيلي وقت است نرفته‌اي ايران، من هم که مي‌رفتم، الان چهار سال است نتوانسته‌ام بروم، اما خبرها که مي‌رسد... تو که قربانت بروم دست به اينترنت‌ات هم خوب است... يعني ممکن است حافظه‌ات ضعيف شده باشد؟ خُب، پيري است و هزار دردِ بي‌درمان؛ درست است که من و تو پنجاه و خُرده‌اي از عُمرِ شريف‌مان گذشته و دل‌مان نمي‌خواهد خودمان را پير يا حتا مُسنّ بدانيم، اما به‌هرحال فراموشي يکي از عوارض پيري‌ست...

وقتي چند روز پيش، آن نامه را در سايت‌ها خواندم، برخلافِ تو، اصلاً به‌راستي حيرت نکردم، بلکه در دل، به اين عزيزان آفرين گفتم و اتفاقاً فکر کردم عجب کارِ خوب و درستي کرده‌اند!

وقتي نامِ سيمين بهبهاني عزيز را که بينايي‌اش را از دست داده و نزديکِ هشتاد سال دارد و همچنان استوار ايستاده است و در همه‌جا حضور مي‌يابد و با شعرهاي خوبش به ما اميد مي‌دهد ديدم، وقتي امضاي محمدعلي عمويي را ديدم که نزديکِ نيمي از عُمرش در زندان دو نظام به هدر رفته، وقتي اسمِ سهراب و سياوش ــ يادگارهاي محمد مُختاري ــ را ديدم، دو جواني که پدرِ شاعر و نويسنده‌شان را آن‌طور کُشتند و آب از آب تکان نخورد، اما در عوضِ وکيلِ پرونده را محکوم کردند و به زندان انداختند، وقتي ديدم پيرمرد، انور خامه‌اي، که شصت سال پيش با اَراني در زندانِ رضا شاهي بوده اسمش را پاي اين نامه نوشته، وقتي ديدم پرويز بابايي اين مترجمِ زحمتکش و شريفِ حدود هفتاد ساله و علي اشرف درويشيان اين نويسنده‌ي نجيب و باشرفِ خستگي‌ناپذير نامه را امضا کرده‌اند، وقتي ديدم علي‌رضا جبّاري هنوز از زندان درنيامده خواسته است تا به جاي دوستِ هم‌قلمش به زندان برود و خانمِ هما، همسرِ ناصر زرافشان، که تمام اين ده دوازده روز را پشتِ ديوارهاي زندانِ اوين نشسته و توهين و دشنام شنيده و کُتک خورده اما از مُبارزه براي رهايي همراهِ زندگي‌اش دست برنداشته، و نامِ  ديگران و ديگراني که برخي را مي‌شناسم و بعضي را نمي‌شناسم، زن و مرد و پير و جوان و ميان‌سال، راستش از خودم کمي خجالت کشيدم.

خواستم نامه‌اي بنويسم به اين مضمون که:

دوستانِ عزيزِ من! شما به کارتان برسيد. من حاضرم بيايم بروم به جاي ناصر زرافشان در زندان بنشينم. اولاً شايد مقاماتِ محترم راحت‌تر قبول کنند (آخر نامِ کوچک و سه حرفِ اولِ نامِ خانوادگي هر دوِ ما يکي‌ست!). وانگهي، دارم داستانِ بلندي مي‌نويسم و گرفتاري‌هاي روزمره و مُشکلاتِ زندگي فرصتِ کار برايم باقي نمي‌گذارد؛ مي‌توانم از‌اين فرصتِ حبس و تنهايي‌اش استفاده کنم و داستانم را تمام کنم. تجربه هم دارم. برايم مُهم نيست که در انفرادي باشم يا زندانِ عادي (البته به خاطرِ سکوت و خلوت، انفرادي را ترجيح مي‌دهم!). سي و سه چهار سال پيش، در دورانِ دانشجويي، به لُطفِ نظامِ شاهنشاهي و دادگاهِ نظامي‌شان، يک سال و اَندي در زندان بودم که بيشترِ آن دوران را در زندان‌هاي رشت و زنجان و تبريز، در بندِ عادي‌ها نگه‌مان مي‌داشتند، چون در‌آن شهرها بندِ سياسي نداشتند و...

بعد نمي‌دانم چه شد و چرا نشد که اين نامه را بنويسم. از بَس هر ساعت و هر روز خبرهاي تازه مي‌رسيد... شايد هم فکر کردم بهتر است از‌اين راهِ دور، دوِ علي گُلابي نيايم و قُمپُز درنکنم!

حالا که نوشته‌ي تو را در کمالِ حيرت و ناباوري مي‌خوانم، روزِ دوازدهمِ اعتصابِ غذاي ناصر زرافشان است. مي‌گويند حالش بد است. معلوم است، نبايد هم حالش خوب باشد. ناراحتي کليه داشته باشي و نگذارند بروي معالجه کني و به اعتراض دست به اعتصابِ غذا بزني و مقاماتِ قضاييه ککشان هم نگزد و فوقش بگويند: «هر وقت گُشنه‌اش شد، غذا ميخورد!»... حالا هم که فرموده‌اند اصلاً کارِ او و گنجي غيرقانوني‌ست! و حتماً همين امروز و فردا‌ست که، از روي مهر و عطوفت، و براي نجاتِ جانِِ آنان، به‌زورِ باطوم و قنداقِ تُفنگ، وادارشان کنند غذا بخورند! شنيدي که شيرين عبادي و وکيلِ ديگر را هم راه ندادند و نگذاشتند با موکلان‌شان ملاقات کنند؟ حالا تازه کجاش را ديده‌اي... هنوز تنور انتخابات‌شان گرم است. بگذار نان پُختن تمام شود و سُفره را برچينند و تنور سرد شود، خواهي ديد نه افکارِ بين‌المللي برايشان اهميت دارد و نه اين هنرپيشه‌ي خبرنگار شده‌ي هاليوودي و نه حتا کريستين خانومِ امان‌پور و خبرنگارانِ ريز و درشت خارجي که راه‌شان را مي‌کشند مي‌روند به سرزمين‌هاشان تا باز دوباره کِي تنوري روشن شود...

آن قضيه‌ي محکوميتِ عباس معروفي به شلاق و زندان و نامه‌ي دوستانِ نويسنده (يادش سبز و زنده باشد هوشنگ گلشيري عزيز که همراهِ سيمين بهبهاني و ديگران آن را نوشتند) را هم بعد از‌اين همه سال، ناجور و ناقص به ياد مي‌آوري و نادرست تعبير و تفسير مي‌کني. واقعيتش اين است که اي کاش معروفي مي‌ماند و به دامي که جلوش گذاشتند پا نمي‌گذاشت که بيايد بيرون؛ (گمانم حالا خودش هم اين حرفِ مرا قبول داشته باشد). آن وقت از دو حال خارج نبود: يا شلاق مي‌خورد (که من گمان نمي‌کنم)، يا آقايانِ قضاييه ناچار مي‌شدند قضيه را ماستمالي کنند. وگرنه کدام شاعر و نويسنده يا به‌قولِ تو «روشنفکرِ» ما است که درک نمي‌کند نفسِ مجازاتِ شلاق در‌اين زمانه، شنيع است؟

چرا من و تو بايد فکر کنيم که همه‌ي دوستانِ آن‌جا عقل از سرشان پريده و اين خردِ ماها‌ست که ماشاءالله روز به روز بر وسعت و ژرفا و حدّتش افزوده مي‌شود؟ 

رضا جان!

مي‌خواستم بگويم حالا که من و تو، توي اين گوتنبرگ و آن پاريس، بيرون گود نشسته‌ايم و قضايا را از دور نظاره مي‌کنيم، بهتر نيست (به‌قولِ بابا طاهر عُريانِ خودمان) اگر «نوش»‌شان نيستيم، دستِ‌کم «نيش»‌شان نباشيم؟ اگر مَرهَمي بر «زخمِ دل»‌شان نيستيم، لااقل «نمک‌پاشِ دلِ ريش»‌شان نباشيم؟

نمي‌دانم چرا يادِ يکي از شنوندگانِ عزيزِ يکي از‌اين راديوهاي محلي فارسي‌زبانِ شهرمان افتادم که چند سال پيش، در يکي از چنين روزهايي که تبِ مبارزاتي ما ملّت بالا گرفته بود، زنگ زد به راديويي و گفت:

«آقا جون! من نميدونم اين مردمِ ايران چرا از خونه‌هاشون بيرون نميان... چرا نميريزن تو خيابونا تا تکليفِ اين [يک چند تا فُحشِ بد بد داد که من اين‌جا رويم نمي‌شود بنويسم] ...ها رو يه‌سَره کنن. فوقش يه مليون کُشته ميشن. بيشتر از اينه؟ خُب، يه مليون فدا ميشن، شصت و نُه مليون خلاص و آزاد ميشن... ما هم برميگرديم به مملکتمون که توش آزادي و دمُکراسي برقراره...»

برايت تندرستي و شادکامي و آرامش آرزو مي‌کنم و اميدوارم بازهم نمايشنامه‌ها و داستان‌هاي خوب بنويسي و آهنگ‌هاي قشنگ بسازي و بنوازي.

دوستِ قديمِ تو

ناصر زراعتي

18 ژوئن 2005

گوتنبرگِ سوئد

 

 

  

 

ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral