خط و ربط

پنجشنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٤

نامه سيمين بهبهانی...

نامه‌ای برای ناصر زراعتی

 

سیمین بهبهانی

 

 

ناصر عزیزم!

 

هیچ تصور نمی‌کردم شعری که زاده‌ی یک لحظه از روزگارم بود، تو را آن‌قدر مُنقلب کند که آن نامه‌ی زیبا و غم‌انگیز را برایم بنویسی.

بزرگ پورجعفر، این روزنامه‌نگار و نویسنده‌ی مهربان و باتجربه، ضمنِ مُکالمه‌ی تلفنی، آن را برایم خواند؛ از اینترنت گرفته بود. ضمنِ خواندن گریه می کرد و صدایش گره می‌خورد. خودم هم دیدم که اشک‌ها از گونه‌هایم به زیرِ گلویم می‌دود. بهتر است که فراموش کنیم؛ شعر را می‌گویم، نه نامه را که همیشه برایم عزیز است.

شاید لازم نباشد که بدانی، اما من می‌خواهم برایت بنویسم که چه شد.

سه سال پیش، یک شب از جلسه‌ی «کانون» [نویسندگانِ ایران] به خانه آمدم، خسته. در آن‌جا فقط یک چای خورده بودم. در خانه هم چیزی نخوردم و خوابیدم. صبح که بیدار شدم، دیدم که چشمِ راستم اشیاء را درست نمی‌بیند. من همیشه در مُعایناتِ چشم‌پزشکی، یازده خط را می‌خواندم؛ یعنی یک درجه بیش از دیدِ سالمِ طبیعی. چه اتفاق افتاده بود؟

ماجرای از‌این پزشک به آن پزشک مُراجعه کردن ادامه یافت و هر روز وضعِ چشمِ راست بدتر شد. اما تغییری در زندگی من پیش نیامد، چون فقط دیدِ مرکزی چشمِ راست را نداشتم و چشمِ چپ در نهایتِ سلامت بود.

می‌دانی که راننده‌ی بیابانی بودم. از جوانی تا چند ماه پیش، تفریحِ من راندنِ اتومُبیل بود. بیش‌ترِ شعرهایم را در همین حال سروده بودم. بیش‌ترِ جاده‌های ایران را از زیرِ چرخ‌ها گذرانده بودم. حالا باید بارِ دوشِ دیگران باشم!

به‌هرحال همیشه هُشدار می‌دادند که مواظبِ چشمِ چپ (یعنی چشمِ سالم) باشم. و من به شوخی می‌گفتم: «برایش گارد استخدام می‌کنم!»

یکی از چشم‌پزشکان دائماً وسوسه می‌کرد که دستگاهی در خارجِ ایران ساخته‌اند که برای پیش‌گیری با لیزر مُجهز شده و می‌تواند پیشاپیش چشمِ چپم را، اگر در معرضِ خطر باشد، نجات دهد. این وسوسه کارگر افتاد. و پزشکِ یاد‌شده روزی به من گفت که دستگاه به ایران رسیده و با آمپولی که در رگ تزریق می‌شود و خیلی هم گران است، آماده‌ی مُعالجه است.

یک صبح، به مرکزِ هلالِ اَحمر در تهران پارس رفتم و با نحوستِ آن دستگاهِ لعنتی و فعالیتِ همان پزشک، به خانه برگشتم و در آینه‌ی دست‌شویی، سر و صورتِ خود را مثلِ تُخمِ مُرغِ بزرگِ سیاهی دیدم که نه چشم داشت و نه ابرو و نه لب و دهان: دیدِ میانی این چشمِ چپ را هم از دست داده بودم!

دستورِ سه روز استراحت در اتاقِ نیمه‌تاریک داشتم. این سه روز هم سپری شد و دیدِ میانی بازنگشت.

سه هفته هم گذشت و سه ماه شد. و اکنون شش ماه است که وضع به همان منوال است. فقط یک دهمِ دید دارم. هنوز صدایِ خانمِ دستیارِ آن پزشک، که ثانیه‌ها را بلند بلند می‌شمرد تا پزشک با آن اشعه‌ی لعنتی تُخمِ چشمم را بخراشد، در گوشم می‌پیچد: «یک، دو، سه... نود!»

خُب، همه‌ی ماجرا همین بود. اما من سرسخت و لجوج هستم. شُکر که می‌توانم با همین خودکارِ ماژیک و با مَددِ عینکِ شش و نیم، این نامه را در جوابِ محبت و نگرانیِ تو بنویسم. خواندن را هم علی و یک دختر خانم به اسمِ عاطفه وطنچی برایم به انجام می‌رسانند. اطراف را هم تا حدّی که بتوانم راه را از چاه تشخیص دهم، می‌بینم. فقط چهره‌ها را هیچ نمی‌بینم و اشخاص را از صداشان یا طرحِ اندام‌شان می‌شناسم و دیگر هیچ. آرایش را هم به قولِ خانم‌ها «از حفظ» سَمبَل می‌کنم. اما برای پیدا کردنِ قلم و کاغذ و خُرد و ریز و وسایلِ شخصی گاه عصبی می‌شوم. همین است که هست و هیچ دلم نمی‌خواهد خیالِ بد به خود راه بدهم و کسی یا کسانی را مُقصر بدانم، ولی...

گاه به‌یادِ شاه‌زادگانِ تاریخ می‌افتم که با میلِ ظریفِ گُداخته چشم‌شان را کور می‌کردند. البته صورتِ ظاهرشان تغییری نمی‌کرد، چون شاهزاده نباید زشت باشد؛ فقط ناتوان و بیکاره و بی‌ادعا، در کُنجی می‌افتادند و از «مواهبِ شاه‌زادگی» بهره‌مند می‌شدند!

نمی‌دانم چرا این مُعترضه همیشه ذهنِ مرا مشغول می‌کند یا بهتر بگویم، مغزِ مرا می‌خورَد.

گاه با خود می‌گویم، تا زبانم لال نشده و فریادم از سینه بیرون می‌آید و می‌توانم شعری بنویسم، چیزی کم ندارم:

تا زنده هستم، زنده هستم

تازَنده بر اَنصارِ بیداد

با اسبی از توفان و تُندر

با نیزه‌ای از شعر و فریاد...

به همسرِ نازنینت سلام دارم؛ فرزندانت را می‌بوسم. از سویِ من، از خانمِ آذر مهلوجیان تشکر کن که نامه را برایم فَکس کرد.

 

خدا نگهدارت

مُخلص: سیمین بهبهانی

به امیدِ دیدار

 

چهارِ بعد از نیمه‌شبِ سوم خُردادِ 1384 (24 می 2005)

 

 

ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral