خط و ربط

پنجشنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٤

يک شعر و يک نامه...

دست و روزنامه...

سيمين بهبهانى

 

 

 

چشمِ نَغزبينِ شِگَرفَم قَهر كرده با در وُ ديوار

در نگاهِ نافذِ ژَرفَم، چاهِ وِيل گشته پديدار.

 

در به­روی پاشنه چَرخان، ناله می­كند به­گمانم

پا به كوچه می­نَهَم اما ،كوچه آه می­كشد اِنگار.

 

می­روم خَموش و پَريشان، در هراس ازين­كه بيفتم

پيشِ روزنامه­فروشی، نيست چشم وُ هست خريدار.

 

می­خرم، كه چی؟ كه زمانی، ديگری بَرام بخواند

می­خرم به­عادتِ ديرين، شاد ازين تَوالی وُ تكرار.

 

می­برم به خانه به­نَرمی، آن­چنان كه لَطمه نبيند

مَنظَرِ طُلوعِ نظرها، مَجمعِ تجلیِ اَفكار.

 

می­گُذارم از سرِ حَسرت، رویِ ده شُماره­ی پيشين

جُمله، بی نوازشِ چشمی، غَرقِ انتظارِ مَدَدكار.

 

باز صُبحِ روشنِ فردا، پيشِ روزنامه­فروشی

عشق می­كنند و نوازش، دست و روزنامه دگربار...

           *

 

شاعرِ خوب و بزرگِ ایران

سیمین خانمِ بهبهانیِ عزیز!

 

 

شعرِ کوتاهِ «دست و روزنامه»ی شما را خواندم. مثلِ همه‌ی شعرهاتان زیبا بود و دلنشین و سرشار از حس و عاطفه. تلفن زدم که بگویم: «اندوه و حسرت از دلِ مهربانِ شما دور باد! چشم اگر یاری و همراهی نکرد، دل و ذهنِ شما روشن باد! (که همیشه روشن بوده و هست و خواهد بود).»

اما خانه نبودید و کسی گوشی را برنداشت و پیام هم که خواستم بگذارم، نشد. قطع شد.

نه تنها من، نه فقط دوستان و یارانِ شاعر و نویسنده و اهلِ قلم، که همه‌ی ایرانیان و فارس‌زبانان، در ایران و سراسرِ جهان، همیشه از شما و چشمه‌ی جوشانِ شعرتان، امید و توان گرفته‌اند. از‌این پس نیز تردید ندارم که چشمِ امیدِ همگان به شما و باغِ سرسبز و آفتابی شعرتان است.

شما خود بهتر از من می‌دانید، در راهِ دشوار زندگی، به‌خصوص در‌این روز و روزگار که ما داریم از سر می‌گذرانیم، پیش می‌آید که گاه «دیگران» از یاری و همراهی باز‌بمانند. این «دیگران» ممکن است یاران و دوستان و رفیقان باشند، یا اعضای این تن که عُمری بارش را به دوش می‌کشیم. وقتی پای شاملوی بزرگ (که یادش همیشه سبز و گرامی باد!) با او یاری و همراهی نکرد و به‌ناچار آن را بُریدند، شما خود در‌آن شعر زیبا به او چه گفتید؟

از من دورباد که بخواهم عزیزِ بزرگ و بزرگواری چون شما را دلداری بدهم. این شما بوده‌اید که همیشه به ما دلداری و امید داده‌اید، سنگِ صبورِ ما بوده‌اید، با آن حس و عاطفه‌ی زیبایِ مادرانه، در تمامِ شعرهای پُر‌قدرتان، ما را به ادامه‌ی راهِ سختِ زندگی در‌این «روزگارِ تلخ‌تر از زهر»، تشویق کرده‌اید. ما با شعرِ شما، آرزویِ «روزگارِ چون شکر» را در دل زنده نگه‌داشته‌ایم و می‌داریم.

می‌خواستم بگویم غم‌تان مباد! شما اگر اراده کنید، دوستدارانِ «سیمین بهبهانی» و شعرش افتخار خواهند کرد که اجازه بدهید بیایند خدمت‌تان و برایتان روزنامه و کتاب بخوانند.

من که دور افتاده‌ام، اگر در تهران می‌بودم، آرزو می‌کردم اجازه بدهید هر صبح بیایم دنبال‌تان تا دیگر «خموش و پریشان» از خانه بیرون نیایید؛ عصایِ دستِ مهربانِ شما که می‌توانستم بشوم؟ با‌هم راه می‌افتادیم، حرف می‌زدیم، گُل می‌گفتیم و گُل می‌شنفتیم، شعر می‌خواندیم تا می‌رسیدیم به دکه‌ی روزنامه فروشی. کدام روزنامه‌ها و مجله‌ها را می‌خواهید؟.. چطور است سری هم به روبروی دانشگاه و کتاب‌فروشی‌هایش بزنیم، ببینیم چه کتاب‌های جدیدی در‌آمده؟.. با‌هم برمی‌گردیم به خانه‌ی امیدِمان، خانه‌ی شما... شما که هیچ‌گاه اجازه نمی‌دهید مهمان کمک کند... چای که دیگر بلدم بریزم؟.. چای می‌نوشیم و روزنامه‌ها را ورق می‌زنیم. «منظرِ طلوعِ نظرها» را تماشا و مُرور می‌کنیم؛ به «مجمعِ تجلیِ افکار» هم سری می‌زنیم...

اگر قرار است متنِ حروفچینی‌شده‌ی کتاب‌تان را غلط‌گیری کنید (در ذهن من، همیشه نمونه‌های حروفچینی روی میزِ بزرگِ ناهار‌خوری خانه‌ی شما گسترده است)، می‌توانم این کار را هم انجام بدهم.

می‌خواهید کتاب بخوانید؟ برایتان می‌خوانم.

شعری در ذهن‌تان جوانه می‌زند و دارد شکل می‌گیرد؟ می‌خواهید آن را روی کاغذ بیاورید؟ این‌هم کاغذِ سفید و قلم... آماده... تقریر کنید تا تحریر کنم. حتا می‌توانم برای‌تان تایپ کنم. قرار است برای جایی بفرستید؟ کجا؟ می‌فرستم...

این کارها را خیلی‌ها آرزو دارند بتوانند اجازه یابند تا برای شما انجام بدهند. من اطمینان دارم در میانِ نسلِ جوان و پُر‌شورِ امروزِ ایران، در میانِ دختران و پسرانِ دوستدارِ ادبیات و شعر، هستند بسیاری که منتظرند به این افتخار دست پیدا کنند.

خانمِ سیمین بهبهانی! لطف کنید، به آنان اجازه بدهید چشمِ روشنِ شما باشند!

من از‌این راهِ دور از شما خواهش می‌کنم فقط بگویید چه کتاب یا مطلبی را دوست دارید برایتان بخوانم. روی نوار کاست یا سی.دی؟ پست کنم یا بدهم دوستی بیاورد؟ حتا می‌توانم از طریقِ اینترنت برایتان بفرستم. به‌قولِ شاعر: «از تو به یک اشاره، از ما به سر دویدن!»

چشمِ دلِ مهربان‌تان روشن و روشن‌تر باد!

بهتر است از زبانِ حافظ بگویم: «تنت به نازِ طبیبان نیازمند مباد!\ وجودِ نازکت آزرده‌ی گزند مباد!»

 

دوستِ کوچکِ شما

ناصر زراعتی

گوتنبرگِ سوئد

20 مه 2005

   

 

ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral