خط و ربط

جمعه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٤

موش و انبان

موش و انبان

 

 

دو هفته پیش بود که دوستی برایم ایمیلی فرستاد همراه یک نشانی اینترنتی که: «یکی از داستان‌هایت را در این‌جا گذاشته‌اند.» تذکر هم داده بود که در بخش آثارِ نویسنده، اشتباهی صورت گرفته است.

نگاه کردم دیدم داستانِ «دزد» را از مجموعه داستانِ «سبز» برداشته‌اند، غلط و غولوط تایپ کرده‌اند و گذاشته‌اند در بخش داستان‌های سایت‌شان که نامش هست «منزلگاهِ الکترونیکی شورای گسترشِ زبان و ادبیاتِ فارسی ». یک عکس هم از من پیدا کرده‌اند، قرار داده‌اند سمتِ چپ و زیرش نامِ تمام کتاب‌های نوشته و ترجمه‌ی آقای عبدالعلی دستغیب را گذاشته‌اند.

من‌هم مثلِ دوستی که این نشانی را برایم فرستاد، آدمِ بدبینی نیستم. به همه چیز و همه کس و همه کارِ این دنیا با خوشبینی نگاه می‌کنم، مگر این‌که برعکسِ آن ثابت شود. من‌هم ابتدا فکر کردم خُب، اشتباهی صورت گرفته است و اگر تذکر بدهم، این دوستانِ نادیده و ناآشنا که احتمالاً از سرِ لطف، به من و کارهای بی‌مقدارم توجه نشان داده‌اند، اشتباه را برطرف خواهند کرد.

این را هم بگویم که این داستانِ کوتاه را من در مُردادِ 1359 نوشته‌ام که برای اولین بار در مجموعه داستانِ «سبز» (زمستان 1368، تهران، انتشاراتِ نیلوفر) درآمد. داستانی‌ست طنزآمیز و رئالیستی که کوشیده‌ام شکلِ یک گُزارشِ تلویزیونی داشته باشد و در نتیجه، وقتی آدم‌های داستان ماجرایی را که رخ داده نقل می‌کنند، حرف‌هاشان در ستون باریک‌تری چاپ شده و فاصله‌های میانِ بندها هم باید رعایت شود. و این‌همه در کتاب به‌درستی انجام شده، اما در تایپِ پُر‌غلطِ این سایت، همین‌جور بدون رعایتِ نقطه‌گذاری (که من به آن حساسیت دارم، زیرا معتقدم کارِ خواننده را آسان‌تر می‌کند)، آمده است.

نخواستم مته در بعضی اعضای خشخاش بگذارم و این تذکر را هم بدهم که: لطفاً یا داستان و نوشته‌ای را در سایتِ خود نگذارید، یا اگر می‌گذارید (آن‌هم بدونِ اطلاعِ صاحبش) حداقل محضِ احترام به خواننده هم که شده، امانت را رعایت کنید.

از همه‌ی این‌ها گذشتم و خوشبینانه در بخشِ نظرهای ضمیمه‌ی آن قسمت، یاداشتِ زیر را نوشتم و همراه ایمیل خود برایشان فرستادم:

 

 4\2\1384

سلام. ممنون از این‌که داستانِ دزدِ مرا در سایت گذاشته‌اید. اما یک نکته اشتباه شده است. گمانم کتاب‌شناسی آقای عبدالعلی دستغیب را به نامِ من گذاشته‌اید! محبت کنید تصحیح شود. اگر لازم بود بفرمایید تا کتاب‌ها و کارهای خودم را برایتان بنویسم. شاد باشید.

 

و نیز یادداشتی با همین مضمون  با نام و نشانی خودم در بخشِ تماس با «شورای...» برایشان فرستادم.

یکی دو روز گذشت و چون پاسخی دریافت نکردم، دوباره به «منزلگاهِ اینترنتی» مربوطه سر زدم و دیدم خیر، اشتباه همچنان باقی‌ست! پس یادداشتِ دوم را به شرح زیر فرستادم:

 

6\2\1384

بازهم سلام. من چند روز پیش هم این‌جا نوشتم و هم به نشانی سایتِ شما. محبت کنید تصحیح شود تا مبادا خدای ناکرده ما شرمنده آقای عبدالعلی دستغیب و همچنین نیچه شویم.

 

و بازهم یادداشتی با همین مضمون، همراه با خواهش و تمنا، برای «شورای...» ارسال داشتم.

روزِ بعد رفتم نگاه کردم دیدم اشتباه مثلِ شیرِ نر بر جایِ خود نشسته است و شخصی با نامِ (حتماً مُستعارِ) «احسان الله خان» این یادداشت را البته بدون نشانی، در بخشِ نظرها، گذاشته است:

 

7\2\1384

کارنامه‌ی ناصر زراعتی به روایتِ شورای گسترشِ زبان و ادبیاتِ فارسی مضحکه‌ای است. بخوانید. راستش من هرچی نگاه کردم دیدم هیچ‌کدام از این آثاری که این‌جا به اسمِ ناصر زراعتی ثبت شده، ربطی به او ندارد. حالا نمی‌دانم این‌ها با ناصر زراعتی شوخی دارند یا با خواننده‌ها یا اصلاً این‌ها را برای عمه‌شون نوشته‌اند.

 

خُب، چه باید می‌کردم؟ حالا خوب بود من دوبار با اسم و رسم و نشانی خودم، آن دو یادداشتِ خواهشگرانه را در معرضِ دیدِ خواننده‌ها و مراجعه‌کنندگان گذاشته بودم و آقای احسان الله خان هم حتماً دیده بودند، اما سوءِ تفاهم شروع شده بود.

پس در همان روز، این یادداشت را نوشتم و فرستادم:

 

7\2\1384

دوستانِ محترم و عزیزِ شورای گسترشِ زبان و ادبیاتِ فارسی!

این بارِ پنجم است که من دارم خواهش می‌کنم لطف کنید و این اشتباه را تصحیح بفرمایید: این‌ها که نوشته‌اید آثارِ آقای عبدالعلی دستغیب است، نه کارهای من. ملاحظه می‌فرمایید چه سوءِ تفاهم‌هایی ممکن است پیش بیاید؟ امیدوارم شورا تعطیل نباشد که این پیام‌ها را نمی‌بینید و جوابی هم نمی‌دهید. موفق باشید.

 

پنج روز از فرستادنِ آخرین یادداشت گذشت. من هر روز، سر می‌زدم به این سایتِ محترم، به این منزلگاهِ اینترنتی، و می‌دیدم که حقه‌ی مهر بدان نام و نشان است که بود! تا این‌که بارِ آخر یادداشتِ زیر را دیدم که کسی نوشته بود و البته به نامِ من و با نشانی اینترنتی من فرستاده بود: (چنین کاری را هرکسی می‌تواند بکند!)

 

 

11\2\1384

یواش یواش دارم عصبانی می‌شوم. این چه وضعی دیگه! آخه مگر شما این کامنت‌ها و پیام‌ها را نمی‌خوانید. اصلاً داستانِ دزدِ مرا از کجا گیر آوردید؟ یا بهتر بگویم از کجا دزدیدید؟ به اجازه‌ی کی از آن استفاده کردید؟ اگر تا فردا یا حداکثر تا یک سال دیگه زندگینامه مرا درست نکنید خودم هم باور می‌کنم که این همه کتاب نوشتم و نمی‌دانستم. خیلی ممنون که به من یادآوری کردید. عبدالعلی دستغیب غلط کرده که ادعا می‌کنه این کتابه از آثارِ اونه. بره...

 

(من جمله‌ی آخر را که توهین‌آمیز است، نمی‌نویسم.)

بله، این‌هم نتیجه‌ی «نظرِ لطفِ شورای گسترشِ زبان و ادبیاتِ فارسی» به منِ گردن‌شکسته! حالا خر بیار و باقالی بار کن!

فقط یک نمونه بگویم: همان دوستِ عزیزی که بارِ اول نشانی این سایت را برایم فرستاد، با آن‌که سال‌هاست مرا خوب می‌شناسد و می‌داند که من اهلِ این نوع توهین کردن‌ها نیستم و با توجه به این‌که از نوعِ نگارشِ یادداشتِ بالا پیداست که نوشته‌ی من نیست، اما به من گفت که حیرت کرده است! چرا؟ چون این یادداشت با نام و نشانی من نوشته شده بود!

ملاحظه می‌کنید؟

برداشتم یادداشتِ زیر را نوشتم و بلافاصله فرستادم:

 

11\2\1384

از دوستِ شوخ‌طبعی که ایشان را نمی‌شناسم و یادداشتِ قبلی (شماره 5) را نوشته است  به نامِ من و با نشانی من، خواهش می‌کنم اگر می‌خواهد با من شوخی کند به کسی توهین نکند. عبدالعلی دستغیب هم که از زحمتکشانِ فرهنگ و ادبیاتِ ما هستند، این وسط مثلِ من بی‌تقصیرند. من برای ایشان بسیار احترام قائلم و از نوشته‌ها و ترجمه‌هاشان چیز یاد گرفته‌ام. شاید این توضیحات لازم نبود. به هرحال، مشخص است که این یادداشت نوشته‌ی من نیست و این میان کسی خواسته شوخی کند. البته لازم به توضیح نیست که شوخی تا وقتی بامزه و قشنگ است که به توهین و بدگویی و فحاشی و نسبتِ زشت به کسی دادن نینجامد. بازهم از عزیزانِ شورای گسترش زبان و ادبیاتِ فارسی و منزلگاهِ الکترونیکی خواهش می‌کنم این اشتباه را تصحیح کنند.

 

من البته هنوز خوشبین بودم و با خوشبینی قضیه را نگاه می‌کردم. با خودم فکر کردم شاید مسؤلان نیستند، یا در مرخصی یا تعطیلات به‌سر می‌برند و این پیام‌ها را کسی نمی‌بیند که توجهی به این‌همه خواهش و تمنای من و این‌همه ادب به خرج دادن و خوشبینی نمی‌کند. وگرنه پس از هفت هشت پیام، یک جواب مختصر زحمت چندانی نباید داشته باشد!

رفتم دراین «منزلگاهِ الکترونیکی» گشتی زدم. دیدم نه، به‌قولِ معروف «به‌روز» می‌شود و این «به‌روز» شدن هم خود‌به‌خود نباید انجام گیرد؛ حتماً کس یا کسانی هستند که این کار را انجام می‌دهند و شاید پیام‌ها را می‌بینند و به ریشِ منِ ساده‌دل و خوشبین می‌خندند و خلاصه عیشی می‌کنند!

به شماره تلفنی برخوردم. تلفن کردم. کسی گوشی را برنداشت. دوباره خوشبینی‌ام عود کرد. به خودم گفتم: «دیدی؟ خُب، کسی نیست حتماً. وگرنه جوابت را می‌دادند.»

یکی دو روز در ساعت‌های مختلف تلفن کردم، اما موفق نشدم ارتباطی با این «منزلگاهِ» محترم و مسؤلانِ محترم‌ترِ آن برقرار کنم.

ایمیلی به یکی از دوستان در تهران زدم و پرسیدم این «شورا»ی محترم چیست و کیست؟ یا کیستند و چیستند؟

پاسخ آمد که: «دولتی‌های نیمه‌مثبت‌اند!»

شکرِ پروردگارِ را به‌جا آوردم که «نیمه‌مثبت‌اند»، فکر کنید اگر «نیمه‌منفی» یا زبانم لال «تمام‌منفی» بودند، چه می‌شد!

برداشتم یک پیام دیگر نوشتم و فرستادم با این مضمون که: اگر تا دو روز دیگر این اشتباه تصحیح نشود، من ناچارم در رسانه‌های داخل و خارج این قضیه را توضیح بدهم.

حالا ازاین آخرین کلامِ من، مثلاً «تهدیدِ» این‌جانب، یک هفته گذشته است. اما متأسفانه هنوز آش همان آش است و کاسه همان کاسه! انگار نه انگار!

 

چند شب پیش، نزدیکِ صبح از خواب پریدم و هرچه کردم دیگر خوابم نبرد. فکر کردم من دراین سه دهه‌ی گذشته، پنجاه شصت تایی داستانِ کوتاه نوشته‌ام که در چند مجموعه داستانی که دارم یا در نشریاتِ مختلف منتشر شده است. این‌ها چرا رفته‌اند سراغِ این داستانِ من؟ «دزد» اگرچه ممکن است داستان بامزه و جالبی باشد، اما از کارهای قوی من نیست.

کمی از خوش‌بینی یا بهتر است بگویم خوش‌خیالی و ساده‌دلیِ خود دست کشیدم و فکر کردم یعنی آیا ممکن است یک شورای محترم فرهنگی و ادبی با چنین منزلگاهی و چنانِ عنوانِ پُرطمطراقی عمداً آمده این کار را کرده است؟ که مثلاً وانمود کند نویسنده‌ی داستانِ «دزد» آثارِ نویسنده و مترجمِ زحمتکشی چون آقای عبدالعلی دستغیب را به نامِ خود جا زده است؟

نع... من دوست دارم همچنان خوشبین باقی بمانم، حتا اشکالی ندارد اگر مرا ساده‌لوح هم بخوانند، اما نمی‌خواهم فکر کنم که کارِ فرهنگ و ادبیات در ایران به این‌جاها کشیده شده است.

بله، من همچنان فکر می‌کنم «اشتباه»ی صورت گرفته که قابلِ تصحیح است.

این وسط فقط دو هفته‌ای وقتِ من تلف شد و اعصابم خُرد و خراب. که البته خیلی مهم نیست. گمان هم نکنم اعضای محترمِ این شورا و منزلگاه کار و زندگی‌شان را رها کرده‌اند که اعصابِ مرا خُرد کنند. که چه بشود؟ من که دراین گوشه‌ی عالم نشسته‌ام و به کسی کاری ندارم. (یعنی واقعاً روزگاری شده که موش به انبان کاری ندارد، انبان به موش کار دارد؟)

*

دوستان گاهی مرا شماتت می‌کنند که چرا داستان نمی‌نویسی؟ فکر می‌کنند تنبلی می‌کنم. چه پاسخی می‌توانم بدهم؟ برای نوشتنِ داستان نباید کمی آرامش خاطر داشت؟ آسایشِ خیال لازم نیست؟

این ماجرا که برای‌تان تعریف کردم، تازه یکی از کم‌دردِسرترین ماجراهاست... داستان‌ها دارم که فعلاً بماند.

*

من خود را موظف دانستم این توضیحات را جایی ثبت کنم تا بماند و موضوع روشن شود.

همین.

خوانندگانی که کنجکاوند، می‌توانند برای دیدنِ این منزلگاه و این‌ها که اشاره کردم به نشانی اینترنتی زیر مراجعه کنند:

 

http://www.persian-language.org/Adabiat/StoryComment.asp?ID=174&P

 

گوتنبرگِ سوئد

19 اردیبهشتِ 1384

 

 

 

ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral