خط و ربط

جمعه ٢۱ فروردین ،۱۳۸۳

يک نامه...

 

گردانندگان محترم نشريه وزين نيمروز!

 

با سلام.

از دوستی شنيدم که اخيراً در يکی از شماره‌های نشريه شما، مقاله «گزارش يک غفلت...» نوشته آقای منصور ملکی که قبلاً در روزنامه همشهری تهران چاپ شده بوده، بازچاپ شده است.

وقتی اين مقاله در همشهری چاپ شد، آقای ملکی محبت کردند و نسخه‌ای از متن چاپ شده آن را برايم به‌وسيله ايميل ارسال داشتند. من پس از مطالعه مقاله خوب ايشان در معرفی ديوان عالم‌تاج قائم‌مقامی (ژاله)، نامه‌ای برايشان نوشتم و ضمن تشکر از اين کار زيبا، نکته‌هايی را ذکر کردم. از آن‌جا که امکان چاپ نامه من در اوضاع فعلی مطبوعاتی ايران فراهم نبوده و نيست، اين نامه فقط برای آقای منصور ملکی فرستاده شد و ايشان هم رسيدن آن را خبر دادند و مطالعه کردند و حتماً امکانش نبوده که يکی دو نکته آن مقاله اصلاح شود.

اما اکنون که اين مقاله در خارج از ايران هم چاپ شده، فکر مي‌کنم چاپ نامه من بي‌مورد نباشد.

ديروز با دوست عزيز و استاد بزرگوارم دکتر محمود خوشنام که در اين سه دهه اخير، هرجا بوده‌اند و هرجا بوده‌ام، محبت‌شان شامل حالم گشته است، در اين مورد صحبت و مشورت کردم و نشانی‌های شما را هم از ايشان گرفتم.

نسخه‌ای از نامه به آقای منصور ملکی را برای شما می‌فرستم تا مطالعه و ملاحظه کنيد. اگر شما هم با من درباره چاپ اين نامه موافق هستيد، آن را در صفحات نشريه وزين خود چاپ کنيد.

گمان نکنم لازم به تذکر باشد که اين نامه حتماً به شکل کامل چاپ خواهد شد (اگرچه شايد اندکی طولانی باشد). و از آن‌جا که متأسفانه «نيمروز» شما به شهر ما نمي‌رسد، هرگاه محبت کنيد نسخه‌ای هم برای من بفرستند، سپاسگزار خواهم شد.

با آرزوهای خوب برای شما و همکاران و نشريه‌تان

با احترام و تشکر

ناصر زراعتی

 

Tel & Fax. 0046- 31- 15 22 77

Mobil. 0046- 73- 951 36 07

 

Naser Zeraati

Safirgatan 9   #80

421 48 V.Frolunda

SWEDEN

Email. nzeraati‌hotmail.com

 

 

 

شنبه 13 مارس 2004

گوتنبرگ سوئد

 

 

دوست عزيز، منصور ملکي!

 

مقاله «گزارش يک غفلت...» درباره ديوان عالم­تاج قائم مقامي (ژاله) [روزنامه همشهري، شماره 3324، چهارشنبه 13 اسفند 1382] را ديدم و خواندم. دست شما درد نکند که درباره اين زن بزرگ و شاعرِ خوب و شعرهايش نوشته­اي.

چند مورد است که لازم مي­بينم بنويسم تا هم شما بدانيد و اگر امکانش هست تصحيح شود، و هم گفته و نوشته شده باشد و بماند که بعدها، مايه «سوءِ­تفاهمات» نگردد!

 در موردِ ديدار با شما و همسرِ گرامي (خانم پري ملکي) و دختر خانم نازنين (خانم توکا ملکي)، در تيرماه 1380 در تهران که به خانه شما آمدم و در آن محيط گرم و صميمانه، نشستيم و گفتيم و شنيديم و خاطره قشنگش هنوز هم پس از نزديک به سه سال در ذهن من، روشن است، در آغاز مقاله نوشته­اي: فلاني (يعني من) «گويا براي تدارک کُنسرتي از موسيقي ايراني در سوئد، کسي به او ما را معرفي کرده است.»

البته گذشتِ زمان بي­تأثير نيست و ما هم که در اين مدت، متأسفانه تماسي باهم نداشته­ايم. گمانم اين فکر از آنجا نشأت گرفته باشد که ضمن صحبت­ها، وقتي خانم پري ملکي به کُنسرت­هايي که داده بودند اشاره کردند، من گفتم: «چرا سفري به آن طرف­ها نمي­آييد؟» و بعد گفتم اگر زماني تصميم گرفتيد بياييد، من در سوئد دوستاني دارم که مي­توانند براي شما دعوتنامه بفرستند و کُنسرت بگذارند و قدمتان روي چشم...

 شايد تعجب کنيد و بپرسيد حالا چرا من اين توضيحات را مي­دهم؟

هيچ مُهم نبوده و نيست که من چرا به ايران آمده بودم و چه شد که ما همديگر را مُلاقات کرديم. اما فکر کردم فردا اين روزنامه­هاي کيهان، ميهان و لثارات مثارات و چه مي­دانم صُبح  و مُبح و امثالهم و غيرُذالک (که حتماً در اين سال­ها بازهم به تعدادشان افزوده شده) و نيز آن حضراتِ «هويت»­سازِ «صدا و سيما»يي برمي­دارند همين جمله را دَستک و دُنبک مي­کنند که: «بعله، اين ناصر زراعتي مَلعونِ چپِ آمريکايي و جيره­خوارِ امپرياليسم جهاني، در بلادِ کُفر، کُنسرت مي­گذارد و گاه به گاه به ايران مي­آيد سُراغِ خوانندگان و...» خلاصه از اينگونه دروغ و دَوَنگ­ها و پرونده­سازي­ها و به­قولِ خودشان «افشاگري»ها...

آن­وقت، حالا خر بيار و باقالي بار کن... من که در اين گوشه گوتنبرگ، کُنج اين کتابفروشي فسقلي براي خودم نشسته­ام و گاهي قلمِ صد تا يک قاز مي­زنم يا فيلمي سرهم مي­کنم و کاري به کار کسي ندارم، اما نگرانِ شما (بخصوص خانم پري ملکي) هستم که در آنجاييد و با آن­همه دشواري و مَرارت، داريد زحمت مي­کشيد و کار مي­کنيد. آن­وقت، همين حرف و حديث­هاي الکي ممکن است باعثِ مُشکلات شود و مانعِ ادامه فعاليت­هاي فرهنگي و هنري شما... آن­وقت، واقعاً مايه شرمندگي من خواهد بود.

شايد فکر کنيد اين دورافتادگي از ايران و مردم ايران و دوستان اهل هنر و فرهنگ و ادبيات، باعث شده زيادي حسّاسيت به خرج بدهم. نمي­دانم، شايد هم همين باشد و بيخودي حسّاس و نگرانم. اما من تجربه­هاي تلخي در اين زمينه­ها دارم.

هفت هشت سال پيش، من سه تا کار ويدوئويي سَرِ­­هم کردم درباره عزيزانم، بزرگان عرصه فعاليت­هاي هنري، فرهنگي، ادبي و اجتماعي ايران، سيمين بهبهاني، نصرت کريمي و سرهنگ جليل بزرگمهر وکيل مُدافع دکتر محمد مصدق. اين کارها هيچ چيز عجيب و غريبي نداشت؛ نه سياسي بود و نه به کسي يا جايي برمي­خورد. دلم مي­خواست نوارِ اين کارها در ايران دربيايد و مردم سرزمين من، بخصوص جوانان، آن­ها را ببينند و با اين سه انسان شريف و بزرگ، بيش­تر آشنا شوند. اما وقتي ديدم اگر بخواهم بروم دنبال اخذِ مُجوز، به احتمال زياد، مُجوزِ پخش نخواهند داد، يا اگر هم بدهند مرا مجبور خواهند کرد به سانسور تن بدهم، عَطاها را به لَقاها بخشيدم و آن‌ها را برداشتم با خودم آوردم اين­جا و بعد، در يک­سري کشورها و شهرها، در دانشگاه­ها، به کمک دوستانم، نمايش دادم و تعدادي هم به آنان که دوست داشتند اين کارها را در خانه داشته باشند و به بعضي کتابخانه­ها فروختم و هزينه­هايش را تقريباً صاف و صوف کردم. البته به ايران هم رسيد و خيلي­ها در تهران و شهرهاي ديگر، اين کارها را ديده­اند و اين تلويزيون­هاي محليِ اروپا و آمريکا و نيز دو سه تا از اين تلويزيون­هاي سرتاسري در کاليفرنياي آمريکا هم (در يکي دو مورد، با اجازه و بيش­تر سرِ خود و بدون اجازه، بي­آنکه وجهي بپردازند)، آن­ها را نمايش دادند که من يک­بار مطلبي هم نوشتم و گفتم که به قول شاملو، «مالِ مردم مالِ خودشان است، اما مالِ ما بيت­المال است

دوست مهربان و عزيزم هوشنگ گلمکاني آن زمان، دوربيني داشت که اين کارها را تصويربرداري کرد و هنگامِ مونتاژ هم به من ياري رساند؛ بدون هيچ انتظارِ مادي يا معنوي. وقتي نامش را در تيتراژِ اين فيلم­ها آوردم، گفت که چه لُزومي داشت اين کار؟...

من چه مي­دانستم که همين کارهاي ساده که هر روز در سراسر جهان، دهها و صدها مانندش درباره شاعران و نويسندگان و هنرمندان و فعالان عرصه­هاي فرهنگ و اجتماع و سياست و... ساخته مي­شود و از تلويزيون­ها به نمايش درمي­آيد، خاري شود به چشمانِ شَهلاي همان­ها که بهشان اشاره کردم، طوري که هر از مدتي، به هر بهانه، بردارند در روزنامه­ها و نشرياتشان، انواع و اقسامِ دشنام­ها و نسبت­هاي ناروا نثارِ من (که البته حتماً حَقَم بوده است چون چشمم کور و دنده­م نرم که رفته­ام و مُرتکبِ چنين گُناهانِ کبيره­اي شده­ام!) و دوستان عزيزم سيمين بهبهاني، نصرت کريمي و بخصوص هوشنگ گلمکاني کنند.

(خوشبختانه من جايي نديدم که به جليل بزرگمهر که از معدود انسان­هاي نازنين و شريفِ اين دنياست و عمري را در راه ثبت و ضبطِ تاريخ پنجاه ساله معاصرِ ايران و شناساندن شخصيتِ مهم و بزرگي چون دکتر مصدق گذرانده است، اسائه ادبي کرده باشند. حالا يا از موي سپيدِ پيرمرد خجالت کشيده­اند، يا يادشان رفته بوده است... اميدوارم يادشان نينداخته باشم!)

من تقريباً تمام اين فُحش و فَضَيحت­هاي چاپ شده در اين نشريات را دارم و چيزي هم نوشته­ام درباره­شان، در توضيح اين کارهاي خودم و نقش دوستانم در انجام آن­ها، آن هم صرفاً براي اينکه حقيقت براي بعدها ثبت شده باشد.

بد نيست به يک مورد ديگر هم اشاره کنم.

دو سال پيش، در همين شهر، چند تا از دوستان که به من لطف و محبت دارند، پيشنهاد کردند پولي جمع‌آوري شود براي ساختن مدرسه­اي در منطقه زلزله­زده رودبار و از من خواستند که به­عنوان يکي از اعضاي کوچک «کانون نويسندگان ايران» اين پول را به دوستان «کانون» برسانم.

گفتم که من بايد با دوستانم صحبت کنم و ببينم آيا اين اجازه را به من مي­دهند يا نه.

تلفن کردم و هرطور بود بروبچه­هاي «کانون» را پيدا کردم. اتفاقاً جلسه هيأت دبيران در خانه اميرحسن چهل­تن برقرار بود. موضوع را گفتم و قرار شد در همان جلسه عنوان کنند و من بعد زنگ بزنم نتيجه را بپرسم.

دردسر ندهم، دوستان «کانون» موافقت کرده بودند. ما هم آمديم در همين کتابفروشي، يک دفترچه گذاشتيم و گفتيم هرکس دوست دارد کمک کند تا مدرسه­اي در آن منطقه زلزله­زده ساخته شود، بيايد توي همين دفتر، اسم خودش را همراه مبلغي که مي­پردازد بنويسد.

در مدت حدود يک ماه، صد نفري آمدند و هرکس در حدّ توانش، از ده پانزده کُرون (هزار، هزار و پانصد تومن) تا بالاي هزار کُرون، کمک کردند. من هم پول­ها را در دو نوبت، با حضور چند مُعتمد، از طريق يکي از صرافي­ها، براي دوستان «کانون» حواله کردم و رسيدها را هم گرفتم و دوستان «کانون» هم بعدها تصميم گرفتند آن را در اختيار «اتحاديه ناشران و کتابفروشان» قرار بدهند تا مدرسه­اي ساخته شود.

بعد هم گُزارش اين کارها را دقيق و مشخص، با ذکر مبلغ و چندي و چگونگي کمک­ها، نوشتم و در يکي از سايت­هاي اينترنتي گذاشتم و گفتم که اين دفترچه و رسيدها و سندها، در خانه من هست و خواهد بود تا هرگاه هرکس مي­خواهد ببيند، بيايد و ملاحظه کند. من­هم اگر زماني از دار دنيا رفتم، همسر و فرزندانم جاي اين دفترچه را مي­دانند و بازهم همه مي­توانند آن را مورد ملاحظه قرار دهند تا مبادا پس از فوت من، حرفي و سخني باشد و کسي به بچه­هايم بتواند بگويد که باباتان پول مردم را خورد!

بحمدالله حضرات با اينترنت هم خوشبختانه آشنايي يافته­اند و مي­دانيد که از اين وسيله ارتباط جمعي که ثمره پيشرفت دانش همين غربي­هاي ملعون است، چه استفاده­ها، يا درست­تر است بگويم، سوءِ استفاده­ها که نمي­کنند.

جوانکي که گويا سايتکي هم دارد و به­ظاهر براي همان کيهان ميهان، خبر مَبَر تهيه مي­کند، براساس همان گزارش من، در نهايتِ موذيگري و (متأسفم که اين کلمه را مي­نويسم) رذالت، به­اصطلاح «خبر»ي جعل کرد و بعد برداشت نوشت که:

بعله، اين ناصر زراعتي براي «کانون نويسندگان ايران» و اعضايش، از خارج، پول مي­فرستد!

حالا من بارها نوشته و گفته بودم که اين پول­ها را هموطنان ايراني من، دوستان شناخته و ناشناخته زحمتکش و شريف من، داده­اند و مي­دهند و ما از سيا و اينتليجنت سرويس و موساد و غيره پولي نمي­گيريم. (خوشبختانه آن­ها هم هيچ­وقت سراغ آدم­هاي الکي خوش و يک­لا قبايي مثل ما نمي­آيند تا پول و پله­اي بدهند... آنقدر صَنَم هست که نيازي به ياسمن نيست... اگر هم به فرض محال مي­دادند يا بدهند، ما نمي­گيريم.)

همين باعث دردسر دوستان «کانون» شد. گويا ناچار شده بودند بروند اسناد و رسيدها و غيره را به «مقاماتِ مربوطه و صالحه» ارائه کنند و «سين جيم» هم پس بدهند.

گفتم که... من اينجا نشسته­ام براي خودم، مُشکل براي شماها ايجاد مي­شود.

از اين حکايت­ها يکي دو تا نيست، فراوان دارم... مُنتها روده درازي نمي­کنم.

يادم افتاد همان روز که منزل شما بودم، توکا هم آمد و ديدمش و صحبت از کتابي بود که بعد درآمد و باعث آن‌همه دردسر شد.

مي­دانم که او و شما بهتر از من مي­دانيد که جواني به سن و سالِ توکا، اگر در هر جاي ديگري بود و چنين کار خوبي تأليف کرده و نوشته بود، تشويق­ها مي­شد و جايزه­ها مي­گرفت و امکاناتي در اختيارش مي­گذاشتند تا بتواند به کارش ادامه بدهد. اما متأسفانه در آن مملکت گل و بلبل ما که ماشاالله معنويات از در و ديوارش بالا مي­رود، و مسؤلانش همه از زُمره اوليا و معصومان­اند، اين دختر را محاکمه مي­کنند و محکوم به زندان... که چه؟ چرا درباره زنان موسيقي ايران پژوهش کرده­اي!؟

بگذريم... اين­همه پُرحرفي کردم که بگويم من قرار نبوده کنسرتي از موسيقي ايراني در سوئد يا جاي ديگري بگذارم و براي اين کار هم به ايران نيامده بودم و اصلاً در تمام عمرم هم کُنسرت نگذاشته­ام و بسيار کم به کُنسرت رفته­ام، اگرچه موسيقي و بخصوص موسيقي ايراني را بسيار دوست مي­دارم.

 شايد برايتان جالب باشد بگويم ماجراي آشنايي و ديدار ما از اين قرار بود که من در سفر تابستان 1380 به ايران (که متأسفانه تا حالا، آخرين سفرم به وطن بوده است)، مشغول تکميل مُستند جديدي بودم از دوست عزيز و استاد بزرگوارم، هنرمند نام­آور عرصه تئاتر و سينمای ايران، نصرت کريمي. هفته­اي چند روز همديگر را مي‌ديديم تا اينکه يک­روز گفت جايي دعوت دارد که گروهي از هنرمندان تئاتر و سينما و موسيقي گردِ هم مي‌آيند. با هم رفتيم. درست يادم نيست کجا بود... گمانم در محلات تازه­ساز غرب تهران بود. آپارتمان بزرگي در طبقات بالاي ساختماني شيک و نوساز و مُرتفع... و چه جمعيتي! زن و مرد و پير و جوان در سالن و راهرو و اتا‌­ها و حتي آشپزخانه و بيرون آپارتمان، نشسته بر صندلي‌ها و روي زمين، فشرده کنار هم... خيلي‌ها بودند از بزرگان تئاتر و سينما و موسيقي و شعر و ادبيات که پس از سال‌ها، چشمم به جمالشان روشن شد. چند نفري، از جمله استاد کريمي، صحبت‌هايي کردند و شعرهايي هم گمانم خوانده شد تا اينکه نوبت به خانم پري ملکي رسيد که همراه با ويلن خانمي و ضرب و شايد پيانو يا سازهاي ديگر که بيش­تر نوازندگان زن بودند، آواز خواند. و چه زيبا خواند! و من که از شنيدن آن صداي زيبا و آن ترانه­ها و آوازهاي خاطره‌انگيز، و نيز مشاهده وقار و شخصيتِ متينِ آن خانم و چهره آرام و لبخند مهربانش به وجد آمده بودم، پس از پايان يافتن برنامه، نزد ايشان رفتم و خودم را معرفي کردم و باهم آشنا شديم و از کارها و فعاليت‌هايش پرسيدم و دريافتم که چقدر زحمت کشيده و کار کرده است و وقتي از من دعوت کردند که به ديدنشان بروم تا چند سي.دي از کارهايشان را به من بدهند، با کمال ميل پذيرفتم و گمانم چند روز بعد بود که به خانه‌تان آمدم و همديگر را ديديم.

من اصلاً يادم نبود که «ديوان شعرهاي عالم‌تاج» را برايتان آوردم. معمولاً وقتي به ديدن دوستان مي‌روم، ترجيح مي‌دهم به­جاي گل و کيک و شيريني (که البته چيزهاي خوبي هستند اين‌ها، هم زيبا و هم خوشمزه!)، کتاب ببرم. و در آن سفر هم تعدادي از اين کتاب داشتم که معمولاً به دوستان هديه مي‌دادم؛ البته بيش‌تر به زنان، چراکه اين عالم‌تاج خانم هم زن بوده و زن بزرگي هم بوده است!

وقتي در مقاله­تان خواندم که در يادداشت تقديم کتاب، آرزو کرده بوده­ام که شعر عالم­تاج مورد پسند قرار گيرد و «آواز» شود، ديدم که چه آرزوي خوبي داشته بوده‌ام!

شما چقدر صميمانه و صادقانه به غفلت خود در خواندن شعرهاي عالم‌تاج اشاره کرده‌ايد! و با نوشتن اين معرفي‌نامه، چقدر خوب در صدد جُبران اين غفلت برآمده‌ايد!

من البته سال­هاست که شاهدِ غفلت­هايي از اين دست، از سوي دوستان بوده‌ام و ديگر عادت کرده‌ام.

از خودم پرسيدم چرا بايد منصور ملکي يا شايد هم همسرِ هنرمندِ ايشان خانم پري و دخترِ هوشيارشان توکا، فکر کرده باشند که من در اين روز و روزگار، آمده­ام چند ماه وقت و عمرِ عزيز را گذاشته­ام روي تصحيح و حروفچيني و آماده کردن و با مَرارت (که شرحش را خواهم داد) چاپ کتابي شامل «شعرهاي سوزناک» از «يکي از زنان خانواده­هاي هزار فاميل که در فرنگستان رحل اقامت افکند‌­اند»؟

در اين مورد خيلي فکر کردم، اما به نتيجه­اي نرسيدم. شايد اين تصورات به شناخت کم ما از همديگر ربط پيدا مي­کند. شايد هم مُقصر من بوده­ام که هنگام تقديم اين کتاب، شرحِ کَشّافي از آن و مُحتويات و سراينده‌اش نداده بوده­ام. فکر کردم کاش چند تا از آن شعرهاي قشنگ را آن روز مي­خواندم. آن­گاه، اين مقاله شما احتمالاً دو سال و اندي پيش نوشته و چاپ مي­شد!

چقدر درست اشاره کرده بوديد به حرفِ ابراهيم گلستان... واقعاً  که ما «از روي اسم چه مي­فهميم؟»

باور کنيد اين «اسم»­ها و اين اهميت دادن به «اسم و رسم»، مُشکل بزرگي است؛ يکي از بسيار مُشکلاتِ فراوانِ باستاني و ملي ما ملت غيور.

من سال­هاست، شايد بيش از سه دهه، که متوجه اين مُشکل شده­ام و گاه با دوستان اهل شعر و ادب و هنر هم به همين خاطر، شيطنت­هايي کرده­ام. بد نيست به يکي دو موردش اشاره کنم.

بيست و هفت هشت سال پيش، در تهران، با دوستِ شاعرم احمد رضا قايخلو (که متأسفانه چند سالي است از او بي­خبرم و نمي­دانم کجاست و چه مي­کند)، روزي نشستيم و تعدادي مثلاً «شعر» سر­هم کرديم؛ کُهنه و نو. مثلاً غزل­هايي نوشتيم شبيه (البته ظاهرِ) غزل­هاي حافظ و مولانا و بعد چيزهايي درست کرديم شبيه شعرهاي ايرج ميرزا، پروين اعتصامي، نيما، شاملو، فروغ، سپهري، اخوان، احمد رضا احمدي و چند شاعر ديگر قديم و جديد.

شايد دستنويس اين­ها را جايي ميان کاغذهايم در ايران هنوز هم داشته باشم.

(الان يک بيت از آن­ها يادم آمد. مثلاً در مايه­هاي کارهاي پروين اعتصامي بود:

بلبلي بر سر شاخي سخني داشت نکو

گل در انديشه که چون عشوه کند در ره او

... و قس عليهذا...)

بعد راه افتاديم اين­وَر و آن­وَر، پيشِ اين دوست و آن رفيق و آن يکي آشنا که همه خود را اديب و ادب شناس مي­دانستند، يا دستِ­کم دوستدارِ ادبيات و شعر. يکي از اين شعرها را مي­خوانديم و مي­گفتيم که اين کاري است که جايي چاپ نشده و ما آن را پيدا کرده‌ايم، از نيماست يا شاملو يا مولانا...

جايتان خالي... عشرتي مي­کرديم! بيشترشان ادعا داشتند که  آن شعر را خوانده­اند و حتي گاه بلند مي‌شدند مي‌رفتند ديوان‌ها را مي­گشودند و دفترهاي شعر را ورق مي‌زدند. مَحضِ نمونه، يک نفر حتي شک نکرد و نگفت: «اين مُزخرفات چيست که شما مي‌خوانيد و اين ادعاها کدام است که مي‌کنيد؟»

مدتي بعد هم که واقعيت را به بعضي­ها گفتيم، کُلاً انکار کردند و ما را مُتهم به اينکه دروغ مي‌گوييم و مگر ممکن است آن‌ها متوجه نشده باشند و متوجه نشوند که فلان شعر از کدام شاعر است!؟

پانزده سال پيش، زماني که شعرها و نوشته­ها و کتاب­هاي شاملو در ايران اجازه چاپ نداشت، روزي رفته بودم خدمتش. چند شعر تازه خواند و وقتي خواهش کردم نُسخه­اي از آن­ها را بدهد که اگر ايرادي نداشته باشد زيراکس و فتوکپي بگيريم و به دستِ دوستدارانش برسانيم، مُحبت کرد و شعرها را در اختيارم گذاشت.

فرداي آن روز، باز شيطنتم گُل کرد. در مجلسي که گروهی از دوستانِ نويسنده و شاعر دور‌هم جمع شده بوديم، گفتم که يک بابايي هست جوان و گُمنام (گمانم اسم و فاميلي هم اَلَکي از خودم جَعل کردم و گفتم)، چند تا شعر نوشته که البته خيلي تحتِ تأثيرِ کارهاي شاملوست، اما تصور مي­کنم پُر بَدَک نباشد. و بنا کردم به خواندنِ شعرها...

فکر مي­کني دوستان چه گفتند؟ همه گفتند: «اين پَرت و پَلاها چيست؟ اين جوان آمده اَداي شاملو را درآورده و حرف­هاي بي­سر و تَهي نوشته... تو چرا برداشته­اي آورده­اي مي­خواني وقت عزيز ما را تلف مي­کني؟»

بعد از آنکه حرف­هاشان را کامل شنيدم، گفتم: «اين­ها شعرهاي جديدِ خودِ شاملوست و من ديروز از خودش گرفته‌ام.»

هيچ­کس باور نکرد. همه گفتند: «مسخره­بازي درآورده­اي. امکان ندارد شاملوي بزرگ اين­جوري شعر بنويسد!»

حالا از من اصرار و از آن­ها انکار... تا اينکه بالاخره چند تا از همان شعرها، که اتفاقاً بعضي‌هاشان جزوِ شعرهاي مشهور شاملوست و در مجموعه­هاي آخري­اش آمده، در يکي دو نشريه چاپ شد.

دوستان البته به روي مُبارک نياوردند و من هم ديگر خباثت نشان ندادم که موضوع را گوشزد کنم.

همه اين قضايا برمي­گردد به همان «اسم» و «رسم» که ابراهيم گلستان هم به­درستي به آن اشاره کرده است... (من البته هنوز هم اگر دل و دماغي داشته باشم، گاهي از اين شيطنت­ها مي­کنم!)

بگذريم... و اما ماجراي ديوان عالم­تاج خانم...

همان­طور که در ديباچه کتاب نوشته­ام، وصيتِ دوستِ شاعرِ عزيزِ از دست رفته، حميد مُصدق افتاد گردنِ باريک­تر از موي من. و من ناگهان خودم را در هيأت «داش آکل» ديدم که ناخواسته و بي­خبر، رفته بودم زير دينِ دوست شاعري که دستش از دارِ دنيا کوتاه شده بود. البته اين را هم بگويم که خودم هم پس از خواندن شعرهاي اندک اما جالب و جذاب و زيباي ژاله، سخت مُشتاق شده بودم اين کتاب را به بهترين شکل در دسترسِ ايرانيان، بخصوص زنانِ هموطنم، قرار دهم.

در نوشته­تان اشاره کرده­ايد که از هنگامِ ديدنِ کتاب تا چاپ شدنش، سه ماه طول کشيده است و در نتيجه، مرا موردِ لُطف و تشويق قرار داده­ايد.

واقعيت اين است که کارهاي بازخواني، تصحيح، حروفچيني (تمام کتاب را با برنامه واژه­نگار تايپ کردم، با زير و زبر و پيش و علاماتِ ديگر، تا تلفظ کلمات و خواندن شعرها براي خواننده دشوار نباشد)، صفحه­بندي، استخراج واژه­هاي دشوار و يافتن معنا و به ترتيبِ حروفِ الفبا کردن آن­ها براي بخشِ پايانِ کتاب، يافتن و تايپِ مقاله دکتر يوسفي و نوشتن آن ديباچه و آماده کردن صفحه مُشخصاتِ کتاب و طرحِ جلد و الباقي قضايا تا اينکه نُسخه­اي آماده چاپ تهيه شود، همه و همه در مدتِ سه ماه، البته با کارِ تمام وقت، به پايان رسيد.

آن زمان، ما اين­جا با دوستان­مان، انجمني فرهنگي هنري راه انداخته بوديم به نام «کانون فيلم و کتاب» و کارهايي هم کرده بوديم و مي­کرديم، از جمله چاپ کتاب، و فکر کرديم بد نيست اين کتاب را هم با همين نام مُنتشر کنيم.

البته من خيلي دلم مي­خواست که چاپ دوم «ديوان عالم­تاج» در ايران، به شکلِ پاکيزه و در تيراژِ بالا (و نه به­قولِ شما در تيراژِ مظلومانه پانصد نُسخه، که نمي­دانم مي­دانيد همين تيراژ هم در خارجه، جزوِ تيراژهاي بالاست يا نه؟!) مُنتشر شود. اما ديدم امکان ندارد در آن مرز پُرگُهر، به بعضي از شعرهاي ژاله اجازه چاپ بدهند. و من که سال­هاست دندانِ تن دادن به سانسور و مُميزي و «اصلاح» کردن کارهايم را کشيده­ام، دريغم آمد و درضمن وجدانم هم اجازه نمي­داد که بگذارم اين معدود شعرهاي بازمانده از عالم­تاج، دچارِ تيغِ بُرّاي سانسور شود. پس، قيدِ چاپ در ايران را زدم و رفتم دنبالِ تهيه سرمايه که خودمان همين­جا چاپش کنيم. از آن­جا که من و دوستانم هميشه هشتمان گروِ نُه­مان بوده و هست و گمانم حالا حالاها بايد باشد و خواهد بود، پولي جور نشد و درنتيجه، به فکرم رسيد تا با ناشران خارج از ايران، بخصوص اين دو سه ناشري که در همين سوئد مشغولِ کارند و اتفاقاً هم خوب فعاليت مي­کنند، تماس بگيرم و کتاب را بدهم به يکي­شان چاپ کند.

الان درست يادم نيست که به چند­تاشان تلفن و فکس و ايميل زدم و نامه فدايت شوم برايشان نوشتم و شرحِ کشافي در وصفِ عالم­تاج و اشعارش و اهميتِ اين کتاب دادم.

اولاً که بدون استثناء همه اول فکر مي­کردند اين ژاله همان خانم ژاله اصفهاني است که سال­هاست مُقيم لندن هستند و چند کتاب شعر چاپ کرده­اند 0و اميدوارم تندرست باشند و عُمرشان طولاني باشد تا باز هم شعرهاي قشنگ بنويسند و چاپ کنند.)

حالا هِي من مي­گفتم: «اين ژاله قائم­مقامي است، و ايشان ژاله اصفهاني، اين عالم­تاج است و نوه قائم­مقام فراهاني که سي چهل سال است روي در نقاب خاک کشيده و مادر پژمان بختياري بوده و خانم ژاله اصفهاني خوشبختانه در قيد حياتند هنوز...» اما مگر به گوش کسي فرو مي­رفت؟

بعد مي­گفتم: «آخر شما چرا از خودتان و از من نمي­پرسيد که وقتي خانم ژاله اصفهاني هنوز حَيّ و حاضرند، من کي و چه­کاره­ام که ديوان شعرهاي ايشان را تصحيح کنم و برايش ديباچه بنويسم و  راه بيفتم دنبال ناشر بگردم که آن­ها را چاپ کند؟»

خلاصه بعد از کُلّي چَک و چانه زدن، وقتي سرانجام مي­پرسيدم که: «حالا اين کتاب را چاپ مي­کنيد يا نه؟»

مي­گفتند: «نع!»

و در پاسخ «چرا»ي من، دليل مي­آوردند که: «کتابِ شعر، آن هم از يک زن، آن هم يک زنِ ناشناس که هيچ­کس نمي­شناسدش و تازه همه او را با خانم ژاله اصفهاني عوضي مي­گيرند، فروش نخواهد داشت!» و بعد شرح مي­دادند که ماشاالله هر روز، زنان ما در خارجه، شاعر مي­شوند و دفتر و ديوان شعر، نو و کُهنه و نيمدار و موزون و مُقفا و بي­وزن و سپيد و مُدرن و پُست مُدرن آماده مي­کنند و در صَفِ چاپخانه­ها و پُشتِ در انتشاراتي­ها، در انتظار ايستاده­اند تا پول بدهند کتابشان به زيور طبع آراسته گردد!.

چه مي­توانستم بکنم؟ هيچ... زبانم ديگر مو درآورده بود از بَس درباره عالم­تاج و شعرهايش براي اين ناشر و آن انتشاراتي، نُطق کرده بودم.

خلاصه، اين کتاب روي دست و دلِ ما ماند که ماند... ماه­ها گذشت. نزديک يک­سال خاک خورد تا اينکه سفري برايم پيش آمد و ناچار شدم براي انجامِ کاري، بروم سانفرانسيسکو.

در آخرين لحظه­ها، به فکرم رسيد بد نيست کتاب عالم­تاج را هم با خود ببرم، شايد در ينگه دنيا، توانستم ناشري را فريب بدهم تا آن را چاپ کند.

وقتي در آن­جا هم موفق نشدم هيچ ناشري را راضي کنم، با همان دوست که وصيتِ حميد مصدق را برعهده‌ام نهاده بود، تماس گرفتم. از چگونگي کار کتاب جويا شد و چون ماجرا را شنيد، گفت که: «اگر آن را چاپ کني، من دويست نسخه­اش را مي­خرم.»

من هم يک حسابِ سر­انگشتي کردم، ديدم اگر اين دوست که خوشبختانه اوضاعِ مالي نسبتاً خوبي دارد و در ضمن، دوستدارِ فرهنگ و ادب هم هست، اين کار را بکند، مي­توان کتاب را در پانصد نُسخه چاپ کرد و سيصد نُسخه باقي­مانده را هم يا به دستِ دوستانِ ساکنِ ايران و ساير سرزمين­ها رساند، يا پخش کرد و فروخت.

روزي در يکي از شهرک­هاي اطراف سانفرانسيسکو با دوستان، در رستوراني نشسته بوديم و ناهار مي­خورديم که جواني شادمان و خنده­رو آمد سرِ ميزِ ما و با يکي از رفقا سلام و عليک کرد و بعد مُعارفه انجام شد و ايشان از آشنايي با بنده بسيار ابراز خُرسندي کردند. رفيق ما در معرفي جوانِ هموطن گفت که چاپخانه­اي دارد در همين شهرک و جوانِ خندان گفت که: «در خدمتم و هر امر و فرمايشي داشته باشيد، آماده­ام و چاپخانه مُتعلق به خودتان است.»

من بسيار خوشحال شدم و گفتم که کتابي است اين­چنين و آن­چنان، مي­خواهيم چاپش کنيم. مي­خواستم مَظَنه­اي به دست آورم که اگر  بخواهيم پانصد نُسخه چاپ کنيم، چه مقدار بايد بپردازيم.

جوان هموطن ناشر گفت: «اين حرف­ها کدام است؟ شما کتاب را بياوريد، با کمالِ ميل، آن را به بهترين شکل و عالي­ترين کيفيت چاپ مي­کنم و اصلاً حرفِ پول را هم نزنيد که ناراحت مي­شوم.»

از ما اصرار که: «نخير، بالاخره کاغذ و مرکب و صحافي و غيره هزينه دارد و شما هم که روي گنج ننشسته­ايد و لُزومي ندارد مُتضرر شويد و همين که به ما لُطف داريد و اين کار را با دقت و دلسوزي انجام مي­دهيد، براي ما کافي است.» و از ايشان انکار که: «اصلا و ابدا... شما وقتي از پول اسم مي­بَريد، من خيلي به­م برمي­خورَد... من همين که کاري براي شما چاپ کنم و اين افتخار را داشته باشم که بتوانم بگويم کتابِ شما در چاپخانه ما چاپ شده، براي خودم و خانواده و فرزندانم مايه مُباهات است!»

خلاصه قرار شد کتاب را ببريم بدهيم به ايشان تا در «اسرعِ وقت»، پانصد نُسخه برايمان چاپ کنند.

فرداي آن روز رفتيم به چاپخانه اين جوانِ هموطن. عزّت و احترام بود و پذيرايي فراوان و تعريف­ها و تمجيدها از دانش و هنر و ادب و نبوغ نداشته ما... مثلِ بزرگان، بازديدي از چاپخانه به عمل آورديم و توضيحات را شنيديم و به همّت و پُشتکارِ اين هموطن جوان و پُرانرژي در غُربت، آفرين­ها گفتيم و تشويق­ها کرديم.

دردِ­سر ندهم... يکي دو هفته گذشت و خبري نشد. تلفن زدم. نبود. پيغام گذاشتم. زنگ زد که: «همه چيز آماده است. فقط بايد کاغذ بخريم. اگر ممکن است هزار دلار بدهيد کاغذ بخريم و کتاب را چاپ کنيم.»

با خودم فکر کردم که البته بي­مايه فطير است! پانصد نسخه هزار دلار، مي­کند به­عبارت هر جلد دو دلار... خوب است. هرطور بود از اين دوست و آن رفيق هزار دلاري قرض کردم و به ايشان رساندم.

يک هفته­اي گذشت و خبري نشد.

خلاصه، «اسرع وقت» ايشان يک ماه شد و سرانجام گفتند که هزار دلار ديگر بدهيد و بياييد کتاب­ها را ببريد.

چه مي­توانستم بگويم و چه مي­توانستم بکنم؟ به فکرم رسيد که بگويم خر ما از کُرّگي دُم نداشت و همه چيز را ول کنم، اما ديدم حيف است اين کتاب با اين­همه زحمت درنيايد.

بازهم هرطور بود هزار دلار ديگر قرض کردم و بُردم دادم به چاپچي هموطن که ديگر از آن روي خوش و تعارفات و قربان صدقه رفتن­هايش اثري نبود و سگرمه­ها تو هَم بود و با يک من عسل هم نمي­شد ايشان را حتي مَزه کرد...

بعد هم منّت گذاشت سرمان که من کلي از جيبم گذاشته­ام روي اين کتاب و...

کتاب را که ديدم، خُشکم زد. (همين است که شما هم نسخه­اي از آن را داريد.) به شکل افتضاحي درآمده بود و طرح روي جلد رفته بود پُشتِ جلد و يک­رنگ شده بود، آن­هم آبي کمرنگ؛ مثلِ آب دهن مُرده و چاپ هم خراب...

وقتي با صدايي لرزان، اعتراضکي کردم که: «قرار بود اين­جور باشد؟» هموطن جوان چاپچي هُردود کشيدند که: «خانم من هميشه مي­گويد که براي ايراني جماعت کار نکن، من به حرفش گوش نمي­دهم!»

ما کتاب­ها را برداشتيم، يک من رفته بوديم، صد من برگشتيم... فقط در آخرين لحظه، گفتم: «شما بهتر است از اين به بعد به توصيه خانم­تان توجه کنيد! ايشان کاملاً حق دارند.»

هموطن چاپچي کتاب را خيلي خوب و پاکيزه چاپ کرده بود، نشاني سايت اينترنتي­اش را هم گذاشته بود پايين صفحه مُشخصات!

حالا من مانده بودم با دو هزار دلار قرض به دوستان و پانصد جلد کتاب که جلدهايش هنوز خيس بود و تمام دست و بال­مان به رنگ آبي درآمده بود و ناچار آن­ها را گذاشتيم توي انبار خانه رفيق­مان.

در اين هير و وير، دوستي که تعهد کرده بود 200 نسخه­اي از کتاب را بخرد، درگير مشکلات کاري و گرفتاري­هاي مالي شد و گفت که امکان خريد بيش از 50 نسخه از کتاب را ندارد.

من هم که از او طلبکار نبودم. همين را هم محبت مي­کرد. 50 جلدي به نشاني­اش پُست کردم و چند روز بعد، چکي به مبلغ 600 دلار دريافت کردم که بخشي از قرض­ها را با آن پرداختم.

بعد فکر کرديم حمل 450 جلد کتاب از سانفرانسيسکو به گوتنبرگ امکان پذير نيست. چه کنيم؟ چه نکنيم؟ ديديم هزينه پست در آمريکا از سوئد ارزان­تر است. دويست جلدي، در بسته­هاي يک جلدي و دو جلدي و پنج جلدي و ده و چند تا هم بيست جلدي، به نشاني دوستان و آشنايان و چند تا کتابفروشي پُست کرديم؛ به اين اميد که شايد وجوهاتي برسد و هزينه­هاي پست صاف و صوف شود و الباقي بدهکاري را هم بتوانم بپردازم.

حالا بماند که از اين تعداد چند نفر پولي به حساب دوست من ريختند يا نريختند...

هنگام برگشتن، چمداني را از ديوان عالم­تاج پُر کردم و خرکش تا گوتنبرگ...

در اين­جا هم بنا کردم به اين دوست و آن رفيق دانه دانه فروختن و تعدادي هم به کتابخانه­ها فروختم و براي دوستان ايران هم فرستادم...

البته بودند دوستاني که محبت کردند تا اينکه هرطور بود، بعد از هفت هشت ده ماه، توانستم بدهي­ها را بپردازم.

الان که دارم اين­ها را مي­نويسم، پنج شش جلد بيش­تر از اين کتاب باقي­نمانده است.

حالا که فکر مي­کنم، مي­بينم اين­همه زحمت و حرص و جوش و مرارت مي­ارزيد به اين­که پس از سي چهل سال، شعرهاي اندک اما زيباي عالم­تاج، گيرم در نسخه­هاي معدود، به دست همزبانان و هموطنانش، در اقصا نقاط ايران و جهان برسد.

ماجراها و داستان­هاي بامزه زيادي در حاشيه آماده سازي و چاپ و عرضه اين کتاب، پيش آمد که بهتر است از شرح­شان بگذرم...

 

به يک نکته ديگر هم اشاره کنم و دست از پُرگويي بردارم.

همان تابستان 1380، روزي رفتم به ديدار خانم سيمين دانشور و يک جلد ديوان عالم­تاج را همراه يکي دو کتاب از خودم برايشان بُردم.

ايشان گفتند که نيما يوشيج با شعرهاي عالم­تاج آشنا بوده است و آن زمان­ها که آل­احمد و خانم دانشور با نيما و عاليه خانم همسايه بوده­اند، گاهي نيما شعرهاي عالم­تاج را مي­خوانده است و از آن­ها و نيز از شخصيت اين زن تعريف مي­کرده است. (گويا خانم دانشور به همين نکته در نوشته­اي هم اشاره کرده­اند که متأسفانه من الان نام و نشان اين مطلب در خاطرم نيست).

به­هرحال، بازهم دست شما درد نکند...

من هنوز هم آرزومندم که خانم پري ملکي يکي دو شعر قشنگ عالم­تاج را «آواز» کنند تا حرف و حديث اين زن شاعر خوب، با صداي زيباي ايشان، به گوشِ جانِ تعدادِ بيش­تري از ايرانيان و فارسي­زبانان برسد.

مژده‌ای هم به شما و دوستداران عالم‌تاج و شعرهای قشنگش بدهم که به‌زودی تمام متن اين کتاب، مقدمه‌ها و شعرها، که صحيح خوانده شده، همراه با موسيقی مناسب، و به شکلی پاکيزه، به ياری دوستان خوبم در اين شهر، آماده و عرضه خواهد شد. و نيز اميدوارم چاپ سوم آن به صورت خوب و تر و تميز، توسط ناشری دلسوز، انتشار يابد و در اختيار ايرانيان دوستدار ادب قرار گيرد. 

بيش از اين مُصدعِ اوقاتِ شريف نمي­شوم. براي شما و همسر گرامي و دخترخانم نازنين، آرزوي تندرستي و شادي دارم. در انجام کارهاي هنري فرهنگي باارزش­تان پيروز باشيد و ما را هم بي­نصيب نگذاريد.

پايدار باشيد.

 

 

دوست و دوستدار شما

ناصر زراعتي

       

     ­

 

   

 

 

 

 

ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral