خط و ربط

جمعه ٢٢ شهریور ،۱۳۸۱

هنگام هنگامه ها...
امشب بعد از مدتها شعری را که دنبالش ميگشتم پيدا کردم: «هنگام هنگامه ها» شعر بلند و زيبايی که سال ۱۳۴۵ در چاپ اول کتاب «با دماوند خاموش» سياوش کسرايی ديده بودم، خوانده بودم، از آن لذت برده بودم، نسخه هايی از آن را به اين و آن و دوستانم داده بودم، از حفظ کرده بودم... (حالا درست يادم نيست آيا اول بار اين شعر در آن کتاب درآمد، در همان سال، يا بعدها؟... بايد نگاه کنم و بپرسم...)
سياوش کسرايی شاعر خوبی بود. در غربت دق کرد. کاش دنبال آن حزب نميرفت و آن شعرهای سفارشی حزبی سال ۵۷ و چند سال بعد را نمينوشت... کاش همان شاعر «هنگام هنگامه ها» و «آرش کمانگير» باقی ميماند... اما متاسفانه رفت. بعد هم که به مسکو رفت و فروپاشی را ديد و در تنهايی و غربت و شکست جانش پژمرد... بعد هم از آلمان سردرآورد و «مهره سرخ» را سرود و دق کرد و مرد... واقعا حيف شد...
کسرايی در تلخترين و سياهترين سالهای بعد از کودتا، با شعرش چراغ اميد را روشن نگهداشت... «آرش» اش سرود نسل ما شد، در کوهستان و زندان ميخواندند... ميخوانديم...
از پارسال خوشبختانه کتابهايش دارد يکی يکی در ايران تجديد چاپ ميشود.
در نشریات ادبی این روزها در ایران، نامی از کسرایی و شعرش برده نمیشود. حالا مد چیز دیگری است... شعرهای ناب مثلا پست مدرنیستی مینویسند و پی در پی چاپ میکنند، حالا شعر اجتماعی (سیاسی سرش را بخورد!) اخ شده است... حالا همه میکوشند ساختارشکنی کنند. بشکن بشکن است... جز تعداد معدودی، الباقی در نوشتن اشعار بی معنا، در خراب کردن زبان فارسی، انگار مسابقه گذاشته اند... حالا اینجوری مد شده... تا چه پیش آید و چه شود...
فکر کردم «هنگام هنگامه ها» را جایی چاپ کنم؛ مثلا در همین چهار صفحه «خط و ربط» که وسط یک هفته نامه درمیاید در اپسالای سوئد، مدتی است... گمانم ۶۷ تایی درآمده... خواننده هایی هم البته دارد برای خودش، در این شهرهای سوئد...
امشب نشستم شعر را تایپ کردم، از روی چاپ جدید «با دماوند...» که از نیما امانت گرفته ام. حیرت انگیز بود، از بس غلط داشت! آنهم غلط هایی فاحش!
مگر چند سال از مرگ شاعر میگذرد؟ حالا که چاپ هست و عصر تکنولوژی مثلا... قرن بیست و یکم... حالا میفهمم که مشکل دیوانها و کتابهای شعر شاعران گذشته، مثل حافظ و سعدی و خیام و دیگران، و اختلاف نسخه های به قول مصححان و محققان دود چراغ خورده، نسخ کخ و اخ و چخ و پخ و غیره چگونه پیدا شده است...
معلوم نیست ناشر چگونه این شعرها را حروفچینی کرده و به چه کسی داده که این کار را بکند؟ و آیا یک آدم کمسواد آشنا با شعر پیدا نمیشده بدهد نگاهی به متن صفحه بندی شده کتاب بیندازد که مثلا «آوار آرزو» را «آواز آرزو» ننویسند (ص ۷۹)، یا «شیرین» را «شیرینی» (ص ۸۲) یا «آهن» را «آهنگ» (ص ۸۸) یا «آه» را باز هم «آهنگ» (ص ۹۲) و بسیار از این دست که مفهوم شعری به این زیبایی را به هم میریزد... و آیا کسی نیست که این نکته ها را تذکر بدهد مثلا؟...
من البته سعی کردم تا آنجا که حافظه ام یاری میکرد، غلطها را درست کنم... شاید هم فرستادم برای یکی از این سایتهای اینترنتی که تعداد بیشتری بتوانند بخوانند، بخصوص که انگار این شعر را با فاصله ای سی و پنج شش ساله، برای این روز و روزگار نوشته بوده است سیاوش کسرایی که یادش بخیر باد!
اینهم دو تکه قشنگ و لطیف از آن تا بعد...

باورم دار ای عاشق!
و فاصله دو دیدار را کوتاه کن
کوتاهتر
تا زندگی سراسر
دیداری باشد و وعده گاهی واحد.
......
دلتنگی اگر هست
بیابانی و آهی
و به هنگام زوال
مرگ سمندان بر ستیغها
شایسته تر.

ای بیحوصلگی!
با خطر آشتی کن
چه، تو در دوست داشتن خطا نکردی
چندان که در دوست گرفتن...
***
ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral