خط و ربط

سه‌شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٢

دو تا شعر نه چندان تازه...

معرفت

 

آن که به خواب تو می­آید

از کنار کابوس­های هر شبه­ی من

با­شتاب گذشته است.

آن که آهسته و مهربان نزدِ تو می­آید

یاس­ها و بنفشه­های باغچه­ی کوچک مرا

بی­اعتناء لگدکوب کرده است.

آن که کلام آخر را در گوش تو زمزمه می کند

فریادهای تلخ مرا نشنیده گرفته است.

+

صبح­گاهان

پُرنشاط و لبخند بر لب

چشم می گشایی

آفتاب درخشان تو را سلام می­گوید

آسمان (اگر ابری باشد)

برایت دست تکان می­دهد

باران (اگر ببارد)

نخ­های نازکِ خُنک و درخشانش را

در چارچوب پنجره

می­رقصاند.

 

روز چشم­انتظار تو­ست

و فرشِ رنگارنگ و نقش در نقشِ لحظه­هایش را

پیشِ پاهای شادمانت

می­گُستراند.

 

از پله­های صبح پایین می­آیی، باوقار

قدم می­گذاری به باغ نیمروز

و تا غروب

در آرامش و سکوت

باغی دیگر می­سازی

باغ در باغ...

حصار در حصار...

با آواز دل­انگیز رنگین­کمان

در گلوی چکاوک­های دلباخته.

 

پسینگاه

کلام آخر در هزارتوی ذهنت بُخار می­شود

تا باز شب فرا­رسد

و خواب

پاورچین پاورچین بیاید و

بر پلک­هایت آرام گیرد.

+

تمام روز

خوابالود، خسته و افسرده

یاس­ها و بنفشه­ها را کفن می­کنم.

فریادها، ناخواسته، در گلو می­پژمُرَد

و تا دیرگاه شب

هراسِ کابوس­های قدیمی

دست­های مُشت شده­ را می­لرزاند.

+

آن که به خواب تو می­آید را بگو

با باغچه­ی کوچک من

کاری نداشته باشد.

+

این­جا، تنها نشسته­ام

و کابوس­های تلخ و سیاه را

در چادرشب حوصله می­پیچم،

فریادهای شکسته را

در اسفنج خیس می­نشانم

و بیدار می­مانم

نمک پاشیده بر زخم،

تا صبحِ فردا

شاید

کلام آخر را

از زبانِ تو بشنوم.

 

بیدار­خوابی

 

 

با آهنگی دل­نگران

پدیدار می­شود و

باز می­گُریزد

می­خواهد بگوید و نمی­گوید

دور می­زند

راهِ رفته را بازمی­گردد

تکرار در تکرار

کلافِ گولیده را رها می­کند

چشم می­دوزد به پنجره­ی مِه­آلود

خیره می­شود به ماهی سُرخ بی­قرار در تُنگ

دورِ خود می­چرخد

چرخ­زنان

دیواره­ی غلیظِ مِه را می­شکافد

می­ایستد.

 

سرگیجه می­آید

چشم فرو­می­بندد

اما باز می­گوید

می­گوید و نمی گوید

باز دور می­زند

نه، هراس نیست...

سوزنِ شکسته

بر صفحه­ی کُهنه­ی خش­دار

بی­ثمر می­چرخد

با همان ملودی قدیمی و تکراری

چرخ­زنان، چرخ­زنان

سرگیجه را به مُردابِ دلهُره پرتاب می­کند

آن­گاه، می­وزد...

 

باز می­داند که هراس نیست

آماس می­کند

حُباب می­بندد

حُباب­ها یکی یکی می­ترکند

لیوانِ شب

آرام

خالی می­شود

سپیده می­دَمَد...

 

چای

آماده است!

 

ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral