خط و ربط

جمعه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٢

يک گفت وگو...

پس از مدتها، فعلاً اين مصاحبه را بخوانيد تا بعد....

*********

گفت­وگوی نسرین بصیری با ناصر زراعتی

 

 

 

 

ناصر زراعتی، نویسنده، فیلمساز و روزنامه­نگار ساکن گوتنبرگ سوئد چهارشنبه 21 ژانویه 2004، در «خانه هنر و ادبیات هدایت» در شهر برلین، داستان­خوانی داشت.

این مصاحبه روزهای یکشنبه 19 و دوشنبه 20 ژانویه از رادیو «مولتی کولتی» برلین پخش شده است.

......

نسرین بصیری: شما سال­هاست که در سوئد زندگی می­کنید. زندگی در محیطی که فارسی زبان نیست، به زبان فارسی شما لطمه نمی­زند؟

 

ناصر زراعتی: نه. به­خاطر این­که من فقط به فارسی می­نویسم و تقریباً فقط به فارسی می­خوانم؛ یعنی با زبان سوئدی ـ­ حالا، متأسفانه یا خوشبختانه ـ چندان انس و الفتی نگرفته­ام.

 

ــ هر­چقدر هم آدم زبان فارسی بخواند، کتاب بخواند یا از طریق اینترنت روزنامه بخواند، به دلیل محیط دور و برش، زبانی که به­طور روزمره در کوچه و خیابان و ادارات و رادیو و تلویزیون می­شنود، زبان دیگری است. شما که این تجربه را داشته­اید، به­عنوان کسی که می­نویسد، چه احساسی دارید؟ آیا فکر می­کنید که این مسأله به نوعی در پس ذهنتان، بر زبان شما تأثیری گذاشته است؟ یا مثلاً در حالت­هایی، به زبان سوئدی یا زبان دیگری فکر می­کنید؟

 

ــ نکته­ای که اشاره کردید کاملاً درست است. وقتی انسان از جامعه­اش دور می­افتد، این وضعیت پیش می­آید. زبان مثل موجود زنده­ای است؛ دائم در­حال تغییر و تحول و رشد. من اولین باری که متوجه این قضیه شدم وقتی بود که کارهای جمالزاده و بزرگ علوی را حدود سی و چند سال پیش می­خواندم. با خودم فکر می­کردم این چه زبانی است که این­ها دارند باهاش می­نویسند؟ در­واقع آن­ها به همان زبانی می نوشتند که وقتی از ایران رفته بودند رایج بود. حال آن­که زبان فارسی کلی تغییر و تحول پیدا کرده بود. الان هم همین­جور است. مثلاً در همین ده سال گذشته کلی اصطلاح درست شده. شنیده­ام اخیراً کتابی منتشر شده شامل اصطلاحاتی که جوان­ها به­کار می­برند و میان آن­ها رایج است. خٌب، آدمی که بیرون از ایران و جامعه و مردم آن زندگی می­کند، از این­ها دور می­افتد. من البته در این سال­ها، هرگاه توانسته­ام، اگرچه مدتی کوتاه، رفته­ام ایران و سعی کرده­ام این کمبود را به­نحوی جبران کنم یا در ارتباط­هایی که با بر و بچه­های جوان ایران دارم، می­کوشم این کمبود جبران شود. ولی متأسفانه این دور­افتادگی هست و ما این مسأله را در کارهای نویسندگانی که بیرون از ایران زندگی می­کنند می­بینیم که در مقایسه با کار نویسندگان داخل ایران، چقدر تفاوت وجود دارد. به­هرحال این­هم یکی از تقاص­هایی است که آدم وقتی از جامعه و زبانش دور می­افتد، پس می­دهد.

 

ــ به­نظر شما، این فقط جنبه منفی دارد یا جنبه مثبتی هم در این مسأله می­بینید؟

 

ــ فکر می­کنم جنبه­های منفی­اش بیش­تر است، ولی مثل هر چیز دیگری، می­شود جنبه­های مثبت هم در آن یافت و اگر آگاهی باشد و آگاهانه کار انجام شود، این جنبه­های مثبت را می­توان تقویت کرد. من سعی می­کنم از تأثیر ترجمه تحت­اللفظی از زبان سوئدی، روی زبان خودم مانع شوم. می­بینیم که زبان­های مختلف، مثلاً در این­جا آلمانی و در جاهای دیگر، فرانسه و انگلیسی و...، چطور روی زبان فارسی ایرانیان اثر گذاشته و تا چه اندازه فارسی­شان با همین ترجمه­های تحت­اللفظی و حتا واژه­های این زبان­ها آمیخته شده است. ولی اگر آگاهانه کار شود، در زبان­های مختلف نکته­هایی وجود دارد و ویژگی­ها و توانایی­هایی هست که اگر بتوانیم آن­ها را بگیریم و یک جوری لباس فارسی بپوشانیم، جنبه­های مثبت را تقویت کرده­ایم؛ کاری که می­تواند به غنای زبان فارسی خیلی کمک کند.

 

ــ در مورد سوژه و طرز فکر چی؟ آیا شما حالا که چند سال است در اروپا زندگی می­کنید، کمی جور دیگری فکر می­کنید؟ یا سوژه­هایی که برای کارهاتان انتخاب می­کنید سوژه­های دیگری است؟

 

ــ در مورد فکر کردن، نمی­دانم... گمانم نه... جور دیگری فکر نمی­کنم. ولی به­هرحال، چیزهایی که آدم می­بیند، تجربه­های جدیدی که به دست می­آورد، کتاب­هایی که می­خواند و دانشی که کسب می­کند، بی­تأثیر نیست. نه تنها برای من، بلکه در­مورد اکثر کسانی که اهل قلم بودند، اوایل که از ایران می­آمدند بیرون، تا مدت­ها از خاطرات و یادهای گذشته­شان تغذیه می­کردند. ولی این برای مدت محدودی است. پس از آن، نویسنده فراتر می­رود، به پیرامون خود نگاه می کند  و چیزهایی می­بیند، موضوع­ها یا سوژه­هایی می­بیند و در­مورد آن­ها می­نویسد.  بیش­تر داستان­هایی که در این سال­های اخیر نوشته­ام، درباره ماجراها و آدم­ها و فضاهای سوئد و مشخصاً همین شهری است که در آن زندگی می­کنم؛ گوتنبرگ.

 

ــ البته اهل قلم در این سوی مرز هم زندگی می­کنند، اما چون پراکنده هستند، احتمالاً در شهری که آدم زندگی می­کند، همکاران زیادی ندارد. آیا این کمبود را احساس می­کنید؟ این­که مثلاً با کسانی که کار می­کنند، می­نویسند، بیش­تر مراوده داشته باشید و تعداد ایشان آنقدرها باشد که بتوانید از میان­شان، کسانی را برای بده بستان­های ادبی انتخاب کنید؟

 

ــ من در شرایطی که هستم و جایی که زندگی می­کنم، شخصاً این کمبود را زیاد احساس نمی­کنم؛ به­خاطر این­که در آن­جا، دوستانی دور و برم هستند که می­نویسند، ترجمه می کنند، کار می­کنند و کار ادبیات برایشان جدی است. من حتا چند کلاس داستان نویسی خصوصی دارم که خوشبختانه حاصل هم داده است و می­دهد. تا مدتی پیش، با تعدادی از دوستان علاقه­مند، جلساتی هفتگی داشتیم که روزهای سه­شنبه برگزار می­شد و به­نوعی ادامه همان جلسات ایران بود. می­نشستیم، هرکس کاری داشت می­خواند و دیگران در موردش نظر می­دادند و بحث می­کردند. شاید به­زودی باز­هم این جلسات راه بیفتد... بنابراین، به دلیل وجود و حضور دوستان دور و برم، شخصاً چنین کمبودی را احساس نمی­کنم، ولی می­دانم که چنین کمبودی در بیرون از ایران، به همان دلایلی که اشاره کردید، وجود دارد. دلیل مهم دیگری هم البته هست و آن این­که ماها در خارج از ایران، یک نسل در حال اضمحلال هستیم. یعنی یکی یکی سن­هامان بالا می­رود و کم­کم جا خالی می­کنیم و می­رویم... همیشه این­طور بوده و هست که نسل­های بعدی، نوجوان­ها و جوان­ها، هر سال رشد می­کنند و بالا می­آیند و به­خاطر همان خصوصیت جوانی، تشنه یادگیری هستند. جای کار اصلی واقعاً آن­جاست؛ در ایران. در آن­جاست که آدم می­تواند تجربه­هایش را انتقال بدهد، با جوان­ها همنفسی داشته باشد، همراهشان باشد و تأثیری دوجانبه به وجود بیاورد. اما در این­جا، در سوئد، این­طور نیست. تصور می­کنم در کشورهای دیگر هم همین­طور باشد. نوجوان­ها و جوان­های این­جایی دیگر ایرانی نیستند. یعنی آن­ها که در سوئد زندگی می­کنند، بیش­تر سوئدی هستند. بچه­های من یا بچه­های دیگر ایرانیان، چه آنان که این­جا به دنیا آمده­اند و چه آنان که در این­جا بزرگ شده­اند، بیش­تر با زبان سوئدی سر و کار دارند، به این زبان درس می­خوانند، مطالعه می کنند، فیلم می­بینند و چندان علاقه­ای به زبان فارسی ندارند. تلاش­هایی هم که برای ایجاد انس و الفت میان آنان و زبان فارسی می­شود، به نظر من، مذبوحانه است. می­شود البته خواندن و نوشتن را به بچه­ها یاد داد، اما زبان اصلی آن­ها همان زبان کشور میزبان خواهد بود. در نتیجه، ماها در جایی متوفق شده­ایم؛ با خودمان و در خودمان هستیم و این جوانان را در اختیار نداریم. خوشبختانه در ایران این­گونه نیست. به همین دلیل، چنین کمبودی در این­جاها بیش­تر احساس می­شود.

 

ــ شما چند داستان و رمان در این­جا نوشته­اید؟ چند کتاب منتشر کرده­اید؟

 

ــ من تا آن­جا که بتوانم ترجیح می­دهم داستان کوتاه، رمان، مقاله یا هر کتاب دیگری را در ایران منتشر کنم؛ البته به شرطی که مجبور نشوم به سانسور و حذف و به­اصطلاح «اصلاحات» تن بدهم. فکر می­کنم جای اصلی انتشار کتاب به زبان فارسی آن­جاست. البته کتاب­هایی که در ایران منتشر می­شود، به این طرف­ها هم می­رسد. ولی یک وقت­هایی هست که دیگر امکانش نیست و ناچار باید کتاب را در خارج از ایران منتشر کرد. تاکنون سه مجموعه داستان و دو سه کتاب دیگر در آمریکا و سوئد منتشر کرده­ام، زیرا اگر قرار می­شد در ایران انتشار یابند، بدجوری قلع و قمع می­شدند. کارهای دیگری هم دارم که در درجه اول امیدوارم بتوانم در ایران منتشر کنم. یکی از آخرین کارهایم بدون حذف و سانسور، در ایران منتشر شد...

 

ــ همین کتاب «با در، در صدف»؟

 

ــ بله... داستان بلندی است که عمداً شیوه­ها و شگردهای معمول داستان­نویسی را در نوشتن آن به کار نبرده­ام. هفت هشت سالی طول کشید تا این کار نوشته شد.

 

ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral