خط و ربط

پنجشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٢

زيبا کاظمی...

زیبا کاظمی تو هم رفتی؟

 

بار اول که خبر دستگیری و شکنجه و بعد، به حالت اغماء افتادن و سپس مرگ زهرا کاظمی خبرنگار و عکاس ایرانی ـ کانادایی را شنیدم، مثل هربار که چنین خبرهایی را میبینم و میشنوم (و دراین سالها چقدر ازاین خبرها شنیده و خوانده ایم و تا کی باید این خبرها باشد تا بازهم بشنویم و بخوانیم؟)، حس و حال بدی به م دست داد. این حس و حال را نمیتوان با کلمه بیان و توصیف کرد. تأثر؟ اندوه؟ نفرت؟ انزجار؟ خشم؟ کینه؟... مجموعه ای از تمام اینها بود... همان حس و حالی که به هنگام شنیدن خبر قتل عزیزانی مثل سعید و شکری و نوری و میرعلایی و غفار و مختاری و پوینده و... دچارش شده بودم. تعداد این خوبها، این انسانهای شریف و نازنین، این یاران بیشتر شناخته و گاه ناشناخته دراین سالهای سنگین و سیاه و تلخ، به قدری زیاد بوده و هست که اگر بخواهم فقط اسم ببرم، چند صفحه باید پر کنم...

این دیگر «مرگ» نیست، «قتل» است، «آدمکشی» است، «جنابت» است...

سایتها پر است از خبر:

ـ تأیید مرگ زهرا کاظمی بر اثر سکته مغزی...

ـ پزشکی قانونی علت مرگ زهرا کاظمی را اعلام کرد...

ـ جسد زهرا کاظمی در سردخانه است...

ـ بی اطلاعی از مکان دفن پیکر زهرا کاظمی...

ـ نتیجه بررسی درگذشت زهرا کاظمی بزودی اعلام میشود...

ـ دفن زهرا کاظمی صحت ندارد...

ـ اظهارنظر حقوقدانان درمورد استرداد جنازه زهرا کاظمی به کانادا...

ـ وزیر ارشاد علت مرگ زهرا کاظمی را خونریزی مغزی اعلام کرد...

ـ زهرا کاظمی بر اثر خونریزی مغزی ناشی از ضربه فوت کرده است...

و....

همینطور ادامه دارد... ادامه خواهد یافت. حالا که آش آنقدر شور شده که حتا فراش هم فهمیده، چهار تا وزیر مأمور کرده ریاست جمهوری تا تحقیق کنند و این خبر آخر هم انگار از زبان سخنگوی دولت است و چون سنبه کمی پرزور شده از طرف کانادا، احتمالا پیگیری خواهد شد ماجرا، و بعد هم شاید یکی دوتا ازاین مأموران همیشه معذور را چند روزی بگیرند و دو سه تا تسلیت و اعلامیه و همدردی و از اینجور چیزها منتشر کنند و بعد هم همان ساز همیشگی کوک شود که: بعله، تعدادی افراد خودسر بوده اند که این کار را کرده اند و بعد هم ماستمالی کردن قضایا (که واقعا چقدر استاد شده اند حضرات دراین کار!) و اگر خانواده کاظمی ماجرا را دنبال کند و وکیلی بگیرد، مدتی بعد آن مأموران معذور خودسر رها خواهند شد تا باز بروند سراغ نویسندگان و خبرنگاران و روزنامه نویسان دیگر و باز «خودسری» کنند و «مأموریت» انجام دهند و «معذوریت» بیاورند و آنگاه همین خانواده و وکیل قربانی را خواهند گرفت و به زندان خواهند انداخت مثل ناصر زرافشان که وکیل خانواده های پوینده و مختاری بود و حالا حالاها باید در زندان بماند و آنقدر خبرهای داغ زود به زود میرسد که همه چیز سریع کهنه میشود... باز آش همان آش خواهد بود و کاسه همان کاسه... تا کی و کجا آش آنقدر شور شود که باز ناچار فراش هم صداش درآید...

***

بار اول که این خبر تلخ را خواندم و عکس زهرا کاظمی را دیدم، فکر کردم این چهره چقدر برایم آشناست! چهره زنی که از میانسالی گذشته است، با موی کوتاه (که باید جوگندمی یا سفید شده باشد)، گونه های کمی برجسته، لبخندی مهربان و درعین حال تلخ، شاید بهتر است بگویم نیشخند؟ یا نه، زهرخند؟ نه... باید گفت: تلخ خند... و این پلکهای سنگین اندکی فروافتاده، این چشمهای تنگ شده و کم فروغ... خسته و رنج کشیده... یکی دو خال نزدیک لبها، در عکس، به دشواری قابل تشخیص است... و این گردن محکم و کشیده، مغرور...

چهره این زن برایم آشنا بود. دراین دو سه روز، هربار مدتها به این عکس خیره شدم و از خودم پرسیدم: «من این زن را کجا دیده ام؟ چه وقت؟» اما یادم نمیآمد...

بار اول که عکس پسرش را دیدم، استفان هاشمی، چهره او هم برایم آشنا بود. یعنی به نظرم رسید که این چهره جوان و محکم و مغرور و البته (به خاطر مرگ مادر) غمگین، شبیه کسی است که من میشناسمش.

وقتی خواندم که پسر گفته بود مادر در ایران سینما خوانده و بعد به فرانسه رفته و تحصیلاتش را ادامه داده، با خودم فکر کردم باید زهرا کاظمی را بشناسم. این زن که همنسل و همسن و سال ماهاست (امروز خواندم که متولد 1949 بوده است، یعنی دو سال از من بزرگتر)، و باید اواخر دهه چهل و اوایل دهه پنجاه درس سینما خوانده باشد در ایران و اینهمه چهره اش آشناست، کیست؟ پس چرا یادم نمیاید؟

تا امروز صبح که آمدم و مثل همیشه رفتم سری زدم به سایتها تا نگاهی بیندازم به خبرها... هنوز مصاحبه استفان را تمام نکرده بودم که ناگهان یادم افتاد... شناختمش... این خانم زهرا کاظمی خبرنگار و عکاس ایرانی کانادایی که قبلا در فرانسه بوده است و در سال 1993 با تنها فرزندش به کنادا مهاجرت کرده و دراین سالها درس خوانده و کار کرده و در کارش موفق بوده است و راه افتاده رفته ایران، از پیچ و خمهای بوروکراتیک وزارت ارشاد گذشته و کارت خبرنگاری گرفته و مشغول کار شده و حالا هرجا بوده، نزدیک اوین یا هر خراب شده دیگری درآن خراب آباد، داشته عکس میگرفته که دستگیرش کرده اند که: تو جاسوسی! و برده اند و زده اند و کشته اند او را... این زن، این مادر، این هنرمند، این روزنامه نگار، همان زیبا کاظمی بود... زیبا کاظمی که آخرین بار، دقیقا سی سال پیش، در ایران دیدمش، زیبا کاظمی که جوان بود و مثل اسمش زیبا بود، پرانرژی بود، مدرسه سینما تلویزیون را تمام کرده بود، در تلویزیون کار میکرد، فرز و قبراق بود و باهوش، خنده رو بود و شوخ و خوش سخن، شیرازی بود، یا خانواده اش در شیراز زندگی میکردند؟ تنها دختر خانواده بود انگار، و خانواده اش نسبتا مرفه بود، و با هم دانشکده ای و رفیق آن زمان من، ممدعلی هاشمی آشنا شده بود، به هم دل بسته بودند، زیبا یک پیکان داشت، و آن زمان کم بودند بروبچه هایی که ماشین داشته باشند، و بعد با علی ازدواج کرد و بعد از مدتی باهم رفتند فرانسه...

(ماجرایم را با ممدعلی هاشمی جدا نوشته ام که در کتاب یادنامه کرامت دانشیان خواهد آمد و اینجا لزومی به تکرار آن نمیبینم. عباس سماکار در کتاب خاطراتش «من یک شورشی هستم»، به جریانی اشاره میکند و از من و شهلا اعتدالی دوست همکلاسم در دانشکده دراماتیک، و همین ممدعلی و زیبا اسم میبرد. من این جریان را مفصل نوشته ام...)

سی سال از آن زمان گذشته است. دشوار به یاد میاورم آخرین دیدارم را با زیبا و ممدعلی... تابستان بود، مثل حالا... هوای گرم تهران، خیابان بلوار بود؟ آنجا آپارتمانی داشت زیبا... کولرشان خراب بود یا کانال کولر سوراخ شده بود؟ داوود بچه محل ما در مفت آباد، خیابان شهرستانی، کانال کولر درست میکرد... داوود را بردم کانال کولرشان را درست کند... نشسته بودیم. گرم بود. هندوانه خنک بود. شربت بود با تکه های یخ تو لیوان...  

تصویر آخرین دیدار امروز در خاطرم نیمه روشن است. سی سال گذشته است!

آنها ناگهان رفتند فرانسه. دراین سی سال، از زیبا هیچ خبری نداشتم. از ممدعلی گاهی خبری میرسید. بماند حالا... گفتم که جدا نوشته ام... اما هیچگاه ندیدمش... یا نشد ببینمش...   

 شنیدم که بچه دار شده اند. اسم پسرشان را گذاشته بودند ابوذر؟ یا یاسر؟ نمیدانم... یکی از همین اسمهای اینجوری را که آن سالها مد شده بود و هواداران دکتر شریعتی، معتقدان به اسلام مبارز میگذاشتند روی بچه هاشان (و این رفیق سابق ما ممدعلی هم ادعای مسلمانی داشت و دوستدار دکتر شریعتی بود) گذاشتند روی پسرشان... گمانم همین استفان باشد که حالا جوانی است 26 ساله که در مصاحبه اش گفته یک سالش بوده که مادرش از پدر جدا شده و او را نگهداشته و بعد رفته اند کانادا... استفان که فارسی نمیداند و فقط انگلیسی و فرانسه میداند و تلفظ اسم پزشکان ایرانی و نام بیمارستان بقیه الله الاعظم برایش دشوار است (تلفظ این آخری البته برای آنان هم که فارسی میدانند ساده نیست!) و از پدرش هم خبر ندارد...

عکس زیبا را نگاه میکنم. حالا میشناسمش. سی سال گذشته است. آن زیبای 24 ساله کجا و این زن 54 ساله کجا؟ سی سال رنج و زحمت و خستگی... سی سال غربت و سرگردانی... سی سالی که 25 سالش به بزرگ کردن پسری گذشت که از پدرش خبر ندارد...

به خودم میگویم: قضاوت نکن، ناصر! تو چه میدانی چه بوده و چگونه بوده؟ نمیخواهم قضاوت کنم. من که قاضی نیستم. اما همینها را که میدانم میگویم. این قضاوت نیست. بیان بخشهایی از واقعیتی است که تکه تکه میدانم و فهمیده ام.

ما اگرچه روزی چندبار چهره خودمان را در آینه میبینیم، اما به خودمان آنطور که دیگران را میبینیم نگاه نمیکنیم. برای خودمان عادی شده ایم. آیا چهره امروز من هم همان چهره سی سال پیش است؟

زیبا پیر نشده بود. 54 سال سنی نیست! این چهره خسته است. رنج کشیده است. غمگین است. گفتم که این لبخند نیست که بر لب دارد. نمیشود گفت تبسم... همان «تلخ خند» است... این عکسی که من این روزها بارها و بارها بهش خیره شدم تا یادم بیاید صاحبش را کجا و کی دیده ام، غمگین است. چشمها پیدا نیست. یادم میاید سی سال پیش هم چشمهای زیبا درشت نبود. هرگاه میخندید، چشمهاش همین جور تنگ میشد. اما در چشمهای این عکس شادی نیست، فروغ نیست... من رنگی از امید دراین چشمها نمیبینم... چشمهای زیبا، سی سال پیش، شاد بودند، میخندیدند، در آنها فروغ جوانی و نور امید و روشنایی و طراوت زندگی بود... مثل زندگی ما که آن سالها سرشار بود از شور و شوق و امید و آرزو...

حالا همه چیز برای زیبا تمام شده است. رفته است... راحت شده از شر همه چیز... مثل همه آنهای دیگر که رفتند... آنها که مردند (مثل احمد رضوی نازنین) یا کشته شدند (مثل کاوه گلستان گل که داغش هنوز تازه است) یا آنان که کشتندشان، دراین همه سال، و جوان بودند، خوب وبودند، نازنین و شریف بودند...

تا کی باید بنشینیم و مردگان و کشته هامان را شماره کنیم؟ دیگر کار از گریه و اشک ریختن هم گذشته است... هر دم از این باغ بری میرسد... و واقعا که «وقاحت به شادی دریده دهن»... دراین «شب بد، شب دد، شب اهرمن»... دراین شب سیاه طولانی مخوف...

حالا استفان هاشمی مانده است در کانادا، پیگیر ماجرای قتل مادری مهربان و زیبا...

نمیدانم ممدعلی هاشمی کجاست و چه میکند؟ آخرین خبری که داشتم ازش این بود که در پاریس است... این رفیق سابق ما حالا چه حالی دارد؟ هرچه بوده، هرچه شده، هرچه کرده، این همه سال گذشته... مطمئنم که نباید حال و احوال خوبی داشته باشد. شاید دنبال پسرش بگردد... شاید او را پیدا کند... شاید همدیگر را ببینند... شاید او هم با پسرش همراه شود برای پیگیری قتل مادر فرزندش... نمیدانم... هرچه بوده، هرچه هست، هرچه بشود، کاش چیزی بنویسد درباره زیبا کاظمی...

کاش دیگران، آنان که در سالهای پیش تا کنون، زیبا را میشناختند، همدوره هایش در مدرسه سینما و تلویزیون، همکارانش در تلویزیون در سالهای اول دهه پنجاه، و دیگران و دیگران در این سی سال گذشته، در فرانسه و کانادا و هرجای دیگر این دنیا، درباره او بنویسند، درباره زیبا و زیباییهای شخصیت و کارش... بنویسند تا دیگران بیشتر با این زن خوب، با این مادر مهربان و زحمتکش و فداکار، با این عکاس هنرمند، با این روزنامه نگار شجاع که پیداست سطح کارش بالا بوده، بیشتر و بهتر آشنا شوند...

انسان انسان است... آدم آدم است... هر انسان، هر زن یا مرد، دنیایی است منحصر به فرد، یک جهان بی همتاست، با تمام ویژگیهای خود، با قوتها و ضعفهایش، با زیباییهایش، با ذهن و اندیشه و خاطراتش... هیچ انسانی بر انسان دیگر برتری ندارد... و قتل، کشتن و جنایت کثیف است... غیرانسانی است... انسان اگر «شاهکار آفرینش» است، حالا هرچه یا هرکه این «شاهکار» را آفریده، آنقدر ارزش دارد که نباید او را نابود کرد...

(دارم توضیح واضحات میدهم؟ انشاء مینویسم؟ بدیهیات به هم میبافم؟ میدانم...)

و اینها که  فعلا بر خر مراد سوارند و اینطور وقیحانه دارند میتازند و میگیرند و میزنند و میکشند، فکر میکنند تا کی میتوانند ادامه دهند؟ اینها اصلا فکر هم میکنند؟

       

  

 

 

ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral