خط و ربط

دوشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٢

رودکی...
هرگاه عزیزی را از دست میدهم، هرگاه اندوه جانم را می گدازد و می سوزد،هرگاه نمی دانم چه باید کرد و چه میتوان کرد در برابر مرگ، این راه ناشناخته که همه باید از آن بگذرند تا به جایی برسند که کسی نمی داند کجاست و چگونه، زیرا از هیچ کس که رفته خبری بازنیانده است، این سه شعر زیبا و گویای رودکی را می خوانم و فکر می کنم اگر از این شاعر خوب بیش از اینها که باقی مانده باقی می ماند، چه خوب می بود و باز فکر می کنم همین حدود هزار بیت هم که مانده غنیمت است...

***
این جهان پاک خواب کردار است
آن شناسد که دلش بیدار است
نیکی او به جایگاه بد است
شادی او به جای تیمار است
چه نشینی بدین جهان هموار
که همه کار او نه هموار است
کنش او نه خوب و چهرش خوب
زشت کردار و خوب دیدار است.
***
زندگانی چه کوته و چه دراز
نه به آخر بمرد باید باز؟
هم به چنبر گذار خواهد بود
این رسن را، اگرچه هست دراز
خواهی اندر عنا و شدت زی
خواهی اندر امان به نعمت و ناز
خواهی اندک تر از جهان بپذیر
خواهی از ری بگیر تا به طراز
این همه باد و بود تو خواب است
خواب را حکم نی مگر به مجاز
این همه روز مرگ یکسانند
نشناسی ز یکدگرشان باز.
***
ای آن که غمگنی و سزاواری
وندر نهان سرشک همی باری
از بهر آن کجا ببرم نامش
ترسم ز سخت انده و دشواری
رفت آن که رفت، وآمد آنک آمد
بود آن که بود، خیره چه غم داری
هموار کرد خواهی گیتی را؟
گیتی ست کی پذیرد همواری
مستی مکن که ننگرد او مستی
زاری مکن که نشنود او زاری
شو تا قیامت آید زاری کن
کی رفته را به زاری بازآری؟
آزار بیش زین گردون بینی
گر تو به هر بهانه بیازاری
گویی گماشته است بلایی او
بر هر که تو دل برو بگماری
ابری پدید نی و کسوفی نی
بگرفت ماه و گشت جهان تاری
فرمان کنی و یا نکنی ترسم
بر خویشتن ظفر ندهی باری
تا بشنکی سپاه غمان بر دل
آن به که می بیاری و بگساری
اندر بلای سخت پدید آرند
فضل و بزرگمردی و سالاری

ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral