خط و ربط

شنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٢

سال نو مبارک!
دوستان عزیز پندار!
از من خواسته بودید «بهاریه»ای برایتان بنویسم. گفتم قول نمیدهم، اما درموردش فکر میکنم.
هرچه فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم. فکر کردم چه بنویسم؟ چه «بهاریه»ای بنویسم که در برابر «بهاریه»های زیبای نویسنده خوش قریحه و منتقد فرهیخته سینما، پرویز دوایی، قابل ارائه باشد؟ پرویز دوایی که حدود سی سال است از ایران دور است و در پراگ زندگی و کار میکند، اما یادهای زیبای ایران را در بلور پاکیزه، شفاف و درخشان ذهنش، مانند یادگاری گرانقدر و عزیز، باطراوت و تر و تازه نگهداشته و گاه به گاه بخشی از آنها را در قالب داستانی یا مطلبی، به هموطنان وهمزبانانش هدیه میدهد و جانشان را روشن میکند...
فکر کردم حالا که پس از چند سال، کتاب زندگینامه بهروز وثوقی به پایان رسیده و آماده چاپ شده، بخشی از آن را برایتان بفرستم؛ حکایتی لطیف، پاک و زیبا از دوران نوجوانی این بازیگر هنرمند که چندین نسل با او زیسته اند و هنرش را تحسین کرده اند و دوستش دارند؛ حکایت و قصه «عشق» که بقول حافظ : از هر زبان که میشنوم نامکرر است...
با یادی از پرویز دوایی عزیز که از نخستین مشوقان بهروز بود، سالها پیش ازاین...
عیدتان مبارک و نوروزتان پیروز!
دوست شما
ناصر زراعتی
اول فروردین 1382، گوتنبرگ سوئد

***


نخستین عشق

کلاس نهم است. شانزده سال دارد. هنوز به دبیرستان بابک میرود.
کاپیتان تیم بسکتبال مدرسه است و پس از تعطیل کلاسها، با بچه ها تمرین میکند. دیوار به دیوار مدرسه بابک، یک دبیرستان دخترانه است.
عصر یک روز پاییزی، با بچه های تیمشان، تو حیاط مدرسه سرگرم بازی است. توپ را شوت میکند به طرف تخته بسکتبال. شوت چنان محکم است که توپ از پنجره باز یکی از کلاسهای مدرسه دخترانه میافتد تو. همبازیها به بهروز میگویند حالا که توپ را سوت کرده، خودش باید برود آن را بیاورد.
از مدرسه میرود بیرون. از فراش مدرسه دخترانه، با خواهش و تمنا، اجازه میگیرد و میرود تو.
هیچکس در حیاط نیست. از پله ها میدود بالا و در کلاس را باز میکند. دو دختر نشسته اند تو کلاس و دارند درس میخوانند؛ باحیرت، کاپیتان تیم بسکتبال مدرسه بابک را که لباس ورزشی پوشیده و شورت به پا دارد، نگاه میکنند. بهروز عرق کرده است و نفس نفس میزند. سرش را میاندازد پایین و میرود توپ را بردارد.
یکی از دخترها میخندد.
- صدای خنده اش را که شنیدم، سرم را بلند کردم. یک آن نگاهمان درهم گره خورد. دلم لرزید...
توپ را برمیدارد و از کلاس میدود بیرون. صدای دلنشین خنده دخترک تو گوشش است و چهره و چشمها و نگاهش جلو نظرش.
یادش نیست تمرین چه وقت تمام شد و کی به خانه رفت و شب چگونه گذشت و صبح چه هنگام فرارسید.
صبج، زودتر از معمول، از خانه میزند بیرون. نزدیک مدرسه میایستد تا دختر را ببیند. نگاهش میکند و میکوشد لبخند بزند. دختر زیرچشمی او را میپاید، اما دیگر نمیخندد.
از آن پس، هنگام تمرین، عمدا توپ را میاندازد تو همان کلاس. رگ خواب فراش مدرسه دخترانه را به دست میاورد و هرجور هست، دمش را میبیند تا اجازه بدهد برود توپ را بردارد. تمام این کارها فقط برای آن است که «معشوق» را یک نظر ببیند و برگردد و تا روز دیگر، تصویر زیبایش را در ذهن مرور کند.
فراش هربار میگوید: «این دفعه آخرت باشد که توپ را میاندازی اینجا!» ولی توپ هربار به جای آنکه بیفتد تو سبد بسکتبال، از پنجره میافتد تو همان کلاس.
حالا دیگر هر روز سر میدان رشدیه میایستد، چشم به راه آمدن دختر تا باهم نگاه و لبخندی رد و بدل کنند.
دوچرخه کورسی دوستش احمد سیدعلی را قرض میگیرد. رکاب زنان خودش را میرساند میدان رشدیه، سر راه دختر. هنوز یک کلمه باهم حرف نزده اند. بهروز حتا اسم او را هم نمیداند.
نامه ای عاشقانه برایش مینویسد و در یکی از همان دیدارهای کوتاه، میدهد بهش. چند روز بعد، پاسخ نامه را دریافت میکند. حالا دیگر اسم دختر را میداند: هما... و این نام زیباترین و خوش آهنگ ترین نام جهان است!
در یکی از نامه هایش مینویسد: «من میخواهم شما را ببینم، زیرا لازم است که باهم صحبت کنیم!»
سرانجام قرار دیداری میگذارند.

حالا دیگر زمستان فرارسیده است.
بهروز گذشت این چند ماه را اصلا احساس نکرده است. شور و سرمستی عشق همه چیز را از یاد آدم میبرد.
محل دیدار یکی از کوچه های پشت دبیرستان نظام، دور از محله شان است. غروب است و سوز زمستان و برفهای یخزده...
هما میاید. پالتو پوشیده و چارقدی به سر بسته. سرمای سختی خورده. چشمهایش سرخ است و با دستمال دائم بینی اش را پاک میکند. عطسه پشت عطسه...
بهروز کیف و کتاب مدرسه در دست دارد. دستهایش یخ کرده است.
راه میافتند کنارهم. حرف میزنند. بهروز نمیداند چه باید بگوید و چه میگوید. دل در سینه اش میتپد. مدتی توی همان کوچه، بالا و پایین میروند. کم کم تاریکی شب زمستان کوچه پر از برف را میپوشاند. هما بیشتر ساکت است و سرش پایین و همچنان با دستمال بینی اش را پاک میکند. صدایش از شدت زکام گرفته است. بهروز در تاریکی نمیتواند چهره «معشوق» را که به نظرش زیباترین چهره جهان است، درست ببیند.
بالاخره میرسند به تیر چراغ برق کوچه. حالا، زیر نور اندک و زرد رنگ لامپ بالای تیر، صورت هما را میتواند ببیند. بی اختیار تصمیم میگیرد آرزویی را که مدتهاست در دل دارد، بر زبان بیاورد. برای این محصل شانزده ساله، گفتن این حرف شهامت زیادی میخواهد.
- جلوش ایستادم و بهش گفتم: «هما! من میخواهم شما را ببوسم.» هیچ حرفی نزد. ساکت نگاهم کرد. تو چشمهاش خیره شدم. فقط لبخند زد. شرم را در چهره اش دیدم. رفتم جلوتر. به تیر چراغ برق تکیه اش داد م و بوسیدمش. همه اش یک آن بود... خیلی خجالت کشیدم. هما همانطور ساکت نگاهم میکرد. هیچ حرکتی نکرد. در آن سرمای زمهریر، دیدم که گونه هاش گل انداخت. فقط شرم بود و معصومیت؛ همین...
این اولین و اخرین بوسه «عاشق» و «معشوق» است.
چنین دیداری دیگر دست نمیدهد. ترس از باهم دیده شدن، هراس از خانواده و «آبروریزی»، باعث میشود که به همان دیدارهای کوتاه و نگاههای از راه دور بسنده کنند.

یکی از مکانهای دیدار جلو دکه روزنامه فروشی سر کوچه هما است.
روزنامه فروش شبها یک چراغ زنبوری پایه دار کنار دکه اش روشن میکند. بهروز سر ساعت مقرر، خودش را میرساند جلو دکه. به بهانه تماشای روزنامه ها و مجلات، میایستد آنجا و خودش را مشغول نشان میدهد. هما هم میآید کنارش میایستد. او هم مثلا دارد روزنامه ها و مجله ها را نگاه میکند. گاهی یکیشان مجله ای برمیدارد و بیخودی ورق میزند. آن یکی زیرچشمی، عکسهای مجله را نگاه میکند. بی آنکه به همدیگر نگاه کنند، زیرلب و آهسته باهم حرف میزنند. تمام حرفها درمورد این است که چه ساعتی میروی مدرسه، چه ساعتی برمیگردی و فردا کی میآیی جلو دکه؟... همین.
احمد سیدعلی هم با دختری دوست میشود به اسم پری که با هما بچه محل و دوست و همکلاس است. حالا بهروز با احمد درد دل میکند و هما و پری باهم، و حرفها از این طریق نیز رد و بدل میشود.

به این ترتیب، بک سال میگذرد.
غروب یک روز پاییزی است. هما به بهروز میگوید: «باید باهات حرف بزنم.»
راه میافتند تو کوچه پس کوچه ها. هما میگوید که اتفاق بدی افتاده و میخواهد چیزی را اعتراف کند، اما گفتنش مشکل است.
بالاخره در برابر اصرار بهروز، گریه کنان میگوید که پدرش او را برای یکی از پسران فامیل نامزد کرده و او با آنکه بهروز را دوست دارد، نمیتواند در برابر خواست پدر بایستد و با خانواده مخالفت کند. قرار است چند وقت دیگر باهم ازدواج کنند و او هم اجبارا ترک تحصیل خواهد کرد.
- اصلا باورم نمیشد... چه رویاها که در سر داشتم! چه میتوانستم بگویم؟ هما گریه میکرد و من ساکت و ناراحت و عصبانی کنارش راه میرفتم...
این آخرین دیدار آن دو است.
مدتها ناراحت است و افسرده. مادر متوجه اندوه پسر میشود، اما بهروز در برابر کنجکاوی و اصرار او، سکوت میکند. حالا کلاس دهم است.
خبر عروسی هما را احمد سیدعلی که از پری شنیده، به بهروز میدهد.
- رفتم دم در خانه شان. عروس و داماد از ماشین پیاده شدند و در میان هلهله بستگان و همسایگان، رفتند تو خانه. هما در لباس سفید عروسی، از همیشه خوشگلتر شده بود. در آن هیاهو، اصلا متوجه حضور من نشد و مرا ندید...
همه دنبال عروس و داماد وارد خانه میشوند. بهروز تو کوچه تنها میماند. صدای هیاهو و هلهله و شادی و بزن و بکوب از خانه عروس شنیده میشود.
پیاده راه میافتد طرف خانه خودشان...
- حس میکردم چیزی روی قلبم سنگینی میکند. نمیدانستم چیست. آیا عشق بود؟ اندوه بود؟ حسرت بود؟ سنگینی روی قلبم بیشتر و بیشتر شد. بغض بیخ گلویم گره خورد و به گریه ام انداخت.
پیاده تا خانه شان نیم ساعتی راه است. بی اراده اشک میریزد. آدمها و عابرها و ماشینها را نمیتواند درست ببیند. انگار در خلاء و سکوت راه میرود. اصلا متوجه نمیشود آن راه و فاصله را چگونه و در چه مدت طی میکند.
- انگار چیزی مرا بسرعت از آنجا دور میکرد. میدانستم عشقی که یک سال پیش شروع شد، آنهمه برایم شیرین بود و آنهمه برایش رویا بافته بودم، تمام شده... همه چیز برایم تمام شد رفت پی کارش. اما در قلبم، انگار چیزی شکسته بود...
***
بخشی از «زندگینامه بهروز وثوقی» نگارش ناصر زراعتی

ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral