خط و ربط

سه‌شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸۱

بيت المال ما و اهالی سلطنت...
در این یکی دو روز گذشته، چند دوست آمده اند یا تلفن کرده اند که: «دیشب پریشب فیلمت را دیدیم.»
پرسیده ام: «کدام فیلم؟»
گفته اند: «برگی از کتاب عشق (دیدار با سیمین بهبهانی)».
پرسیده ام: «کجا؟»
گفته اند: «از تلویزیون ام.آی.تی.وی؟ یا ای. آی. تی. وی؟ یا (نمیدانم) چی چی تی.وی...» خلاصه یکی از این چند تا «تی.وی» لوس آنجلسی که تازگیها اهل سلطنت راه انداخته اند و به کمک ماهواره در سراسر جهان از جمله ایران میشود تماشایشان کرد.
ما خوشبختانه در خانه نه بشقاب داریم و نه کارت تی.وی، اگر هم داشتیم نگاه نمیکردم. (یک بار در خانه دوستی مراسم افتتاح یکیشان را دیدم، برای هفت پشتمان بس بود. آقایی سبیل تاب داده که فکر میکرد همین فرداست چمدانها را بردارند و بروند ایران، فرمودند اولین و مهمترین وظیفه ایرانیان غیور به رهبری شخص شخیص ایشان این است که پیکرهای مطهر دو پادشاه درگذشته، پدر و پسر، را از سرزمین فراعنه بر دوش بگیرند و با عزت و احترام ببرند به خاک پاک میهن و حتما برایشان گنبد و بارگاه هم بسازند...)
یادش بخیر شاملو میگفت: «مال همه مال خودشان است، مال ما بیت المال است!»
این آقایان و خانمها هم مال مرا بیت المال پنداشته اند، لزومی هم ندیده اند حداقل یک تلفن ناقابل بزنند و بگویند: «فلانی! ما میخواهیم بهت لطف کنیم و منت سرت بگذاریم و این کار بی ارزش تو را از تلویزیون بی بدیلمان نمایش بدهیم. باید خدا را شکر کنی که بایت این نمایش پولی ازت نمیگیریم!»
البته این بار اول نیست که چنین اتفاقی می افتد. از سال 1995 که من این کار را همراه دو مستند ویدئویی دیگر («وکیل عاشق» دیدار با سرهنگ جلیل بزرگمهر وکیل مدافع دکتر محمد مصدق و «صورتکها» دیدار با نصرت کریمی و مجسمه هایش) با قرض و قوله و هزار مشکل آماده کردم و در چند شهر آمریکا و اروپا، در دانشگاهها و انجمنهای فرهنگی نمایش دادم تا شاید بتوانم دست کم هزینه تدوین آنها را که به دوستی بدهکار بودم بپردازم، از این جور اتفاقها زیاد افتاده است.
پاییز همان سال در لوس آنجلس بودم که دوست ناشرم سهراب رستمیان به آقایی از تلویزیون داران پرسابقه پیشنهاد داد بیا این کارها را در تلویزیونت نمایش بده.
آن آقای محترم (که اتفاقا خیلی هم مشهور است اما متاسفانه اسمش یادم رفته) گفته بود که فلانی چقدر میدهد فیلمهایش را نمایش بدهم؟
و بعد که دیدم بسیاری از آنان که در سالن نمایش فیلمها را میبینند علاقه مندند نسخه ای از آنها را داشته باشند، تعدادی تکثیر کردیم. چند ده نسخه از این سه کار در سراسر جهان پخش شد و حتا به ایران هم رسید و خیلیها دیدند و هنوز هم میبینند. در این مدت (بجز پرویز کاردان که آن زمان در کالیفرنیا تلویزیونی داشت و آمد و گفت که یکی از این سه کار را میخواهد نمایش دهد و اجازه گرفت و مبلغی هم پرداخت و سال پیش که شهره آغداشلو و فرهنگ فرهی از آمریکا تلفن کردند و اجازه نمایش آنها را از تلویزیون از من گرفتند اما گفتند که تلویزیونهاشان پولی ندارند که بدهند و من هم گفتم ایرادی ندارد) تا همین حالا که هفت هشت سالی میگذرد، هرکس در هر کجای دنیا که هوس کرده برنامه تلویزیونی اش را پر کند (از تلویزیونهای محلی در شهر و شهرکها گرفته تا تلویزیونهای ایالتی و ولایتی و کشوری و جهانی مثل همین چی چی تی.وی)، هرجور دلش خواسته، کامل و ناقص، با تیتراژ و بدون تیتراژ، تکه تکه یا پشت سرهم، این کارها را نمایش داده و هیچ لزومی هم ندیده که دست کم به صاحب کار، پیش یا حتا پس از نمایش خبر بدهد، چرا که مطمئنا اینها را جزئی از «بیت المال» دانسته که از ارث پدری هم گویا حلالتر است.
گاهی دوستی از کشوری دیگر تلفن میزند که: «دیشب یادت بودیم، فیلم سیمین خانم یا سرهنگ بزرگمهر یا نصرت کریمی را از تلویزیون دیدیم!»
کسانی گفته اند: «میتوانی شکایت (یا بقول آمریکاییها آنها را «سو») کنی.»
اما من که آه ندارم با ناله سودا کنم، من که در این سالها نتوانسته ام و هنوز هم نمیتوانم این هفت هشت ده تا کار مستند دیگری را که تصویربرداری کرده ام و خیلیها منتظرند آماده شود، تدوین کنم و بیست و چهار ساعته کاسه چه کنم چه کنم دست گرفته ام، چگونه میتوانم بروم وکیل بگیرم و حق الوکاله کلان بپردازم و ادعای خسارت کنم؟ گیرم که به فرض محال وکیل یا وکلایی پیدا شدند که فی سبیل الله وکالت مرا برعهده بگیرند و کار به طرح دعوا کشید و دادگاه و غیروذالک، و باز هم به فرض محال پس از کلی دوندگی حکم دادگاه هم به نفع من صادر شد، فکر میکنید چه خواهد شد؟ مطمئنم محکوم یا محکومان پوزخند بر لب، کف دستشان را نشانم خواهند داد که: «اگر مویی پیدا کردی، بکن!»
من که در این سالها، بارها و بارها بایت انجام این کارها از روزنامه ها و نشریه های آنچنانی، فحشها نوش جان کرده ام (نه فقط من، که حتا این سه انسان عزیز و نازنین و بزرگوار و نیز دوست مهربانی که صرفا از سر لطف و محبت و بدون هیچگونه انتظار مادی یا معنوی، زحمت تصویربرداری این کارها را کشید، از این دشنامها و توهینها و پرونده سازیها بی نصیب نماندند)، من که گفتند و نوشتند که چه دلارها دریافت کرده ام و از هر طرف مورد سنگباران شایعات قرار گرفتم، بی آنکه شایعه سازان و مدعیان هیچ یک از این کارها را دیده باشند تا بفهمند که این سه ویدئو مستند هیچ چیز عجیب و غریبی ندارند، نه به اصطلاح کارهایی سیاسی اند و نه قرار است بدین وسیله دولت یا حکومتی سرنگون شود و نه قصد هیچگونه تهاجم فرهنگی یا غیرفرهنگی در کار بوده و هست، بلکه صرفا سه کار مستند ساده اند درمورد سه شخصیت نازنین و محترم ایرانی، بدون هیچ ادعایی، مثل صدها و هزاران کار مستند دیگری که در سراسر جهان بخش خصوصی یا بیشتر تلویزیونها و نهادهای دولتی یا غیردولتی امثالشان را تهیه و تولید میکنند، و اگر من هفت هشت سال پیش تشخیص دادم که در بیرون از ایران ارائه شوند صرفا به دلیل آن بود که میدانستم در داخل کشور مشکل بتوانم برایشان مجوز پخش بگیرم و حوصله برو بیا و کش و واکش و چک و چانه زدن نداشتم و دلم هم نمیخواست که مسول یا مسولان محترم و مامور یا ماموران معذور برایم تعیین تکلیف کنند که کدام نما و صحنه یا کلمه و جمله ای شایسته است یا ناشایسته و بایستی این را بگذارم و آن را بردارم و نبایستی چه کنم و چه نکنم، پس ترجیح دادم عطای پخش داخل را به لقایش ببخشم و آنطور که دوست دارم کار کنم، پس آنها را در چند دانشگاه و انجمن فرهنگی در بعضی شهرهای اروپا و آمریکا و کانادا، به یاری دوستانم نمایش دادم و اگر کسی خواست، نسخه ای برایش فرستادم و در یکی دو سفر به ایران در گردهمایی های دوستانه، در خانه ها، نشان دادم تا نظرهای انتقادی و راهنمایی هاشان را بشنوم شاید کارهای بعدی ام بهتر یا درواقع کم عیب تر شوند، من که از اظهار محبت هموطنانم در سراسر جهان شادمان شدم، من که خودم بهتر از هرکس میدانستم و میدانم که این کارها چه عیب و اشکالهایی دارند و امیدوارم بتوانم این اشکالها را در تدوینی مجدد تا حد امکان برطرف کنم و کوشیده ام در انجام دیگر کارها اینگونه اشکالها را به حداقل برسانم، من که آرزو داشتم و هنوز هم آرزومندم روزی بتوانم مرکزی برای تهیه و تولید اینگونه کارهای مستند درباره نویسندگان و شاعران و هنرمندان و انسانهای خوب و شریف ایران که هر یک عمری را بر سر کار یا کارهایی گذاشته اند به وجود آورم که نه تنها خودم با توان اندک و بضاعت ناچیزم، بلکه دیگران، بخصوص جوانان پرتوان و بااستعداد، در ایران و سراسر جهان، هر جا که اینگونه عزیزان زندگی میکنند، تصویر و صدا و کار و زندگی و تجربه های آنان را ثبت و ضبط کنند تا هم به شکل آرشیوی قابل استفاده برای دیگران و آیندگان باقی بماند و هم روایتی کوتاه یا بلند در قالب یک کار مستند از هریک تدوین شود تا «صدا» و «تصویر»شان بماند، من که در این حدود ده سال که بطور جدی به این کار و ضرورتش فکر کرده ام بارها و بارها حسرت خورده ام که چرا نتوانستم یا نشد که بتوانم از آنان که میخواستم تصویربرداری کنم و متاسفانه از این دنیا رفتند و اکنون هم همیشه نگرانم، اگرچه میدانم این کار یک نفر یا چند نفر نیست، اینگونه کارها را همه جا موسسات دولتی یا تلویزیونها و نهادها و بنیادها هستند که انجام میدهند یا باید انجام دهند، اما متاسفانه آنها و آنجاها که باید اینگونه امکانات را فراهم آورند سوداهای دیگر در سر داشته و دارند و حالا حالاها امید نمیتوان داشت که چنان شرایطی فراهم شود که مثلا من نوعی بتوانم کاری را که دوست دارم آزادانه و بی هراس بایست و نبایستها و شایست و نشایستها و محدودیتها و ممیزی و سانسور و خودسانسوری و از این نوع قضایا بسازم و غم بی امکاناتی و بی پولی را نداشته باشم، حالا نشسته ام اینجا، در این گوشه پرت افتاده دنیا، و میبینم که کسانی که هیچ سنخیتی نه من با ایشان دارم و نه ایشان با من، خانمها و آقایان محترمه و محترمی که هدف والایشان این است که بعد از بیست و چند سال تاج و تختی را که ملتی سرنگون کرد دوباره برپا کنند، به هر قیمتی که شده، از تشویق دولت آمریکا به جنگ و حمله به عراق و حتما بعد به ایران گرفته تا بیرون گود نشستن و پیوسته فریاد برداشتن خطاب به مردم و زنان و جوانان رنج کشیده که: «لنگش کنید تا ما بتوانیم با افتخار و احتشام شایسته، با دو فقره تابوت اعلیحضرتین و یک فقره اعلیحضرت البته دموکرات و بسیار آزادیخواه بر دوش و تعداد معتنابهی از امرا و وزرا و ژنرالها و شعبان بی مخ ها و با مخ ها و دانشمندان و فیلسوفان و که ها و چه ها (که بماند)، به آن خاک پاک بازگردیم و قدم مبارکمان را بر سر شما بگذاریم و...»، کار ناچیز مرا برمیدارند و نمایش میدهند...
دوستی میگفت: «تلفن کن یا فکس بزن، اعتراض کن!»
گفتم: «چه فایده؟ فکر میکنی چه خواهند گفت؟ دو قورت و نیمشان هم باقی خواهد بود که: به جای تشکر از ما، اعتراض داری؟»
گفت: «به هر حال بد هم نشد، مردم در سراسر دنیا از جمله ایران کارت را دیدند.»
گفتم: «این هم حرفی است... اما من اطمینان دارم نه فقط من، که سیمین بهبهانی و نصرت کریمی و سرهنگ جلیل بزرگمهر و همه کسانی که من تا کنون ازشان تصویر گرفته ام یا در آینده خواهم گرفت، دوست ندارند با این اهالی همراه انگاشته شوند. البته واقعیت این است که این اهالی هم میخواهند سر به تن ماها و امثال ماها نباشد، مگر آن کسان که دچار ندامت از کرده ها و گفته های سابق خویش گشته اند و گذشت زمان ایشان را دچار نسیان کرده است یا شاید بقول خود دچار تحول فکری شده اند و میلشان کشیده که یک استفراغ تاریخی را دوباره اکل بفرمایند.»
من که دستم به جایی بند نیست، فقط میتوانم بگویم:
ما را به خیر شمایان امید نیست، شر مرسانید!
ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral