خط و ربط

سه‌شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸۱

بخشی از داستان بلند با دُر در صدف...
من کجا هستم؟ اینها کیستند؟ اینجا کجاست؟ چرا راه را گم کردم؟ چگونه به این دوزخ دچار شدم؟
کثافت و چرک و لجن از دور و برم بیرون می زند. بوی تعفن، بوی گندیدگی فضا را پر می کند. پلشتی سرریز می کند. غثیان از همه سو فوران می زند. گندابها و ماندابها گسترش می یابند. و این همه در بهار، در پیرامون ما، نمود پیدا می کند تا دریابم جهان و هستی همیشه پاک نیست. و در همین جا و همین هنگام است که پاکیزگی و شفافیت و عطر دل انگیز حضور شما صد چندان می شود.

از کنار و از فراز همه این پلیدیها می توان گذشت. شما در آن سوی این گندابها ایستاده اید: زیباتر و پاکتر و خوشبوتر از همیشه. می درخشید. به درخشش شفافیت شما می رسم. در برابر طراوت شما می ایستم. بوی خوش شما را با تمام وجود، با تمام ذرات تنم، نفس می کشم. بر پوست لطیف و پاک شما انگشت می سایم. شما را لمس می کنم و در آینه درخشنده چشمانتان، همه زیباییها و مهربانیهای جهان را بازمی یابم. بهشت حضور شما دیوار به دیوار دوزخ این جهان است.

شما را ترک می گویم. بازمی گردم. هوا گرم است. بر پیشانی و رویم عرق نشسته. از خنکای وجود شما محروم شده ام. ساعتی نمی گذرد که با پلشتی رو در رو می شوم. ساعتها در لجن غوطه می خورم. تاولهای چرکین جانم را می پوشاند. بوی تعفن مشامم را می انبارد. دستهایم، چشمهایم، دهان و زبانم آلوده می شود. پا در لجن می گذارم. لیز می خورم. می افتم. باز غوطه ور می شوم. برمی خیزم. روحم چرک می شود.
با خود می اندیشم هرطور شده باید خود را از این گنداب برهانم. زانوهایم می لرزند. دستم می لرزد. چشمانم تیره و تار شده. هیچ چیز نمی بینم. پیرامونم را بخار بدبویی پوشانده است. مثل مه غلیظ و چسبناکی سر تا پایم را در میان گرفته. برمی خیزم، می دوم. پایم می لغزد. می افتم. دوباره بلند می شوم. می دوم، می دوم...

امشب باید جانم را شست و شو دهم. باید تمام این کثافتهای چسبیده بر روح و ذهنم را بشویم و پاکیزه شوم. تا صبح فرصت دارم.

به کدام چشمه روی بیاورم؟ کدام جویبار؟ کدام رود مرا پاکیزه می تواند کرد؟ باید پی دریاچه ای بگردم. دریا کدام سمت است؟ چگونه می توانم به اقیانوس برسم؟
تمام آبهای جهان را فرامی خوانم. خود را به دریا می زنم. دریا آنقدر بزرگ است، آنقدر آب دارد که هرگز آلوده نخواهد شد.
ای ابرهای بارور تیره، بر من ببارید!
آسمان ابرهایش را گرد خواهد آورد و همه را بالای سر من توده خواهد کرد. برق خواهد جهید و رعد خواهد غرید. رگبار، تندترین رگبارها، خواهد بارید.

تا صبح فرصت دارم.
چشم می بندم. می کوشم تا تمام تصویرهای زشت را از ذهن خود برانم.
باید به شما بیندیشم؛ به دستهای پاک شما، به آن ناخنهای کوتاه و گرد پاکیزه. باید طراوت و شادابی پوست شما را در ذهن مجسم کنم. باید چشمان شما را در نظر آورم. می دانم که پاکیزه خواهم شد.
باید سخت مراقب باشم. باید چشم و گوش خود را حسابی باز کنم.
می ترسم هنوز هم بوی تعفن در جانم باشد. گلاب می خواهم. عطرهای جهان را می یابم. جانم را با گلاب می شویم. به خود عطر فراوان می زنم. جامه بدل می کنم. پیراهنی سفید و پاکیزه می پوشم.
آنگاه به دیدنتان می آیم.


هوای صبح بهار پاکیزه است. نفس عمیق می کشم. بوی خوش شما را باد با خود خواهد آورد. شما را نفس می کشم. جانم معطر می شود.
جهان زیباست تا شما هستید. هستی پاک است، زیرا شما وجود دارید.
همه نابسامانیها و نامردمیها را می توان تاب آورد، از کنار تمام پلشتیها می توان به سادگی گذشت. اهریمن کاری از پیش نخواهد برد. پای در گل می ماند. از او می گذرم. به شما می رسم. در شفافیت معطر حضور شما، آرام می گیرم. شما به رویم لبخند خواهید زد. جهان روشن خواهد شد.

من انگار به ریاضت نیازمندم. خلوت خواهم گزید. مهر خاموشی بر لب خواهم زد. در کنج عزلت خواهم نشست، به مراقبه، به اندیشیدن... (اینها همه در ذهنم می گذرد. مگر می شود؟ مگر ممکن است؟ اگر هم ممکن باشد، اگر بشود، چه فایده؟...)

چراغها را خاموش کرده ام. تنها صدای تیک تاک ساعت است که خاموشی و سکوت شب را می شکند. زمان جاری ست. شب به سوی صبح می رود. وقت می گذرد و من از این گذشتن شادمانم. صبح خواهد شد. خورشید طلوع خواهد کرد. روز دیگری آغاز می شود. روز با شما آغاز می شود. خورشید همراه شما طلوع خواهد کرد. شما طلوع می کنید. روز می شوید. شب تیره مرا روشن می کنید. من شما را نفس می کشم. پاک خواهم شد.

(پس از این همه سال، نمی دانم چرا ناگهان به یاد شعر کوتاهی افتادم به اسم «کوچ». بگذارید برایتان بخوانمش.

تن پوشی از شکوفه به تن کن،
مشتی آب زلال و خنک نوش کن،
پاپوش اشتیاق سفر پا کن،
با کولباری از ترانه و آواز،
بشتاب!
کاروان سحر
دور می شود.

بیست و چند سال پیش این شعر را نوشتم. پاک از خاطرم رفته بود. حالا که برایتان خواندم، شعر کوتاه دیگری هم یادم آمد. گمانم اسمش «طرح» بود. این هم مال همان وقتهاست؛ بیست و چند سال پیش... (می بینید زمان چقدر سریع می گذرد؟)

نخل تناور تنها
در خاک خشک ریشه دوانده
سودایی حریص زیستن
حسرت به دل
غبار جاده می نوشد.

شاید بهتر بود دومی را اول می خواندم. این دو شعر کوتاه انگار به هم ربط داشته اند. نمی دانم. یادم نمی آید. حالا که فکر می کنم، می بینم همین «نخل تنها»، حالا «تناور» باشد یا نباشد، باید بشتابد تا خود را به «کاروان سحر» برساند. مثل من که خواستم و توانستم به این بامداد روشن برسم...)

از دوزخ عبور کرده ام. می باید عبور می کردم تا به بهشت می رسیدم. شما و حضورتان بهشت من هستید. در برابر چشمه شفاف جان شما زانو خواهم زد. مشتی آب زلال خواهم نوشید. جانم تازه خواهد شد.
دست مهربانتان را بر سرم بگذارید. من دوباره متولد می شوم.
در این تولد دیگر، در این تولد دوباره، باز هم مهربان خواهم بود. هرگز از مهر و دوستی دست نخواهم شست. شما آموزگار دوستی و مهربانی من بوده و هستید. دوست داشتن را از شما آموخته ام. هیچ گاه آن را از یاد نخواهم برد.
باید از شما پوزش بخواهم. با بیان آلودگیها و پلشتیها نمی بایست خاطر درخشان و شفافتان را مکدر می کردم. اما شما بهتر از هرکس می دانید که ناگزیر بودم. این ناگزیری از سر ضعف بود. من آدم ضعیفی نیستم، اما هرگاه با پلیدی روبرو می شوم، هرگاه نامردمی می بینم، فرومی ریزم. نیاز داشتم با کسی درد دل کنم و متاسفانه یا خوشبختانه، جز شما سنگ صبوری ندارم. بیش از این چه بگویم؟ از شما که این همه به من نزدیکید، نباید عذرخواهی کنم...

باری، گذشت. می گذرد. خواهد گذشت. اما آینه جان هر بار زنگار می بندد، از شفافیت می افتد؛ طوری که هرچه آن را بشوییم، مثل اول نخواهد شد. و این مایه افسوس است...
......................................................
مشخصات این کتاب:
با در، در صدف
ناصر زراعتی
چاپ اول، پاییز 1379، تهران
تصویر روی جلد: عباس کیارستمی
انتشارات نیلوفر
قطع رقعی، 134 صفحه
ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral