خط و ربط

جمعه ٢٢ آذر ،۱۳۸۱

سرخط ۳
سرخط 3
ناصر زراعتی

نکته هایی با پندار و پنداریان در چند باب


باب اول: علت دیرکرد
کامپیوتر من بهم ریخت! تا باز بتوانم روبراهش کنم که هنوز روبراه نشده و معلوم هم نیست تا کی بشود یا نشود، سه شنبه این هفته هم گذشت و حالا رسیده ایم به جمعه و من فرصتی پیدا کرده ام و آمده ام کتابخانه مرکزی گوتنبرگ و با کامپیوتر اینجا اینها را مینویسم. من که زیاد سردرنمیآورم. دوستی میگفت گاهی بعضی از اهل فن ویروس میفرستند برای این و آن و این ویروسها برنامه ها را بهم میریزد (یک اصطلاحی هم گفت که الان یادم نمیآید!).
با قرض و قوله، مدتی است این کامپیوتر را جور کرده ام که مثلا بنشینم این کارهای مستند ویدئویی ام را که روهم تلنبار شده، ادیت کنم. یک برنامه مونتاژ هم فاتح، دوست جوان پاکستانی ام، گذاشته بود که آنهم بهم ریخته. حالا باز باید دست به دامن این و آن بشوم. تا کی هم این مشکل برطرف شود، الله اعلم!

باب دویم: توضیح واضحات
یک: سون سونسون یک نام به اصطلاح تیپیک سوئدی است. چیزی مثل ایران ایرانزاده، یا ایرانپور. یا آریا آریانژاد یا آریاپور در ایران و زبان فارسی. در سوئد، هستند اشخاص حقیقی و حقوقی به این نام، یک سریال کمدی تلویزیونی هم بوده و شاید هنوز هم باشد که شخصیت اولش همین اسم را دارد. ممکن است در میان اعضای انجمن قلم یا نویسندگان این مملکت یا اعضای نوبل هم چنین آدمی با این اسم و رسم باشد.
دو: خانمی به نام ماهرخ راد ممکن است وجود خارجی داشته باشد (و در همین سوئد، زنان و دختران ایرانی بسیاری هستند که روزنامه نگاری خوانده اند و کار ژورنالیستی میکنند، از نوشتن در مطبوعات و فیلم ساختن بگیر تا برنامه سازی برای رادیو و تلویزیون)، اما این نامی است که من چند باری در نوشتن و ترجمه بعضی گزارشها و نقدها از آن استفاده کرده ام.
سه: نشریه ای به نام Solitaritet حتما در سوئد باید باشد! در همین کشور، به زبان فارسی، یک نشریه و دوتا رادیو به نام همبستگی سراغ دارم. در ایران هم که همبستگی کم نیست.
چهار: آن نامه طنز بود (حالا بخوانید هزل، یا حتا اگر دلتان خواست بگویید هجو)، نوعی نقیضه نویسی یا نقیضه گویی که در شعر فارسی ما نقیضه سرایی داشته ایم و داریم. ضمنا بکارگیری چنین شکل و صورت و قالبی در نقد و مقاله و امثالهم، سابقه ای طولانی دارد. نمیخواهم معلم بازی درآورم و تاریخچه بگویم و نمونه بیاورم. همینقدر هم توضیح واضحات گمانم زیادی است.
پنج: در این عالم اینترنت و سایت و وبلاگ و غیرذالک، که راحت میشود خود و نام خود را در پس اسمهای مختلف و مجعول پنهان کرد و حتا با همان اسمها چندین و چند ایمیل و وبلاگ ساخت و چاک دهان گشود و هرچه خواست گفت، آیا نمیشد این مطلب را هم بدون ذکر نام واقعی در جا و جاهایی گذاشت؟ کار سختی بود آیا؟
شش: هرکس مطلب را تا آخر خوانده و بخواند (البته بدون سوء نیت و خبث طینت)، بسادگی درمی یابد که قضیه از چه قرار بوده و هست. اکثریت قریب به اتفاق آنان که این نوشته را خواندند، دریافتند و نیازی به این توضیح واضحات من یا شما نداشتند. چند نفری بودند که گمانم فرصت نکردند یا حوصله نداشتند تا آخر بخوانند یا آن دو ویژگی مذکور را داشتند یا به هر دلیلی که برایم مهم نیست و به من ربطی ندارد، از من و نام من خوششان نمیآید که البته این حق طبیعیشان است. در همین شهر خودمان، یکی دوتا از این افراد حتا شخص ساده دلی را روانه کرده بودند که نسخه ای از متن اصلی نامه را به زبان سوئدی در اختیارشان بگذارم! (حتما به منظور آنکه غلطهای ترجمه ای خانم ماهرخ راد را بگیرند!) گفتم بهشان بگو بروند کتابخانه اصل روزنامه را ببینند، اگر هم پیدا نکردند بیایند اینجا، خودم بهشان نشان میدهم.
هفت: با این برنامه های پیشرفته کامپیوتری آیا نمیشود چنان روزنامه یا هر نشریه حتا قدیمی دیگری را درست کرد، عینا یا حتا بهتر از اصلش؟ کاری دارد؟

باب سیم: در خواص زمان
گذشت زمان و کمی صبر و حوصله همه چیز را حل میکند. تا همین الان یک مصاحبه و دو مطلب در همین مورد درآمده که من به چند و چون آنها کاری ندارم. هرکس آنها را بخواند، میفهمد که همه شان تاییدی است بر نوشته من. باز هم زمان خواهد گذشت و آنچه را حقیقت نامیده اند، روشن و روشنتر خواهد کرد. مطمئن باشید.

باب چهارم: مشکلات روزگار
همه مشکل دارند. زنده بودن یعنی مشکل داشتن. مشکلات وقتی تمام میشود که زندگی هم تمام شود. مرگ همه چیز را حل میکند. و این اتفاقا از آن موردهاست که دیر و زود دارد، اما سوخت و سوز ندارد... میآید و مشکل همه را بالاخره روزی یا شبی حل میکند. هرکس هم بار مشکلات خود را خودش باید به دوش بکشد. کسی مسول مشکلات عدیده و ریز و درشت زندگی من نیست. من هم درمورد مشکلات دیگران مسولیتی ندارم. من تلاش میکنم مشکلات خودم را، درحد امکان و توانم، حل کنم. درمورد دیگران هم اگر کاری از دستم برآید، هیچگاه مضایقه نداشته ام، حالا هم ندارم... اگر هم نتوانم کار و کمکی بکنم، چون اهل دعا نیستم، دست کم آرزوی برطرف شدن مشکلاتشان را که میتوانم بکنم؟ بقول باباطاهر، اگر نوش نیستم، نیش هم نخواهم بود، اگر مرهمی بر زخم دل دراختیار ندارم، بر دل ریش هم نمک نخواهم پاشید!

باب پنجم: درست و نادرست، شایست و ناشایت، بایست و نابایست
به نظرم در زندگی گذرای ما، هرجا که باشیم و هرگونه و با هرکس، یک چیزهایی درست است و یک چیزهایی نادرست... البته اینها هم مثل همه چیز این جهان نسبی است.
گمان نکنم کسی با هر مسلک و مرامی، تردید داشته باشد که دروغ و دغل، بی چشم و رویی و وقاحت، خودپسندی و خودپرستی، جهل ورزیدن (که البته با نادانی فرق میکند، چون میتوان نادان بود، اما آن را پذیرفت و کوشید و پرسید و خواند و شنید و آموخت. اصرار در نادانی و دانایی جلوه دادن نادانی نادرست است)، هرزه درایی و دشنام پرانی (که البته بر همگان واضح و مبرهن است که دشنام نشانه ضعف و حقارت است، نه قدرت و شهامت) و دیگر صفات مانند اینها ناپسند است و نکوهیده. (این باب هم انگار به نوعی شد توضیح واضحات!)

باب ششم: قول و بدقولی
وقتی آدم امکان عمل کردن به قول خود را ندارد (حالا به هر دلیل و علتی که هست، مهم نیست)، بهتر است قول ندهد.
توضیح اینکه این باب ششم به خودم برمیگردد. من فکر میکردم میتوانم هر هفته مطلبی بنویسم و بفرستم. حالا در سومین گام برخورده ام به مشکلی که اصلا تصورش را هم نمیکردم. من چه میدانستم (حالا یادم افتاد آن اصطلاح) هک کردن و هک شدن یعنی چه؟
باری، انگار شما زودتر دریافتید که این سرخط ها نمیتواند هفتگی باشد و کلمه هفتگی را برداشتید. دستتان درد نکند. حالا من خیالم کمی راحت میشود. هرگاه حرفی بود، مطلبی داشتم، و مهمتر از آن امکانش برایم وجود داشت، از هر نظر، فنی و غیرفنی، بروی چشم، برایتان میفرستم و شما هم زیر همین عنوان بگذارید. نگران هم نباشید، من یا هر کس دیگری زمانی به ته خط خواهد رسید. هیچ اشکالی ندارد. نفس که بالا نیاید، همان ته خط است... و این برای همه پیش میآید. گفتم که دیر و زود دارد، اما سوخت و سوز ندارد... و دیگر اینکه هیچ چیز نیست که همگان را خوش آید. هر کاری بکنی، هرجور و هروقت، جماعتی را خوش میآید و عده ای را ناخوش... رسم روزگار همین است...

باب هفتم (آخر): تفالی از حافظ شیرین سخن

ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
تا درخت دوستی کی بر دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گوآیین درویشی نبود
ورنه با تو ماجراها داشتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز
ما دم همت بر او بگماشتیم
نکته ها رفت و شکایت کس نکرد
جانب حرمت فرونگذاشتیم
گفت خود دادی به ما دل، حافظا!
ما محصل بر کسی نگماشتیم.


جمعه 13 دسامبر 2002. گوتنبرگ سوئد
ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral