خط و ربط

چهارشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸۱

ترجمه نامه...
سرخط 2
خانم ماهرخ راد که در سوئد روزنامه نگاری خوانده است، ترجمه ای برایم فرستاده که عینا آن را برایتان میفرستم.
***

نامه سرگشاده Sven Svenson (نویسنده مشهور، از اعضای قدیمی انجمن قلم و عضو دائمی کمیته بین المللی جایزه نوبل) به خانم نویسنده و شاعر ایرانی


ترجمه از سوئدی به فارسی (از هفته نامه <همبستگی> چاپ استکهلم. شماره 3241، سال هشتاد و پنجم، مورخ 28 نوامبر 2002): ماهرخ راد
***
سرکار علیه بانو (...)، نویسنده و شاعر بزرگ ایرانی!

بعداز عرض سلام و اظهار ارادات خالصانه و مخلصانه، جسارتا معروض میدارد:
بخشهایی از مصاحبه هشداردهنده، بیدارکننده، هشیارانه، موشکافانه و بی نظیر شما را که در سایتهای اینترنتی فارسی زبان آمده بود، یکی از ایرانشناسان قدیمی که به زبان شیرین فارسی تسلطی کم نظیر دارد، به تقاضای اینجانب به لسان سوئدی ترجمه کرد و بنده این سعادت را داشتم که بارها و بارها آن را مطالعه نموده، بر اینهمه هوش و فراست و دانش و تبحر علمی و ادبی حضرت علیه آگاهی یافته و بر شما آفرین گویم.
به همین سبب وظیفه ملی میهنی خود میدانم که نخست تشکرات صمیمانه خود را ابراز داشته، آنگاه در حد مقدور و بضاعت اندک خود، در این مکتوب سرگشاده، نکته های درخشنده و حقایق روشنتر از آفتاب تابان این مصاحبه تاریخی را به اطلاع هموطنان فریب خورده و ناآگاه خود برسانم.
آنگاه برای جبران مافات، ضمن پوزش از آن نویسنده نام آور که درکمال تاسف این اقبال را نداشتیم که قدر گوهر وجود و دانش او را در همین مدت کوتاه بدانیم و از آنها بهرمند شویم، سریعا به کمیته نوبل پیشنهاد بدهم که جایزه ادبی سال 2003 نوبل از هم اکنون به شما تعلق گیرد. البته واضح و مبرهن است که هیچ نیازی نیست آثار متعدد و ارزشمند شما (نثرا و نظما) به سوئدی یا انگلیسی یا هر زبان غربی بی ارزش دیگری ترجمه شود؛ همین یک مصاحبه ترجمه شده کافی است که شما را در ردیفی بسیار بالاتر و والاتر از تمام شعرا و نویسندگانی قرار دهد که تاکنون، بحق یا ناحق، این جایزه مهم ادبی به ایشان تعلق گرفته است.
همچنان که بدرستی دریافته و اظهار داشته اید، ما سوئدیها اصولا آدمهای تنهایی هستیم و یکی از خصوصیات بارز ما خجالتی بودن ما میباشد. متاسفانه بنده نیز همانند ژورنالیستهای هموطنم، در آغاز با نوعی شگفت زدگی با شما برخورد نمودم. فی الواقع بدرستی بیان فرموده اید که ما انتظار نداشتیم زنی از جهان سوم را در شرایط .ویژه شما ببینیم. متاسفانه آن زمان، به دلیل جهل ما، افکار شما برایمان خیلی عجیب بود.
اکنون که این نامه را مینویسم، از شدت خجالت در حال آب شدن هستم، لاکن چاره ای جز ادامه دادن و به پایان رساندن این مکتوب ندارم.
بنده از استعاره «پرنده اقبال نشست روی شانه ام» که در آغاز مصاحبه آورده بودید، سردرنیاوردم. از ایرانشناس دیلماج هموطنم سوال کردم. ایشان ساعتها برایم توضیحات ادبی و فرهنگی و اساطیری دادند تا دریافتم که گویا در حکایات قدیمی ایرانی آمده است که چون پادشاهی از دار دنیا میرفت و جانشینی نداشت، پرنده ای که اکثر اوقات باز بود، رها میکردند و این پرنده بر سر یا شانه هرکس که مینشست، او را بر تخت سلطنت مینشاندند. در برخی از این حکایات، این پرنده اقبال بر سر شخصیتی اساطیری به نام حسن کچل مینشیند و او به مقام پادشاهی میرسد. و بعد شرح کشافی درباب این شخصیت مهم ایرانی داد که نقل آن موجب اطاله کلام خواهد بود؛ شما که اینها را خوب میدانید، اگر هم بخواهم برای هم میهنان خویش نقل کنم، امکان پذیر نخواهد بود. قضیه به این سادگیها نیست و باید در این مورد رسالات و کتب فنی و تحقیقی فراوانی نگاشت.
گویا فروتنی از ویژگیهای شاخص قوم ایرانی است. حضرت علیه نیز شکسته نفسی فرموده اید که شش ماه زمان کوتاهی است برای قضاوت کردن، بخصوص که تمام این شش ماه را هم در سوئد نبوده اید. بلی، برای انسانهای عادی، شش ماه که هیچ، گاه بیست سی سال هم زمان کوتاهی است، اما برای نوابغ نیازی به سال و ماه و هفته نیست. بنده اطمینان دارم شما تمام این برداشتهای صحیح را در همان یکی دو روز نخستین بعمل آورده اید و ایکاش همان هنگام ما را در جریان قرار میدادید که زودتر از خواب غفلت تاریخی بیدار شویم.
مثلا همین بنده کمترین بعنوان یکی از اعضای انجمن قلم سوئد تصورات نادرستی داشتم که شما آنها را تصحیح فرمودید. برای نمونه، اختصارا به بعضی از این نکات اشاره میکنم:
1. جامعه ما بشدت بی اتفاق است.
2. همه چیز در سطح اتفاق می افتد، نه در عمق.
3. ما سالها بود باوقاحت تمام ادعا میکردیم که به تساوی حقوق زن و مرد رسیده ایم. اما وقتی شما آمدید و با ما «وارد بحثهای عمیق شدید»، در کمال شرمندگی دریافتیم هنوز مشکلات تفاوتهای جنسی را برای خودمان حل نکرده ایم.
4. آری، زنان سطحی و نادان جامعه ما بزرگترین افتخار خود را رسیدن به آزادی (آنهم متاسفانه از نوع جنسی اش و نه آزادیهای دیگر) میدانستند. لیکن شما بدرستی دریافته و متذکر شده اید که همین آزادی مشکلات خیلی عمیق درونی برایشان به وجود آورده است.
5. ما چه میدانستیم که در سوئد، «کیان خانواده رفته رفته از بین رفته» ... شما ما را از خواب غفلت بیدار کردید. ما فریب تبلیغات حکومتی و مطبوعاتی خود را خورده بودیم. زنان هموطن من و نیز همه آنان که از این نوع آزادیهای بیهوده به ستوه آمده اند، موظف اند از شما دعوت به عمل آورده تا بار دیگر رنج سفر را بر خود هموار نموده، تشریف فرما شده، برایمان سخنرانیها بنمایید و کنفرانسها برگزار کنید درباره همین مورد اخیر «کیان خانواده» و ما را راهنمایی و ارشاد فرمایید، شاید کمی از دانش و تجربیات شما بیاموزیم.
6. ما چه میدانستیم سوئد یک کشور تازه به دوران رسیده است؟ سالها ما را در مدارس و دانشگاهها فریب داده بودند. خزعبلاتی را بعنوان تاریخ به خوردمان دادند تا شما با همین یک اشاره ما را به خود آوردید. بنده پیشنهاد داده ام در تمام کتابهای درسی و تاریخی تجدید نظر بعمل آورند.
7. مورد دیگر که نه تنها ما ملت هشت و نیم میلیونی را گول زده بودند، بلکه پرده مقابل چشمان دنیا کشیده بودند و چنین وانموده بودند که در همین «سرزمین قطبی یخ زده»، هر نوع کشت و کاری میشود و همه نوع محصول کشاورزی تولید میکنند و حتا صادر نیز مینمایند. شما با همین یک جمله که حکما نتیجه پژوهشهای وسیع و ژرف علمی کشاورزی تان بوده است، یعنی «هیچ نوع امکان کشاورزی و باروری در این سرزمین نیست»، پته این حکومت مزور و بخصوص یکی از احزاب قدیمی ما (حزب مرکز) را روی آب انداختید و اگرچه آبروی ملی ما را جلو جهانیان بر باد دادید، اما باید شادمان باشیم که به حقیقتی که سالها در پس پرده ریا و دروغ پنهان شده بود، سرانجام پی بردیم.
8. یکی دیگر از نکات مهمی که کشف فرموده و به ایجاز بیان داشته اید این که «در سوئد فقیر نمیبینی». همین یک اشاره کافی است تا ما به عمق فاجعه دروغ پردازیهای رسانه هامان پی ببریم که از فقر و فقرا میگویند و مینویسند و آمارهای جعلی میدهند که مثلا چقدر بی خانمان و الکلی و معتاد و بیکار و روسپی و غیرذالک در این کشور به تعبیر صحیح شما صنعتی وجود دارد.
9. صیحیح فرموده اید که «سوئد اصولا جامعه بدون جسارتی است»، اما بنده شخصا و جسارتا از شما گله دارم که چرا دست ما را رو کردید که هدف ما از دعوت از نویسندگان جوامع شرق و سرویس دادن به آنان این است که «معنویت» را وارد جامعه کنیم. حالا ما چه خاکی به سرمان باید بریزیم؟ ما قصد بدی که نداشتیم. ما ملت مادی و بدون معنویت اگر خواسته ایم این کمبود خود را جبران نماییم و دست به دامان جوامع معنوی و بخصوص نویسندگان نابغه این جوامع شویم باشد که از این طریق اندکی معنویت کسب کرده به جامعه و مردم بی خبر و بی خردمان تزریق نماییم، آیا گناه کرده ایم؟ باید هدف ما را عیان بفرمایید تا دیگر نویسندگان شرقی دست ما را بخوانند و از این پس طاقچه بالا بگذارند و دعوت ما را نپذیرند و ما را از سعادت سرویس دادن به خود محروم گردانند و یا مثل شما نیامده بگذارند بروند و این حسرت به دلمان باقی بماند که نتوانستیم معنویت وارد جامعه خود بکنیم و همچنان ناگزیریم در منجلاب مادیت و جهل و بی جسارتی و نظم و توتالیتر و تنهایی و خجالتی بودن و فردیت داشتن که برای ماها عیب است اما برای شما حسن، و پشت چراغ قرمز ایستادن و احیانا کمربند ایمنی بستن و لوس بازیهایی از این دست که همه و همه نشانه ای است از توتالیتاریسم در جامعه سوئد و حفظ نمودن حریم خود آنهم از نوع ظاهریش، و به نوعی جامعه سوسیالیستی بودن که بسیار چیز شنیعی میباشد، و نداشتن هیچگونه ابتکار عمل و فقط آموختن از سیستم و روزنامه های درجه چندم و کتابهای پرفروش خواندن و در سیستم نوشتن و تابو داشتن و پروسه کنش و واکنش نداشتن و فقط در زیبایی وهمناک و خوف آور بدون انسان طبیعت اسکاندیناوی به سر بردن و خط قرمز و indoor و از این حرفها و با تاسف سر تکان دادن و ناچار پذیرفتن و بن بست و افسردگی و این افکار مدرن فاسد و رفاه که واقعا چیز بدی است و... باری، در این منجلابها باقی بمانیم و تا ابد هم دست و پا بزنیم؟ پس تکلیف آن شعر شاعر مشهور شما سعدی علیه الرحمه چه میشود که فرمود بنی آدم اعضای یک پیکرند؟ ... آن وقت حالا که روزگار غدار عضو و اعضای فرهنگی ما را اینگونه به درد آورده و ما را از هرگونه معنویتی تهی کرده، شما درمقام یکی از دگر عضوهای جامعه بشریت، نباید قراری داشته باشید. البته این عرایض شکوه آمیز اخیر صرفا به دلیل جوش آمدن دیگ خشم بنده بود و میدانم که مرا عفو خواهید فرمود و باز هم میدانم که شما بنا به توصیه شاعر شیرین سخن تان، از محنت دیگران که ما سوئدیها باشیم بی غم نبوده اید، درنتیجه بدرستی که بشاید نهند نام شما آدمی.
10. برداشت ما این است که معاندان و بدخواهان ما را در همین مدت کوتاه از ثمراتی که میتوانستیم از وجود و حضور و دانش و معنویات شما ببریم، با توطئه و نقشه های موذیانه و حساب شده، محروم نمودند. کاش همانطور که اشاره فرموده اید در تمام مصاحبه ها و سخنرانیهاتان به زبان انگلیسی حرف میزدید، و حرف دلتان را حتا اگر شده چند باری گوش نمیدادید که میخواست همه چیز را به زبان فارسی بیان کنید. آنگاه هم ما درست میفهمیدیم چه میگویید و درنتیجه بیشتر بهره مند میشدیم و هم دست آن بدطینتان رو میشد که به ما چنین وانموده کرده بودند که حضرت علیه بجز چهار لغت هلو و بای و یس و نو، چیزی از انگلیسی که زبان خوبی هم نیست نمیدانید. حالا دیدید که بقول شاعر بزرگ دیگرتان ناصر خسرو قبادیانی، از خود شماست که بر خود شماست؟
11. فرموده اید کتابهای شما را نخوانده بودیم. و تمام ما شرمنده شدیم که چرا نباید زبان شیرین همچون شکر فارسی را بدانیم تا بتوانیم کتابهای شما را بخوانیم؟ به آموزش و پرورش پیشنهاد داده ایم زبان فارسی را به جای زبان انگلیسی در مدارس به بچه ها درس بدهند. از ما که گذشت، شاید نسلهای بعدی خیر ببینند. (اگرچه بنده نیز با این سن و سال تصمیم قاطع گرفته ام تمام کارهایم را بگذارم کنار و این چند صباح باقیمانده عمرم را بروم زبان فارسی بیاموزم صرفا به این دلیل که فقط و فقط کتابهای شما را بتوانم بخوانم و مستفیض شوم؛ دنیامان که از دست رفت، شاید بتوانم توشه ای برای آخرت برگیرم. این روزها و شبها زبان فارسی در خانه قدیمی من هم جیک جیک میکند و چه جیک جیکی...)
12. اطمینان دارم زنان سوئدی به خود خواهند آمد و تذکر شما را آویزه گوش خواهند کرد و از این خاله شلخته بودن دست خواهند کشید و از زن ایرانی و بخصوص شما خواهند آموخت که درمورد ظاهرشان ابتکارتات زیبایی شناسانه به خرج دهند. لطفا مقداری از خلاقیتهای زیبایی شناسانه خود را به ضمیمه تعدادی چارقد مرغوب برای ایشان ارسال دارید.
13. و مورد آخر اینکه ما هم از دست این بقول صیحیح شما «فمینیستهای باسمه ای» به تنگ آمده ایم؛ بخصوص آن (...)ها که دیگر هیچ... واویلا... بهتر آن است که بنده دیگر وارد این بحثها نشوم.
در پایان، مجددا ضمن پوزش، و نیز ابراز صمیمانه ترین تبریکات و اظهار خالصانه ترین تشکرات، تذکر این نکته را لازم میدانم که متاسفانه در این نامه نتوانستم چنانکه باید و شاید حق مطلب را ادا نمایم و یک از هزار نکته های باریکتر از مو را که در لابلای کلمات و جملات موجز و پرمحتوا و سرشار از معانی مصاحبه شما نهفته بود، بشکافم و بربشمارم. غرض بنده صرفا این بوده و هست که پیام شما را دریافتیم و میکوشیم آن را آویزه گوش نماییم. حال تا چه حد توفیق یابیم، به بخت و اقبالمان مربوط میگردد.
بیش از این مصدع اوقات شریف نمیگردم تا فرصت داشته باشید روی موضوعاتی که دوست دارید کار کنید. برایتان آرزوی توفیق دارم. امیدوارم همیشه همینطور هوشیار باقی بمانید و در آفرینش آثار ادبی درخشنده و افزودن بر گنجینه ادبیات جهانی موید باشید.
ارادتمند
سه ون سه ونسون
استکهلم
نوامبر ۲۰۰۲
ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral