خط و ربط

چهارشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸۱

 
خبر مرگ دکتر محمد نقی براهنی را که شنيدم متاثر شدم و بلافاصله به ياد دکتر رضا براهنی افتادم و فکر کردم الان چقدر ناراحت و غمگين است چون میدانستم برادر بزرگش را چقدر دوست داشت و او را نخستين آموزگار خود میدانست و یادم افتاد وقتی شش هفت سال پیش پدرم مرد رضا براهنی با مهر و محبتی دوستانه به من تسلیت گفت و در مجلس یادبود او شرکت کرد. من که نمیتوانستم و نمیتوانم در مجلس یادبود برادر این دوست نویسنده شرکت کنم اولین وظیفه ام این است که لااقل تسلیتی بگویم تا بداند به یادش بوده ام و در اندوهش شریکم. شماره تلفن و فکس و نشانی اش را نداشتم. با مجید روشنگر کاری داشتم. شماره فکس براهنی را به من داد. متن تسلیت کوتاهی نوشتم و دوبار سعی کردم فکس کنم که نشد. ایمیلی یافتم و با تردید این چند خط را نوشتم و فرستادم:
دوست عزیز آقای رضا براهنی!
فوت برادر بزرگ و عزیزتان را تسلیت میگویم. مرا در اندوه خود شریک بدانید.
دکتر محمد نقی براهنی از میان ما رفت اما یاد و نام نیک و آثار باارزشش باقی خواهد ماند.
شما تندرست و سلامت باشید و مثل همیشه در کار آفرینش... و سایه تان بالای سر فرهنگ و ادبیات ما باشد.
بابت تاخیر در عرض تسلیت عذر میخواهم. تلفن و نشانی شما را نداشتم. حالا هم امیدوارم این ایمیل درست باشد.
دوست و دوستدار شما: ناصر زراعتی
*
امروز پاسخ رضا براهنی رسید:
دوست عزیزم آقای ناصر زراعتی!
از لطف و ابراز مرحمتتان سپاسگزارم. از اینکه در این لحظات تلخ زندگی به فکر من بوده اید صمیمانه تشکر میکنم. آدرس ایمیل درست است...
حلا من در انگلستان هستم... آزاده خانم هفته گذشته به فرانسه درآمد...
با ارادت
رضا براهنی
*
خبر ترجمه و انتشار رمان رضا براهنی به زبان فرانسه خبر خوب و خوشحال کننده ای است!
تبریک به او و همه دوستداران ادبیات ایران...
***
فرهاد خیلی زود رفت... ۵۹ سال عمر کوتاهی است... حیف شد...
چند باری دیده بودمش... سالهای پیش از انقلاب؛ با اسفندیار منفردزاده... و بعد آخرین بار ده دوازده سال پیش در منزل برادرزاده اش که باهم ناهار خوردیم و فرهاد خواسته بود مرا ببیند و از اسفندیار پرسید و گفتیم و شنیدیم... همیشه بر آرامش و متانتش غبطه میخوردم... چندباری که رفتم ایران میخواستم بروم دیدنش و پیشنهاد کنم که اگر موافق باشد یک کار مستند ویدیویی درباره اش بسازم... نشد... نرسیدم... نرفتم... تا اینکه او هم رفت... خیلی حیف شد...
***
حالا من در اینجا و او که در پاریس مرد... فکر کردم مراسمی به یادش برگزار کنیم؛ مراسمی آبرومندانه درخور هنر و شخصیتش... چند تا از دوستان هم همین پیشنهاد را دادند...
منتظر شدیم تا اسفندیار منفردزاده از پاریس برگردد. برگشت. صحبت کردیم. برای شنبه ۲۸ سپتامبر قرار گذاشتیم.
تمام روز سه شنبه به تلفن زدن گذشت. سالن خوب و مناسب خالی پیدا نمیشد... بالاخره پیدا کردیم به کمک دوست بازیگر تیاتر، کاوه فولادی که جمعه شب رفتم بازی خوب خودش و پسر بااستعدادش پولاد را در نمایشنامه «راهزنان» اثر شیللر دیدم...
تا فردا، اطلاعیه را باید آماده کنیم، با مشورت دوستان... و بفرستیم به اینجا و آنجا، برای اطلاع عموم...
از مراسم ویدیو خواهیم گرفت. در شهرستانها انجمنهایی هستند و دوستانی هموطن، علاقه مند... میشود براشان فرستاد. تا فردا...
***

ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral