خط و ربط

جمعه ٢٤ آبان ،۱۳۸۱

دن کیشوت...
امروز شروع کردم به خواندن دن کیشوت سروانتس با ترجمه خوب محمد قاضی، برای چندمین بار... هر کس این کتاب را نخوانده، بخواند. هرکس هم که خوانده میداند چه میگویم و مطمئنم دوست دارد فرصتی دست دهد که باز آن را بخواند.
باری، در پایان مقدمه زیبا و طنزآمیز سروانتس به عبارتی برخوردم که انگار قبلا ندیده بودم یا از نظر گذشته بود؛ توصیه ای است که دوست نویسنده به او میکند:

<بکوش تا با خواندن داستان تو، افسرده دل به خنده آید و خنده رو بر شادیش بیفزاید، ساده دل احساس کسالت نکند و زیرک بر ابداع آن آفرین گوید، متفرعن آن را تحقیر نکند و خردمند خویشتن را ناگزیر از ستایش آن بداند.>

آیا میتوان چنین داستانی نوشت؟ سروانتس البته کوشیده است و توانسته است چنین داستانی بنویسد که نزدیک به ۴۰۰ سال است مردمان جهان میخوانند و لذت میبرند؛ داستانی که کهنه نمیشود...
مدتی است دارم به داستانی فکر میکنم و تکه تکه یادداشتهایی مینویسم تا چه هنگام زمانش فرابرسد نوشته شود...
آیا چنین داستانی خواهد شد؟ نمیدانم... گمان نکنم... این که من میخواهم بنویسم افسرده دل را افسرده تر خواهد کرد و خنده رو را اخمو... الباقی را نمیدانم.

***
نوشته بودم هر روز چیزکی مینویسم و دوستان چقدر محبت کردند و پیام مهرآمیز فرستادند...
خلف وعده بیش از این؟ سه شنبه کجا و جمعه کجا؟
این روزها بدجور گرفتارم.
***
ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral