خط و ربط

دوشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸۱

وبلاگ نويسی...
اين وبلاگ نويسی هم شده است مزيد بر علت و موجب دردسر... دوستان عزيز ديده و ناديده ام محبت ميکنند و پيام ميفرستند که: بيشتر بنويس! ميخواهم بنويسم، منتها وقت نميکنم!
اين کامپيوتر و اينترنت و اين دريای سايتها و وبلاگها که همه شان ديدنی و خواندنی هستند و به قول قدما، چه گوهرها که نميتوان از قعر اين دريا صيد کرد! وقت و فرصت ميخواهد و آرامش خيال و بيکاری... يعنی بايد اول از همه آدميزاد غم نان نداشته باشد و بيکار باشد و مثلا بازنشسته (راستی، اکثر دوستان من در ايران مدتهاست بازنشسته شده اند، آن وقت من اینجا تازه دارم کار راه ميندازم!) تا با خيال آسوده بنشيند پای کامپيوتر و البته چندتا دوست و رفيق و همسايه جوان و قبراق و وارد به امورات فنی کامپيوتر و اينترنت هم داشته باشد که دائم مشکلاتش را از آنها بپرسد، آن وقت اينجا و آنجا بچرخد و بگردد و بنويسد و با اين و آن ملايمه (بر وزن مکالمه و مکاتبه، به معنای ايميل رد و بدل کردن!) کند... نه من که يک سر دارم و هزار سودا و کلی کار ناتمام و درگير صنار سی شاهی و قرض و قوله از بانکها که آنها هم به این سادگیها پول بده نیستند و از این نوع مشکلات...
خلاصه، منظور اینکه دوستان عزیزم بدانند که اینجوری است که کم مینویسم... وگرنه خیلی دوست دارم بنویسم... گرچه برخی را خوش نمیآید این نوشته های من که البته اجباری که نیست، آنها میتوانند نخوانند...
(من اینجا مدتی یک برنامه هفتگی دوساعته رادیویی داشتم که قرار است باز هم راه بیفتد و داشته باشم که اسمش را گذاشته بودم «صدای دوست» و واضح و مبرهن است که این اسم قشنگ را هم از یکی از شعرهای سهراب سپری گرفته بودم [میخواستم بنویسم کش رفته بودم، دیدم کش رفتن مال وقتی است که آدم به روی مبارکش نیاورد که مال خودش نیست و مال دیگری بوده است، من که از اول هم گفته بودم و میگفتم و میگویم و حتا چند مصرعی از شعر سهراب را هم در آغاز برنامه میخواندم...]، بله، در این دو ساعت در و بی در میگفتم، از هنر و سینما و ادبیات و شعر و داستان و غیروذالک... خیلیها را خوش میآمد و البته بعضیها را هم ناخوش... یکبار به یکی از آنها که دلخور بود و از من و صدا و حرفهام خوشش که نمیآمد هیچ گویا بدش هم میآمد گفتم: این رادیو خوشبختانه یک پیچ یا دکمه ای دارد که با آن روشن و خاموش میشود. اجباری نداری، میتوانی خاموشش کنی، یا بروی روی موج دیگری و این صدای انکر الصوت را نشنوی!
شنیده اید؟
یکی نشسته بود با چکش میزد تو سر خوش و هی میگفت آخ...
دیگری به او رسید و گفت: مرد حسابی! این چه کاری است میکنی، دردت میآید و آه و ناله هم میکنی؟!
طرف گفت: اگر بدانی وقتی نمیزنم چقدر خوب است و کیف دارد!
به قول عمران عزیز: حالا حکایت اینهاست...
کسانی هستند که از من و این نوشته های من خوششان نمیآید، آنوقت میآیند تو این وبلاگ و این پرت و پلاها را میخوانند و حرص و جوش میخورند و به این و آن هم میگویند...
گمانم دلیلش این است که بعد وقتی با چکش تو سر خودشان نمیزنند بسیار لذت میبرند!
ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral