خط و ربط

دوشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸۱

سن و سال؟!...
امروز ساعت پنج صبح از خواب پريدم و هر کار کردم ديگر خوابم نبرد... حالا هنوز هوا تاريک است و همه خوابند و من قهوه و چايی نوشيده ام و نشسته ام به نوشتن اين پرت و پلاها که هی پشت سر هم به ذهنم هجوم ميآورند...
وقتی خبر مرگ احمد محمود را شنيدم، خيلی متاثر شدم و ناگهان تصويری يادم افتاد:
سال ۱۳۶۱ بود يا ۱۳۶۲؟ با سه تا از دوستان که هر سه دکترا داشتند و از اساتيد دانشگاه بودند (و دانشگاه تعطيل شده بود!) دارالترجمه ای راه انداخته بوديم و اسم غلط اندازی هم رويش گذاشته بوديم: «مرکز فرهنگی پچواک»! (دوستانم گشته بودند توی فرهنگها و اين لغت مندرس و پلاسيده پچواک را يافته بودند که گويا در عهد دقيانوس و دوران شاه وزوزک به معنای ترجمه بوده است! و من هم پذيرفته بودم، گرچه بسياری از دوستانم، ازجمله عباس کيارستمی که ازش خواسته بودم آرمی برای اين موسسه ما طراحی کند که محبت کرد و آرم قشنگی درست کرد با خطاطی قشنگ افجه ای، اما دوستانم نپسنديدند، گفت که اين چه اسمی است؟ چرا مردم را تحقير ميکنيد؟ يک اسم ساده و راحت بگذاريد... باری، تا آخرين روزها که اين دارالترجمه برپا بود، مردم ميگفتند پژواک و فکر ميکردند ما غلط نوشته ايم! و هرچه دوستان من توضيح ميدادند که پچواک، به فتح اول، واژه ای است پارسی سره و در فرهنگها هست و معنای برگردان و ترجمه را ميدهد، هيچ کس توجهی نميکرد!) حالا چی داشتم ميگفت؟... بله، همان وقتها بود که در آن دارالترجمه ما کتاب هم ترجمه و ويرايش ميکرديم و در مدت يک سال بيش از دوازده کتاب آماده کرديم که ده تاشان چاپ شد و در صفحه مشخصات کتابها هم مينوشتيم که:« ترجمه و ويرايش اين کتاب در مرکز فرهنگی پچواک انجام شده است.» و اين «مرکز فرهنگي» ما البته دوتا اتاق بود در آپارتمانی واقع درطبقه سوم ساختمانی در سهروردی شمالی که آنها را از دکتر محمدرضا غفاری دندانپزشکی که اهل ترجمه و نگارش آثار علمی بود و صبحها در وزارت علوم کار ميکرد و عصرها به مطب ميآمد و دندان خلق الله را درست و پر و روبراه ميکرد و انسان نازنينی بود و البته هنوز هم هست اگرچه سالهاست او را نديده ام و اميدوارم سالها تندرست باشد... خلاصه، همان وقتها بود که کتابی داشتيم که قرار بود جعفری (پسر) که نشرنو را راه انداخته بود و دفترش نزديکيهای پيچ شميران بود آن را چاپ کند... و من با او قرار داشتم. از پله های آن ساختمان کهنه و قديمی داشتم تند بالا ميرفتم (چون کمی از موعد قرار گذشته بود) که در يکی از پاگردها برخوردم به پيرمردی که عصا به دست و نفس نفس زنان، آرام بالا ميرفت و تقريبا راه را بسته بود. آمدم از کنارش رد شوم، ديدم احمد محمود است. سلام و عليکی کرديم و چاق سلامتی و باهم همانطور آهسته و آرام پله ها را بالا رفتيم و طوری که دلگير نشود، زير بالش را گرفتم و کمکش کردم تا رسيديم به دفتر جعفری که نشست روی صندلی تا نفسش جا بيايد و پياله ای چای بنوشد و سيگار را هم که گيرانده بود... و اين همان زمانها بود که «داستان يک شهر» درآمده بود و شايد هم «زمين سوخته» چاپ شده بود يا قرار بود چاپ شود...
لحظه به لحظه آن ديدار در ذهنم زنده شد و يکهو يادم افتاد که آن زمان، احمد محمود درست همسن و سال حالای من بود: ۵۱ ساله! و من تصوير ذهنی ام از او پيرمردی است عصا به دست...
ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral