خط و ربط

شنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸۱

کتاب کشی...
اين روزها مشغول جابه جايی هستيم؛ ميخواستم بنويسم «اسباب کشي»، ديدم اسبابی ندارم. تعدادی کتاب است و پوشه و کاغذ و نوار ويدئو... پس دارم کتاب کشی ميکنم و درگيرم و نميرسم چيزی بنويسم. دوستان ديده و ناديده ام لطف دارند و میپرسند چرا نمينويسی؟ دلم ميخواهد بنويسم، اما فعلا نميرسم. گاهی حتا دو سه روز ميگذرد و ايميلم را نگاه نميکنم. تا جابه جا بشوم و جا بيفتم و آرامشی برقرار شود که بتوانم بنشينم و بنويسم...
همين الان رفتم در سايت اخبار گويا داستان کوتاه و لطيف و قشنگ اکبر را خواندم. اکبر خودش بچه ندارد، اما گمانم بيشتر از خيلی از بچه دارها، بچه ها را دوست دارد و با آنها ارتباط ذهنی و عاطفی ميتواند برقرار کند و حالا هم شانس آورده کاری گير آورده که با بچه هاست... اميدوارم اين کارش را از دستش نگيرند و هميشه اين کار را داشته باشد و با بچه ها باشد تا بتواند باز هم از اين داستانهای پاک و لطيف و قشنگ بنويسد...
ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral