خط و ربط

پنجشنبه ٤ مهر ،۱۳۸۱

نامه های شاملو؟!
کتابی را که دوستی خواسته بود، امروز بالاخره پيدا کردم و زنگ زدم بيايد ببرد. تا ساعتی بعد که بيايد، کتاب را ورقی زدم. علاقه ای به خواندن آن نداشتم که قبلا کتاب «يک هفته با احمد شاملو» از همين نويسنده (يا شاعر؟) را خوانده بودم که چيز به دردبخوری نبود...
چاپ تر و تميز، با عکسهای رنگی و کليشه هايی از خط و امضای شاملو و آيدا و البته خود شاعر نگارنده... کتابی حدود ۱۵۰ صفحه باعنوان «نامه های احمد شاملو به مهدی اخوان لنگرودي».
خواننده که مطمئنا کتاب را به خاطر نام شاعر بزرگ درگذشته ايران ميخرد، حتما احساس غبن خواهد کرد، زيرا از اين ۱۵۰ صفحه فقط حدود ۲۵ صفحه از متن آن سه چهار نامه و يکی دو يادداشت از شاملو است و بقيه عبارت است از نامه های مفصل، طولانی، خسته کننده و کسالت آور، سرشار از احساسات عاشقانه نگارنده (که حتما هنوز موهای بامداد را در کيسه ای پلاستيکی به يادگار نگهداشته و از اين گنجينه حفاظت ميکند...)، و نيز شعرهای کوتاه و بلند آقای لنگرودی و کليشه خط شاملو و آيدا و حتا خود نگارنده و عکسهای ريز و درشت و کليشه تقديم نامچه های استاد به شاعر غربت نشين و بستگان ايشان و نيز بخشی از کتاب ذکر شده «يک هفته...» و آخرين نامه ايشان به شاعر که گويا پس از مرگ شاملو نوشته شده.
يادداشت آغاز کتاب که ناشر آن را نوشته بيان ميکند که گويا اين کتاب به اصرار ناشر برای چاپ آماده شده و به بازار عرضه گشته و در اختيار دوستداران شاملوی بزرگ قرار گرفته است.
البته هيچ اشکالی ندارد که شخصی انسان ديگری را تا حد ستايش و پرستش دوست داشته باشد و به او عشق بورزد؛ بخصوص که اين انسان هنرمند و شاعر خوبی باشد همچون زنده ياد احمد شاملو که آدمی بود واقعا دوست داشتنی و خيليها او را دوست داشتند و هنوز هم دارند. اما اشکال کار در اين است که آن عاشق بيايد و چنين کتابی فراهم آورد و با چنان عنوانی روانه بازار کند؛ آنهم بازار نسبتا داغی که پس از درگذشت شاعر بزرگ به وجود آمده است.
نميدانم خواننده ای که اين کتاب را ميخرد و آن را ميگشايد و ميخواند، چه احساسی ميکند؟ آيا فکر نميکند گول خورده است؟ ميشد عنوان کتاب را گذاشت «سه يا چهار يا پنج نامه خصوصی از احمد شاملو به م.ا.ل.، همراه با اشعار، نامه ها، نوشته ها، عکسها و کليشه های تقديم نامچه از شاعر در غربت»!
يا ميشد اين چند نامه را مثلا در يکی از نشريات ادبی امروز، در ايران يا خارجه، چاپ کرد و گذشت. البته آنگاه ديگر نگارنده نميتوانست عنوان يک کتاب را در سياهه آثار خود در پايان کتابهايش بياورد.
خاطرم هست همان زمان که کتاب «يک هفته...» منتشر شد، در يکی از ديدارها که خدمت استاد شاملو بودم، گفتم: «بهتر نبود اجازه نميداديد چنين کار بدی درمورد شما منتشر شود؟»
شاملو مدتی سکوت کرد. بعد گفت: «من نظرم را برایش نوشتم. خودش هم تو کتاب آورده که مثلا درمورد آن موی سر جمع کردن گفتم: مسخره است یک مشت پشم و پیلی بگذارند تو یک موزه و بگویند این سبیل نیچه بوده!... چه باید میکردم؟ نظر خودش است...»
زنده یاد شاملو هم البته مثل همه آدمها خوشش میامد که دوستش بدارند و ازش تعریف کنند. جزو معدود انسانهای محبوب القلوب بود که در عمرم دیده ام. تمام ویژگیهای یک انسان دوست داشتنی را هم داشت: شاعر، نویسنده، مترجم، پژوهشگر و روزنامه نگار بزرگی بود. هوشیار بود. خوش صحبت بود و گرم گفتار و طنزگو و صدای فوق العاده ای داشت که خوشبختانه روی فیلمها و نوارها و سی دی های بسیار برای ما و آیندگان باقی مانده است. زیبا بود و جذاب و از همه مهمتر خوشرو و مردمدار... دوست و رفیق و شیفته و عاشق و مرید سینه چاک فراوان داشت و هنوز هم دارد.
اما یک ویژگی خاص هم داشت که باز من در کمتر شاعر و نویسنده و هنرمند هموطنی دیده ام و آن اینکه به شدت مخالف بت سازی و بت پرستی بود. انسانی بود منصف... به سه مورد مشخص اشاره میکنم: ۱. در چند جا گفته و نوشته است که در دوران نوجوانی، به دلیل خامی و نادانی، تحت تاثیر جو سالهای جنگ جهانی دوم، به فاشیسم و نازیسم آلمان گرایش یافته بوده و به همین دلیل هم پس از شهریور بیست به زندان افتاده است. ۲. نظرش درمورد نخستین کتابش «آهنگهای فراموش شده» که در چند جا، یکی دو نوشته و یادداشت و نیز یکی دو شعر، آن را کار بسیار بدی خوانده بطوری که بعدها هیچگاه رضایت نداد در سیاهه آثارش نام این کتاب خام و ناپخته و بد بیاید. و ۳. درمورد فیلمنامه (یا به تعبیر درست تر، دیالوگ نویسی) برای فیلمفارسی که در گفت و گوی مفصلی که من و چند تن از منتقدان و نویسندگان سینمایی در سال ۱۳۶۴ با او داشتیم و متنش در ماهنامه سینمایی فیلم همان سال چاپ شد و هیاهوها برانگیخت، از این کارش با شهامت بسیار و صداقت بی مانندی با عنوان «قلم به مزدی» یاد کرده است.
البته موارد و نمونه های دیگری هم به یاد دارم، اما فعلا گمانم کافی است.
این نوع کتابها و شاید (بهتر و درست تر است) بگویم «کتاب سازی ها» چیزی بر شاملوی بزرگ نمی افزاید، که حتا ممکن است از او چیزهایی هم بکاهد. البته خوشبختانه این انسان هنرمند آنقدر کارهای خوب و ماندگار و باارزش در زمینه های گوناگون ادبی و فرهنگی و هنری و ... انجام داده است که اینجور چیزها حکم چند پر کاه را دارند که بر اثر گذشت زمان، باد آنها را خواهد برد. آنچه میماند آثار و بخصوص شعرهای زیبای بامداد شاعر است.
مثلا کتاب بدی که آقای پزشک معالج و همسایه ده ساله شاعر با شتاب پس از مرگ استاد فراهم ساخت و راهی سوئد کرد و متاسفانه ناشر زحمتکشی چون مسعود مافان بدون اندیشیدن یا مشورت با کسی (بهترین مشاور که میشد و باید از او سوال میکرد، آیدای نازنین بود، یار و همراه و همکار و یادگار ارزشمند شاعر که این آقای پزشک حتا مراعات نان و نمکی را که از دست این زن بزرگوار بارها و بارها خورده بود نکرد و چنان توهینهایی به او روا داشت) آن را چاپ کرد که بسیاری از جمله من، آن هم صرفا و فقط و فقط به خاطر نام شاملو، آن را خواندند، نمونه ای است از این استفاده یا بهتر است بگویم سوءاستفاده از جو موجود پس از مرگ شاملو.
این هم البته در این مملکت باستانی چیز تازه ای نیست. هدایت هم که خودکشی کرد و از دنیا رفت، همینطور شد.
خوشبختانه اینها ماندگار نیستند؛ گفتم که حکم همان خرده خاشاک ها را دارد که باد آنها را خواهد برد و فراموش خواهد شد.
مطمئنم اگر شاملو میدانست آقای دکتر سالمی پزشک همسایه و کمک معالج ایشان که البته مطابق نوشته های خود به استاد بسیار خدمت و مهربانی کرده است، هر شب که از نزد او به خانه میرود و آن حرف و حدیثها و نقل و لطیفه ها و شوخیهای خصوصی را یادداشت میکند تا وقتی شاملو سرش را گذاشت زمین بلافاصله شعرگونه ای هم بسراید و بگذارد اول یا آخر کتاب و از تنور داغ استفاده کرده آن را بچاپد (یعنی چاپ کند)، با تمام نیازی که به آمپول زن و فشار خون بگیر و دارو جور کن و این جور چیزها داشت، با خشم و لحنی تلخ و تند به آقای دکتر میگفت: «تو را بخیر و ما را به سلامت!» بعد هم به آیدا میگفت: «آیدا جان! در را باز کن و این آقا را بینداز بیرون و دیگر هم راهش نده تو خانه و اگر هم تلفن زد گوشی را قطع کن!»
***
درمورد جزییات هر دو این کتابها حرف و سخن بسیار است که فعلا بماند تا اگر فرصتی دست داد و لازم شد بعد گفته اید...
ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral