خط و ربط

سه‌شنبه ٢ مهر ،۱۳۸۱

 
اين روزها سخت در کار آماده کردن و تدارک مراسم يادبود فرهاد هستيم... برای روز شنبه...
روز ۳۰ شهريور (۲۱ سپتامبر) روز تولد من بود که ۵۱ سال تمام شد و پا در ۵۲ سالگی گذاشتم.
بيت:
ای که پنجاه (و يک) رفت و در خوابی
مگر اين چند روزه دريابی...
دوستانی محبت کردند، تلفن کردند، ايميل زدند و اين زاد روز را که چندان خيری نداشته است، تبريک گفتند. ممنون از مهرشان...
من که خودم اصلا هيچ وقت يادم نميايد... از اين جور چيزها هم خوشم نميايد... البته اين خوش نيامدن بازمانده انديشه های عقب مانده است و برخی عادات قديم ما که فکر ميکرديم اينها لوس بازی های بورژوامآبانه است و تا زمانی که انقلاب جهانی نشود و انسان آزاد نگردد و خلاصه «عيد ما روزی بود کز ظلم آثاری نباشد...» و از اين حرفها که البته قصد و غرض ايرادی نداشته و ندارد، اما واقعا چه اشکالی دارد آدم بهانه داشته باشد برای شاد بودن؟ شادی کردن؟ همديگر را خوشحال کردن و به اصطلاح به همديگر حال دادن؟...
طفلکی ها اين زن و بچه های من که در اينهمه سال، اين خلق و خوی تلخ مرا تاب آورده اند!
بد نيست سر پيری بکوشيم کمی خودمان را اصلاح بفرماييم... اگر فايده و اثری داشته باشد البته... دير نيست؟...
ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral