خط و ربط

سه‌شنبه ٢ مهر ،۱۳۸۱

مرگ عزيزان...
دوستی تلفن زده بود که: «نميخواهید مجلس بزرگداشتی برای اسماعيل پوروالی برگزار کنيد؟»
گفتم: «بگذار اول اين مجلس يادبود فرهاد را برگزار کنيم تا بعد...»
در اين روزها، پی در پی خبر مرگ ميآيد... حسن هنرمندی در چنان وضعيت غم انگيزی در پاريس خودکشی کرد. اصلا چند نفر خبر داشتند که آن مترجم توانای آثار ژيد در پاريس، در چنان وضعيتی بدی در پيری، روزگار ميگذراند؟ من يکی که خبر نداشتم... و چه کسی خواست تا از او حال و احوالی بپرسد؟ حالا بزرگداشت و قدردانی سرمان را بخورد...
و چند روز پيش، وقتی خبر مرگ شهلا، همسر مسعود مافان را شنيدم، اندوهگين شدم و بلافاصله چهره هميشه خندان او که در اين ده ساله گاه به گاه ميديدمش، پيش نظرم مجسم شد. حدود ده سال بود با سرطان دست و پنجه نرم ميکرد. هرگاه با مسعود صحبت ميکردم يا ميديدمش، هرگاه همسر پرانرژی و کوشا و اميدوارش را ميديدم، يا عازم بيمارستان بودند برای شيمی درمانی، يا در بيمارستان بودند، يا از بيمارستان درآمده بودند... مقاومت اين زن حيرت انگيز بود. عشق به زندگی و زيستن و توانش برای ماندن، شور و شوقی که داشت، دلبستگی اش به همسر و بچه هايش غريب بود. درد ميکشيد و ميخنديد. حتا در همان دوران بيماری، در انجمنی برای مبتلايان به سرطان فعال بود و به بيماران روحيه و اميد ميداد. گمانم آخرين بار در شهر وستروس بود که ديدمش. برای ياری رساندن به برپايی بنياد فرهنگی ادبی هوشنگ گلشيری رفته بودم که فيلم «سايه های بلند باد» بهمن فرمان آرا را نمايش بدهيم که با مسعود و فرزندانش آمده بود. يکی از همان بارها بود که تازه از بيمارستان آمده بود. با تمام چهره اش ميخنديد. انگار نه انگار که سرطان در جسم و جانش چنگ انداخته است. گفتيم و شنيديم و خنديديم... «با در، در صدف» را که تازه درآمده بود، برايشان امضا کردم و دادم بهش.
ياد احمد رضوی افتادم که او هم سرطان گرفته بود و هفت سال ايستادگی کرد تا اينکه پارسال تابستان مرد... او هم به ريش مرگ خنديده بود...
خب، چه ميشد کرد؟ چه ميشود کرد؟ از اينجا تا استکهلم هم ۵۰۰ کيلومتر راه است و من هم سخت درگير مشکلات زندگی و کار. نتوانستم و نشد برويم ديدن مسعود و بچه هايش و تسليت بگوييم و سرسلامتی بدهيم. تلفن کردم بهش. دائم اشغال بود. بعد هم خود مسعود نبود. پيغام دادم بگويند در اندوهت شريکيم، تو و بچه هايت زنده و تندرست باشيد...

اگر قرار باشد برای عزيزان از دست رفته اينجا مراسم بگذاريم، بايد هفته ای چند روز اين کار را بکنيم... آيا ميشود؟
تا هستيم قدر همديگر را نميدانيم. تا يکی از دنيا ميرود، يادش می افتيم... مرده پرستی همين است ديگر، شيوه مرضيه باستانی ما ملت غيور...
هيچ به چهره آدمهايی که به مراسم ترحيم و يادبود ميآيند دقت کرده ايد؟ بخصوص اگر نوحه خوانی و روضه خوانی هم در کار باشد... معنويت مصنوعی در چشمها تتق ميزند، گردنها کج است،سگرمه ها درهم، صداها آرام، همه مهربان، مودب و محجوب، زندگی چه ارزشی دارد واقعا، آقا؟ افسوس... هيهات...
اما تا پايشان را بيرون ميگذارند، همه چيز فراموش ميشود. نخير، مرگ برای من نيست. برای ديگران است. پس من بايد همچنان حرص بزنم، سر اين و آن را کلاه بگذارم، شروع کنم دوباره به دروغ و دغل... دشمنی با اين و آن، حسادت، پرونده سازی و غيبت، بدگويی و عداوت، حقارت، حقارت...
تا باز ناگهان بانگی برآيد، خواجه فرت...
اگر هميشه به مرگ که به قولی از رگهای گردن به ما نزديکتر است، فکر ميکرديم، زندگی خيلی ساده تر و بهتر و قشنگتر ميشد...
(ملاحظه فرموديد؟ اين هم موعظه بنده شرمنده در اين وقت شب... انگار ما هم داريم حکيم ميشويم!)
ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral