خط و ربط

پنجشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳٩٠

حرفهایی شاید نه چندان دلنشین...

اربابِ بی‌مُروتِ دنیا...

ناصر زراعتی

بیژن پاکزاد هم درگذشت؛ طراحِ مشهور و موفقِ ایرانی که از ثروتمندانِ آمریکا بود و با مشاهیر و بزرگانِ آن سرزمین و دیگر سرزمین‌هایِ جهان حَشر و نَشر و دوستی داشت و برایشان البسۀ شیک و پیک و بسیار گران‌بها طراحی و مهیّا می‌کرد، از جمله «بوش»هایِ پدر و پسر... هنگامِ مرگِ ناگهانی (علّت را سکتۀ مغزی اعلام کرده‌اند)، شصت و هفت ساله بوده گویا که چندان سنّی نیست. بارِ دیگر ثابت شد که اگرچه به‌یاری پول و ثروت، می‌توان از بهترین امکاناتِ درمانی و خدماتِ بهداشتی و تندرستی بهره‌مند شد و موی سر کاشت و چین و چروک‌هایی را که گذرِ عُمر بر چهره می‌نشاند به دستِ ماهرِ جراحانِ پلاستیک سپُرد که صاف و صوفش کنند و جوانی را گیرم (به‌ظاهر) برای صاحبِ ثروت به ارمغان آرَند، اما از مرگ گُزیر و گُریزی نیست. این حقیقت را بیش از هزار سال پیش، شاعرِ بزرگمان رودکی در قالبِ شعری ساده و روان ولی زیبا، چه شیوا بیان کرده است:

«زندگانی چه کوته و چه دراز/ نه به آخر بمُرد باید باز؟/ هم به چَنبَر گذار خواهد بود/ این رَسَن را اگرچه هست دراز/ خواهی اَندر عِنا و شدّت زی/ خواهی از ری بگیر تا به طراز/ این‌همه باد و بودِ تو خواب است/ خواب را حُکم نی، مگر به مَجاز/ این‌همه روزِ مرگ یکسان‌اند/ نشناسی ز یکدگرشان باز.»

باری، همه می‌دانند که در این دنیایِ دون، «هر کسی چند روزه نوبتِ اوست...»، و مرگ نیز از آن چیزهاست که دیر و زود دارد، اما سوخت و سوز ندارد و از قدیم، بیهوده نگفته‌اند که این شتری‌ست که عاقبت، درِ هر خانه‌ای خواهد خوابید.

معمولاً برای درگذشتگان، هر کس بنابه باورِ خویش، چیزی می‌گوید: آن که به خدا و آخرت مؤمن و معتقد است، می‌گوید: «خدایش بیامُرزاد و روحش قرین رحمت حق باد و جایش در بهشتِ عنبرسرشت!»، آن که ایمانِ درستی ندارد، اما غیر از این جسمِ فانی، به وجودِ «روان»ی باقی نیز باور دارد، می‌گوید: «روانش شاد باد!» و سرانجام، آنان که از سعادتِ داشتنِ هرگونه «ایمان»ی ـ خوشبختانه یا بدبختانه؟ ـ برخوردار نیستند، در این هنگام‌ها، می‌گویند: «یادش گرامی باد!»

«درگذشته» که درگذشته است و دستش از دنیا کوتاه گشته، اما بازماندگان، بی‌تردید، اندوهگین‌اند و سوگوار و باید که ایشان را سرسلامتی و تسلیت گفت و برای‌شان، تندرستی و بقا و عُمرِ دراز آرزو کرد.

و این داغِ از دست دادنِ عزیز تا مدتی تازه است. گویا به‌همین دلیل است که مراسمِ سوم (ختم) و شبِ هفت و چهلم و (برخی نیز) سالگرد برگزار می‌کنند و سرِ خاکِ درگذشته می‌روند (اگر البته معمولاً بنابه وصیتِ متوفا، جسد سوزانده نشده باشد که خاکسترش را بر باد دهند بر سبزه‌زاری، یا بر فرازِ رودی خروشان، یا دریایی بی‌کران، یا در گلدانی نشانده بر طاقچه یا پنهان‌کرده در پَستو) تا زمان بگذرد و داغ سرد شود و نه این‌که یادِ آن عزیزِ ازدست‌رفته فراموش شود، بل از شدّت و حدّتش کاسته شود و کمرنگ گردد که چرخِ زندگی بچرخد تا مرگی دیگر، نادانسته و غیرِمنتظره، فرارسد و باز، روز از نو، روزی از نو...

و باز گفته‌اند که: خوشا آنان که چون از دنیا می‌روند، بازماندگان از ایشان به نیکی یاد کنند و سعدی، این شاعرِ پُرتجربه و خوش‌ذوق و خوش‌سخن چه درست فرموده است:

«نامِ نیکو گر بمانَد ز آدمی/ بِه کزو مانَد سرایِ زرنگار.»

گاهی البته ـ همچون نمونۀ این تازه‌درگذشته ـ هم سرا (یا سراهایِ زرنگار) می‌مانَد و هم نامِ (به‌هرحال) نیکو. به‌ویژه این که ما ایرانی‌جماعتِ (به‌خصوص از نوعِ پرتاب‌شده به خارجه) بنابه دلایلی بسیار روشن، پیوسته دنبالِ بهانه می‌گردیم که یکی از معدود هم‌میهنانِ موفق در جهان را بیابیم تا عِرقِ ملّی‌مان به جوش آید و بابتِ همولایتی بودن با نامبُرده، احساسِ «افتخار» به‌مان دست بدهد؛ شاید کمی از بارِ حقارت‌هایِ تاریخی‌مان کاسته گردد. دیده‌ام و شما نیز حتماً نمونه‌هایِ پُرشُمارِ این‌گونه «افتخارکردن»ها را مشاهده کرده‌اید و درموردِ این طراحِ نامدارِ موفق نیز، چه آن هنگام که به‌اصطلاح در قیدِ حیات بود و چه پس از رهایی از این قید، انواع و اقسام تعریف و تمجیدها و تفاخرها را دیده و شنیده‌اید. و این‌ها که گفته شد، روشن است که هیچ ایرادی ندارد و اصلاً هم مُهم نیست که فی‌المثل آن خدابیامُرز هوادار و دوست و دوستدارِ موجوداتی بوده است چون همین «بوش»های محترم و همنشین و مصاحبِ سرمایه‌داران و «پولدارمند»ان [این واژه من‌درآوردی را که ترکیبی‌ست از «پولدار» و «ثروتمند» به‌معنایِ آدمِ خیلی پولدار، یا به‌تعبیرِ عوام‌الناس «خرپول» بگیرید] جهان بوده و بهترین و محترم‌ترین مُشتریانش که تصاویرشان زینت‌بخش دیوارهایِ منزل و فروشگاه(های) مُجللِ ایشان بوده و حتماً هنوز هم هست، مقاماتِ بلندپایۀ کشورهایِ دور و نزدیک بوده‌اند که به‌یاریِ چرخِ گردون و به‌حولِ قوۀ الهی، بر تخت‌هایِ پادشاهی و اریکه‌های بیش‌تر مادام‌العُمری ریاست‌جمهوری‌های اَلَکی تکیه می‌زدند و می‌زنند. هرکس خود مسؤلِ رفتار و کردارِ خویشتنِ خویش است و این‌گونه دخالت‌ها (یا اگر بخواهم درست‌تر بگویم «فضولی»ها) به ما نیامده است!

اما غرض از این یادداشتِ کوتاه، غیر از «خدابیامُرزی»گفتن و طلبِ عفو و مغفرت کردن برای تازه‌درگذشته (که گفته‌اند کاری‌ست صواب و بسیار هم ثواب دارد)، ذکر یکی دو نکته بود که پس از شنیدنِ خبرِ مرگِ بیژن پاکزاد، از خاطرم گذشت:

یکی این که چرا و چگونه است که ما ـ حالا فرقی نمی‌کند چه‌کسی و در چه مقامی و کجا بوده باشیم ـ «مرگ» را فراموش می‌کنیم و تا زنده‌ایم، تصورمان این است که این فقره فقط شاملِ حالِ دیگران می‌شود و حضرتِ عزرائیل، این فرشتۀ مُقرب درگاهِ احدّیت، گویا کاری به کارِ ما ندارد و نخواهد داشت و فقط وظیفه‌اش این است که برود سراغِ غیر از ما؟ و با این‌که بزرگان ادب و فرهنگِ ما، در طولِ سده‌ها، هزاران برگ سیاه کرده‌اند و حتی در متونِ مقدسمان هم آمده که مرگ را از رگِ گردنِ نیز به آدمی نزدیک‌تر باید دانست و پیشوایانِ معصوم واجب‌الاطاعه گزین‌گویی‌های بسیار دارند که مفهموم‌شان این‌گونه خلاصه می‌شود که: ای خلق‌اللهً! حواس‌تان باشد که هر آن ممکن است این فرشته سربرسد و ناچار شوید جان را بدهید و قبضِ مربوطه را بگیرید و (بازهم به‌قولِ عوام‌الناس:) ریغِ رحمت را درجا سربکشید! اما درسِ عبرت نمی‌گیریم و به خود نمی‌آییم و تا آخرین لحظه، بازهم همان کارهایی را می‌کنیم که بهتر است نکنیم یا اصلاً نباید بکنیم!

اطمینان دارم مرحومِ مغفور بیژن پاکزاد از خیالش نیز نمی‌گذشته که این‌همه زود دارِ دنیا را وداع گوید و این‌گونه ناگهانی از جهان رختِ سفر به آخرت بربندد. (البته بازهم جایِ شُکرش باقی‌ست و بسیار سعادتمند بوده که سعادتِ مرگی چنین ناگهانی و آسوده نصیبش شده است؛ وگرنه تصورِ زندگی پس از سکتۀ مغزی و فلج شدن و قادر به تکلم نبودن و نیازمندِ این و آن شدن تا دستی به آب برساند آدمی، واقعاً هراسناک است!) شاید اگر چنین تصوری می‌کرد یا به‌فرض، پیش‌گویی مرگِ زودهنگامش را پیش‌بینی کرده بود، کمی به خود می‌آمد و شاید همین کار یا شبیهِ این را که می‌خواهم بگویم، پیش از رفتن، انجام می‌داد.

در آمریکا، این رسم و سنّت هست که «پولدارمند»ها (که می‌دانید در آن سرزمینِ بزرگ و ثروتمند، تعدادشان هم چندان اندک نیست) وصیّت می‌کنند که پس از مرگ (یا گاهی در همان هنگامِ حیات)، بُنیادی فرهنگی یا علمی و پژوهشی به نام‌شان ایجاد شود، یا مبلغی را به دانشگاهی اختصاص می‌دهند برای مثلاً برپایی کُرسیِ فلان‌چیزشناسی، یا برای یاری به کشفِ داروی بیماری‌هایِ علاج‌ناپذیر، یا ایجادِ جایزه‌هایِ گوناگون در رشته‌های علمی و ادبی و فرهنگی و هنری مختلف، یا کمک به دانشجویانِ بااستعدادِ کم‌بضاعت یا نادار تا بتوانند به تحصیلات‌شان ادامه بدهند و مانندِ این‌ها... (شاید لازم به ذکر نباشد که در گذشته، در ایران، رسمِ «وقف کردن» بوده است که آن‌هم بیش‌تر می‌رفته زیرِ چنگالِ آقایانِ مُلایان و سازمان مشهورِ «اوقاف» چه در دورانِ پیش از انقلاب و چه پس از آن، از تشکیلاتِ عریض و طویلِ اداری مملکت بوده و هست.)

تا جایی که من آگاهی دارم، متأسفانه آن مرحوم چنین کارهایی را نکرد. کاش اشتباه کنم و بشنوم که بگویند بیژن پاکزاد بخشی از دارایی‌اش را وَقفِ امری فرهنگی یا علمی کرده بوده است. تنها موردی را که می‌دانیم همان یک فقره «صِله دادن» [تعبیر از خودِ هادی خرسندی است] یک دست کُتِ زردرنگ و شلوار و کُلاهی شیک (حتماً با پیراهن؟) به شاعرِ طنزپردازِ معاصر هادی خُرسندی بوده که آن‌هم نشان‌دهندۀ هوشیاری کاسبکارانۀ این کاسبکارِ مشهور و موفقِ هموطن بوده است. [لطفاً خوانندۀ عزیز از واژه‌هایِ «کاسب» و «کاسبکارانه» مفهومِ منفیِ برداشت نکند. منظورم معادلی‌ست فارسی برای اصطلاحاتِ فرنگی: بیزینس و بیزینس‌مَن.] وی با اهدایِ یک دست کُت و شلوار و یک کُلاه گیرم نه چندان ناقابل به شاعرِ طنزپرداز و [در سال‌های اخیر] شومَنِ نامدارِ ایرانی، چنان استفادۀ تبلیغاتی‌ای کرد که صدها برابرِ ارزشِ مادیِ آن را هم اگر به مؤسسه‌ای تبلیغاتی می‌پرداخت، نمی‌توانست به چنین نتایجِ درخشانی برسد. آخرین نمونه‌اش همین یادداشتِ مُصورِ تازۀ هادی خرسندی است در «اصغرآقا»یش به یاد و در رثایِ بیژن پاکزاد!

آخرین حرف این‌که از آن مرحوم انتظار نمی‌رفت کاری کند مثلاً در جهتِ حمایت از مبارزاتِ آزادیخواهانۀ مردمِ ایران یا به تشکیلاتی یاری برساند برایِ حمایت از این‌همه جوانِ که جان‌شان را برداشته‌اند و دررفته‌اند، اما دستِ‌کم می‌شد انتظار داشت که بخشی اندک از آن ثروتِ کلان را (برایِ نمونه وجهی مُعادلِ قیمتِ همان یک دستگاهِ اتومبیلِ زردرنگِ گران‌بها که فرزندِ برومند با آن به مدرسه می‌رود و در یکی از آن فیلم‌هایِ تبلیغاتی، حتا صدایِ پدر هم به اعتراضی البته مهربانانه درمی‌آید که : «اوه، مای گاد!») وقفِ فراهم آوردنِ امکانِ ادامۀ انتشارِ دائره‌المعارفِ «ایرانیکا» می‌کرد که یک بار هم [چنان‌که هادی خرسندی اشاره کرده] به مراسمِ بزرگداشتِ آن گویا یاری رسانده بوده است، تا این پیرمردِ ادیبِ زحمتکش، دکتر احسان یارشاطر، در این سالخوردگی بالایِ نود سالگی، این‌همه نگران نباشد و به‌جایِ پرداختن به کارِ اصلی‌اش که همانا تصحیحِ و تنظیمِ مقالاتِ آن مجموعۀ باارزش است، ناچار نشود دستِ کمک‌خواهی پیشِ هر کس و ناکسی که اکثراً نیز از همان دارودستۀ «اربابِ بی‌مُروتِ [این] دنیا» هستند، دراز کند.

بیستمِ آوریلِ 2011

گوتنبرگِ سوئد

          

  

ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral