خط و ربط

جمعه ٢٩ شهریور ،۱۳۸۱

بی نظمی و آشفتگی...
دو دوست عزيز ناديده درمورد يادداشت قبلی من محبانه و دوستانه نوشته اند:
«اميدوارم با مراجعه به حافظه قوی که از به خاطر داشتن هنگام هنگامه ها نمايان است، مطلب برباد شده را بازسازی کنيد.»
و: «کاش حوصله کنيد و دوباره! البته اين بار اول روی کاغذ به همان شيوه قدمايی بنويسيد تا ديگر دست قهر دنيای ارتباطات نوين به دامن اصل گفتنی تان نرسد. سپس در وبلاگ شريفه خود مرقومش کنيد.»
با سپاس از اين دو عزيز که پيداست لطف دارند و پرت و پلاهای مرا ميخوانند و به خاطر همين مورد و نيز تعداد زیاد مراجعه کنندگان اين وبلاگ که تازه راه افتاده، بايد حواسم باشد که اين يادداشتها فقط برای خودم نيست و حتما بيشتر احساس مسوليت بايد بکنم، اگرچه معلوم است هر کس دوست دارد اين صفحه را باز ميکند، اما باز هم مهم است...
با مرتضا امروز تلفنی صحبت ميکردم و موضوع محو شدن آن يادداشت درمورد پوروالی را گفتم بهش. گفت که حتما بايد راهی باشد برای پيدا کردنش. البته دوستان ديگر هم گفتند که ميشود آن را يافت، منتها بايد شخص وارد و اينکاره باشد! مرتضا پيشنهاد داد در این وبلاگ بنويسم و بپرسم که آيا کسی راه و چاره يافتن يادداشت محو شده و در صفحه نيامده را ميداند؟ گفت خودش هم در وبلاگش اين را مينويسد. نميدانم آيا نوشته است يا نه، اما من خواهش ميکنم از خوانندگان وارد به دنيای ارتباطات نوين و کامپيوتر که اگر ميدانند، مرا نيز از دانش خود آگاه کنند. ثواب دارد! شايد آن يادداشت پيدا شد. (هرچند چيز خيلی مهمی نيست و اگر فرصت کنم ميتوانم دوباره بنويسم و اين بار به توصيه اين دوست ناديده هم عمل خواهم کرد و اول روی کاغذ خواهم نوشت و بعد تایپ خواهم کرد!)
اين روزها اما سخت گرفتارم. نمايشگاه کتاب گوتنبرگ از امروز شروع شده. اين نمايشگاه که هر سال در همين ماه سپتامبر سه چهار روز برقرار است، شايد بعد از نمايشگاه کتاب فرانکفورت، مهمترين نمايشگاه جهانی کتاب باشد. کلی نويسنده و شاعر ميايند و سخنرانی و داستان خوانی و شعر خوانی ميکنند و ناشران سراسر جهان هم در آن شرکت ميکنند. امسال از مشاهير، نوام چامسکی گويا ميايد...
ميخواستيم ما هم برای اين «خانه هنر و ادبيات»مان غرفه ای بگيريم. به دو دليل نشد: اولش بی پولی بود و دوم دير جنبيدن برای رزرو جا... دام دام الکترونیک که در کار تولید نوار و کاست و سی دی است در این شهر (یادم باشد فردا بپرسم چرا اسمشان را گذاشته اند دام دام؟ آیا به قول دوستی اشاره دارند به نمیدانم کوه یا رودخانه دم دم و نه دام دام در کردستان؟ یا آن جور که من فکر کردم شاید منظورشان همان دام دام دارام رام دام دام... است که به موسیقی ربط پیدا میکند؟!) از هموطنان کرد هستند و محبت دارند و من صد و خرده ای عنوان کتاب و چند تا از کارهای مستد ویدئوی خودم و دو تا سی دی و یک صفحه دادم بهشان که در غرفه بگذارند و عذر خواستم که به دلیل گرفتاری خودم نمیتوانم بروم. اما فردا صبح باید سری بزنم. هم گشتی بزنم و ببینم چه خبر است، هم با خانم ناشر سوئدی ملاقات کنم که از استکهلم آمده و از طریق یکی از دوستان خواسته دیداری بکنیم و شاید کاری مشترک انجام دهیم؛ گویا میخواهد تعدادی شعر فارسی بخوانم که ضبط کند.‌ (این بنده خدا هم گویا از من خوش صداتر پیدا نکرده است!)
و کارهای دیگر هم هست؛ برای برنامه یادبود فرهاد، هزار کار ریز و درشت است که باید انجام داد. وقت زیادی نداریم... دست تنها هم هستم، اگرچه رفقا همه لطف دارند و کمک میکنند و بسیاری نیز که باهم دوست و حتا آشنا نیستیم در این چند روزه تلفن کرده اند و برای هرگونه یاری اظهار آمادگی کرده اند. حالا فهمیده ام که چقدر مردم، البته بیشتر همنسلان ما، فرهاد را دوست دارند!
داشتم فکر میکردم فقط کم دانشی من با امور کامپیوتر باعث آن محو شدن نبوده و نیست! شلوغ کاری و بی نظمی من که اصلا و ابدا چیز تازه ای نیست، علت اصلی آن است. هر کار میکنم به کارهایم نظم بدهم، نمیشود. بدتر میشود. به این موضوع هم در جایی از کتاب «با در، در صدف» اشاره کرده ام. کتابی که خودم خیلی دوستش دارم و هشت سالی طول کشید تا تمامش کردم و تا میتوانستم ازش زدم و شاید پنجاه بار آن را بازنوشتم و خیلی ها هم آن را پسندیدند و الان دم دستم نیست، وگرنه آن قسمت را اینجا نقل میکردم. خلاصه مضمونش این است که این بی نظمی و آشفتگی در کار و زندگی حتما بازتاب آشفتگی ذهنی و فکری من است...
یک یادداشتی هم باید هرچه زودتر بنویسم درمورد مزخرفاتی که گویا در آن روزنامه هیاهوگر نوشته اند در تهرانم که «کانون نویسندگان ایران» هم ناچار اعلامیه ای داده... واقعا آدمیزاد نمیداند چه بگوید! به پیشنهاد یکی دو دوست که به کانون نویسندگان اعتماد و به من بیمقدار لطف دارند، آمدیم دفترچه ای گذاشتیم و صد و چند نفری در این دو سه ماهه آمدند و هر کس در حد توان خود، از ۱۵ کرون تا چند هزار کرون دادند و نوشتند و ۱۷۳۰۰ کرون یک بار فرستادم به حساب کانون و الباقی آن را که چهار هزار و خرده ای کرون سوئد است، فردا پس فردا خواهم فرستاد و این اندک کمکی است به هموطنان زلزله زده در شمال که شاید بشود کاری کوچک انجام داد برای آن مردم شریف و زحمتکش و بی پناه... همین را هم آقایان نمیتوانند ببینند... واقعا که... باید یادداشتی بنویسم تا این قضایا روشن شود و روشن بماند و مردم بدانند که البته می دانند و آیندگان هم بدانند و خواهند دانست...
جالب این است که یکی از مواردی که در آن یادداشت به یاد پوروالی نوشته بودم، اشارره ای بود به مطلبی که سالها پیش، پس از مرگ مهندس ناصح ناطق، پدر هما ناطق، از ایران نوشتم و برای روزگار نو فرستادم و تنها نسخه بود و گویا میان کاغذهای پوروالی گم و گور شد و او همیشه اظهار شرمندگی میکرد و من هیچگاه آن را دوباره نشد که بنویسم... علتش هم فقط همین بود که تنبلی کردم از آن فتوکپی بگیرم یا نسخه ای از رویش بنویسم...
و از این جور موارد یکی دو تا نبوده است... همین است که همیشه حسرت خورده ام ببه دوستانی که منظم و مرتب هستند و همه چیزشان سر جای خودش هست... حالا باز جای شکرش باقی است که همسرم درست برخلاف من است؛ آدمی است منظم و دقیق و در این ۲۸ سال اگر او نبود یا او هم مثل من شرتی پرتی و شلوغ و بی نظم و نامرتب بود، خدا میداند روزگار ما چه و چگونه میشد... هنوز هم از دست من حرص و جوش میخورد، منتها نرئد میخ آهنین در سنگ... انگار فایده ای ندارد...
امیدوارم این یادداشت را که میفرستم برود توی صفحات وبلاگ و به سرنوشت آن یکی دچار نشود...
همین مانده که یک نظرقربانی به کامپیوترم آویزان کنم و دعا بخوانم و فوت کنم بهش تا کارم خراب نشود! اسفند دود کردن هم بد فکری نیست!
ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral