خط و ربط

دوشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸۸

یک داستان تازه

zeraatib.jpg

‎تله....‏‎

مرد درِ عقب را باز کرد، سوار شد، به انگلیسی گفت: «سلام.» و در را آرام بست. بوی الکل پیچید تو فضای ‏تاکسی.‏
تاکسیمتر را روشن کردم و پرسیدم: «کجا؟»‏
گفت: «هتل اُروپا.»‏
لهجۀ آمریکایی داشت. چهره‌اش از تو آینه پیدا نبود.‏
هتل اروپا دو خیابان آنطرف‎‎تر بود. فکر کردم یا زیاد نوشیده، یا چون هوای آخرِ پاییز سرد است و از اولِ شب، ‏این بارانِ ریز بنا کرده به باریدن، ترجیح می‌دهد با تاکسی برود؛ وگرنه، پیاده، پنج شش دقیقه بیش‌تر راه نبود.‏
تلفنی، از رستورانِ روبروی کلیسای جامع تاکسی خواسته بودند و من هم چون همین دور و برها بودم، این مسافرِ ‏آمریکایی نصیبم شد که حدس زدم باید همسن و سالِ خودم باشد و حالا هم که مسیر این‌قدر نزدیک بود، کرایه‌اش ‏چیزی نمی‌شد. آن شب، این سومین مسافرِ مسیرنزدیک بود که از بداقبالی نصیبم شده بود.‏
راه که افتادم، گفت: «میشه یه چرخی تو خیابون‌ها بزنی؟»‏
گفتم: «چرا نمیشه.» و انداختم تو فرعی دستِ راست تا برسم به اَوِنی. فکر کردم می‌برمش تا تهِ خیابان و جلوِ ‏موزه، دور می‌زنم و برمی‌گردم می‌رسانمش هتل.‏
بارانِ ریز، نرم و پیوسته، همچنان می‌بارید. خیابان خلوت بود و ماشینها، بیش‌تر تاکسی، تَک و توک، در رفت و ‏آمد بودند. جمعه‌شب بود و تو پیاده‌روِ دوطرفِ خیابان، جلوِ دیسکوها، دخترپسرها، بیش‌تر شیشه یا قوطی آبجو ‏به‌دست، صف بسته بودند. ‏
گفت: «عجب حوصله‌ای دارن این‌ها!... تو این هوای سرد، زیرِ بارون، وایستادهن تو صف که چی؟»‏
می‌دانستم که خودش جوابِ سؤالش را بهتر از من می‌داند، فقط می‌خواهد حرف بزند.‏
گفتم: «چه می‌دونم. میخوان برقصن.»‏
خندید: «برقصن!... این دیسوتک‌ها هم برای بازارگرمی، یکی دو تا نگهبانِ گردن‌کُلُفت میذارن دمِ در و چندتا ‏چندتا راه میدن تا این جوون‌ها رو مشتاق‌تر کنن.»‏
گفتم: «بله...»‏
خسته بودم و حوصله نداشتم. از عصر شروع کرده بودم و تا صبح هم باید کار می‌کردم. معلوم بود طرف شامش ‏را خورده و دُمی هم به خُمره زده و حالا شَنگول است و می‌خواهد پیش از رفتن به هتل و خوابیدن، هم گشتی بزند ‏تو شهر و هم با کسی اِختلاط کند.‏
گفت: «من‎‎که هیچ‌وقت از رقص خوشم نیومده... نوجوون هم که بودم، به‎‎نظرم مسخره می‌رسید آدم پاشه بره تو یه ‏جای تاریک و شلوغ، پُردود و دَم، که چندتا چراغِ رنگوارنگ دائم روشن و خاموش میشه توش، با موسیقی بلندِ ‏گوشخراش که صدا به صدا نمی‌رسه، با یه دخترِ کِرمَکی، خودشو تکون بده یا تن و بدنشو بماله به طرف... که ‏چی؟»‏
رسیدیم انتهای خیابان. جلوِ مجسمۀ پوزئیدون، داشتم دور می‌زدم. پرسیدم: «برگردم طرفِ هتل؟»‏
گفت: «حالا چه عجله‌ای داری؟ با کسی قرار داری؟» و خندید: «تاکسیمترت که داره کار می‌کنه. فکر کن مسیرِ ‏من دوره.»‏
گفتم: «نه، عجله ندارم... فکر کردم آخرشبه، می‌خوای بری بخوابی.»‏
حالا در مسیرِ برگشت از اَوِنی، آهسته می‌راندم سَمتِ مرکزِ شهر.‏
گفت: «میشه یه دختر برام پیدا کنی؟ امشب هوس کرده‌م...»‏
با تعجب گفتم: «دختر!؟»‏
و تا آمد چیزی بگوید، یکهو منظورش را فهیدم. کشیدم کنارِ خیابان و محکم زدم رو ترمز؛ طوری‎‎که نزدیک بود ‏سرش بخورد به پشتی صندلی جلو.‏
برگشتم طرفش: «یالا برو پایین، مادرقحبه!»‏
چهرۀ گِردی داشت با موهای سرِ پُرپشتِ خاکستری. چشم‌های وحشتزده‏‎‎اش از پسِ عینک، برق می‌زدند.‏
گفت: «مگه چی شده؟ من‏که حرفِ بدی نزدم...»‏
گفتم: «من رانندهتاکسی‌ام، نه جاکش. می‌فهمی؟ از گشنگی هم که بمیرم، جاکشی نمی‌کنم؛ اونم برای یه آمریکایی ‏جاکشِ مادرجنده مثلِ تو!» و داد زدم: «گفتم گورتو گُم کن!»‏
گفت: «اوکِی، اوکِی... عصبانی نشو.» و در را باز کرد و پیاده شد.‏
تاکسیمتر را خاموش کردم و شیشۀ بغلِ سَمتِ پیاده‌رو را کشیدم پایین: «صد و ده کرون.»‏
حالا آمده بود جلو و دولا شده بود طرفِ پنجره. کیفش را از جیبِ بغل درآورد و دو تا اسکناس صدکرونی دراز ‏کرد طرفم. اسکناس‌ها را گرفتم و خواستم بقیۀ پولش را بدهم که گفت: «معذرت می‌خوام.»‏
یک پنجاه‎‎کرونی و دو تا بیست‎‎کرونی دادم دستش و نگاهش کردم.‏
گفت: «متأسفم، واقعاً متأسفم...» و لبخند زد. مثلِ بچه‌ها لبخند می‌زد. ‏
چنان خشمگین شده بودم که حس کردم صورتم گُر گرفته. قلبم تُند می‌زد. مدت‌ها بود این‌قدر عصبانی نشده بودم. ‏اوایل، چرا... تا یک چیزی می‌شد، یا مسافری، کسی، حرفی می‌زد که به‌م برمی‌خورد، سریع جوش می‌آوردم. اما ‏بعد دیدم با این شغل، اگر بخواهم روزی چند بار فشار خونم برود بالا، کارم ساخته است... مردک چی فکر کرده؟ ‏خیال می‌کند چون توریست یا بهقولِ خودشان «بیزنس‌مَنِ» آمریکایی است و تو جیبش دلار دارد، هر گُهی دلش ‏خواست می‌تواند بخورد؟ با خودم گفتم: «بفرما! روزگاری می‎‎خواستی دنیا را عوض کنی، حالا ببین کارت کشیده ‏به کجا!»‏
خواستم راه بیفتم که گفت: «لطفاً منو برسون هتل... می‌ترسم تاکسی گیرم نیاد.»‏
کمی آرام شده بودم. ساکت نگاهش کردم. ‏
گفت: «منظوری نداشتم... اوکِی؟ حل شد؟» درِ جلو را باز کرد، نشست رو صندلی، در را آرام بست و کمربند را ‏کشید تا ببندد. مدتی با کمربند وَر رفت تا بالاخره آن را بست. بعد گفت: «میشه خواهش کنم شیشه رو ببندی. بارون ‏می‌زنه تو.»‏
دُکمه را فشار دادم و شیشۀ سمتِ شاگرد رفت بالا.‏
گفتم: «خُب؟»‏
باز گفت: «متأسفم، دوستِ من! بریم...» و سرش را تکیه داد به پشتی صندلی.‏
تا جلوِ درِ هتل، هیچ‌کدام حرفی نزدیم.‏
یادم رفته بود تاکسیمتر را روشن کنم. گفتم: «این فاصله حدوداً میشه هشتاد کرون.»‏
اسکناس‌ها را که هنوز تو مُشتش بود، دراز کرد طرفم. پنجاهی و بیستی‎‎ها را برداشتم و یک سکۀ ده کرونی پَسَش ‏دادم.‏
سکه را که گرفت، گفت: «متشکرم، دوستِ من! بازم عذر می‌خوام که باعثِ عصبانیتت شدم.»‏
گفتم: «اشکالی نداره... شب به‌خیر.»‏
می‌خواستم بگویم: «گُم شو برو کپۀ مرگتو بذار تا برم دنبالِ کارم؛ شاید بتونم چند کرون کاسبی کنم.»‏
همان‌طور نشسته بود سرِ جایش. گفت: «ببین، تو درست میگی؛ شوفرتاکسی‌ای، کارت اینه، داری زحمت ‏می‌کشی. منم امشب بی‌خوابی زده به سرم. حوصله ندارم بتپم تو اتاقِ هتل... اگه میشه راه بیفت گشتی بزنیم تو ‏خیابون‌ها. تاکسیمترتو هم روشن کن. نگران نباش... منم قول میدم حرفی از دختر نزنم... فکر کن مسافرِ دیگه‌ای ‏سوار کرده‌ی.»‏
فکر کردم بیچاره حق دارد. عصبانیت نداشت. با خونسردی، باید به‌ش می‌گفتم که من جنده یا بهقولِ او «دختر» ‏سراغ ندارم. می‌گرداندمش و چند صد کرونی گیرم می‌آمد؛ به‌خصوص تو این شبِ تعطیلی که نمی‌دانستم چرا از ‏مسافر خبری نبود.‏
راهنمای چپ را زدم و راه افتادم.‏
گفت: «سیگار داری؟»‏
دیدم خودم هم بدجور هوس سیگار کرده‌ام. دست کردم تو جیبم بستۀ سیگار و فندکم را درآوردم.‏
گفت: «می‌بخشی ها... می‌دونم سیگار کشیدن تو تاکسی مُجاز نیست، اما اگه اجازه بدی، شیشه رو می‌کشیم پایین... ‏یا اصلاً نگه دار کنارِ خیابون، میرم تو پیاده‌رو می‌کشم.»‏
سیگاری درآوردم و آتش زدم و بستۀ سیگار و فندک را دادم دستش. بعد، دُکمهها را زدم و شیشه‌های دو طرف ‏کمی آمد پایین. پنکۀ بُخاری ماشین را هم روشن کردم.‏
گفتم: «مانعی نداره. همین‌جا بکِش.»‏
باز همان لبخندِ بچگانه بر لبش نشست. بستۀ سیگار را نگاه کرد و پرسید: «روسیه؟»‏
گفتم: «نه، مالِ اوکراینه... ارزون‌تره نسبتاً...»‏
یک نخ سیگار درآورد، روشن کرد، پُکی زد و گفت: «نه... بد نیست.»‏
گفتم: «آره، بی‌ضرر نیست.»‏
اول انگار نگرفت، بعد از چند ثانیه خندید: «آره، راست میگی، بی‌ضرر نیست.»‏
پُکی به سیگارش زد و پرسید: «تو اهلِ اوکرایینی؟»‏
گفتم: «نه.»‏
حس کردم با کنجکاوی نگاهم می‎‎کند؛ انگار منتظر بود حرفم را ادامه بدهم.‏
گفتم: «ایرانیام.»‏
گفت: «آها...»‏
پرسیدم: «کجا برم؟ منظورم اینه کجای شهر؟»‏
گفت: «فرقی نمی‌کنه. هر جا دوست داری برو. من دفعه دوممه میام گوتنبرگ. وقتی میام سوئد، بیش‌تر میرم ‏استکهلم.»‏
پُکی به سیگار زدم، سرم را کمی گرداندم و دود را از لای شیشۀ نیمه‌بازِ فوت کردم بیرون. باران انگار بند آمده ‏بود. برف‌پاک‌کن را خاموش کردم.‏
حالا روی پُلِ بزرگِ هیسینگِن داشتم می‌راندم.‏
تا سیگارم تمام شد و ته‌سیگار را از پنجره انداختم بیرون، او هم سیگارش را تمام کرده بود. دیدم دارد دنبالِ ‏جاسیگاری می‌گردد. ته‌سیگارش را با نوکِ دو انگشت گرفتم و پَرت کردم تو خیابان.‏
صدای پنکۀ بُخاری اذیت می‌کرد. بستمش.‏
سرش را همچنان تکیه داده بود به پشتی صندلی و ساکت، جلوش را نگاه می‌کرد.‏
خیابان‌های این‌سوی شهر خلوت‌تر بود.‏
فکر کردم بدجور زده‌ام تو ذوقش؛ طفلک نُطقش کور شده... چند بار هم که معذرت خواست...‏
با همدردی گفتم: «حالا چرا نمیری تو یکی از این بارها یا دیسکوتک‌ها؟»‏
برگشت طرفم: «ها؟»‏
انگار حواسش جای دیگری بود.‏
گفتم: «کم نیستن زن‌های همسن و سالِ من و تو که تنهان و گاهی شب‌های تعطیل پا می‌شن میرن تو این جاها، ‏می‌شینن دیرینکی می‌زنن. زنه اگه از مردی خوشش اومد و مَرده هم از اون خوشش اومد، پا میشن یه تکونی به ‏خودشون میدن و بعد هم میرن چند ساعتی یا شبی رو باهم می‌گذرونن... آخرِ سر هم خداحافظِ شما... پولی هم نباید ‏بدی.» و پوزخند زدم.‏
گفت: «نَع... اشتباه می‌کنی، دوستِ من! معلومه که این‌کاره نیستی و چیزهایی شنیده‌ی، وگرنه این حرفو نمی‌زدی. ‏من الان دیگه کم‌کم داره سی سال میشه که بهخاطرِ شغلم، ماهی دو سه بار باید سفر کنم به شهرهای مختلفِ دنیا. ‏تو این سفرها، خُب، ازین جور شب‌ها هم پیش میاد که گاهی آدم هوس می‌کنه یه سیخی بزنه. همه‌جورِشو هم ‏تجربه کرده‌م. اینکه تو می‌گی یه جورِشه و اتفاقا بدترین و پُردردِسرترین و پُرهزینه‌ترین جورِشه؛ اگرچه بهظاهر ‏این‌جور به‎‎نظر نمیاد... می‌خوای دلایلشو برات بگم؟»‏
گفتم: «بگو. فعلاً که انگار مجبوریم بچرخیم تو شهر و باهم باشیم. کارِ دیگه‎‎ای نداریم.»‏
خندید: «پس گوش کن رفیق! اولاً این بارها و دیسکوتک‌ها، همون‌جورکه خودت گفتی، جای زن‌های همسن و سالِ ‏خودمون و حتی مُسن‌تره... راستی، تو چند سالته؟»‏
گفتم: «گمون می‌کنم همسن و سال باشیم.»‏
چند ثانیه خیره شد به نیمرُخم. برگشتم طرفش. دیدم لبخند می‌زند:‏
‏«اوایلِ دهۀ پنجاه به دنیا اومده‌ی، نه؟»‏
گفتم: «درست حدس زدی... 1953.»‏
گفت: «خُب، پس دو سال از من جوون‌تری... به‌هرحال، داشتم می‌گفتم، زنِ پنجاه به بالا، به‌نظرِ من البته، دیگه ‏پیرِ‌زنه...»‏
خندیدم: «مردِ پنجاه به بالا چی؟ حتماً به‌نظرِ تو البته، نوجوونه؟!»‏
گفت: «نه، نوجوون که نیست، اما پیرمرد هم نیست، یا دستِ‌کم، من یکی خودمو هنوز پیر به‎‎حساب نمیارم. تو رو ‏نمی‌دونم.»‏
گفتم: «چه بهحساب بیاریم، چه نیاریم، دیگه سال‌هاست افتاده‌یم تو سرازیری.»‏
با تعجب گفت: «چه‌طور؟»‏
گفتم: «یه مُنحنی رو در نظر بگیر، از مِنهای صفر شروع بشه، بره بالا تا برسه به اوج و بعد بیاد پایین تا به‌اضافۀ ‏صفر... اون نقطۀ اوج نصفه دیگه، مگه نه؟»‏
گفت: «خُب، آره.»‏
گفتم: «درازترین عُمرو تو این روز و روزگار، چه‌قدر حساب می‌کنی؟ البته اگه سکته نکنیم یا سرطان نگیریم یا ‏تصادف نکنیم و ازین انواع و اقسامِ مرض‌های ریز و درشتِ جورواجور، به‌خصوص ایدز که تو باید خیلی ‏مُراقبش باشی، زودتر از دنیا نریم...»‏
ساکت گوش می‌داد.‏
گفتم: «حالا می‌گیریم هشتاد یا دستِ بالا، هشتاد و خُرده‌ای یا نود... ها؟»‏
گفت: «خُب، آره.»‏
گفتم: «حالا حساب کن نصفِ هشتاد و هشت مثلاً... چنده؟»‏
گفت: «چهل و چهار.»‏
گفتم: «خُب، از نقطۀ اوجِ منحی‌ت حدودِ ده ساله که گذشته‌ی و افتاده‌ی تو سرازیری... یعنی، افتاده‌یم...»‏
خندید: «ای بابا! چه حساب‌هایی می‌کنی تو!»‏
گفتم: «بگذریم، داشتی می‌گفتی.»‏
گفت: « آره، به‌هرحال، زن‌هایی که میرن این‌جور جاها، حالا اگه پیر هم به‎‎حساب نیان، جوون که نیستن، ها؟»‏
گفتم: «خُب، بله.»‏
گفت: «یه مُشت به‌اصطلاح میون‌سالِ وَرچروکیده با شکم و کونِ گُنده و پستون‌های آویزون و... حالا من که مثلاً ‏یه شب یا چند شب این‌جام، باید بشینم غمزۀ خانومو تحمل کنم. بعد هم خودم براش عشوه بیام، آه بکشم، خیره بشم ‏تو چشماش، به دیرینک دعوتش کنم، حتی اگه عینهو عَنتَر هم باشه، از زیبایی و جذابیتش تعریف و تمجید کنم و ‏اگه سنِ ننه‌بزرگم رو داشته باشه، بهش بگم که: نه، اصلاً به شما نمیاد که سنتون این‌قدر باشه، یا مثلاً بچه‌های ‏بیست سی ساله داشته باشین، حتماً خیلی کم سن و سال بودهین که ازدواج کردهین! تا طرف خوشش بیاد و با این‌که ‏داره تو چشمام می‌خونه که دروغ می‌گم، به روش نیاره و لبخند بزنه... حتماً هم باید پاشم چند دفه باهاش شلنگ ‏تخته بندازم و بعدش بشینم پُرحرفی‌هاشو تحمل کنم تا بعدِ نصفه‌شب، مست و پاتیل، نعش‌کشش کنم، ببرمش ‏خونه‌ش، اگه بشه، یا بیارمش هتل و تازه اگه بالا نیاره یا احساساتی نشه و نزنه زیرِ گریه تا مجبور بشم نازشو ‏بکشم و باهاش همدردی کنم، باید هزار تا دروغ سرِ هم کنم که مثلاً من از همون نگاهِ اول، عاشقِ تو شده‌م و اصلاً ‏انگار چهارصد ساله که ما همدیگه‌رو می‌شناسیم و چه‌قدر سلیقه‌هامون باهم جوره و ازین چرت و پرت‌ها... و ‏به‌احتمالِ ضعیف، اگه نزدیکِ صبح خوابش نبره و خُرخُرش راه نیفته، با یه سکسِ لوس و بی‌مزه هوا روشن ‏میشه... اونوقت، یا من باید خداحافظی کنم و بزنم بیرون، یا مجبورم تاکسی خبر کنم و اونو بفرستم بره خونه‌ش تا ‏تمامِ روزِ بعد رو با سردرد بگذرونم... که چی؟ که با خانومی بوده‌م که از من خوشش اومده و منم از اون خوشم ‏اومده و باهم عشق‌بازی کرده‌یم!.. غیر از اینه؟»‏
گفتم: «نه، همینه دیگه. مگه چیزِ دیگه‌ای هم می‌خواستی باشه؟»‏
گفت: «حالا اینا هیچی، اون درینک‌ها و کرایه‌تاکسی‌ها و نمی‌دونم هوسِ صبحگاهی خانوم که خواسته شامپاین ‏براش سفارش بدم رو هم اگه حساب کنی، می‌بینی که گرون‌تر از گرون‌ترین جنده‌ها برات تموم می‌شه... حالا اگه ‏شانس بیاری که طرف توقع نداشته باشه آدرس و شماره تلفنت رو بگیره که هر چند وقت یه بار که هوس به سرش ‏زد، به‌ت زنگ بزنه و کلی وقتتو تلف کنه... تازه، طرف شاید انتظار داشته باشه شبِ بعد هم همدیگه رو ببینین و ‏بعدها هم از هر جای دنیا به‌ش زنگ بزنی تا تلفنی، باهات حال کنه.» و باز گفت: «غیر از اینه؟»‏
گفتم: «چی بگم؟ نه...»‏
گفت: «خُب، حالا این بهتره یا این‌که هر وقت شَق کردی، پا شی بری تو یه جنده‌خونه، یا اگه مملکتی مثلِ این‌جا، ‏جنده‌خونۀ رسمی نداشته باشه، که البته خودت بهتر از من می‌دونی به اسم‌ها و شکل‌های مختلف خوب هم داره، ‏بری تو خیابون، یکی از اون خوشگل‏ها و جوون‌هاشو سَوا کنی و طی کنی باهاش تا یه راه، یه ساعت، یا یه شب ‏تا صبح باهات باشه؟... هر کار هم دوست داشتی باهات می‌کنه و ناز و عشوه هم نداره. کار می‌کنه و حقشو ‏می‌گیره و بعدش هم میره پی کارش، خداحافظِ شما... باور کن از هر نظر، مناسب‌تر و بهتر و ارزون‌تره.»‏
حالا در خیابان‌های سوت و کورِ منطقۀ صنعتی انتهای شمالِ شهر بودیم که دور زدم و انداختم طرفِ تونل.‏
و او همین‌طور گفته بود و پیدا بود آن مستی مُلایم از سرش پریده و با همان یک سیگار، کلی حال کرده، چون ‏مشخص بود سیگاری نیست و هوس کرده بود و... ‏
از پُلِ بزرگ که برمی‌گشتیم، گفت: «پُلِ جالبیه.»‏
خندیدم: «این گُلدن گِیتِ شهرِ ماست...»‏
گفت: «به‌نسبت، آره... درسته.»‏
بعد از پُل، انداختم طرفِ مرکزِ شهر. تا یرن‌توریت ساکت بود. به میدان که رسیدیم، گفت: «گمونم یه جایی همین ‏طرف‌ها بود.»‏
پرسیدم: «چی؟»‏
گفت: «سفرِ قبلی، دو سه سال پیش، سوارِ یه تاکسی شدم، منو آورد همین طرف‌ها، تو یکی از این خیابون‌های ‏همین دور و وَر... دخترها کنارِ خیابون بودن...»‏
تا برگشتم نگاهش کردم، با صدای لرزانی، تُند تُند گفت: «ببین، رفیق! باز عصبانی نشی ها.»‏
دیگر عصبانی نبودم. دیدم آن بار هم بی‌خود عصبانی شده بودم. تقصیری نداشت، حتماً دو سه سال پیش، یکی از ‏همکارهای خودم سوارش کرده و آورده بوده نزدیکِ ادارۀ مالیات، تو خیابانِ روسِن‌لوند... نگه‌داشته بوده و گفته: ‏‏«بفرما! اینم دختر!» و این بابا یکی‌شان را صدا زده و باهاش طی کرده و سوارش کرده بُرده هتل. راننده تاکسی ‏هم کرایه‌اش را گرفته؛ نه خودش را اذیت کرده، نه این بابا را... و خاطرۀ خوبی هم در ذهنِ این بیزنس‌مَنِ ‏آمریکایی اهلِ سیر و سفر باقی گذاشته.‏
گفتم: «نه، عصبانی نمیشم.»‏
گفت: «تو فقط منو ببر تو اون خیابونه، بقیه‌ش با خودم.»‏
پیچیدم طرفِ خیابانِ روسِن‌لوند.‏
گفتم: «می‌دونی که تو سوئد، خریدِ سکس جُرمه؟»‏
گفت: «آره، می‌دونم. تو مملکِ ما هم مثلاً جُرمه... تو نگران نباش.»‏
گفتم: «آخه گاهی پلیس تله میذاره.»‏
گفت: «بی‌خیال... گفتم که، نگران نباش... اگه هم پلیس سر برسه، من جریمشو میدم. با تو که کاری ندارن. تو ‏تاکسی میرونی.»‏
دیدم پَرت نمی‌گوید.‏
سه چهارتایی زن، پراکنده، تو پیاده‌رو قدم می‌زدند. گاهی اتومبیلی می‌ایستاد و راننده یا سرنشینِ دیگر با یکی‌شان ‏حرف می‌زد.‏
راندم تا انتهای خیابان.‏
گفت: «میشه خواهش کنم دور بزنی؟ کمی هم آهسته‌تر برو.»‏
دور زدم و با دنده دو، آهسته راندم. خم شده بود جلو و با دقت، تو نورِ اندکِ خیابان، زن‌ها را نگاه می‌کرد. ‏
یکهو گفت: «همین بغل نگه‌دار لطفاً.»‏
زدم کنار و موتور را خاموش کردم.‏
زنی قدبلند، بارانی چرمی زرشکی به تن، با موی بور و ساق‌های چکمه‌پوش، خندان پیش آمد، ایستاد کنارِ پنجرۀ ‏سَمتِ من و به سوئدی گفت: «سام علیک!»‏
گفتم: «برو اون‌وَر، سراغِ این...»‏
خندید، ماشین را از جلو دور زد و رفت دولا شد طرفِ پنجرۀ سمتِ او. دُکمه را زدم و شیشۀ سَمتِ شاگرد آمد ‏پایین.‏
زن باز به سوئدی گفت: «چه‌طوری خوشگله؟»‏
گفتم: «باهاش انگلیسی حرف بزن.»‏
زن گفت: «آها...» و به انگلیسی گفت: «سلام، عزیزم!»‏
مرد کمربندِ صندلی را باز کرد و برگشت سرش را بُرد لای پنجره و بنا کرد با زن نجوا کردن.‏
انگشتم را گذاشتم رو دکمه، شیشۀ طرفِ خودم را تا آخر کشیدم پایین و سیگاری روشن کردم.‏
پچ‌پچ‌شان را گاهی قهقهۀ زن قطع می‌کرد. چند دقیقه‌ای باهم حرف زدند تا اینکه مرد برگشت طرفِ من: «گرون ‏میگه.»‏
چیزی نگفتم.‏
زن به انگلیسی گفت: «نه، گرون نمیگم. تو سه سال پیش این‌جا بوده‌ی. اون‌موقع، اون‌قدر بود. حالا مثلِ همه‌چیز، ‏اینم گرون شده.» و باز خندید. بعد راه افتاد، دوباره از جلوِ تاکسی گذشت و آمد طرفِ من و به سوئدی گفت: ‏‏«میشه یه سیگار بدی من؟»‏
تا آمدم پاکت سیگارم را بگیرم طرفش، تُند تُند گفت: «به‌ش بگو من درست می‌گم. بیست در صدش مالِ تو.»‏
گفتم: «ها!؟»‏
لبخند به لب، چشمکی زد و لب‌هایش را غُنچه کرد. با انگشت‌های کشیدۀ ناخُن‎‎اَرغوانی‌اش، سیگاری برداشت، ‏گذاشت لای لب‌های رُژ مالیدهاش و گفت: «آتیش.»‏
فندک را زیرِ نوکِ سیگارش روشن کردم. پُکی زد و با صدای بلند، به انگلیسی گفت: «مِستر! ازین بپرس. تو این ‏شهر زندگی می‌کنه، می‌دونه.»‏
مرد گفت: «معذرت می‌خوام... درست می‌گه؟»‏
گفتم: «چی رو؟»‏
گفت: «این‎‎که می‌گه گرون شده؟»‏
آمدم بگویم: «نمی‌دونم.»، که زن سرش را آورد جلو، نرمۀ گوشم را مَزید و خندید.‏
با صدای آهسته‏ای گفتم: «آره.»‏
مرد فکری کرد و گفت: «باشه، بیا بالا.» ‏
زن گفت: «میریم هتل؟»‏
مرد گفت: «آره.»‏
زن سیگارش را پَرت کرد تو پیاده‌رو و درِ سمتِ چپِ عقب را باز کرد و سوار شد.‏
موتور را روشن کردم و راه افتادم. تا هتل راهِ زیادی نبود.‏
جلوِ هتل که رسیدم، نگه‌داشتم و تاکسیمتر را خاموش کردم.‏
مرد گفت: «ممنون، رفیق!» و دو تا پانصدکرونی از کیفش درآورد و دراز کرد طرفم: «کافیه؟»‏
تاکسیمتر عدد شش‌صد و هفتاد را نشان می‌داد.‏
گفتم: «زیاد هم هست.» و تا آمدم بقیۀ پولش را بدهم، گفت: «نه، باشه... باز هم متشکرم.»‏
زن گفت: «من پولمو اول می‌گیرم.»‏
مرد برگشت عقب و باز مثلِ بچه‌ها خندید. بعد دو تا پانصدی دیگر درآورد و داد دستِ زن و از تاکسی پیاده شد.‏
‏«خداحافظ رفیق! شبت خوش!»‏
گفتم: «شب به‌خیر!»‏
زن اسکناس‌ها را گذاشت تو کیفش و تا مرد تاکسی را از پشت، دور بزند و بیاید درِ سمتِ چپِ عقب را باز کند، ‏تَر و فِرز، دو تا صدکرونی درآورد، دستش را از لای صندلی‌های جلو دراز کرد، اسکناسها را داد دستِ من و ‏گفت: «ممنون. اینم بیست در صدِ تو!» و پیاده شد، دست انداخت زیرِ بغلِ مردِ آمریکایی. هر دو راه افتادند طرفِ ‏درِ ورودی هتل.‏
داشتم دو تا صدکرونی را که گذاشته بود تو دستم نگاه می‌کردم که صدای زن را شنیدم که به سوئدی داد زد: ‏‏«ببین، من شب‌های تعطیل، همیشه اونجام!»‏


ژانویه ‏2009‏
گوتنبرگِ سوئد

‎چند توضیح:‏‎

Kungsportsavenyen‏: معروف به اَوِنی، یکی از خیابان‌های بزرگِ مرکزی شهرِ گوتنبرگ که موزۀ هنری و ‏تئاترِ شهر در انتهای آن واقع است. در محوطۀ جلوِ ساختمانِ موزه و تئاتر، مجسمۀ بزرگِ پوزئیدون قرار دارد که ‏به‌نوعی نمادِ این شهرِ بندری است.‏
Järntorget‏: یکی از میدان‌های گوتنبرگ.‏
Rosenlundsgatan‏: یکی از خیابان‌های مرکزی گوتنبرگ.‏
Hisingen‏: بخشی از شهرِ گوتنبرگ، در شمالِ شرقی آن که با دو پُل، یکی بزرگ و یکی کوچک، به بخشِ ‏اصلی شهر متصل شده است.‏
گُلدِن گِیت: پُلِ بزرگِ مشهورِ شهرِ سانفرانسیسکو در آمریکا.‏

ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral