خط و ربط

یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦

شب نصرت کریمی...

 

پیام برای شبِ نصرت کریمی

 

سلام استاد!

 

چقدر خوشحالم که چنین شبی برایِ شما برگزار می‌شود و چقدر افسوس می‌خورم که سعادتِ حضور در این شب را ندارم.

جایِ خیلی‌هایِ دیگر در این شب خالی است: شاگردانِ شما حمید هُدانیا، احمد غفارمنش، رضا شریفی و... که دیگر در این دنیا نیستند و مطمئنم اگر بودند آن‌ها هم به‌اندازه‌ی من از برگزاریِ چنین شبی خوشحال می‌شدند و اکنون در همین سالن بودند.

از تابستان 1348 در دانشکده‌ی هنرهایِ دراماتیکِ تهران که افتخارِ شاگردی و بعد دوستیِ صمیمانه و یکدلانه‌ی شما نصیبم شد، تا امروز 38 سال می‌گذرد.

از شما بسیار چیزها آموختیم. لذت و ارزشِ آفرینش را شما به ما یاد دادید. بردباری را از شما آموختیم. مرارت‌هایِ بسیاری را تاب آوردیم و از سر گذراندیم، چراکه کلامِ زیبایِِ حافظ را برایمان خوب معنی کرده بودند:

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقتِ ما کافری‌ست رنجیدن...

درِ خانه‌ی زیبا و آرامبخش شما هم همیشه به‌رویِ ما باز بود. دردِ دل‌هامان را رفیقانه گوش می‌دادید، پدرانه و دوستانه نصیحت‌مان می‌کردید، وقت می‌گذاشتید طرح‌ها و نوشته‌هامان را با‌دقت می‌خواندید و فیلم‌هامان را باحوصله تماشا می‌کردید و انتقادها و راهنمایی‌هاتان را از ما دریغ نداشتید. مردمِ ساده‌ی کوچه و خیابانِ این مملکت را شما به ما شناساندید.

شما به ما آموختید که اگر چیزی بلدیم، بی‌دریغ به دیگران هم یاد بدهیم. در این چهل سال، شاگردانِ شاگردانِ شاگردانِ شما هم معلم و استاد شده‌اند و می‌کوشند آموخته‌هاشان را به جوانانِ دوستدارِ هنر بیاموزند.

می‌بینید چطور ادامه پیدا کرده‌اید و همچنان ادامه خواهید یافت؟

حرف برایِ گفتن زیاد دارم، اما می‌دانم که فرصت کم است. بماند برایِ بعد...

خواستم در این چند کلمه، از این راهِ دور، بگویم که یادِ روشن و مهربانِ شما همیشه با ما هست: صورتکِ اهدایی شما بر دیوار اتاقِ خانه‌ی ماست؛ آن مجسمه را که همین‌جا ساختید گذاشته‌ایم رویِ قفسه‌ی کتاب‌ها؛ به محلِ کار و کتابفروشی‌ام هم که می‌روم، تا در را باز می‌کنم، تصویرِ خندانِ شما از روبرو نگاهم می‌کند. آن ده روز که مهمانِ ما بودید بهترین، پُربارترین و قشنگترین دهه‌ی عمرِ ما بود.

شما این بخت و سعادت و توانایی را داشته‌اید که در زمینه‌هایِ مختلفِ هنری کار کنید و از آفرینشِ هنری لذت ببرید و به دیگران هم مزه‌ی این لذتِ معنوی را بچشانید. شما هنوز هم کار می‌کنید و می‌دانم که همچنان کار خواهید کرد. اما فکر می‌کنم آن آرزویِ شما که من فیلمِ «صورتک‌ها»  را با آن تمام کردم، هنوز برآورده نشده است: این‌که جایی، موزه‌ای کوچک برپا شود برایِ صورتک‌هایی که در طول این‌همه سال ساخته‌اید.

یادتان هست صحبت می‌کردیم که این صورتک‌ها بهتر است با توضیحات و صدایِ خودِ شما همراه باشند؟ خوشبختانه اکنون امکاناتِ فنی و تکنیکی این کار خیلی ساده است.

خواستم بگویم که ما، همه‌ی ما، از این شاگردِ دور‌افتاده‌ی شما و علی دهباشیِ صاحبِ «بخارا» و بهروز غریب‌پورِ مدیرِ همین «خانه‌ی هنرمندان» که خوشبختانه خودش هم هنرمند است گرفته تا تمامِ کسانی که امشب در این سالن حضور دارند و نیز آن‌هایی که نتوانسته‌اند بیایند اما شما و کارهاتان را دوست دارند، موظفیم این آرزویِ شما را برآورده کنیم.

اگر این کار را کردیم، فَبها... وگرنه مطمئنم آیندگان سرزنش‌مان خواهند کرد و خواهند گفت: شما که بختِ همزمانی با هنرمندِ بزرگی چون نصرت کریمی را داشتید، چرا لیاقتِ برآورده کردنِ آرزویِ او را نداشتید؟!

مثلِ همیشه شاد و سرزنده و تندرست و کوشا باشید.

دوست و شاگردِ همیشه شما

ناصر زراعتی

22 اردیبهشتِ 1386

گوتنبرگِ سوئد

 

برای خواندن گزارش این شب اینجا را نگاه کنید:

http://tadaneh1.blogspot.com/2007/05/nosrat-karimi-night.html

 

 

ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral