خط و ربط

جمعه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦

مقاله دوم...

چرا حُرمتِ انسان را رعایت نمی‌کنیم؟

 

 

شاید شما هم این روزها، این تصویرهایِ ویدئویی را در اینترنت دیده باشید:

ویلایی در شمالِ ایران.

چند دختر و زنِ جوان، با آرایشِ غلیظ، موهایِ رنگ‌کرده و پیراهن و بُلوزِ بی‌آستین و یقه‌باز، نگران و ناراحت، دورِ میزی نشسته‌اند. رویِ میز، قوطی‌هایِ آبجو و شیشه‌هایِ مشروباتِ خارجی است و لیوان‌های پُر و خالی و نیم‌خالی.

دوربین می‌چرخد. تصویرِ یکی از زن‌ها. صدایی بیرون از تصویر، صدایِ مردی با لهجۀ مازندرانی، از زنِ جوان می‌پرسد که این‌جا چه می‌کنید و با این مردها چه نسبتی دارید؟

زنِ جوان، مِن‌مِن‌کنان، می‌گوید که به مهمانی آمده‌اند و همسر یا نامزدِ این جوانان نیستند اما با‌هم آشنایی دارند.

تصویر یخچال با درِ باز، انباشته از قوطی‌هایِ آبجو و مشروباتِ خارجی. مردی جلوِ یخچال ایستاده و تعدادیِ قوطیِ آبجو در بغل دارد.

همان صدایِ بیرون از تصویر: «ویسکی‌رو وَردار... ویسکی...»

دستِ مرد می‌رود تو یخچال و گردنِ شیشۀ ویسکی را می‌گیرد.

همان صدا [نگران و هیجان‌زده]: مواظب باش! مواظب باش!

(انگار قرار است طرف بُمبِ خطرناکی را بردارد یا ایشان نگران است مبادا شیشۀ ویسکیِ علیه‌السلام بیُفتد و خدا نکرده بشکند!)

تصویرِ بعدی: جوانی رو به دوربین، خونسرد و بی‌خیال، که باجسارت و حاضر‌جوابی حرف می‌زند.

همان صدا از غیرت و مردانگی می‌گوید (که گویا این جوانِ سینه‌سپر‌کرده ندارد) و این‌که چرا اجازه داده خواهرش این‌طور بی‌حجاب و نیمه‌لُخت، کنارِ مردِ نامَحرَم بنشیند؟

جوان: خودش این‌جوری دوست داره... به‌من ربطی نداره... من و شما دوست داریم نماز بخونیم، این دوست داره این‌جوری باشه...

صدا: این مشروب‌ها‌رو از کجا خریدین؟

جوان: همه‌ش این‌جا بود... این ویلا‌رو با تمامِ وسایل اجاره کرده‌یم...

و بعد تعریف می‌کند که ویلا را از فلان‌کس به‌مدّتِ دو هفته، به‌مبلغِ پنج میلیون تومان اجاره کرده با‌تمامِ امکانات، از‌جمله یخچالِ پُر از مشروباتِ خارجی و غیره، که بیایند این‌جا با دوستان‌شان و استراحت و تفریح کنند.

تمامِ این حرف‌ها را هم در‌کمالِ جسارت و بدونِ هیچ ترس و واهمه، با‌صدایی محکم بر زبان می‌آوَرَد.

تصویرِ بعدی یکی از ورزشکارانِ گویا مشهورِ امروزِ ایران را نشان می‌دهد. (متأسفانه نام و نشان و رشتۀ ورزشیِ این جوان را هم در اینترنت نوشته‌اند!) جوانِ ورزشکار از وحشت و نگرانی می‌لرزد و نزدیک است بزند زیرِ گریه. یکریز التماس می‌کند و مأموران را قَسَم می‌دهد که از سرِ تقصیراتش (کدام تقصیرات؟) بگذرند و آبرویش را نریزند.

صدایِ کذایی پُشتِ سرِ هم و مُصرانه می‌پرسد که چرا آمده این‌جا؟

ورزشکارِ معروف، عاجز از پاسخ، همچنان وحشتزده است.

همان جوانِ جسور می‌آید جلوِ دوربین و سینه سپر می‌کند که: من آوردمش، من گفتم بیاد! (و رویِ «من» تأکید می‌کند!)

*

با تماشایِ همین چند صحنۀ کوتاه که کیفیّتِ صدا و رنگ و تصویرِ خوبی هم ندارد و یا با دوربینِ ویدئویِ معمولی تصویربرداری شده یا با موبایل‌تلفن، بیننده متوجه می‌شود که مأمورانِ انتظامی یا بسیجِ این منطقه از خطۀ مازندران به‌این ویلا ریخته‌اند و تعدادی دختر و پسرِ جوان را در‌حالِ نوش‌خواری، غافلگیر کرده‌اند؛ جوانانی‌که پیداست از تهران آمده‌اند و وضعِ مالی‌شان خوب است.

واکُنشِ خونسردانه و تقریباً بی‌خیالانۀ دخترها نشان می‌دهد که بارِ اول‌شان نیست که گیرِ چنین مأمورانی افتاده‌اند.

جوانِ ورزشکار کاملاً مشخص است که چرا این‌همه می‌ترسد؛ می‌داند که آبرو حیثیت برایش باقی نمی‌گذارند و محکومیّت و جریمه و احتمالاً حبس و تعزیر و اخراج از تیمِ ورزشی، یا دستِ‌کم محرومیّت از شرکت در مسابقات، در انتظارش خواهد بود.

جوان‌اولِ جسور و باشهامتِ این «فیلم» پیداست پُشتش به کوهِ اُحُد است که این‌طور سینه‌سپر‌کرده، زُل می‌زند تو چشمِ آقایانِ مأموران و این‌چنین می‌رود تو شکم‌شان. احتمالاً یا از «آقا‌زاده»هاست، یا فرزندِ یکی از ثروتمندانِ تازه‌به‌دوران‌رسیدۀ این‌سال‌ها، یا اصلاً خودش یکی از آن ثروتمندان است! (از این‌گونه جوانان که ثروت‌هایِ باد‌آورده‌شان از پارو بالا می‌رود، امروزه، کم نداریم!) به‌هر‌حال، کسی‌که برایِ اجارۀ دو هفتۀ یک ویلا، پنج میلیون جرینگی وَجهِ رایج می‌پردازد، حتماً خوب می‌داند که می‌تواند رویِ ریش و سبیلِ رییس‌کُلِ همین مأمورانِ معذورِ مازندرانی بنشیند و نقاره بزند!

به‌هر‌صورت، تا اکنون که این مطلب را می‌خوانید، حتماً مسأله یک‌جوری حلّ شده و این «گُناه‌کاران» به جزایِ اعمالِ «شنیعِ» خود رسیده‌اند!

فعلاً واردِ این بحث نمی‌شویم که حریمِ خصوصی و حُرمتِ شخصی این چند دختر و پسرِ جوان چرا باید شکسته شود؟ چند انسانِ (زن و مرد) بالغِ عاقل دوست دارند در ویلایی دورِ‌هم جمع شوند و خوش بگذرانند. چه لطمه و صدمه‌ای به جامعه و مردم، یا حتی همین مأمورانِ مؤمنِ مازندرانی می‌زنند؟ اگر هم به‌قول یا به‌تعبیرِ همین‌ها، «فسق» و «فُجور»ی انجام می‌دهند، به من و ایشان چه ربطی دارد؟ گناه‌شان گردنِ خودشان! من و شما را که با ایشان تویِ یک گور نمی‌خوابانند... در روزِ مَحشَر هم هر‌کس پاسخ‌گویِ اعمال و کردارِ خویش است و هیچ‌کس را به‌جایِ دیگری نمی‌اندازند تویِ جهنم! به‌این موضوع هم کاری نداریم که چرا انواع و اقسامِ مشروباتِ الکلی تا این اندازه و به‌این راحتی همه‌جا وجود دارد و در دسترسِ همگان است تا جایی‌که اجاره‌دهندۀ ویلا می‌تواند چنان یخچال‌هایی را آن‌طور پُر‌کند؟ فضولی هم نمی‌کنیم که بگوییم آیا بهتر نیست این آقایانِ مأموران را بفرستید دنبالِ جُست‌و‌جو و کشفِ سر‌منشاءِ قاچاقِ مشروباتِ الکلی؟...

فرض را بر این می‌گذاریم که «قانون» در آن سرزمین، داشتن و نوشیدنِ مشروباتِ الکلی را ممنوع اعلام کرده و برایش مجازات قائل شده است (که البته این‌گونه هست) و نیز گردِ‌هم‌آمدنِ زن و مردِ نامحرم در زیرِ یک سقف، عملی است غیرِقانونی (که البته این‌گونه نیست) و در‌نتیجه، این چند جوانِ مُرتکبِ اعمالی غیرِقانونی شده‌اند و باید که دستگیر شوند و در دادگاه محاکمه شوند و «قاضی» رأی بدهد که چه مجازاتی باید ببینند.

این‌ها افرادِ جامعه هستند و گویا این جامعه هم مدتی است «مَدَنی» شده است! آیا حُرمت و حقوقِ انسانی و فردیِ افرادِ جامعه نباید رعایت شود؟

این آقایانِ مأموران به‌چه حقّی و با‌کدامِ مُجوزِ قانونی، از این «مُتهمان» (یعنی افرادی‌که فعلاً فقط موردِ «اتهام» قرار گرفته‌اند و نمی‌توان آنان را «مُجرم» دانست)، تصویربرداری می‌کنند؟ چه‌کسی این تصویرها را می‌گذارد رویِ شبکۀ اینترنت؟ به‌چه حقّی نامِ آن جوانِ ورزشکار را در سایت‌ها می‌نویسند؟ چرا؟

در ممالکی‌که «قانون» معنی دارد، حُرمت و حقوقِ فردی و انسانیِ بدترین و شریرترین خلافکاران و مُجرم‌ها، حتی قاتل‌ها و دزدها و کودک‌آزارها و نژادپرست‌ها و امثالِ آنان رعایت می‌شود. هیچ شخصِ حقیقی یا حقوقی، هیچ رسانۀ گروهی و هیچ قدرتِ حتی دولتی اجازه و حق ندارد نام و تصویرِ آن‌ها را عَلَنی کند.

گمانم چنین موردی در «قانونِ اساسیِ ایران» هم باید بوده باشد. حتماً حقوقدان‌ها می‌دانند و خواهند نوشت و خواهند گفت.

می‌دانم که گفته خواهد شد منشاءِ همۀ این بی‌قانونی‌ها و هَتکِ حُرمت‌ها حاکمان‌اند. اما این‌گونه حرف‌ها از بارِ مسؤلیّتِ فردی و شخصیِ من و شما نمی‌کاهد.

منِ نوعیِ صاحبِ سایتِ اینترنتی یا یک وبلاگِ فسقلی وقتی چنین تصویرهایی را از بُغضِ معاویه، در شبکۀ اینترنت قرار می‌دهم یا لینکش را برایِ این و آن می‌فرستم، همان‌قدر مقصرم که آن شخصِ تصویربردار و آن مأمورانِ کذایی و رییس رؤساشان تا بالا بالاها... در این مورد، یعنی هَتکِ حُرمتِ انسانی، همه‌مان سر و تهِ یک کرباسیم.

چند سالی است هر‌کس تصمیم می‌گیرد به یکی از این ممالکِ اروپایی پناهنده شود، برایِ به‌اصطلاح «کِیسِ» قابلِ قبولِ خود، یک دوربینِ ویدئو برمی‌دارد، راه می‌افتد تو کوچه و خیابان و این شهر و آن روستایِ ایران و از یک مُشت زن و مرد و بیش‌تر بچۀ بی‌پناه و مظلوم و بدبخت (یعنی قربانیانِ بی‌عدالتی‌هایِ رایج) تعدادی تصویرِ (هرچه فجیع‌تر، بهتر) می‌گیرد و باهاشان مصاحبه می‌کند و وامی‌داردشان هر حرفی (بازهم هرچه بدتر، بهتر) بگویند و ان‌گاه این تصویرها و صداها را می‌آورد بیرون و گَلِ‌هم‌بندی می‌کند و جماعتی هم به‌اصطلاح «اپوزیسیون» این‌جا هستند که می‌ریزند دورِ این بابا و برای‌شان جشن و مَشن برپا می‌کنند و نمایش و سخنرانی و سخن‌پراکنی می‌گذارند و به‌خیالِ خودشان پدرِ صاحب‌بچۀ حکومت و حاکمان را با این‌چنین «افشاگری»ها درمی‌آورند! و هیچ‌کس هم نیست که بگوید: شما به‌چه حقی و با کدام اجازه‌نامه از این بنده‌خداهایِ اسیر و ذلیل، تصویرِ واضح‌شان را این‌چنین در‌مَعرَضِ دیدِ عموم قرار می‌دهید؟ آیا این قربانیان «انسان» نیستند؟ ایا این‌ها فقط وسیله‌اند؟

من‌هم که یکی دو بار چنین حرف‌هایی زده‌ام، برخی دوستانِ اهلِ هنر و فرهنگ، به‌م توپیده‌اند که: «تو قضاوتِ اخلاقی می‌کنی! از‌لحاظِ هنری به قضیه باید نگاه کرد!»

به یک نمونه‌اش، آن‌هم بدونِ ذکرِ نام، اشاره می‌کنم:

یکی دو سال پیش، فیلمی آوردند این‌طرف‌ها که در یکی از روستاهایِ گمانم اطرافِ اصفهان تصویربرداری شده بود. سازنده تعدادی پسربچه را نشان می‌داد که تویِ خاک و خُلِ کوچه‌ها بازی می‌کردند. با آن‌ها مصاحبه می‌کرد و آن طفلک‌هایِ معصوم را وامی‌داشت که دقیق و ریز به ریز تعریف کنند چگونه فلان کس‌ها کون‌شان گذاشته‌اند و همچنان کون‌شان می‌گذارند!

این پسربچه‌هایِ نابالغِ بی‌گناه آیا پدر و مادر و خواهر و برادر و خویش و قوم ندارند؟ قرار نیست این‌ها فردا بزرگ شوند و در آن جامعۀ نکبتی زندگی کنند؟ این‌ها که یک بار و چند بار از طرفِ یک مُشت بچه‌بازِ مُنحرفِ کثیف موردِ سوءِ‌استفادۀ جنسی قرار گرفته‌اند و به‌شان تجاوز شده، حالا شما آقایانِ مُدعیِ فیلمسازیِ مخالفِ حکومت هم آنان را باید موردِ سوءِ‌استفادۀ سیاسی و اجتماعی و تجاوزِ هنری قرار بدهید؟ آیا حُرمتِ انسانیِ این‌ها نباید رعایت شود؟

من هم دلم خوش است! چه حرف‌ها می‌زنم!

وقتی فلان هنرمندِ قدیمی و نام‌آورِ تبعیدیِ هموطن (اسم نمی‌برم!) در مصاحبه با فلان رادیویِ آمریکایی، در پاسخ به پُرسشِ خبرنگار که: «نظرتان در موردِ حملۀ آمریکا و برپا شدنِ جنگ در ایران چیست؟» با‌صراحت و شهامتِ فوق‌العاده می‌گوید: «فوقش آمریکا حمله کند به ایران و جنگ بشود. مگر چند نفر کشته می‌شوند؟ همین الانش در ایران، هر ساله در تصادفاتِ رانندگی، بیست و پنج هزار نفر دارند کشته می‌شوند. از این‌که بیش‌تر کشته نخواهند شد!»، من و شما دیگر از چند‌تا تصویربردارِ جِغِله و نامشهور چه توقعی می‌توانیم داشته باشیم؟

شما فکر می‌کنید در پاسخ آن شخصِ هنرمندِ بسیار مشهور، یک نفر آمد بگوید: «آقاجان! به انسان این‌طوری نگاه نمی‌کنند و دربارۀ جانِ انسان این‌طوری حرف نمی‌زنند!»؟

*

حُرمتِ انسان باید رعایت شود!

 

گوتنبرگِ سوئد

25 آوریلِ ‏2007

ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral