خط و ربط

پنجشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦

یک مقاله...

زنانِ ایرانِ باستان و دخترانِ ایرانِ امروز

 

 

ایمیلی برایم آمده «بدونِ شرح» با دو ضمیمه:

یکی متنی است باعنوانِ «شیرزنانِ ایرانی در‌طیِ تاریخِ امپراتوریِ پُرشکوهِ ایران‌زمین» همراه با چند نقاشیِ رنگیِ شیک و پیک از زنانِ جوانِ خوشگلِ خوش‌اندامِ بی‌عیب و نقص، در توضیح و تشریحِ مقام و منزلتِ زن در ایرانِ باستان و اَرج و قُربِ فراوانِ او و چند بیتی از فردوسی و شعری از پروین اعتصامی و سیاهه‌ای از نامِ تعدادی فلان‌دُخت و بهمان‌دُخت و بیسار‌دُخت، همه از شاهان و شاهزادگانِ ایرانِ دورۀ باستان، به‌علاوۀ آرامگاهِ کوروشِ بزرگ؛ سراسرِ مایۀ افتخار و مُباهات و سربلندی! (چون این ضمیمه را همراهِ این نوشته می‌گذارم، دیگر بیش از این توضیح نمی‌دهم. خواننده خود می‌تواند بخواند و احساساتِ باستان‌گرایانه‌اش غَلیان کند!)

 ضمیمۀ دوم فیلمِ کوتاهی است در یک دقیقه و هفت ثانیه که با موبایل تلفن تصویربرداری شده. (این ضمیمه را این‌جا نمی‌گذارم، به‌دلایلی‌که بعد اشاره خواهم کرد. فقط آن را برای‌تان تعریف می‌کنم.) این فیلمِ کوتاه کلاسِ درسی را نشان می‌دهد در مدرسه‌ای دخترانه. از در و دیوار و نیمکت‌ها و کَفِ اتاق می‌توان حدس زد که مدرسه‌ای است از مدارسِ دولتی واقع‌در پایین یا وسطِ شهر (به‌احتمالِ زیاد تهران). دو دختربچۀ چهارده پانزده ساله را می‌بینیم مُلبس به لباسِ رسمیِ دخترانِ دانش‌آموز: روپوشِ بلند و مقنعه و شلوارِ تیره‌رنگ (سُرمه‌ای). پیداست چندتایی دختربچۀ شیطان کلاس را خلوت دیده‌اند، دورِ‌هم جمع شده‌اند و دور از چشمِ معلم و ناظم و مدیرِ سختگیر، مشغولِ خنده و شوخی و مسخره‌بازی هستند. دختری هم جلوِ تخته‌سیاه ایستاده و با موبایل تصویربرداری می‌کند و دیگری، که ما او را نمی‌بینیم، از این‌سو در‌حالِ تصویربرداری است. یکی از دو دخترِ «بازیگر»، همان‌طور ایستاده، دست‌هاش را می‌گذارَد رویِ میزِ سَمتِ راست و دولا می‌شود. دختربچۀ دیگر که پُشتِ سرش ایستاده، مثلاً زیپِ شلوارش را می‌کشد پایین و انگشتِ اشاره‌اش را به‌نشانۀ نَرینگی، می‌گیرد جلوِ خودش و بعد دست می‌اندازد کمرِ دخترِ دولاشده را می‌گیرد و اَدایِ سپوختن و بُرد و آورد را درمی‌آوَرَد. صدایِ خنده‌هایِ شاد و بی‌خیالانۀ آن دو و دیگر دخترانی را که دیده نمی‌شنوند، می‌شنویم. پس از چند بار تکرارِ حرکت، دختری‌که نقشِ «فاعل» را بازی می‌کند، می‌آید عقب و دخترِ دولا‌شده برمی‌گردد و هر دو از خنده ریسه می‌روند و به‌هم لگد می‌پرانند. ادامۀ خنده‌هایِ کودکانه و بازیگوشانه... حالا دخترِ دومی دست‌هاش را می‌گذارَد رویِ یکی از میزهایِ سَمتِ چپِ کلاس و دولا می‌شود. دخترِ اولی یکی دو ضربه با کَفِ دست بر کَپَلِ او می‌زند و بعد به‌همان صورت، کمرِ او را می‌گیرد و اَدایِ ایستاده سپوختن را درمی‌آوَرَد. همان صداها و خنده‌هایِ بی‌خیالانه... این‌بار، هر‌دو دختربچۀ «بازیگر» ـ و بیش‌تر آن‌که نقشِ «مفعول» را ایفا می‌کند ـ آه و نالۀ لذّتناک و به‌قولِ معروف «آخیش اوخیش» هم راه می‌اندازند. باز‌هم پس از چند حرکت، بازی تمام می‌شود و می‌خندند و هر‌دو‌شان می‌آیند طرفِ دوربین و این فیلمِ کوتاه با تصویرِ چهره‌هایِ خندان و کاملاً مشخصِ آن‌ها به‌پایان می‌رسد. در طولِ همین یک دقیقه وچند ثانیه، پاهایِ یکی دو نفر دانش‌آموز هم از درِ بازِ کلاس دیده می‌شود که از راهرو می‌گذرند.

پیداست که ارسال‌کنندۀ ایمیل اَعمالِ این دو دختربچه را نمونه‌ای از شنائت و کراهت و حتماً نهایت بی‌عفتّی و فحشا دانسته است!

این فیلمِ کوتاهِ واقعیِ امروزی با آن نقاشی‌هایِ تخیُلی/ رنگیِ «شیرزنان» (که البته هیچ شباهتی به «شیر» ندارند و با آن‌همه ناز و غمزه، به غزالانِ عشوه‌گر شبیه‌ترند) و شاهان و شاهزادگانِ ایرانِ باستان که اصالت و نجابت از پنجۀ پا تا مویِ سرشان تُتُق می‌زند، زمین تا آسمان تفاوت دارد.

کاش فرصتی بود تا چهره‌هایِ این‌دو دختربچه را در‌این فیلمِ کوتاه مَحو می‌کردم و این‌جا می‌گذاشتم تا شما هم ببینید؛ چون متأسفانه، گفتم که چهره‌ها کاملاً مشخص است.

آن دو دخترِ همکلاسی که با موبایل‌هایِ دوربین‌دارشان این فیلم را گرفته‌اند، مانندِ همین دو «بازیگر»، بچه‌هایی بازیگوش‌اند که اصلاً تصور نمی‌کرده‌اند ممکن است زمانی این تصاویر رویِ شبکۀ اینترنت قرار بگیرد. این تصویرها را گرفته‌اند که خودشان تماشا کنند و بیش‌تر بخندند و احتمالاً به چند‌تا از دوستان‌شان هم نشان بدهند یا برایِ آن‌ها بفرستند تا آن‌ها هم در موبایل‌هاشان تماشا کنند و بخندند. در این میان، این تصویرها حتماً به دستِ کسِ دیگری افتاده که به‌احتمالِ زیاد «بچه» نبوده و بالغ و بزرگسال بوده، اما یا عاقل نبوده یا اگر هم عقلی داشته، شعوری نداشته و مسلماً به اُموراتِ کامپیوتر و اینترنت وارد بوده و آن را گذاشته در مَعرَضِ تماشایِ همگان. و به‌همین ترتیب هم بوده که به منِ نوعی رسیده است. این شخصِ بالغِ ناعاقل و کم‌شعور، یا درست‌تر است بگوییم «بی‌شعور»، از ذهنش هم خُطور نکرده که چهرۀ این دو دختربچه را مَحو و تیره کند یا بپوشانَد تا این‌طور واضح و مشخص نباشند.

فقط تصور کنید که ممکن بوده این بچه‌ها دختر، خواهر، نوه، برادر‌زاده یا خواهر‌زاده و خلاصه از بستگان یا دوستانِ من و شما باشند!

حالا اگر اتفاقاً پدر یا برادر یا بزرگ‌ترهایی داشته باشند همچونِ بیش‌ترِ مردانِ هموطن، «غیور» و «ناموس‌پرست» و اینان این تصویرها را ببینند، آیا می‌توانید تصور کنید که چه فجایعی ممکن است روی بدهد و چه بلاهایی امکان دارد سرِ این طفلک‌ها بیاورند؟ اگر یکی از خویش و قوم‌ها، دوست و آشناها یا در و همسایه‌ها این تصویرها را ببینند و این دختربچه‌ها را بشناسند و طبقِ سنّتِ مرضیۀ باستانیِ ما ملّتِ پُرشکوه، بنا کنند به پچ‌پچ و وِلنگاری و یک کلاغ چل کلاغ کردن که: « ای وای! چه بی‌ناموسیِ بزرگی!...»، چه خواهد شد؟ اگر آموزگارانِ محترم و مُدیر و ناظم و مسؤلانِ مدرسه و وزراتِ آموزش و پرورش این حرکت‌هایِ بچگانه را مشاهده کنند، آیا این طفلکی‌ها را از مدرسه اخراج نخواهند کرد؟ هزار اتفاقِ هراس‌انگیز ممکن است بیُفتد: اِعمالِ خشونت و کُتک زدن و حتی قتلِ ناموسی!، بی‌آبرویی و ضربه‌هایِ دشوار و جبران‌ناپذیرِ روانی... حتی ممکن است این دخترها مجبور شوند از خانه فرار کنند و به خیلِ «دخترانِ خیابانی» و آواره بپیوندند و آن‌گاه است که ناچار خواهند شد به حرکاتی بسیار بدتر و زشت‌تر از این اَداهایِ بازیگوشانه‌ای‌که درآورده‌اند، مُنتها این‌بار به‌شکلِ واقعی، دست بزنند و تن دردهند...

حالا متوجه شدید چرا این فیلم را این‌جا نیاوردم تا ببینید؟

شخصی‌که این ایمیل را برایِ من فرستاده، گویا چنان تحتِ تأثیرِ آن «شیرزنانِ» خوشگل و تیتیش مامانیِ «تاریخِ امپراتوریِ پُرشکوهِ ایران‌زمین» قرار گرفته که به هیچ‌کدام از این امکان‌ها فکر نکرده است؛ وگرنه این فیلم را نمی‌فرستاد یا دستِ‌کم چهره‌ها را نامشخص می‌کرد.

در این‌جا نمی‌خواهم بحثِ حقوقِ فردی و حُرمتِ انسانیِ افرادِ جامعه را که موضوعِ بسیار حسّاس و مُهمی است، مطرح کنم. (این کار را به‌زودی، در مطلبِ دیگری طرح خواهم کرد.)

در این سال‌ها، با گُسترشِ سریعِ دوربین‌هایِ عکاسی و تصویربرداریِ دیجیتال و موبایل‌هایی‌که عکس و تصویر می‌گیرند و دسترسی همگان به اینترنت، شاهدِ بروزِ چنین مواردِ تأسف‌برانگیزی بوده و هستیم و گمانم حالا‌حالاها هم باشیم. وقتی تکنولُژی می‌آید، اما افرادِ یک جامعۀ عقب‌مانده (یا اگر بخواهیم از خودمان رفعِ مسؤلیّت کنیم، بهتر است بگوییم: عقب‌نگه‌داشته‌شده) فرهنگِ آن را ندارند و کسی هم نیست که به‌آنان آموزش یا برای‌شان توضیح یا دستِ‌کم به‌شان تذکر بدهد، و وقتی حتی مقاماتِ رسمی و دولتی و حاکمان و رسانه‌هایِ همگانیِ جامعه حقوقِ افراد و حُرمتِ انسانیِ آنان را در‌نظر نمی‌گیرند و رعایت نمی‌کنند، طبیعی است که چنین فجایعی هر روز و هر ساعت روی بدهد.

به‌نظرِ من، این دختربچه‌ها هیچ کارِ عجیب و غریب یا زشت و بدی انجام نداده‌اند. در دنیایِ معصومانۀ دورانِ کودکی و نوجوانی، با همسن و سال‌هایِ خودشان، فقط شوخی و بازی کرده‌اند. در جامعۀ امروز ایران، با‌وجودِ آن پارابُل‌ها که از طریق‌شان، شب و روز، همه می‌توانند انواع و اقسامِ برنامه‌هایِ تلویزیونیِ سراسرِ جهان، از‌جمله فیلم‌هایِ آخرشبیِ اَلفیه شَلفیه (یا به‌قولِ امروزی‌ها: پورنوگرافی)  را تماشا کنند، و با‌وجودِ آن‌همه نوارهایِ ویدئویی و دی.وی.دی‌هایِ اَلفیه شَافیه‌ای، خیلی طبیعی است که بچه‌ها چنین حرکاتی را ببینند و بیاموزند و بخواهند به‌قولِ معروف، تیارت‌شان را درآورند؛ وگرنه این نوع سپوزش‌ها را که از ابوی و والده‌شان ندیده‌اند!

واقعاً چه کسی است، چه زن و چه مرد، که در دورانِ کودکی و نوجوانی، چنین بازی‌ها و شوخی‌هایی نکرده باشد؟

به ارسال‌کنندۀ این ایمیل باید گفت که: باور بفرمایید همان شاهان و شاهزادگانِ ایرانِ باستان و اعضایِ خاندان‌هایِ همان «امپراتوریِ باشکوهِ» ایران‌زمینِ ما نیز از این‌جور بازی‌ها و شوخی‌ها، در شکل‌هایِ گوناگونش، حتماً حتماً کرده‌اند! فقط تفاوت در این‌جاست که در آن دورانِ باستان، موبایل تلفنِ دوربین‌دار هنوز اختراع نشده بود، وگرنه ما ملّت الان کُلی فیلمِ این‌چنینی می‌داشتیم از همان فلان و بهمان و بیساردُخت‌ها...

حرفِ آخر این‌که اگر این دختربچه‌هایِ شیطان و شاد و سرزنده نسبتی سَبَبی یا نَسَبی یا حتی دوستی با ارسال‌کنندۀ ایمیل و امثالِ ایشان داشتند، آیا باز‌هم این‌گونه غیرِمسؤلانه تصاویرشان را برایِ این و آن می‌فرستادند؟

23 آوریلِ 2007

گوتنبرگِ سوئد

 

ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral