خط و ربط

دوشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٩

به یادِ محمد نوری...

یادِ سبز و روشنِ محمد نوری

ناصر زراعتی

وقتی خبرِ بیماری و بستری شدن و بعد مرخص شدنِ محمد نوری را از بیمارستان شنیدم، با خود فکر کردم چند سال است این هنرمندِ خوب، این رفیقِ شفیقِ مهربان و پاکدل را می‌شناسم؟ دیدم از زمانی که یادم می‌آید، صدایِ او را شنیده‌ام و با نامش آشنا بوده‌ام. محمد نوری باید کارش را از سال‌هایِ پیش از دهۀ سیِ خورشیدی شروع کرده باشد؛ زمانی که من و همنسلانم هنوز به دنیا نیامده بودیم. پس، حدودِ شش دهه، بیش از نیم قرن، کودکی، نوجوانی و میان‌سالیِ ما تا اکنون، با صدایِ زیبایِ او، با شعرهایِ قشنگ و دلنشینی که برمی‌گُزید و به آن خوبی می‌خواند، عجین بوده است و تا هستیم، همچنان با ما هست و خواهد بود. اگرچه خودش دیگر نیست، اما خوشبختانه «صدا»یش هست، و از آن بهتر، «تصویر»ش نیز هست و از هر دوِ این‌ها مهمتر، یادش، یادِ سبز و روشنش، در ذهن و خاطرِ همه باقی‌ست. پس، او با آن‌که رفته است، هست.

به گذشته برمی‌گردم تا ببینم از کِی با نوری آشنا و دوست و رفیق شدم؟ پیش از انقلاب، یادم نمی‌آید از نزدیک دیده باشمش. بارِ اول گمانم در جلساتِ کانونِ نویسندگان، در همان ساختمانِ حول و حوشِ دانشگاه، او را دیدم که گاهی می‌آمد؛ بی‌سروصدا و ساکت، گوشه‌ای می‌نشست. در جلساتِ پُرشور و شرِ آن دو سه سال بود، اما متوجه نمی‌شدی کِی پاشده رفته. و همان زمان‌ها بود که گاهی همدیگر را در خانۀ دوستانِ شاعر و نویسنده می‌دیدیم. مشخصاً روزی را به‌یاد می‌آورم در منزلِ سیروس نیرو، شاعرِ همسن و سال و همنسلِ شاملو و اخوان. و نوری که با او دوست قدیمی بود و هرچه را نوری از قدیم تا آن‌هنگام خوانده بود رویِ نوارهای رِیل داشت. (خبر ندارم با آن مجموعۀ نایاب و ارزشمند چه کرده است. آیا آن‌ها را تبدیل به دیجیتال کرده یا نه؟ باید توصیه کنم یکی از این جوانان وارد به کامپیوتر برود سراغش که اگر این کار را نکرده، حتماً برایش انجام بدهد که واقعاً حیف است آن مجموعه از بین برود!) و این دیدارها و گفت‌وشنیدها و معاشرت‌ها بود و ادامه داشت تا پس از خردادِ شصت که سعید سلطان‌پور را آن‌طور ناگهانی و ناجوانمردانه، در اسارت، کُشتند و بعد هم ریختند تو ساختمانِ کانون و کاسه‌کوزۀ آن را به‌هم زدند و هرچه از اسناد باقی مانده بود به یغما بُردند و درش را هم تخته کردند و کانونیان همه پراکنده و آواره شدند. دوستان گفتند مدتی کسی نرود خانۀ خودش. و ما که کاره‌ای نبودیم و کاری نکرده بودیم که بترسیم، اما چون می‌دانستیم حکایتِ آن روباهه است که گفت: «اول می‌کُشند، بعد می‌شمارند!»، احتیاط می‌کردیم که گفته‌اند شرطِ عقل است... و همان روزها بود که با چند تا از بروبچه‌هایِ نویسنده و شاعر از روبرویِ دانشگاهِ تهران می‌گذشتیم. جلوِ یکی از کتابفروشی‌ها (آگاه بود یا خانۀ کتاب و مُروارید؟)، به محمد نوری برخوردیم. پس از سلام علیک، با هیجانی باورنکردنی، درحالی‌که نگرانی در چشم‌هایش برق می‌زد، گفت: «بچه‌ها! شما را به هرکسی که دوست دارید، مواظبِ خودتان باشید! این روزها این‌طور آفتابی نشوید!» که همان لطیفۀ تازه سرِ زبان‌ها افتاده را تعریف کردم و کلی خندیدیم. از همان لحظه و مشاهدۀ همان رفتارِ صمیمانه و دلسوزانۀ توأم با نگرانی و احساسِ مسؤلیتش بود که او را برادری بزرگ دیدم، با همۀ مهرِ برادرانه و البته رفیقانه‌اش. و این مهر و دوستی باقی ماند و در سال‌هایِ بعد باروَر شد و بیش‌تر همدیگر را دیدیم. یک بار هم یادم می‌آید رفتم خانه‌اش. در یکی از کوچه‌های تنگِ خیابانِ سرباز بود؛ خانه‌ای قدیمی، خیلی ساده و معمولی، شبیهِ همان خانۀ پدریِ من در خیابانِ شهرستانیِ میدان فوزیه. همسرِ متین و آرامِ نوری مهربانانه پذیرایی می‌کرد. و مثلِ همیشه که با نوری بودی، شادی بود و شوخی و خنده. بخصوص که در آن سال‌های تلخ، ناچار بودیم بیش‌تر از هر زمانِ دیگر به ریشِ این دنیایِ دون و دنیادارانِ دون‌تر بخندیم. و می‌خندیدیم هم...

تا به یاد دارم، هر نامۀ سرگشاده و اعتراضیه‌ای که کانون یا نویسنده‌ها و شاعرها می‌نوشتند، بی چَک و چانه، امضاء می‌کرد؛ اگرچه در جلساتِ مشورتیِ کانون، خاطرم نمی‌آید دیده باشمش. شاید هم چند باری آمد که من فراموش کرده‌ام.

وقتی اوایلِ دهۀ هفتاد برادرم می‌خواست برود نزدِ خانواده‌اش، نوری که منصور را هم می‌شناخت و دوستش داشت و می‌دانست که او یکی از دوستداران و هوادارانِ پر و پا قُرصِ صدایش است، گفت: «می‌خواهم برای برادرت بخوانم!»

شبی، خانۀ یکی از دوستانِ مهندس بودم. یادم نیست چطور شد حرفِ نوری به میان آمد.

پرسیده شد: «کدام نوری؟»

گفتم: «محمد نوری.»

گفته شد: «همان خوانندهه؟»

گفتم: «آره.»

باحیرت پرسیده شد: «می‌شناسیش؟!»

گفتم: «خُب، آره...»

گفته شد: «یعنی، منظورمان این است که از نزدیک می‌شناسیش؟»

که گفتم: «دوستیم.»

انگار باورشان نمی‌شد، اما وقتی تعریف کردم که می‌خواهد پیش از رفتنِ منصور برایِ او بخواند، گفتند: «می‌شود بگویی بیاید این‌جا؟»

که شبی شد زیبا و به‌یادماندنی. دوستی هم با دوربینِ ویدئو آمد و آوازهایِ قشنگِ (گرچه آن شب، بدونِ همراهیِ سازِ) نوری را تصویربرداری کرد. (کجاست آن تصویرها؟ باید بگردم و بپرسم.)

و چنین بود که آن دوستانِ هنردوست با نوری آشنا شدند و پیوند یافتند.

همان شب بود آیا یا شبی دیگر که دوستِ صاحب‌خانه مرا کشید گوشه‌ای که: «فکر کردیم سکّه‌ای به آقای نوری تقدیم کنیم و...»

حرفش را قطع کردم: «مبادا از این کارها بکنید که هم آبرویِ مرا می‌برید و هم دیگر نخواهد آمد. نوری اگر سکّه‌بگیر بود و دنبالِ پول، نه برایِ منصور و من و شما می‌خواند و نه می‌آمد این‌جاها...»

گفت: «پس چه کنیم؟»

گفتم: «کاری لازم نیست بکنید. اما اگر خیلی دوست دارید چیزی تقدیم کنید، یکی از این تابلوهایِ نقاشی را به‌رسمِ یادگار هدیه بدهید بهش.» و اشاره کردم به چند تابلویِ آبرنگِ زیبا و ظریف کارِ همسرِ دوستمان که آویخته بود بر دیوارها...

شبی دیگر را به یاد می‌آورم؛ اواخرِ زمستانِ سالِ 1373، پس از مرگِ پدرم و پدرِ دوستم که شبی، باز دورِهم بودیم و این بار، پیانویی هم گوشۀ سالن بود و جوانی آوازهایِ نوری را همراهی می‌کرد. (شرحِ آن شب در بخشی از  نوشته‌ای با عنوانِ دو مجلس، همان زمان، در نشریۀ گردون چاپ شد.)

و بارهایِ دیگر هم بود، چند باری در ویلایِ زیبایِ همان دوستِ مهندس، در روستایی اطرافِ دماوند (که نامش را از یاد بُرده‌ام)؛ بالایِ تپه‌ای بلند، مُشرفِ بر دشتی گُسترده. از صبح تا شب، جمعِ دوستان و یارانِ همدل بود و نوشانوش و شادی و شوخی و خنده و آوازهایِ جانبخشِ نوری... خوشبختانه تصویرهایی ویدئویی از آن روزها دارم.

آن بار که نوری به سوئد آمد، من این‌جا نبودم. یادم نیست ایران بودم یا آمریکا؟ اما سالِ 1375، وقتی آمد نروژ، من هم برای شرکت در آن برنامۀ «یادبودِ نیما یوشیج» دعوت داشتم؛ که اگر هم دعوتی در کار نبود، برایِ دیدنِ نوری حتماً می‌رفتم. با پسرم و دوستی سوارِ ماشین شدیم و رفتیم اُسلو و دو سه روزی با نوری بودم. (افسوس که دوستِ من یادش رفته بود دوربینی را که همراه بُرده بودیم چِک کند: تمامِ تصویرهایِ ویدئویی از مراسم و آوازهایِ نوری، صامت بود! از آن پس بود که با خودم عهد کردم حتا اگر مرحومِ ادوارد تیسه [فیلمبردارِ مشهور و بزرگِ روس که با سرگئی ایزن‌اشتاین همکاری می‌کرد.] هم پشتِ دوربین باشد، خودم قبلاً همه‌چیز را دقیق وارسی کنم!) دوست داشتم با هم بیاییم سوئد، که می‌دانستم و خودش هم می‌دانست در این کشور نیز مثلِ همه‌جایِ دیگرِ دنیا که هموطنان و همزبانانش هستند، چقدر هوادار دارد! اما باید زود برمی‌گشت و از هم جدا شدیم با این قول و قرار که حتماً یک بارِ دیگر بیاید سوئد، وقتی‌که من هم باشم... و باز هم افسوس که چنین قول و قرارها و وعده‌هایی در این دنیا و با این «عُمرهایِ کوتهِ بی‌اعتبار»، معمولاً عملی نمی‌شود.

و همچنان از هم خبر داشتیم و هر بار که می‌رفتم ایران، می‌دیدمش. تا این‌که در یکی از همین سفرهایِ آخر بود که از آن دوستان جویایِ حالِ نوری شدم.

گفتند: «مدتی‌ست بی‌خبریم...»

گفتم: «امیدوارم یکی‌تان حرفی نزده باشد یا کاری نکرده باشید که دلگیر شده باشد!» که خاطرم هست همیشه سفارشِ اَکید می‌کردم حُرمتِ نوری را نگه‌دارند.

محمد نوری هنرمندی بود که در تمامِ عمر، حُرمتِ خود را نگه‌داشت. در حدودِ بیش از نیم قرن فعالیتِ هنری، آن‌هم در زمینۀ حساس و (می‌توان گفت) خطرانگیزِ موسیقی و آوازخوانی، هیچ‌گاه از حدِ اعتدال خارج نشد، اصولِ خود را زیرِ پا نگذاشت، به ابتذال تن درنداد، در آن سال‌هایِ رونقِ کاباره‌ها و شوهایِ اَجَق وَجَقِ تلویزیونی، پول و شهرتِ کاذب وسوسه‌اش نکرد، در سال‌هایِ پُر شور و شرِ پیش و (دو سه سالِ) پس از انقلابِ 57 (همان بهارِ آزادی که خیلی سریع زمستانش کردند)، بیهوده به هیجان نیامد، دچارِ «شورِ کاذبِ انقلابی» نشد تا بعدها که آب‌ها از آسیاب افتاد، مظلوم‌نمایی و اظهارِ ندامت کند، سطحِ کارِ خود را، به‌بهانۀ نزدیکی به «مردم» و «توده‌ها» تنزل نداد و با حفظِ اصولِ درستِ خود، ثابت کرد که توده‌ها  و مردم لُزوماً ابتذال‌پسند نیستند و قدرِ کارهایِ خوب و ارزشمند را می‌دانند، با آن‌که می‌نوشت و ترجمه می‌کرد (و این کارهایش هم خوب بود)، و با آن‌که عضوِ کانونِ نویسندگانِ ایران بود، اما ندیدم که ادعایِ نویسندگی و مترجمی کرده باشد، می‌دانست که کارِ اصلی‌اش آواز است و موسیقی؛ و آشنایی و دلبستگی‌اش به شعر و ادبِ معاصر و مُدرن را با گُزینشِ شعرهایِ فروغ، نیما، سپهری، مشیری، رؤیایی، حمید مصدق، حسین مُنزوی و دیگر شاعرانِ نوپرداز، نشان می‌داد، و از هیاهو گُریزان بود...

در دهۀ هفتاد بود گویا که دوستِ فیلمسازم کیومرث پوراحمد می‌خواست فیلمی بسازد که گویا گوشۀ چشمی به کار و زندگیِ محمد نوری داشت و او را برایِ ایفایِ نقشِ اصلیِ آن فیلم برگُزید و به او پیشنهادِ بازیگری داد. چنین پیشنهادی، ایفایِ نقشِ اول در یک فیلمِ سینمایی، آن‌هم از سویِ فیلمسازی چون پوراحمد که با کارهایش نشان داده این‌کاره است و از ابتذال به دور، برایِ خیلی‌ها وسوسه‌انگیز است؛ اما از خودِ کیومرث شنیدم که به‌رَغمِ همۀ اصرارها و پذیرشِ شرایطِ او، از پذیرشِ «فیلم بازی کردن» عذر خواسته بوده است.

گاهی با خود می‌گویم کاش نوری این پیشنهاد را می‌پذیرفت. آن‌گاه، (امروز) ما و (فرداها) آیندگان تصویرهایِ بیش‌تری از او و آوازهایش داشتیم. اما بعد، به این نتیجه می‌رسم که نوری کارِ درستی کرد؛ او خوب می‌دانست که «هر کسی را بهرِ کاری ساختهاند!» و نوریِ خواننده که در اوج بود همیشه، چه فایده و ضرورتی داشت خود را در قالبِ «نوریِ بازیگر (یا نابازیگر)»ی به نمایش بگذارد که متوسط یا حتا خوب می‌بود، اما خودش که بهتر می‌دانست نمی‌توانست تا حدِ «عالی» خود را بالا بکشانَد. و به این ترتیب بود که خود را نشکست.

تصویرهایی که این روزها، از محمد نوری در حالِ آواز خواندن، فراوان، در اینترنت می‌بینیم، به‌خوبی نشان‌دهندۀ یکی از ویژگی‌هایِ مُهم و ارزشمندِ شخصیتِ اوست: اُستوار بودن، گردن‌افراشته و محکم ایستادن و همان‌گونه زیستن!

در سال‌هایِ انزوایِ اجباری، در آن سال‌ها که امکانِ خواندن رویِ صحنه برایِ مردم را نداشت، با کار کردن، با تربیتِ شاگردانی که در آن‌ها استعدادی می‌یافت و با آواز خواندن در محافلِ ساده و بی‌ریایِ دوستان، خود را حفظ کرد، سرِپا نگه‌داشت و (اجازه بدهید بگویم که) تمرین کرد تا زمانی فرارسید که بر صحنه بایستد، روبرویِ زنان و مردان و پیران و جوانانی که آن‌همه دوستش داشتند؛ همین‌ها که دیدید در تشییعِ جنازه‌اش، چطور آوازهایش را همراهی می‌کردند و همصدا می‌خواندند.

یکی دو جا دیدم که از نوری انتقاد شده که چرا «چهرۀ ماندگار» شدن از سویِ صدا و سیمایِ دروغ‌پردازِ حکومت را پذیرفت.

محمد نوری، همچون بسیاری از بزرگانِ هنر و ادب و فرهنگِ ایران، «چهرۀ ماندگار» بوده، هست و خواهد بود، گیرم که صدا و سیما یا هر سازمانِ حکومتی ـ دولتیِ دیگری این عنوان را به او می‌داد یا نمی‌داد.

سال‌هاست که بارها، به مناسبت‌هایِ گوناگون، گفته و نوشته‌ام که حکومت و حکومتیان، دولت و دولتیان، همه همیشه «به استخدام درآمدگانِ» ملت و مردم‌اند. من از واژۀ «مستخدم» استفاده می‌کنم، شما می‌توانید واژه‌هایِ البته درستِ دیگری را هم به‌کار ببرید: کارگُزار، کارمند، حقوقبگیر، حتا نوکر... فرقی در اصلِ قضیه نمی‌کند. صاحبانِ اصلیِ هر مملکتی (از جمله همین ایرانِ ما) مردمانِ آن مملکت‌اند. مملکت ثروت‌هایی طبیعی دارد (خوشبختانه یا بدبختانه، ایرانِ ما نفت و گاز و غیره کم ندارد). همچنین مردمان مالیات می‌پردازند و برایِ ادارۀ جامعه و گرداندنِ چرخِ دولت، قرار است که هر چهار سال یک بار، کسی را انتخاب کنند که بشود رئیس‌جمهورشان و دولتی تشکیل دهد و نیز عده‌ای را برگُزینند که در مجلس بنشینند و قانون وضع کنند. این‌ها و افرادِ قوۀ سوم که همانا «قضائیه» باشد، همه مستخدمانِ البته موقتی هستند که حقوق می‌گیرند و موظف‌اند کارشان را با پاکی و درستی و صداقت انجام دهند. در این میان، جاهایی هست و مؤسسه‌ها و وزارتخانه‌ها و سازمان‌هایی، و سالن‌ها و مکان‌هایی که در طولِ سال‌ها، با پول و ثروتِ همین مردم ساخته شده. این جاها هم مالِ مردم است.

پس اگر حالا روزگار این‌گونه شده که نوکرانِ مردم را یابویِ قدرت چنان برداشته که ادعایِ آقایی که سهل است، ادعایِ امامی و پیامبری و (نعوذبالله) خدایی هم می‌کنند و با ثروتِ همین مردمِ شریف و زحمتکش، باطوم و اسلحه و چماق و غیرُذالک می‌خرند تا بزنند تویِ سرِ آنان و زندان می‌سازند تا مُعترضان را حبس کنند و چوبۀ (این روزها باید بگوییم: جرثقیلِ) دار بر پا می‌کنند برایِ اعدامشان، حکایتِ دیگری‌ست که البته هم خودشان می‌دانند و هم مردم که موقت است و گذرا... حالا اگر در یک وضع و زمانی، یک بار هم سازمانی آمد و غیر از خودی‌هایِ بی‌هنر اما مُتبحر در دست‌بوسی، هنرمندِ شایسته‌ای چون محمد نوری و مانندِ او را برگُزید و کاری را کرد که در واقع، وظیفۀ همیشگیِ آن سازمان است، آیا ما باید سازِ مُخالف کوک کنیم؟ یا این‌که درست‌تر آن است که ضمنِ شرکت در این مجالس، با قدردانی از این‌گونه هنرمندانِ خوب، همین واقعیت‌ها را برایِ همگان بیان و روشن کنیم؟

تردید ندارم که محمد نوری پیش از پذیرشِ شرکت در مراسمِ «چهرۀ ماندگار»ی، تمامِ جنبه‌هایِ مُثبت و منفیِ این کارِ خود را با دقتِ تمام و حتماً با مشورتِ دوستانش، بررسی کرده بوده است.

خوشبختانه تصویر و صدایِ این مجلس و نیز چند کُنسرتی که در سال‌هایِ اخیر برگُزار کرد، موجود است و مقداری از آن‌ها هم رویِ اینترنت، در معرضِ دیدِ همگان. آیا کسی تا حالا یک جمله یا یک کلمه حتا چاپلوسی، تعریف و تمجید از قدرتمداران، تعارف‌هایِ رایج و سرِ خم کردن و تعظیم (مگر در برابرِ مردم) از او شنیده یا دیده است؟ اگر هست، به من هم نشان بدهید لُطفاً!

و آیا نباید ما شادمان باشیم که چه خوب کاری کرد محمد نوری، آن‌هم در سال‌هایِ آخرِ عمرش، که بر صحنه رفت و برایِ مردمش خواند و اجازه داد تصویر و صدایش برایِ ما و آیندگان باقی بماند؟

گذشته از سادگی، عزتِ نَفس، سرافرازی و پاکی در زندگی، محمد نوری هم منصف بود و هم فروتن. فروتن بود که کمتر از خود نام می‌بُرد که کدام شعر و آهنگی که خوانده از خودِ اوست، و منصف بود و حق‌گُزار که همیشه از آهنگسازان و شاعران و ترانه‌سُرایانِ همکارش با احترام یاد می‌کرد. (نمونه: پیش از اجرایِ یکی از ترانه‌هایش که چند واسونَکِ شیرازی‌ست، از گردآورندۀ آن‌ها، مرحومِ فریدون توللی، با احترامِ تمام یاد می‌کند.)

گفته می‌شود که محمد نوری حدودِ سیصد ترانه خوانده است. حساب کردم اگر زمانِ فعالیتِ او را شصت سال حساب کنیم، سالی حدود پنج ترانه خوانده است؛ یعنی هر دو ماه، دو ماه و نیم، یک ترانه! این‌گونه است که درمی‌بابیم چه هنرمندِ پُرکاری بوده است! و کارهایش همه خوب، زیبا، شنیدنی و ماندگار...

محمد نوری ترانه‌هایِ گوناگونی از خود برایمان به یادگار گذاشته است: چند ترانۀ زیبایِ ملی ـ میهنی (که می‌بینیم بخصوص این روزها چه محبوبیتی یافته!)، ترانه‌هایِ فولکلوریکِ زیبا، ترانه‌هایی به زبان‌ها و لهجه‌هایِ مختلفِ مناطق و مردمانِ گوناگونِ این سرزمینِ پهناورِ رنگارنگ، ترانه‌هایی در ستایشِ انسان، زیبایی، طبیعت، کار، مهرِ و دوستی، شعرهایِ شاعرانِ نوپرداز (که به آواز خواندنِ این‌گونه شعرها، اهلِ فن می‌دانند، کارِ چندان ساده‌ای نیست) و عاشقانه‌هایی دلنشین و لطیف... (عاشق هم اگر نباشی، وقتی صدایِ نوری را می‌شنوی که شعرِ زیبایِ حسین مُنزوی را می‌خوانَد، امکان ندارد دلت نلرزد: «من می‌خوام تا آخرِ دنیا تماشات بکنم/ اگه زندگی برام چشمِ تماشا بذاره... و الخ)

*

و حالا که محمد نوری رفته است، افسوس می‌خورم چرا در این دو سفرِ آخر (چهار پنج سال پیش)، فرصت نشد ببینمش. و حالا، دلم را به این خوش می‌کنم که تصویرِ او را ببینم و آوازهایِ قشنگش را گوش کنم و یادِ سبز و روشن و زیبایش را در خاطر زنده نگه‌دارم که علاوه‌بر آن‌که هنرمندی بزرگ بود، دوستی نازنین بود و برادری مهربان و دلسوز...

چهارم اوتِ 2010

گوتنبرگِ سوئد

                  

 

                  

 

 

ناصر زراعتی
 
چهارشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٩

به یاد بیژن مفید...

اشاره

سال 1363، وقتی خبرِ مرگِ زودهنگامِ بیژن مفید در آمریکا به ما که در ایران بودیم رسید، تصمیم گرفتم یادنامهای برایش گردآوری، مهیا و چاپ کنم. در سال 1356، مصاحبهای با بیژن کرده بودم که قرار بود در آخرین شمارۀ فصلنامۀ «خط و ربط» که من سردبیرش بودم و نشریۀ مراکزِ آموزشی کانونِ پرورشِ فکریِ کودکان و نوجوانان بود، دربیاید که دیگر درنیامد؛ چون مصادف شد با سالِ 57 و اوجگیریِ اعتراضات و تظاهرات.

با دوستانِ نزدیک و قدیمی بیژن، جعفر والی و فهیمه راستکار گفتوگو کردم. از استاد نصرت کریمی خواهش کردم در مورد بیژن بنویسد و با دوستان و همکاران و همراهانِ دیگرِ بیژن در سراسرِ جهان مکاتبه کردم. بیشترین لطف را جمیله ندایی همسرِ پیشین و یار و همکارِ قدیمی بیژن نشان داد. از دیگران هم، از جمله پرویز دوایی نازنین، نامهها و مطالبی رسید. با خانوادۀ بیژن هم تماس گرفتم و قرار شد کپیِ شعرهای زیبایش را بدهند تا در این یادنامه بگذاریم. متأسفانه این کار انجام نشد. ماجرایش مفصل است. همان زمان، تنها چاپ خبرِ درگذشتِ بیژن در مجلۀ «نمایش» موجبِ تخته شدنِ درِ آن نشریه شد. بعد هم دیگر این مطالب سالها ماند و ماند تا این روزها که آنها را میان کاغذهایِ قدیمی یافتم. خانم راستکار تعدادی عکس در اختیارم گذاشته بود که در صفحۀ فیس بوک من دارد درمیآید. چند عکس هم نجف دریابندری، همسرِ خانمِ راستکار، از آخرین روزهای زندگی بیژن در آمریکا گرفته بود که آنها را هم از سرِ لطف در اختیارم گذاشت. این عکسها هم در همان صفحه خواهد آمد.

و اینهم نوشتۀ کوتاه و پُرمحتوای استاد نصرت کریمی، همراه با تصویرِ دستخطِ ایشان. با آرزویِ تندرستی و طولِ عمرِ با عزّت برای این هنرمندِ بزرگِ معاصر.

27 ژوئیه 2010

ن.ز

به یادِ بیژن مفید

نصرت کریمی

دوستدارانِ هنرِ نمایش بیش از نیم قرن است که باخانوادۀ مفید آشنایی دارند. غلامحسین خان مفید پدرِ این خانواده که سلامت، تحمل و طولِ عُمر برایش آرزو می‌کنم، از خدمتگزارانِ تئاتر در نیم قرنِ اخیر بوده است.

اما بیژن... او از پدیده‌هایِ نادرِ هنرِ نمایشِ این مرز و بوم است. گرچه برایِ تجلیِ تمامِ استعدادهایش هرگز فرصت و امکاناتِ کافی به دست نیاوَرد، ولی در همین زمانِ نسبتاً کوتاه و فقدانِ امکاناتِ مالی و فنّی، خوش درخشید.

در جامعۀ ما هرکس که هنرِ نمایش را دوست دارد، بیژن مفید را هم دوست دارد. من نیز یکی از دوستدارانِ این هنرمندِ باقریحه و خودساخته بوده و هستم. گرچه هیچ‌گاه افتخارِ همکاری با بیژن را نداشته‌ام، ولی همصدا با میلیون‌ها نفر تماشاچی، همیشه او را تحسین کرده‌ام.

بیژنِ دوست‌داشتنی ظاهراً از میانِ ما رفت. به این قیدِ «ظاهراً» اصرار می‌وَرزَم، زیرا معتقدم صاحبانِ آثارِ خلاقِ هنری که تار و پودِ وجودشان در آثارشان مُتبلور شده است، تا زمانی که این آثار به‌عنوانِ غذایِ روحِ مردمان کاربُردِ عملی و سودمند دارد، همراهِ آثارشان، زنده و جاوید هستند. شعرایِ نامدارِ ما قرن‌هاست از میان رفته‌اند، ولی ما به‌وسیلۀ آثارشان، با روحِ آن‌ها، خصالِ آن‌ها، معتقداتِ آن‌ها، خصوصیاتِ اخلاقی، طبع و ذوقِ لطیفِ آن‌ها همچنان زندگی می‌کنیم. آبِ حیات نوشیدگانی که در اذهانِ مردمان جاودانه به حیاتِ خویش ادامه می‌دهند، همانا هنرمندانِ خلاق هستند. بیژن یکی از آن رستگاران است؛ یکی از گُل‌هایِ سرسبدِ این مرز و بوم است که در اذهانِ ما، تا زنده‌ایم، زنده است و پس از ما نیز در اذهانِ نسل‌هایِ آینده به حیاتِ جاودانه ادامه خواهد داد. او «زنده‌یاد» به‌معنایِ کامل است.

روحش شاد و یادش گرامی باد!

11/9/1363

ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral