خط و ربط

دوشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٩

نوشته ای از سیمین خانم بهبهانی نازنین....

شبی با دُرّ، در صدف

سیمین بهبهانی

با دُرّ، در صدف

(داستانِ بلند)

نوشته ناصر زراعتی

ناشر: نیلوفر

چاپِ اول، پاییزِ 1379

عکسِ رویِ جلد: عباس کیارستمی

قطعِ رُقعی، 134 صفحه

درآمد

چهگونه میتوان داستانی بهاین شیرینی نوشتکه در آن، نه ظالمی مظلوم را میکُشد، نه عاشقی معشوق را میدُزدد، نه محکومی زیرِ شمشیر مینشیند یا بر لبۀ پرتگاه میایستد تا خدایی از منجنیق دست بگشاید و بهچشمبرهمزدنی، سوگ را به سور بَدَل کند.

این داستان خواننده را، بهسادگی و با آرامش و متانت، به شور و هیجان درمیآوَرَد؛ او را، با بوسهای که معلوم نیست کِی و کجا مُیسر شده است، در ابدیّتِ عرفان شناور میگذارد بیآنکه آغاز و پایانِ این رویداد باهم چندان متفاوت یا ازهم چندان دور باشد. زمان و مکانِ این قصه مطلق است و در قیدِ «کِی و کجا» نمیگنجد؛ تمهیدی که توفیقِ بعضی از نویسندگان در کاربِردِ آن اندک بوده است.

بهگمانِ من، ناصر زراعتی، با با دُرّ، در صدف، در ادبیاتِ داستانیِ ما، حضوری استثنائی و بهیادماندنی خواهد داشت.

*

ناصر عزیز!

کتابت را آقای حسین کریمی، بهواسطۀ علی، برایم فرستاد. مدتی بود از تو بیخبر بودم. گرفتاریهایِ زندگی را که میدانی: تمامی ندارد. یکی میخواهد شعرش را ببینم و نظر بدهم، یکی دیگر نثرش را. یکی هم میخواهد جمالم را ببینید که در دل میگویم: «جمال جمالِ مهتره / هرچی نبینی بهتره!» (یادش بهخیر دایهام. اگر کورهسوادی داشت، شاعر میشد. این شعرِ عوامانه را از او بهیاد دارم.) از آنسو، پُختوپَز و رُفتوروب، و از اینسو جلساتِ کانون ـ و بهتازگی دعوتِ دانشگاه برایِ شعر خواندن ـ و از آن دیگرسوها هم اصرار و اِبرامِ دوستانم در خارج که: «چه نشستهای! اینجا مُرده را زنده میکنند و تو آنجا از ناخوشی مینالی؟» و از این دیگرسو خودم که: «اگر جان هم در سینی بگذارند و هدیهام کنند، دیگر حالِ برداشتنش را ندارم ـ و مگر پزشکانِ اینجا چه برایم کم گذاشتهاند؟»

بااینهمه، کتابت جانِ تازهای به من داد، خصوصاً که نزدیک به یکسومِ دستنوشتۀ آن را چند سال پیش برایم فرستاده بودی و خوانده بودم و  شتابزده و خوشحال، نوشته بودم که: «تمامش کن که بسیار خواندنیست.»

حالا به پایان آمده و چاپ شده و با رویِجلدی به صفا و زیبایی حروفش به دستم رسیده است. همین حالا شروع میکنم به خواندن و بعد نظرم را برایت مینویسم.

*

دوستِ عزیزم!

در این آشفتهبازاری که مسابقۀ نوآوری کارش به عجایبنگاری کشیده است و از بعضی کتابها چیزی درمیآید که در قوطیِ هیچ عطاری پیدا نمیشود، ساده نوشتن و زندگی را نوشتن و عشق را بیشائبۀ تنانگی توجیه کردن و تخیل را به اندیشهای عارفانه پیوند زدن و زندگی را با همۀ مظاهرِ معمول و بیپیرایه و بیرنگش مُوجه انگاشتن و نبودِ فضیلت را در آن دریغی پنداشتن، هنریست که تنها دیدِ شاعرانه آن را میآفریند:

این بامدادهایِ بهاری از شوق و شعف خالیست. آفتاب همان آفتاب است و باران همان باران.

پیراهنِ کهنهام را میشویم، بر بندِ رخت میآویزم و به انتظار مینشینم تا آفتاب بر آن بتابد.

دستهای کلاغ از آسمان میگذرد و نسیمِ ملایمی سرشاخههایِ جوانهبسته را میلرزاند.

غروب که فرامیرسد، ناگهان باران میبارد. رعد میغرّد و برق میجهد.

پیراهنِ خشکشده از آفتابِ بهاری ـ خیس و آبچکان ـ همچنان بر بند آویخته میمانَد. کلاغی از آسمان فُرودمیآید، بر نردۀ مهتابی مینشیند و پیراهن را نگاه میکند...

... پیراهن در نسیمِ صبحگاهی تاب میخورَد. کلاغ هنوز بر نردۀ مهتابی نشسته و چُرت میزند.

از پشتِ شیشۀ پنجره، شهرِ غُبارگرفته را نگاه میکنم و به یاد میآورم که از هرگونه فضیلتی تهی شدهایم.

اگر نگویم اینها که نوشتهای شعر است، باید بگویم سخت شعرگونه است. بادقت به همۀ زیباییها نگاه کردهای. تکان خوردنِ سرشاخهها را، از نسیم، دیدهای. گذشتِ زمان را از صبحی تا صبحِ دیگر پاییدهای، رختِ شُسته را بر بند رها کردهای تا خُشک شود و دوباره خیس شود و باز خشک شود؛ اما آنقدر همّت بهکار نبستهای تا از رویِ بند برداریش و گویا کلاغ و چُرتِ مُداوم و نگاهِ خالی از معنایش تو را وامیدارد که به شهری نگاه کنی که مردمش «از فضیلت تهی شده»اند.

جانمایۀ این کتاب عشق است. عشق به موجودی اَثیری که مادر است و همسر است و خواهر است و دختر. نمادِ زنی اَزَلی ـ اَبَدیست که در هر سن و هر شکل و هر شخصیت میدرخشد. همیشه و هرجا هست و هیچوقت و هیچکجا نیست. هرگز به او دست نمیزنی. میدانی که دستهایت از آن پیکرِ بُخارگون گذر میکند و خطوطِ منظمش را درهم میریزد. میدانی که هست، و نیست. اما دوستش داری، بهاندازۀ همۀ قلبت، بهاندازۀ وسعتِ ذهنت و بهاندازۀ گنجایشِ خیالت. از او هیچ نمیخواهی جُز آنکه با او سخن بگویی. حتا انتظارِ پاسخ هم از او نداری؛ اما یقین داریکه میشنود. چشم میگشایی: «از برابرِ قابِ پنجره، شبحی سپیدپوش با گیسوانی سیاه، افشان بر شانهها به دیده میآید و میگذرد...» یقین داری که «او»ست. به یادِ شعرِ زیبایی از یدالله رؤیایی میاُفتم:

در هیأتِ هوا

دائم مُراقبتم میکند.

او هست

هرجا هوا که هست

نه میگریزم میخواهم

نه میتوانم بگریزم

ناچار در هوایِ او هر چیز

مثلِ هوا زیبا میگردد

من شکلِ حرفِ خودم میشوم

گُل شکلِ عطرِ خودش

و اوست دوست

وقتی هوا مجسمهای از

                             اوست.(1)

همیشه بهحُرمتی تمام با او سخن میگویی. همیشه «شما» خطابش میکنی. میگویی: «همین روزهاست که درختانِ اقاقیا گُل بدهند؛ شما هم، مثلِ من، عطرِ اقاقیا را دوست دارید؟»

میگویی: «پاییز که برسد، برایتان انار دانه خواهم کرد؛ در آن کاسۀ چینیِ سفید که نقشِ گُلِ سرخ دارد، همان کاسۀ قدیمی که مادرم در آن، برایمان انار دانه میکرد.»

این عشق برایت مادر، کودکی، جوانی، خانه و وطن را تداعی میکند. تو و دیگران که از خوب یا بدِ حادثه از وطن جدا افتادهاید همیشه مَشامتان پُر از عطرِ لیمو، عطرِ اقاقی، عطرِ گُلِ سرخ و گُلابِ قمصر است. هرگاه یادِ وطن میکنید گویی خاطرۀ این بوهایِ خوش شامهتان را نوازش میکند و همیشه با همین خاطرهها عشقتان را بهیاد میآورید، عشقی که در موجودی اثیری تکثُر میپذیرد و مادر و معشوق و وطن میشود.

 آزادهخانمِ رضا براهنی را خواندهای؟ بیگمان یکی از رُمانهایِ خوبِ معاصر است. برایِ او هم آزادهخانم همین زنِ تکثُرپذیر است که وطن و مادر و همسرِ اوست.

راستی، یادم افتاد که رُمانهایِ براهنی پُر از حوادثِ پیدرپی است: هنوز از یک خوان گذر نکرده به خوانِ دیگر میرسد. این خصوصیتِ اوست که در حادثهآفرینی استاد است و خواننده را همیشه مشتاق نگهمیدارد.

این نوشتههایِ تو اصلاً حادثه ندارد، اما همین همواری و سادگی بیش از هر حادثه خواننده را مجذوب میکند. مائدههایِ زمینیِ [آندره] ژید هم همینطور است: آرام و شاعرانه پیش میرود و انسان را غرقۀ لذتی شناخته میکند زیراکه عشقی ملموس و سرزنده و زمینی را به خواننده تقدیم میکند. اما عشقِ تو در این کتاب سخت لاهوتی و دور از دست است.

صداقتِ ذاتیِ تو در این نوشتهها با یادآوریِ کودکیهایت، آرزوهایِ برآوردهنشدهات، عشقِ ناب و یکسویه و بیتمنایت، جایجای، آشکار است. به معشوق میگویی: «آرزو داشتهام ساز بزنم... حوصله ندارم... آنقدر باید نواخت تا انگشتها نرم شوند...»

(«میدانستید که من نمیتوانم؟ آن روز که برایتان چای ریختم، لرزشِ دستم را دیدید؟ فنجان و نعلبکی در دستم جِرنگ جِرنگ صدا میکرد. البته دستم همیشه نمیلرزد، گاهی...») و چه اعترافِ شرمگنانه و از سرِ صدقیست. یعنی: دست وقتی میلرزد که دلت میلرزد. و، بهقولِ اخوانِ عزیزم، «باز میلرزد دلم، دستم...»

اینگونه حسبحالها شیرینترین نقلهایِ آرام و بیادعایِ نوشتههات هستند: آنچه خواننده نظیرش را در خود آزموده است، و نه از آنگونه که در رابینسون کروزو یا سفرهایِ گالیور میآزماید.

این نوشتهها انگار که با گذرِ عُمرِ تو بهموازات حرکت میکنند: هرچه بر سالِ تو و بر ورقِ کتاب افزوده میشود، تو هم از نشاطِ جوانی و از شورِ عشق میکاهی و بر دغدغه و دلهره میافزایی.

مینویسی: «با اینکه دوروبرم خیلی شلوغ است و با خیلیها رابطۀ دوستانه دارم... تنهایم و احساسِ تنهایی سخت آزارم میدهد.»

مینویسی: «همهمان صورتک بر چهره میزنیم و از خانه بیرون میرویم. من هم ناچار صورتکهایِ مختلفی برایِ خودم ساختهام و، بنابهضرورت، یکی از آنها را بر چهره میزنم... اما فقط خودم میدانم و شما که اینها ظاهرِ قضیه است. در برابرِ شما، هیچ صورتکی بر چهرهام نمیمانَد. صورتکهایم، چون موم در برابرِ حرارتِ آفتاب، آب میشوند و فُرومیریزند. چهرۀ واقعی و اصلیِ مرا فقط شما دیدهاید و میبینید؛ ذهن و دلِ مرا فقط شما بهشکلِ عریان میتوانید ببینید و هرآنچه را در آن نهفته بهروشنی بخوانید.»

چرا آدمها دوست دارند در آینه نگاه کنند؟ چرا دوست دارند جلوِ دوربینِ عکاسی بنشینند تا عکسی از ایشان گرفته شود؟ چرا از نقاش میخواهند که شمایلِ ایشان را رَقَم بزند؟ آیا نه برایِ آنکه خود را بشناسند؟ تو بهترین وسیله را برایِ این خودشناسی پیدا کردهای. تخیلِ خود را آنقدر صیقل زدهای تا آینۀ جمالِ معشوق را آینۀ تو کند. تو خود را در این آینه یا، بهتر بگویم، خود را در «او» دیدهای. صورتِ تو عاری از هر صورتکی در وجودِ او پیداست.

بسیاری از عباراتِ این کتاب، بهویژه بخشهایِ پایانیِ آن، مرزِ میانِ شعر و نثر را از میان برمیدارند و اینچنین شعرگونه میشوند:

«...

انگار خواب میبینم

و خوابِ من انگار

در غلظتِ خاکستریرنگِ نامعلومی

آهسته

در سیلان است...»

«... بالایِ سرمان

آسمانِ کبود

تاب برمیدارد.

رویِ تمامِ شهر

انگار رنگِ اَرغوانیِ سردی

پاشیدهاند...»

«... امروز چه روزیست؟

چرا تمامِ صفحههایِ تقویمِ بغلیِ من

سفید است؟»

«... در چارچوبِ پنجره

ابری متین

از آسمان بیرنگ میگذرد

و کلاغان، دسته دسته

چشماندازِ بیقراریهایم را

سیاه میکنند...»

گاه در میانِ نوشتههایت «مرگ» چهره مینمایاند. در این هنگام نیز معشوق تو را ترک نمیکند یا، بهتر بگویم، تو او را رها نمیکنی و شِکوۀ مرگ را پیشِ معشوق میبَری. مینویسی: «او را هم میبینید؟ بر بالینِ پسرکم ایستاده، آنجا، بالایِ تخت، سَمتِ چپ... چند ماه است که پیوسته دوروبَرِ ما میپلکد. گاهی انگشتانِ استخوانیِ سرد و بیرنگش را در لایِ موهایِ سیاه و بلندِ پسرم فُرومیکند. میرود و میآید و رهایمان نمیکند.»

«عشق خواهرِ مرگ است.»(2) اِرُس (Eros)، نمادِ عشق و کامجویی، با هیأتِ سنگیِ نامنظمش، در کنارِ تاناتوس (Thanatos)، نمادِ مرگ، با بالهایِ سیاهش، تجسمِ پیوندِ بیگُسستِ وجود و عَدَم است. افسونِ این پیوند گهگاه دغدغۀ خاطرت میشود، اما همچنان عشق پیروز میشود و این دغدغه را بیاثر میکند.

عرفانی که، بهصورتِ انحلال و ذوب در وجودِ عشق، خواننده را در سطرسطرِ کتاب بهدنبالِ خود میکشانَد، سرانجام، در آخرین بخش، با کلامِ خواجه عبدالله انصاری چهره میگُشاید و به یقین میپیوندد:

روزگاری او را میجُستم، خود را مییافتم. اکنون خود را میجویم، او را مییابم...

ناصر عزیز!

قلم گرفتم و نامهام به اینجا رسید؛ پایانِ نامه نیست، پایانِ من است که پلکهایم سنگین شدهاند.

خدا نگهدارت!

24 خرداد 1380

 

 

 

از کتابِ تازهمنتشرشدۀ سیمین بهبهانی در ایران: یادِ بعضی نفرات، نشرِ نگاه، 1388

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1) لبریختهها، صفحۀ 15.

2) تعبیرِ جاودانیاد احمد شاملو («و عشق را / که خواهرِ مرگ است») از مرثیه در خاموشیِ فروغ فرخزاد، سرودۀ 29 بهمن 1345.

 

 

ناصر زراعتی
 
پنجشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٩

متن نهایی با 123 امضا

اعتراضِ صد و بیست و سه روشنفکرِ ایرانی و سوئدی به وضعیتِ جعفر پناهی

 

جعفر پناهی فیلمسازِ ایرانی که در روزِ 11 اسفندماه 1388 [دومِ مارسِ 2010] دستگیر شده، از روزِ یکشنبه 26 اُردیبهشتِ 1389 [16 ماهِ مهِ 2010]، در اعتراض به رفتارهایِ غیرِانسانی حکومتِ ایران نسبت به او و خانوادهاش، اعتصابِ غذا کرده است.

جانِ این هنرمند، در سلولِ زندانِ اوین، بهشدّت در خطر است!

ما ضمنِ اعتراضِ شدید به اعمالِ شرمآورِ حاکمانِ ایران، خواهانِ آزادیِ فوری و بیقید و شرطِ جعفر پناهی هستیم و از تمامِ آزادگان و آزادیخواهانِ جهان میخواهیم تا چنین رفتارهایی را محکوم کنند و برایِ رهاییِ این فیلمساز بکوشند.

امضاءکنندگان:

مینا آذریان، پروین اردلان، آذر ارفعزاده، مُرتن ارنتژن، مارینا استاگ، شهرام اطمینان، سعید افشار، نسرین الماسی، توربیون الِنسکی، قیاط المتهون، مِتا اوتوسون، سعید اوحدی، ماریتا اولوسکوگ، یانیکه اولوند، شعله ایرانی، خسرو باقرپور، کوردو بخشی، شریفه بنیهاشمی، فرج بیرقدار، منیره برادران، ماری براری، کامران بزرگ نیا، شاهین بوستانی، مجید بهشتی، سوسن بیات، نیلوفر بیضائی، ایرج پارسیفر، ناصر پاکدامن، ماریا پرشون لوفگرن، مینو پوراصل، فرامرز پویا، مونیکا ترانسترومر، توماس ترانسترومر، سوسن تسلیمی، فرشاد توماج، منصور تهرانی، ملیحه تیرهگل، بردیا حدّادی، مهرتاش حسینی، الهه حمیدی، نسیم خاکسار، ایرج خسروی، رشید خوشعقیده، رشید داوری، هایده درآگاهی، وازریک درساهاکیان، شیریندخت دقیقیان، لیو دواِ، حمید راد، خسرو رحیمی، آرنه روت، مونیکا زاک، ناصر زراعتی، حسن زرهی، اکبرسردوزامی، ماریا سودربَری، بینکت سودرهِل، کریستینا سولبَری، نوشین شاهرخی، سعید شریفیان، کیوان شعاعی، شیدا شفیعی، مینو شکری،  یوگن شولگین، بهروز شیدا، رضا طالبی، فرهنگ طاولی، فرح طاهری، جهانبخش طوفانیان، امیر عزتی، عباس عظیمیان، محمد عقیلی، فرشید فاریابی، شهرام فرزانهفر، آکیم کاگلار، کاوه فولادی، رضا قاسمی، احمدرضا قایخلو، اِوا کاتس لارشون، توربیون لوندگرن، تِری کارلبوم، امینه کاکاباوه، مریم کرّابی، کاظم کردوانی، اَگنتا کلینسپور، مورات کوثری، آرنه کونیگ، توربیون لاگر، میترا لاگر، کارین لکه، میکائیل لوفگرن، مسعود مافان، بودیل مالمستن، لیلا مجتهدی، علیرضا مجلل، آذر محلوجیان، لیلا محمدی، تقی مختار، فاتح مَردوخ، توماس مگنوسون، شکرالله منظور، اسفندیار منفردزاده، ماریا مودیگ، احمدرضا مؤید محسنی، نامدار ناصر، سوزانه نِسیم، مجید نفیسی، مرتضی نگاهی، شهین نوایی، سیروس نوروزبیگی، پرتو نوریعلا، بهمن نیرومند، بیرگیتا والین، اویویند وُگن، عیسی وندی، سیو ویدِربَری، بیورن ویمَن، محمد هاشمی نژاد، بیته هامارگرن، محمدحسین یحیایی، الهام یعقوبیان، ناصر یوسفی، اولا یوهانسون.

 

JAFAR PANAHI, THE IRNAIAN FILMMAKER, WHO WAS ARRESTED IN IRAN ON MARCH 2, 2010, HAS BEGUN A HUNGER STRIKE AS OF MAY 16, 2010, IN OBJECTION TO THE INHUMAN BEHAVIOR OF THE IRANIAN AUTHORITIES TOWARDS HIM AND HIS FAMILY.

THIS ARTIST’S LIFE IS IN GRAVE DANGER IN THE EVIN PRISON CELL.

WE DECLARE OUR OBJECTION AGAINST THE DISGRACEFUL ACTIONS OF THE IRANIAN GOVERNMENT OFFICIALS, AND ASK FOR IMMEDIATE AND UNCONDITIONAL RELEASE OF JAFAR PANAHI, AND HEREBY ASK ALL ADVOCATES OF FREE SPEECH AND ALL FREEDOM-LOVERS OF THE WORLD TO CONDEMN SUCH ACTIONS AND BRING ALL THEIR EFFORTS TO FREE THIS DISTINGUISHED FILMMAKER.

***

Den iranska filmaren Jafar panahi som arresterades den 2 mars 2010 i sitt hem i Teheran sitter fortfarande i det beryktade Evinfängelset utan rättegång. I protest mot den iranska regimens omänskliga beteende och hotelser mot honom och hans familj har Panahi börjat en hungerstrejk sedan 16 maj.

Hans liv är i allvarlig fara i fängelsecellen.

Vi protesterar starkt mot de iranska myndigheternas vidriga behandling av Jafar Panahi och kräver att han friges omedelbart och ovillkorligt.

Vi vädjar till alla fritt tänkande människor i hela världen att fördöma den iranska regimen och kämpa för hans frigivning.

 

Said Afshar - Mohammad Aghili - Ghayath Almadhoun – Nasrin Almasi - Parvin Ardalan - Azar Arfazadeh - Mårten Arndtzén - Mina Azarian – Abbas Azimian - Khosri Bagherpour – kurdo Baksi – Sharifeh Banihashemi -  Monireh Baradaran - Sousan Bayat - Faraj Bayrakdar – Majid Beheshti – Mary Berari - Niloufar Beyzaei – Shahin Boustani – Kamran Bozorgnia – Ekim Caglar - Terry Carlbom -  Shirindokht Daghighian -  Haideh Daragahi - Rashid Davari – Vazrik Dersahakian – Liv Due - Trbjörn Elensky - Shahram Etminan – Amir Ezati – Farsid Faryabi – Shahran Farzanehfar - Kaveh Fouladi – Ahmad Reza Ghayekhlou -- Bardia Haddadi - Elahe Hamidi – Bitte Hammargren - Mohammad Hasheminejhad - Mertash Hosseini - Sholeh Irani – Ulla Johansson Amineh Kakabaveh - Lena Kallenberg - Kazem Kardavani – Maryam Karrabi - Nasim Khaksar – Iraj Khosravi – Rashid Khoshaghideh- Agneta Klingspor - Arne Konig -  Murat Kuseyri -- Mitra Lager – Trbjörn Lager -  Eva Katz Larsson - Carin Leche - Torbjörn Lundgren - Mikael Löfgren - Massood Mafan – Thomas Magnusson - Azar Mahloujian – Bodil Malmsten  - Shokrolah Manzour – Fateh Mardukh -  Ahmad Reza Moayed Mohseni – Maria Modig -  Leyla Mohammadi  -Alireza Mojallal – Leila Mojtahedi - Taghi Mokhtar – Esfandiar Monfaredzadeh –  Majid Naficy - Namdar Naser – Shahin Navai - Morteza Negahi –  Suzanne Nessim – Bahman Niroumand -  Sirous Norouzbeygi – Partow Nouriala - Saeid Ohadi -  Meta Ottosson – Naser Pakdaman - Iraj Parsifar – Maria Persson Löfgren - Faramarz pooya – Minoo Purrasel -  Hamid Rad – Khosro Rahimi – Arne Ruth -  Akbae Saedouzami – Eugene Schoulgin - Sheyda Shafaei – Noushin Shahrokhi -  Saeid Sharifian - Behrouz Sheyda - keyvan Shoaei - Minoo Shokri - Christina Sohlberg - Marina Stagh - Maria Söderberg - Bengt Söderhäll – Farah Taheri -  Sussan Taslimi – Reza Talebi – Farhang Tavoli – Mansour Tehrani – Maliheh Tiregol - Farshad Toomaj - Jahanbakhsh Toufanian - Monica Tranströmer - Tomas Tranströmer -  Marita Ulvskog - Isa Vandi – Öyvind Vågen - Birgitta Wallin - Siv Widerberg - Bjorn Wiman Elham Yaghoubian -  Mohammad Hosein Yahyaei - Naser Yousefi - Monica Zak - Naser Zeraati – Hasan Zerehi -  Jannike Åhlund .

 

 

 

ناصر زراعتی
 
شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٩

نامۀ اعتراض

اعتراضِ صد و نُه روشنفکرِ ایرانی و سوئدی به وضعیتِ جعفر پناهی

 

جعفر پناهی فیلمسازِ ایرانی که در روزِ 11 اسفندماه 1388 [دومِ مارسِ 2010] دستگیر شده، از روزِ یکشنبه 26 اُردیبهشتِ 1389 [16 ماهِ مهِ 2010]، در اعتراض به رفتارهایِ غیرِانسانی حکومتِ ایران نسبت به او و خانوادهاش، اعتصابِ غذا کرده است.

جانِ این هنرمند، در سلولِ زندانِ اوین، بهشدّت در خطر است!

ما ضمنِ اعتراضِ شدید به اعمالِ شرمآورِ حاکمانِ ایران، خواهانِ آزادیِ فوری و بیقید و شرطِ جعفر پناهی هستیم و از تمامِ آزادگان و آزادیخواهانِ جهان میخواهیم تا چنین رفتارهایی را محکوم کنند و برایِ رهاییِ این فیلمساز بکوشند.

امضاءکنندگان:

مینا آذریان، پروین اردلان، آذر ارفعزاده، مُرتن ارنتژن، مارینا استاگ، شهرام اطمینان، سعید افشار، توربیون الِنسکی، قیاط المتهون، مِتا اوتوسون، سعید اوحدی، ماریتا اولوسکوگ، یانیکه اولوند، شعله ایرانی، خسرو باقرپور، کوردو بخشی، فرج بیرقدار، منیره برادران، ماری براری، کامران بزرگ نیا، شاهین بوستانی، مجید بهشتی، سوسن بیات، نیلوفر بیضائی، ایرج پارسیفر، ناصر پاکدامن، ماریا پرشون لوفگرن، فرامرز پویا، مونیکا ترانسترومر، توماس ترانسترومر، سوسن تسلیمی، فرشاد توماج، منصور تهرانی، بردیا حدّادی، مهرتاش حسینی، الهه حمیدی، نسیم خاکسار، ایرج خسروی، رشید خوشعقیده، رشید داوری، هایده درآگاهی، وازریک درساهاکیان، لیو دواِ، حمید راد، خسرو رحیمی، آرنه روت، مونیکا زاک، ناصر زراعتی، اکبرسردوزامی، ماریا سودربَری، بینکت سودرهِل، کریستینا سولبَری، سعید شریفیان، کیوان شعاعی، شیدا شفیعی، مینو شکری، بهروز شیدا، رضا طالبی، فرهنگ طاولی، جهانبخش طوفانیان، امیر عزتی، عباس عظیمیان، محمد عقیلی، فرشید فاریابی، شهرام فرزانهفر، کاوه فولادی، اِوا کاتس لارشون، توربیون لوندگرن، تِری کارلبوم، امینه کاکاباوه، مریم کرّابی، کاظم کردوانی، اَگنتا کلینسپور، مورات کوثری، آرنه کونیگ، رضا قاسمی، احمدرضا قایخلو، توربیون لاگر، میترا لاگر، کارین لکه، میکائیل لوفگرن، مسعود مافان، بودیل مالمستن، علیرضا مجلل، آذر محلوجیان، لیلا محمدی، تقی مختار، فاتح مَردوخ، توماس مگنوسون، شکرالله منظور، اسفندیار منفردزاده، احمدرضا مؤید محسنی، نامدار ناصر، سوزانه نِسیم، مجید نفیسی، مرتضی نگاهی، شهین نوایی، سیروس نوروزبیگی، بهمن نیرومند، بیرگیتا والین، اویویند وُگن، عیسی وندی، سیو ویدِربَری، بیورن ویمَن، محمد هاشمی نژاد، بیته هامارگرن، محمدحسین یحیایی، ناصر یوسفی، اولا یوهانسون.

 

JAFAR PANAHI, THE IRNAIAN FILMMAKER, WHO WAS ARRESTED IN IRAN ON MARCH 2, 2010, HAS BEGUN A HUNGER STRIKE AS OF MAY 16, 2010, IN OBJECTION TO THE INHUMAN BEHAVIOR OF THE IRANIAN AUTHORITIES TOWARDS HIM AND HIS FAMILY.

THIS ARTIST’S LIFE IS IN GRAVE DANGER IN THE EVIN PRISON CELL.

WE DECLARE OUR OBJECTION AGAINST THE DISGRACEFUL ACTIONS OF THE IRANIAN GOVERNMENT OFFICIALS, AND ASK FOR IMMEDIATE AND UNCONDITIONAL RELEASE OF JAFAR PANAHI, AND HEREBY ASK ALL ADVOCATES OF FREE SPEECH AND ALL FREEDOM-LOVERS OF THE WORLD TO CONDEMN SUCH ACTIONS AND BRING ALL THEIR EFFORTS TO FREE THIS DISTINGUISHED FILMMAKER.

***

Den iranska filmaren Jafar panahi som arresterades den 2 mars 2010 i sitt hem i Teheran sitter fortfarande i det beryktade Evinfängelset utan rättegång. I protest mot den iranska regimens omänskliga beteende och hotelser mot honom och hans familj har Panahi börjat en hungerstrejk sedan 16 maj.

Hans liv är i allvarlig fara i fängelsecellen.

Vi protesterar starkt mot de iranska myndigheternas vidriga behandling av Jafar Panahi och kräver att han friges omedelbart och ovillkorligt.

Vi vädjar till alla fritt tänkande människor i hela världen att fördöma den iranska regimen och kämpa för hans frigivning.

 

Said Afshar - Mohammad Aghili - Ghayath Almadhoun - Parvin Ardalan - Azar Arfazadeh - Mårten Arndtzén - Mina Azarian – Abbas Azimian - Khosri Bagherpour – kurdo Baksi – Monireh Baradaran - Sousan Bayat - Faraj Bayrakdar – Majid Beheshti – Mary Berari - Niloufar Beyzaei – Shahin Boustani – Kamran Bozorgnia – Terry Carlbom - Haideh Daragahi - Rashid Davari – Vazrik Dersahakian – Liv Due - Trbjörn Elensky - Shahram Etminan – Amir Ezati – Farsid Faryabi – Shahran Farzanehfar - Kaveh Fouladi – Ahmad Reza Ghayekhlou -- Bardia Haddadi - Elahe Hamidi – Bitte Hammargren - Mohammad Hasheminejhad - Mertash Hosseini - Sholeh Irani – Ulla Johansson Amineh Kakabaveh - Lena Kallenberg - Kazem Kardavani – Maryam Karrabi - Nasim Khaksar – Iraj Khosravi – Rashid Khoshaghideh- Agneta Klingspor - Arne Konig -  Murat Kuseyri -- Mitra Lager – Trbjörn Lager -  Eva Katz Larsson - Carin Leche - Torbjörn Lundgren - Mikael Löfgren - Massood Mafan – Thomas Magnusson - Azar Mahloujian – Bodil Malmsten  - Shokrolah Manzour – Fateh Mardukh -  Ahmad Reza Moayed Mohseni - Leyla Mohammadi  -Alireza Mojallal – Taghi Mokhtar – Esfandiar Monfaredzadeh –  Majid Naficy - Namdar Naser – Shahin Navai - Morteza Negahi –  Suzanne Nessim – Bahman Niroumand -  Sirous Norouzbeygi – Saeid Ohadi -  Meta Ottosson – Naser Pakdaman - Iraj Parsifar – Maria Persson Löfgren - Faramarz pooya -  Hamid Rad – Khosro Rahimi – Arne Ruth -  Akbae Saedouzami – Sheyda Shafaei – Saeid Sharifian - Behrouz Sheyda - keyvan Shoaei - Minoo Shokri - Christina Sohlberg - Marina Stagh - Maria Söderberg - Bengt Söderhäll -  Sussan Taslimi – Reza Talebi – Farhang Tavoli – Mansour Tehrani - Farshad Toomaj - Jahanbakhsh Toufanian - Monica Tranströmer - Tomas Tranströmer -  Marita Ulvskog - Isa Vandi – Öyvind Vågen - Birgitta Wallin - Siv Widerberg - Bjorn Wiman -  Mohammad Hosein Yahyaei - Naser Yousefi - Monica Zak - Naser Zeraati - Jannike Åhlund .

 

 

 

ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral