خط و ربط

یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦

شب نصرت کریمی...

 

پیام برای شبِ نصرت کریمی

 

سلام استاد!

 

چقدر خوشحالم که چنین شبی برایِ شما برگزار می‌شود و چقدر افسوس می‌خورم که سعادتِ حضور در این شب را ندارم.

جایِ خیلی‌هایِ دیگر در این شب خالی است: شاگردانِ شما حمید هُدانیا، احمد غفارمنش، رضا شریفی و... که دیگر در این دنیا نیستند و مطمئنم اگر بودند آن‌ها هم به‌اندازه‌ی من از برگزاریِ چنین شبی خوشحال می‌شدند و اکنون در همین سالن بودند.

از تابستان 1348 در دانشکده‌ی هنرهایِ دراماتیکِ تهران که افتخارِ شاگردی و بعد دوستیِ صمیمانه و یکدلانه‌ی شما نصیبم شد، تا امروز 38 سال می‌گذرد.

از شما بسیار چیزها آموختیم. لذت و ارزشِ آفرینش را شما به ما یاد دادید. بردباری را از شما آموختیم. مرارت‌هایِ بسیاری را تاب آوردیم و از سر گذراندیم، چراکه کلامِ زیبایِِ حافظ را برایمان خوب معنی کرده بودند:

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقتِ ما کافری‌ست رنجیدن...

درِ خانه‌ی زیبا و آرامبخش شما هم همیشه به‌رویِ ما باز بود. دردِ دل‌هامان را رفیقانه گوش می‌دادید، پدرانه و دوستانه نصیحت‌مان می‌کردید، وقت می‌گذاشتید طرح‌ها و نوشته‌هامان را با‌دقت می‌خواندید و فیلم‌هامان را باحوصله تماشا می‌کردید و انتقادها و راهنمایی‌هاتان را از ما دریغ نداشتید. مردمِ ساده‌ی کوچه و خیابانِ این مملکت را شما به ما شناساندید.

شما به ما آموختید که اگر چیزی بلدیم، بی‌دریغ به دیگران هم یاد بدهیم. در این چهل سال، شاگردانِ شاگردانِ شاگردانِ شما هم معلم و استاد شده‌اند و می‌کوشند آموخته‌هاشان را به جوانانِ دوستدارِ هنر بیاموزند.

می‌بینید چطور ادامه پیدا کرده‌اید و همچنان ادامه خواهید یافت؟

حرف برایِ گفتن زیاد دارم، اما می‌دانم که فرصت کم است. بماند برایِ بعد...

خواستم در این چند کلمه، از این راهِ دور، بگویم که یادِ روشن و مهربانِ شما همیشه با ما هست: صورتکِ اهدایی شما بر دیوار اتاقِ خانه‌ی ماست؛ آن مجسمه را که همین‌جا ساختید گذاشته‌ایم رویِ قفسه‌ی کتاب‌ها؛ به محلِ کار و کتابفروشی‌ام هم که می‌روم، تا در را باز می‌کنم، تصویرِ خندانِ شما از روبرو نگاهم می‌کند. آن ده روز که مهمانِ ما بودید بهترین، پُربارترین و قشنگترین دهه‌ی عمرِ ما بود.

شما این بخت و سعادت و توانایی را داشته‌اید که در زمینه‌هایِ مختلفِ هنری کار کنید و از آفرینشِ هنری لذت ببرید و به دیگران هم مزه‌ی این لذتِ معنوی را بچشانید. شما هنوز هم کار می‌کنید و می‌دانم که همچنان کار خواهید کرد. اما فکر می‌کنم آن آرزویِ شما که من فیلمِ «صورتک‌ها»  را با آن تمام کردم، هنوز برآورده نشده است: این‌که جایی، موزه‌ای کوچک برپا شود برایِ صورتک‌هایی که در طول این‌همه سال ساخته‌اید.

یادتان هست صحبت می‌کردیم که این صورتک‌ها بهتر است با توضیحات و صدایِ خودِ شما همراه باشند؟ خوشبختانه اکنون امکاناتِ فنی و تکنیکی این کار خیلی ساده است.

خواستم بگویم که ما، همه‌ی ما، از این شاگردِ دور‌افتاده‌ی شما و علی دهباشیِ صاحبِ «بخارا» و بهروز غریب‌پورِ مدیرِ همین «خانه‌ی هنرمندان» که خوشبختانه خودش هم هنرمند است گرفته تا تمامِ کسانی که امشب در این سالن حضور دارند و نیز آن‌هایی که نتوانسته‌اند بیایند اما شما و کارهاتان را دوست دارند، موظفیم این آرزویِ شما را برآورده کنیم.

اگر این کار را کردیم، فَبها... وگرنه مطمئنم آیندگان سرزنش‌مان خواهند کرد و خواهند گفت: شما که بختِ همزمانی با هنرمندِ بزرگی چون نصرت کریمی را داشتید، چرا لیاقتِ برآورده کردنِ آرزویِ او را نداشتید؟!

مثلِ همیشه شاد و سرزنده و تندرست و کوشا باشید.

دوست و شاگردِ همیشه شما

ناصر زراعتی

22 اردیبهشتِ 1386

گوتنبرگِ سوئد

 

برای خواندن گزارش این شب اینجا را نگاه کنید:

http://tadaneh1.blogspot.com/2007/05/nosrat-karimi-night.html

 

 

ناصر زراعتی
 
جمعه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦

مقاله دوم...

چرا حُرمتِ انسان را رعایت نمی‌کنیم؟

 

 

شاید شما هم این روزها، این تصویرهایِ ویدئویی را در اینترنت دیده باشید:

ویلایی در شمالِ ایران.

چند دختر و زنِ جوان، با آرایشِ غلیظ، موهایِ رنگ‌کرده و پیراهن و بُلوزِ بی‌آستین و یقه‌باز، نگران و ناراحت، دورِ میزی نشسته‌اند. رویِ میز، قوطی‌هایِ آبجو و شیشه‌هایِ مشروباتِ خارجی است و لیوان‌های پُر و خالی و نیم‌خالی.

دوربین می‌چرخد. تصویرِ یکی از زن‌ها. صدایی بیرون از تصویر، صدایِ مردی با لهجۀ مازندرانی، از زنِ جوان می‌پرسد که این‌جا چه می‌کنید و با این مردها چه نسبتی دارید؟

زنِ جوان، مِن‌مِن‌کنان، می‌گوید که به مهمانی آمده‌اند و همسر یا نامزدِ این جوانان نیستند اما با‌هم آشنایی دارند.

تصویر یخچال با درِ باز، انباشته از قوطی‌هایِ آبجو و مشروباتِ خارجی. مردی جلوِ یخچال ایستاده و تعدادیِ قوطیِ آبجو در بغل دارد.

همان صدایِ بیرون از تصویر: «ویسکی‌رو وَردار... ویسکی...»

دستِ مرد می‌رود تو یخچال و گردنِ شیشۀ ویسکی را می‌گیرد.

همان صدا [نگران و هیجان‌زده]: مواظب باش! مواظب باش!

(انگار قرار است طرف بُمبِ خطرناکی را بردارد یا ایشان نگران است مبادا شیشۀ ویسکیِ علیه‌السلام بیُفتد و خدا نکرده بشکند!)

تصویرِ بعدی: جوانی رو به دوربین، خونسرد و بی‌خیال، که باجسارت و حاضر‌جوابی حرف می‌زند.

همان صدا از غیرت و مردانگی می‌گوید (که گویا این جوانِ سینه‌سپر‌کرده ندارد) و این‌که چرا اجازه داده خواهرش این‌طور بی‌حجاب و نیمه‌لُخت، کنارِ مردِ نامَحرَم بنشیند؟

جوان: خودش این‌جوری دوست داره... به‌من ربطی نداره... من و شما دوست داریم نماز بخونیم، این دوست داره این‌جوری باشه...

صدا: این مشروب‌ها‌رو از کجا خریدین؟

جوان: همه‌ش این‌جا بود... این ویلا‌رو با تمامِ وسایل اجاره کرده‌یم...

و بعد تعریف می‌کند که ویلا را از فلان‌کس به‌مدّتِ دو هفته، به‌مبلغِ پنج میلیون تومان اجاره کرده با‌تمامِ امکانات، از‌جمله یخچالِ پُر از مشروباتِ خارجی و غیره، که بیایند این‌جا با دوستان‌شان و استراحت و تفریح کنند.

تمامِ این حرف‌ها را هم در‌کمالِ جسارت و بدونِ هیچ ترس و واهمه، با‌صدایی محکم بر زبان می‌آوَرَد.

تصویرِ بعدی یکی از ورزشکارانِ گویا مشهورِ امروزِ ایران را نشان می‌دهد. (متأسفانه نام و نشان و رشتۀ ورزشیِ این جوان را هم در اینترنت نوشته‌اند!) جوانِ ورزشکار از وحشت و نگرانی می‌لرزد و نزدیک است بزند زیرِ گریه. یکریز التماس می‌کند و مأموران را قَسَم می‌دهد که از سرِ تقصیراتش (کدام تقصیرات؟) بگذرند و آبرویش را نریزند.

صدایِ کذایی پُشتِ سرِ هم و مُصرانه می‌پرسد که چرا آمده این‌جا؟

ورزشکارِ معروف، عاجز از پاسخ، همچنان وحشتزده است.

همان جوانِ جسور می‌آید جلوِ دوربین و سینه سپر می‌کند که: من آوردمش، من گفتم بیاد! (و رویِ «من» تأکید می‌کند!)

*

با تماشایِ همین چند صحنۀ کوتاه که کیفیّتِ صدا و رنگ و تصویرِ خوبی هم ندارد و یا با دوربینِ ویدئویِ معمولی تصویربرداری شده یا با موبایل‌تلفن، بیننده متوجه می‌شود که مأمورانِ انتظامی یا بسیجِ این منطقه از خطۀ مازندران به‌این ویلا ریخته‌اند و تعدادی دختر و پسرِ جوان را در‌حالِ نوش‌خواری، غافلگیر کرده‌اند؛ جوانانی‌که پیداست از تهران آمده‌اند و وضعِ مالی‌شان خوب است.

واکُنشِ خونسردانه و تقریباً بی‌خیالانۀ دخترها نشان می‌دهد که بارِ اول‌شان نیست که گیرِ چنین مأمورانی افتاده‌اند.

جوانِ ورزشکار کاملاً مشخص است که چرا این‌همه می‌ترسد؛ می‌داند که آبرو حیثیت برایش باقی نمی‌گذارند و محکومیّت و جریمه و احتمالاً حبس و تعزیر و اخراج از تیمِ ورزشی، یا دستِ‌کم محرومیّت از شرکت در مسابقات، در انتظارش خواهد بود.

جوان‌اولِ جسور و باشهامتِ این «فیلم» پیداست پُشتش به کوهِ اُحُد است که این‌طور سینه‌سپر‌کرده، زُل می‌زند تو چشمِ آقایانِ مأموران و این‌چنین می‌رود تو شکم‌شان. احتمالاً یا از «آقا‌زاده»هاست، یا فرزندِ یکی از ثروتمندانِ تازه‌به‌دوران‌رسیدۀ این‌سال‌ها، یا اصلاً خودش یکی از آن ثروتمندان است! (از این‌گونه جوانان که ثروت‌هایِ باد‌آورده‌شان از پارو بالا می‌رود، امروزه، کم نداریم!) به‌هر‌حال، کسی‌که برایِ اجارۀ دو هفتۀ یک ویلا، پنج میلیون جرینگی وَجهِ رایج می‌پردازد، حتماً خوب می‌داند که می‌تواند رویِ ریش و سبیلِ رییس‌کُلِ همین مأمورانِ معذورِ مازندرانی بنشیند و نقاره بزند!

به‌هر‌صورت، تا اکنون که این مطلب را می‌خوانید، حتماً مسأله یک‌جوری حلّ شده و این «گُناه‌کاران» به جزایِ اعمالِ «شنیعِ» خود رسیده‌اند!

فعلاً واردِ این بحث نمی‌شویم که حریمِ خصوصی و حُرمتِ شخصی این چند دختر و پسرِ جوان چرا باید شکسته شود؟ چند انسانِ (زن و مرد) بالغِ عاقل دوست دارند در ویلایی دورِ‌هم جمع شوند و خوش بگذرانند. چه لطمه و صدمه‌ای به جامعه و مردم، یا حتی همین مأمورانِ مؤمنِ مازندرانی می‌زنند؟ اگر هم به‌قول یا به‌تعبیرِ همین‌ها، «فسق» و «فُجور»ی انجام می‌دهند، به من و ایشان چه ربطی دارد؟ گناه‌شان گردنِ خودشان! من و شما را که با ایشان تویِ یک گور نمی‌خوابانند... در روزِ مَحشَر هم هر‌کس پاسخ‌گویِ اعمال و کردارِ خویش است و هیچ‌کس را به‌جایِ دیگری نمی‌اندازند تویِ جهنم! به‌این موضوع هم کاری نداریم که چرا انواع و اقسامِ مشروباتِ الکلی تا این اندازه و به‌این راحتی همه‌جا وجود دارد و در دسترسِ همگان است تا جایی‌که اجاره‌دهندۀ ویلا می‌تواند چنان یخچال‌هایی را آن‌طور پُر‌کند؟ فضولی هم نمی‌کنیم که بگوییم آیا بهتر نیست این آقایانِ مأموران را بفرستید دنبالِ جُست‌و‌جو و کشفِ سر‌منشاءِ قاچاقِ مشروباتِ الکلی؟...

فرض را بر این می‌گذاریم که «قانون» در آن سرزمین، داشتن و نوشیدنِ مشروباتِ الکلی را ممنوع اعلام کرده و برایش مجازات قائل شده است (که البته این‌گونه هست) و نیز گردِ‌هم‌آمدنِ زن و مردِ نامحرم در زیرِ یک سقف، عملی است غیرِقانونی (که البته این‌گونه نیست) و در‌نتیجه، این چند جوانِ مُرتکبِ اعمالی غیرِقانونی شده‌اند و باید که دستگیر شوند و در دادگاه محاکمه شوند و «قاضی» رأی بدهد که چه مجازاتی باید ببینند.

این‌ها افرادِ جامعه هستند و گویا این جامعه هم مدتی است «مَدَنی» شده است! آیا حُرمت و حقوقِ انسانی و فردیِ افرادِ جامعه نباید رعایت شود؟

این آقایانِ مأموران به‌چه حقّی و با‌کدامِ مُجوزِ قانونی، از این «مُتهمان» (یعنی افرادی‌که فعلاً فقط موردِ «اتهام» قرار گرفته‌اند و نمی‌توان آنان را «مُجرم» دانست)، تصویربرداری می‌کنند؟ چه‌کسی این تصویرها را می‌گذارد رویِ شبکۀ اینترنت؟ به‌چه حقّی نامِ آن جوانِ ورزشکار را در سایت‌ها می‌نویسند؟ چرا؟

در ممالکی‌که «قانون» معنی دارد، حُرمت و حقوقِ فردی و انسانیِ بدترین و شریرترین خلافکاران و مُجرم‌ها، حتی قاتل‌ها و دزدها و کودک‌آزارها و نژادپرست‌ها و امثالِ آنان رعایت می‌شود. هیچ شخصِ حقیقی یا حقوقی، هیچ رسانۀ گروهی و هیچ قدرتِ حتی دولتی اجازه و حق ندارد نام و تصویرِ آن‌ها را عَلَنی کند.

گمانم چنین موردی در «قانونِ اساسیِ ایران» هم باید بوده باشد. حتماً حقوقدان‌ها می‌دانند و خواهند نوشت و خواهند گفت.

می‌دانم که گفته خواهد شد منشاءِ همۀ این بی‌قانونی‌ها و هَتکِ حُرمت‌ها حاکمان‌اند. اما این‌گونه حرف‌ها از بارِ مسؤلیّتِ فردی و شخصیِ من و شما نمی‌کاهد.

منِ نوعیِ صاحبِ سایتِ اینترنتی یا یک وبلاگِ فسقلی وقتی چنین تصویرهایی را از بُغضِ معاویه، در شبکۀ اینترنت قرار می‌دهم یا لینکش را برایِ این و آن می‌فرستم، همان‌قدر مقصرم که آن شخصِ تصویربردار و آن مأمورانِ کذایی و رییس رؤساشان تا بالا بالاها... در این مورد، یعنی هَتکِ حُرمتِ انسانی، همه‌مان سر و تهِ یک کرباسیم.

چند سالی است هر‌کس تصمیم می‌گیرد به یکی از این ممالکِ اروپایی پناهنده شود، برایِ به‌اصطلاح «کِیسِ» قابلِ قبولِ خود، یک دوربینِ ویدئو برمی‌دارد، راه می‌افتد تو کوچه و خیابان و این شهر و آن روستایِ ایران و از یک مُشت زن و مرد و بیش‌تر بچۀ بی‌پناه و مظلوم و بدبخت (یعنی قربانیانِ بی‌عدالتی‌هایِ رایج) تعدادی تصویرِ (هرچه فجیع‌تر، بهتر) می‌گیرد و باهاشان مصاحبه می‌کند و وامی‌داردشان هر حرفی (بازهم هرچه بدتر، بهتر) بگویند و ان‌گاه این تصویرها و صداها را می‌آورد بیرون و گَلِ‌هم‌بندی می‌کند و جماعتی هم به‌اصطلاح «اپوزیسیون» این‌جا هستند که می‌ریزند دورِ این بابا و برای‌شان جشن و مَشن برپا می‌کنند و نمایش و سخنرانی و سخن‌پراکنی می‌گذارند و به‌خیالِ خودشان پدرِ صاحب‌بچۀ حکومت و حاکمان را با این‌چنین «افشاگری»ها درمی‌آورند! و هیچ‌کس هم نیست که بگوید: شما به‌چه حقی و با کدام اجازه‌نامه از این بنده‌خداهایِ اسیر و ذلیل، تصویرِ واضح‌شان را این‌چنین در‌مَعرَضِ دیدِ عموم قرار می‌دهید؟ آیا این قربانیان «انسان» نیستند؟ ایا این‌ها فقط وسیله‌اند؟

من‌هم که یکی دو بار چنین حرف‌هایی زده‌ام، برخی دوستانِ اهلِ هنر و فرهنگ، به‌م توپیده‌اند که: «تو قضاوتِ اخلاقی می‌کنی! از‌لحاظِ هنری به قضیه باید نگاه کرد!»

به یک نمونه‌اش، آن‌هم بدونِ ذکرِ نام، اشاره می‌کنم:

یکی دو سال پیش، فیلمی آوردند این‌طرف‌ها که در یکی از روستاهایِ گمانم اطرافِ اصفهان تصویربرداری شده بود. سازنده تعدادی پسربچه را نشان می‌داد که تویِ خاک و خُلِ کوچه‌ها بازی می‌کردند. با آن‌ها مصاحبه می‌کرد و آن طفلک‌هایِ معصوم را وامی‌داشت که دقیق و ریز به ریز تعریف کنند چگونه فلان کس‌ها کون‌شان گذاشته‌اند و همچنان کون‌شان می‌گذارند!

این پسربچه‌هایِ نابالغِ بی‌گناه آیا پدر و مادر و خواهر و برادر و خویش و قوم ندارند؟ قرار نیست این‌ها فردا بزرگ شوند و در آن جامعۀ نکبتی زندگی کنند؟ این‌ها که یک بار و چند بار از طرفِ یک مُشت بچه‌بازِ مُنحرفِ کثیف موردِ سوءِ‌استفادۀ جنسی قرار گرفته‌اند و به‌شان تجاوز شده، حالا شما آقایانِ مُدعیِ فیلمسازیِ مخالفِ حکومت هم آنان را باید موردِ سوءِ‌استفادۀ سیاسی و اجتماعی و تجاوزِ هنری قرار بدهید؟ آیا حُرمتِ انسانیِ این‌ها نباید رعایت شود؟

من هم دلم خوش است! چه حرف‌ها می‌زنم!

وقتی فلان هنرمندِ قدیمی و نام‌آورِ تبعیدیِ هموطن (اسم نمی‌برم!) در مصاحبه با فلان رادیویِ آمریکایی، در پاسخ به پُرسشِ خبرنگار که: «نظرتان در موردِ حملۀ آمریکا و برپا شدنِ جنگ در ایران چیست؟» با‌صراحت و شهامتِ فوق‌العاده می‌گوید: «فوقش آمریکا حمله کند به ایران و جنگ بشود. مگر چند نفر کشته می‌شوند؟ همین الانش در ایران، هر ساله در تصادفاتِ رانندگی، بیست و پنج هزار نفر دارند کشته می‌شوند. از این‌که بیش‌تر کشته نخواهند شد!»، من و شما دیگر از چند‌تا تصویربردارِ جِغِله و نامشهور چه توقعی می‌توانیم داشته باشیم؟

شما فکر می‌کنید در پاسخ آن شخصِ هنرمندِ بسیار مشهور، یک نفر آمد بگوید: «آقاجان! به انسان این‌طوری نگاه نمی‌کنند و دربارۀ جانِ انسان این‌طوری حرف نمی‌زنند!»؟

*

حُرمتِ انسان باید رعایت شود!

 

گوتنبرگِ سوئد

25 آوریلِ ‏2007

ناصر زراعتی
 
پنجشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦

یک مقاله...

زنانِ ایرانِ باستان و دخترانِ ایرانِ امروز

 

 

ایمیلی برایم آمده «بدونِ شرح» با دو ضمیمه:

یکی متنی است باعنوانِ «شیرزنانِ ایرانی در‌طیِ تاریخِ امپراتوریِ پُرشکوهِ ایران‌زمین» همراه با چند نقاشیِ رنگیِ شیک و پیک از زنانِ جوانِ خوشگلِ خوش‌اندامِ بی‌عیب و نقص، در توضیح و تشریحِ مقام و منزلتِ زن در ایرانِ باستان و اَرج و قُربِ فراوانِ او و چند بیتی از فردوسی و شعری از پروین اعتصامی و سیاهه‌ای از نامِ تعدادی فلان‌دُخت و بهمان‌دُخت و بیسار‌دُخت، همه از شاهان و شاهزادگانِ ایرانِ دورۀ باستان، به‌علاوۀ آرامگاهِ کوروشِ بزرگ؛ سراسرِ مایۀ افتخار و مُباهات و سربلندی! (چون این ضمیمه را همراهِ این نوشته می‌گذارم، دیگر بیش از این توضیح نمی‌دهم. خواننده خود می‌تواند بخواند و احساساتِ باستان‌گرایانه‌اش غَلیان کند!)

 ضمیمۀ دوم فیلمِ کوتاهی است در یک دقیقه و هفت ثانیه که با موبایل تلفن تصویربرداری شده. (این ضمیمه را این‌جا نمی‌گذارم، به‌دلایلی‌که بعد اشاره خواهم کرد. فقط آن را برای‌تان تعریف می‌کنم.) این فیلمِ کوتاه کلاسِ درسی را نشان می‌دهد در مدرسه‌ای دخترانه. از در و دیوار و نیمکت‌ها و کَفِ اتاق می‌توان حدس زد که مدرسه‌ای است از مدارسِ دولتی واقع‌در پایین یا وسطِ شهر (به‌احتمالِ زیاد تهران). دو دختربچۀ چهارده پانزده ساله را می‌بینیم مُلبس به لباسِ رسمیِ دخترانِ دانش‌آموز: روپوشِ بلند و مقنعه و شلوارِ تیره‌رنگ (سُرمه‌ای). پیداست چندتایی دختربچۀ شیطان کلاس را خلوت دیده‌اند، دورِ‌هم جمع شده‌اند و دور از چشمِ معلم و ناظم و مدیرِ سختگیر، مشغولِ خنده و شوخی و مسخره‌بازی هستند. دختری هم جلوِ تخته‌سیاه ایستاده و با موبایل تصویربرداری می‌کند و دیگری، که ما او را نمی‌بینیم، از این‌سو در‌حالِ تصویربرداری است. یکی از دو دخترِ «بازیگر»، همان‌طور ایستاده، دست‌هاش را می‌گذارَد رویِ میزِ سَمتِ راست و دولا می‌شود. دختربچۀ دیگر که پُشتِ سرش ایستاده، مثلاً زیپِ شلوارش را می‌کشد پایین و انگشتِ اشاره‌اش را به‌نشانۀ نَرینگی، می‌گیرد جلوِ خودش و بعد دست می‌اندازد کمرِ دخترِ دولاشده را می‌گیرد و اَدایِ سپوختن و بُرد و آورد را درمی‌آوَرَد. صدایِ خنده‌هایِ شاد و بی‌خیالانۀ آن دو و دیگر دخترانی را که دیده نمی‌شنوند، می‌شنویم. پس از چند بار تکرارِ حرکت، دختری‌که نقشِ «فاعل» را بازی می‌کند، می‌آید عقب و دخترِ دولا‌شده برمی‌گردد و هر دو از خنده ریسه می‌روند و به‌هم لگد می‌پرانند. ادامۀ خنده‌هایِ کودکانه و بازیگوشانه... حالا دخترِ دومی دست‌هاش را می‌گذارَد رویِ یکی از میزهایِ سَمتِ چپِ کلاس و دولا می‌شود. دخترِ اولی یکی دو ضربه با کَفِ دست بر کَپَلِ او می‌زند و بعد به‌همان صورت، کمرِ او را می‌گیرد و اَدایِ ایستاده سپوختن را درمی‌آوَرَد. همان صداها و خنده‌هایِ بی‌خیالانه... این‌بار، هر‌دو دختربچۀ «بازیگر» ـ و بیش‌تر آن‌که نقشِ «مفعول» را ایفا می‌کند ـ آه و نالۀ لذّتناک و به‌قولِ معروف «آخیش اوخیش» هم راه می‌اندازند. باز‌هم پس از چند حرکت، بازی تمام می‌شود و می‌خندند و هر‌دو‌شان می‌آیند طرفِ دوربین و این فیلمِ کوتاه با تصویرِ چهره‌هایِ خندان و کاملاً مشخصِ آن‌ها به‌پایان می‌رسد. در طولِ همین یک دقیقه وچند ثانیه، پاهایِ یکی دو نفر دانش‌آموز هم از درِ بازِ کلاس دیده می‌شود که از راهرو می‌گذرند.

پیداست که ارسال‌کنندۀ ایمیل اَعمالِ این دو دختربچه را نمونه‌ای از شنائت و کراهت و حتماً نهایت بی‌عفتّی و فحشا دانسته است!

این فیلمِ کوتاهِ واقعیِ امروزی با آن نقاشی‌هایِ تخیُلی/ رنگیِ «شیرزنان» (که البته هیچ شباهتی به «شیر» ندارند و با آن‌همه ناز و غمزه، به غزالانِ عشوه‌گر شبیه‌ترند) و شاهان و شاهزادگانِ ایرانِ باستان که اصالت و نجابت از پنجۀ پا تا مویِ سرشان تُتُق می‌زند، زمین تا آسمان تفاوت دارد.

کاش فرصتی بود تا چهره‌هایِ این‌دو دختربچه را در‌این فیلمِ کوتاه مَحو می‌کردم و این‌جا می‌گذاشتم تا شما هم ببینید؛ چون متأسفانه، گفتم که چهره‌ها کاملاً مشخص است.

آن دو دخترِ همکلاسی که با موبایل‌هایِ دوربین‌دارشان این فیلم را گرفته‌اند، مانندِ همین دو «بازیگر»، بچه‌هایی بازیگوش‌اند که اصلاً تصور نمی‌کرده‌اند ممکن است زمانی این تصاویر رویِ شبکۀ اینترنت قرار بگیرد. این تصویرها را گرفته‌اند که خودشان تماشا کنند و بیش‌تر بخندند و احتمالاً به چند‌تا از دوستان‌شان هم نشان بدهند یا برایِ آن‌ها بفرستند تا آن‌ها هم در موبایل‌هاشان تماشا کنند و بخندند. در این میان، این تصویرها حتماً به دستِ کسِ دیگری افتاده که به‌احتمالِ زیاد «بچه» نبوده و بالغ و بزرگسال بوده، اما یا عاقل نبوده یا اگر هم عقلی داشته، شعوری نداشته و مسلماً به اُموراتِ کامپیوتر و اینترنت وارد بوده و آن را گذاشته در مَعرَضِ تماشایِ همگان. و به‌همین ترتیب هم بوده که به منِ نوعی رسیده است. این شخصِ بالغِ ناعاقل و کم‌شعور، یا درست‌تر است بگوییم «بی‌شعور»، از ذهنش هم خُطور نکرده که چهرۀ این دو دختربچه را مَحو و تیره کند یا بپوشانَد تا این‌طور واضح و مشخص نباشند.

فقط تصور کنید که ممکن بوده این بچه‌ها دختر، خواهر، نوه، برادر‌زاده یا خواهر‌زاده و خلاصه از بستگان یا دوستانِ من و شما باشند!

حالا اگر اتفاقاً پدر یا برادر یا بزرگ‌ترهایی داشته باشند همچونِ بیش‌ترِ مردانِ هموطن، «غیور» و «ناموس‌پرست» و اینان این تصویرها را ببینند، آیا می‌توانید تصور کنید که چه فجایعی ممکن است روی بدهد و چه بلاهایی امکان دارد سرِ این طفلک‌ها بیاورند؟ اگر یکی از خویش و قوم‌ها، دوست و آشناها یا در و همسایه‌ها این تصویرها را ببینند و این دختربچه‌ها را بشناسند و طبقِ سنّتِ مرضیۀ باستانیِ ما ملّتِ پُرشکوه، بنا کنند به پچ‌پچ و وِلنگاری و یک کلاغ چل کلاغ کردن که: « ای وای! چه بی‌ناموسیِ بزرگی!...»، چه خواهد شد؟ اگر آموزگارانِ محترم و مُدیر و ناظم و مسؤلانِ مدرسه و وزراتِ آموزش و پرورش این حرکت‌هایِ بچگانه را مشاهده کنند، آیا این طفلکی‌ها را از مدرسه اخراج نخواهند کرد؟ هزار اتفاقِ هراس‌انگیز ممکن است بیُفتد: اِعمالِ خشونت و کُتک زدن و حتی قتلِ ناموسی!، بی‌آبرویی و ضربه‌هایِ دشوار و جبران‌ناپذیرِ روانی... حتی ممکن است این دخترها مجبور شوند از خانه فرار کنند و به خیلِ «دخترانِ خیابانی» و آواره بپیوندند و آن‌گاه است که ناچار خواهند شد به حرکاتی بسیار بدتر و زشت‌تر از این اَداهایِ بازیگوشانه‌ای‌که درآورده‌اند، مُنتها این‌بار به‌شکلِ واقعی، دست بزنند و تن دردهند...

حالا متوجه شدید چرا این فیلم را این‌جا نیاوردم تا ببینید؟

شخصی‌که این ایمیل را برایِ من فرستاده، گویا چنان تحتِ تأثیرِ آن «شیرزنانِ» خوشگل و تیتیش مامانیِ «تاریخِ امپراتوریِ پُرشکوهِ ایران‌زمین» قرار گرفته که به هیچ‌کدام از این امکان‌ها فکر نکرده است؛ وگرنه این فیلم را نمی‌فرستاد یا دستِ‌کم چهره‌ها را نامشخص می‌کرد.

در این‌جا نمی‌خواهم بحثِ حقوقِ فردی و حُرمتِ انسانیِ افرادِ جامعه را که موضوعِ بسیار حسّاس و مُهمی است، مطرح کنم. (این کار را به‌زودی، در مطلبِ دیگری طرح خواهم کرد.)

در این سال‌ها، با گُسترشِ سریعِ دوربین‌هایِ عکاسی و تصویربرداریِ دیجیتال و موبایل‌هایی‌که عکس و تصویر می‌گیرند و دسترسی همگان به اینترنت، شاهدِ بروزِ چنین مواردِ تأسف‌برانگیزی بوده و هستیم و گمانم حالا‌حالاها هم باشیم. وقتی تکنولُژی می‌آید، اما افرادِ یک جامعۀ عقب‌مانده (یا اگر بخواهیم از خودمان رفعِ مسؤلیّت کنیم، بهتر است بگوییم: عقب‌نگه‌داشته‌شده) فرهنگِ آن را ندارند و کسی هم نیست که به‌آنان آموزش یا برای‌شان توضیح یا دستِ‌کم به‌شان تذکر بدهد، و وقتی حتی مقاماتِ رسمی و دولتی و حاکمان و رسانه‌هایِ همگانیِ جامعه حقوقِ افراد و حُرمتِ انسانیِ آنان را در‌نظر نمی‌گیرند و رعایت نمی‌کنند، طبیعی است که چنین فجایعی هر روز و هر ساعت روی بدهد.

به‌نظرِ من، این دختربچه‌ها هیچ کارِ عجیب و غریب یا زشت و بدی انجام نداده‌اند. در دنیایِ معصومانۀ دورانِ کودکی و نوجوانی، با همسن و سال‌هایِ خودشان، فقط شوخی و بازی کرده‌اند. در جامعۀ امروز ایران، با‌وجودِ آن پارابُل‌ها که از طریق‌شان، شب و روز، همه می‌توانند انواع و اقسامِ برنامه‌هایِ تلویزیونیِ سراسرِ جهان، از‌جمله فیلم‌هایِ آخرشبیِ اَلفیه شَلفیه (یا به‌قولِ امروزی‌ها: پورنوگرافی)  را تماشا کنند، و با‌وجودِ آن‌همه نوارهایِ ویدئویی و دی.وی.دی‌هایِ اَلفیه شَافیه‌ای، خیلی طبیعی است که بچه‌ها چنین حرکاتی را ببینند و بیاموزند و بخواهند به‌قولِ معروف، تیارت‌شان را درآورند؛ وگرنه این نوع سپوزش‌ها را که از ابوی و والده‌شان ندیده‌اند!

واقعاً چه کسی است، چه زن و چه مرد، که در دورانِ کودکی و نوجوانی، چنین بازی‌ها و شوخی‌هایی نکرده باشد؟

به ارسال‌کنندۀ این ایمیل باید گفت که: باور بفرمایید همان شاهان و شاهزادگانِ ایرانِ باستان و اعضایِ خاندان‌هایِ همان «امپراتوریِ باشکوهِ» ایران‌زمینِ ما نیز از این‌جور بازی‌ها و شوخی‌ها، در شکل‌هایِ گوناگونش، حتماً حتماً کرده‌اند! فقط تفاوت در این‌جاست که در آن دورانِ باستان، موبایل تلفنِ دوربین‌دار هنوز اختراع نشده بود، وگرنه ما ملّت الان کُلی فیلمِ این‌چنینی می‌داشتیم از همان فلان و بهمان و بیساردُخت‌ها...

حرفِ آخر این‌که اگر این دختربچه‌هایِ شیطان و شاد و سرزنده نسبتی سَبَبی یا نَسَبی یا حتی دوستی با ارسال‌کنندۀ ایمیل و امثالِ ایشان داشتند، آیا باز‌هم این‌گونه غیرِمسؤلانه تصاویرشان را برایِ این و آن می‌فرستادند؟

23 آوریلِ 2007

گوتنبرگِ سوئد

 

ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral