خط و ربط

دوشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٤

شعری از رضا برای مجيد...

 

مجید فروغی هم رفت... قلبش از حرکت ماند. قلب البته بهانه است، مثل بهانه­های دیگر برای رفتن. وقتی پیمانه پُر شد، بهانه­ای پیدا می­شود.

پنج شش سالی بود که رضا را گُم کرده بودم؛ یعنی همدیگر را گُم کرده بودیم.

می­دانستم که در استرالیا هست؛ شهر ملبورن و او هم می­دانست که من این­جا هستم؛ در سوئد. پیش از آن، باهم مکاتبه داشتیم. بعد، نمی­دانم چطور شد که رابطه قطع شد، تلفن­ها عوض شد و نشانی­ها تغییر کرد و گرفتاری­ها هجوم آوردند و از هم بی­خبر ماندیم. دوستان مشترک هم همیشه سراغش را از من می­گرفتند. کار به جایی رسید که در همین «خط و ربط» اسمش را نوشتم که: هر کس از این رفیق قدیمی گم­شده ما خبری دارد، ما را هم باخبر کند! اما خبری بازنیامد... تا این­که دو ماه پیش ایمیلی رسید از رضا که: مجید رفت! رفتن مجید باعث شد باز همدیگر را پیدا کنیم. برای دوستان مشترک نوشتم: «دو خبر. یکی خوب، یکی بد. خوب: رضا پیدا شد! بد: مجید فروغی رفت!»

مجید دوست و رفیق سال­های آغاز جوانی بود؛ اواسط و اواخر دهه­ی چهل... و تا چند سال پیش هم از هم خبر داشتیم.

فرصتی اگر دست داد، یاد و یادگارهای آن روز و روزگار را باید بنویسم.

فعلا شعری از رضا را بخوانید که به­یاد این رفیق رفته نوشته:

 

«آینه­ها خالی­ست»

احمد­رضا قایخلو

مرثیه­ی مجید فروغی

 

آرام

چون خاطره­ای که در خود غروب کند

به خواب می­رویم.

آینه­ها خالی­ست.

در غیبتِ صدای تو

باد

ورق­های پاییزی­اش را مُچاله می­کند.

ای جُرعه­ی زُلال که بر آسمان،

خاموش می­گذری!

خوشا خروشیدن و خشم

خوشا نا مت...

فروغِ شعله

عطرِ هوشمندِ سپند

که ترانه­ی بامدادی را منتشر می­کرد.

کجا هستند

پایکوبانِ شادنوشِ رقص­های جادوانه­ی آتش؟

خوشا سحرا!  روزا!

که گم نمی­شده­ای.

 

خوشا هماوایی ناب

وقتی که می­خواستی هر چیزی جز مهر

از یاد بُرده شود

مغرور

تشنه­تر از دزدی معصوم

که گُلِ زردِ کبود را

لنگان

با خود می­برد.

از آن­همه خورشید

در دشت­ها ی فراخ

از خطِ شعله­ور

غُبارِ غریبی به­جا مانده است.

 

پارسایان!

صبوری مرا ببینید!

طُرفه خاکم را

با کوهِ خاطره­های مُچاله­اش

شهودِ بی­اشراق را

درجویبارِ نُقره­ای که بر آسمان می­گذرد.

 

ناصر زراعتی
 
جمعه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٤

بعد از مدتها...

بيشتر از مدتی اين مثنوی تاخير شد... گرفتاريها نگذاشته بنويسم.

به هر صورت هنوز زنده ام.

دوستان اگر وقت زيادی دارند بروند به اين نشانی سر بزنند:

www.paya.se

سه تا برنامه راديويی هست. «صدای دوست» مال من است.

ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral