خط و ربط

شنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٤

يک نامه دوستانه...

 

عقلِ اين روشنفکران جايي نرفته، هوش و حافظه‌ي ما کم شده!

 

رضا جانِ قاسمي!

تو ديگر چرا، رفيقِ عزيز؟ تو که هنرمند و نويسنده‌ي باهوشي هستي چرا؟ من که در تمام کارهايت، از نمايشنامه و داستان گرفته تا تئاتر و موسيقي، و در ديدارهامان، هوشياري تو را ديده‌ام، به‌راستي حيرت مي‌کنم که چگونه از خواندنِ نامه‌ي دوستان‌مان در ايران، حيرت کرده‌اي؟ يعني واقعاً تو منظورِ اين عزيزان را متوجه نشده‌اي که به «عقل»شان شکّ کرده‌اي و مي‌پرسي: «به‌راستي عقلِ اين روشنفکران کجا رفته؟» و آن‌طور تعبير و تفسيرها کرده‌اي و «معطوف» بازي درآورده‌اي و زده‌اي به صحراي کربلا و يادِ مظلوميت و روضه و مظلوم‌نمايي شيعي‌گري و غيرُذالک افتاده‌اي؟ يعني يادت رفته آن سرزمينِ سوخته را؟ آن روز و روزگارِ غريبِ مردم را؟ آن فشارها و کُشت و کُشتارها و بزن و بکوب‌ها و بگير و ببندها را؟ گيرم که من و تو سال‌ها‌ست از مامِ ميهن دور افتاده‌ايم، تو در پاريس نشسته‌اي و منِ پرت‌افتاده توي اين گوتنبرگ براي خودم مي‌لولم... تو خيلي وقت است نرفته‌اي ايران، من هم که مي‌رفتم، الان چهار سال است نتوانسته‌ام بروم، اما خبرها که مي‌رسد... تو که قربانت بروم دست به اينترنت‌ات هم خوب است... يعني ممکن است حافظه‌ات ضعيف شده باشد؟ خُب، پيري است و هزار دردِ بي‌درمان؛ درست است که من و تو پنجاه و خُرده‌اي از عُمرِ شريف‌مان گذشته و دل‌مان نمي‌خواهد خودمان را پير يا حتا مُسنّ بدانيم، اما به‌هرحال فراموشي يکي از عوارض پيري‌ست...

وقتي چند روز پيش، آن نامه را در سايت‌ها خواندم، برخلافِ تو، اصلاً به‌راستي حيرت نکردم، بلکه در دل، به اين عزيزان آفرين گفتم و اتفاقاً فکر کردم عجب کارِ خوب و درستي کرده‌اند!

وقتي نامِ سيمين بهبهاني عزيز را که بينايي‌اش را از دست داده و نزديکِ هشتاد سال دارد و همچنان استوار ايستاده است و در همه‌جا حضور مي‌يابد و با شعرهاي خوبش به ما اميد مي‌دهد ديدم، وقتي امضاي محمدعلي عمويي را ديدم که نزديکِ نيمي از عُمرش در زندان دو نظام به هدر رفته، وقتي اسمِ سهراب و سياوش ــ يادگارهاي محمد مُختاري ــ را ديدم، دو جواني که پدرِ شاعر و نويسنده‌شان را آن‌طور کُشتند و آب از آب تکان نخورد، اما در عوضِ وکيلِ پرونده را محکوم کردند و به زندان انداختند، وقتي ديدم پيرمرد، انور خامه‌اي، که شصت سال پيش با اَراني در زندانِ رضا شاهي بوده اسمش را پاي اين نامه نوشته، وقتي ديدم پرويز بابايي اين مترجمِ زحمتکش و شريفِ حدود هفتاد ساله و علي اشرف درويشيان اين نويسنده‌ي نجيب و باشرفِ خستگي‌ناپذير نامه را امضا کرده‌اند، وقتي ديدم علي‌رضا جبّاري هنوز از زندان درنيامده خواسته است تا به جاي دوستِ هم‌قلمش به زندان برود و خانمِ هما، همسرِ ناصر زرافشان، که تمام اين ده دوازده روز را پشتِ ديوارهاي زندانِ اوين نشسته و توهين و دشنام شنيده و کُتک خورده اما از مُبارزه براي رهايي همراهِ زندگي‌اش دست برنداشته، و نامِ  ديگران و ديگراني که برخي را مي‌شناسم و بعضي را نمي‌شناسم، زن و مرد و پير و جوان و ميان‌سال، راستش از خودم کمي خجالت کشيدم.

خواستم نامه‌اي بنويسم به اين مضمون که:

دوستانِ عزيزِ من! شما به کارتان برسيد. من حاضرم بيايم بروم به جاي ناصر زرافشان در زندان بنشينم. اولاً شايد مقاماتِ محترم راحت‌تر قبول کنند (آخر نامِ کوچک و سه حرفِ اولِ نامِ خانوادگي هر دوِ ما يکي‌ست!). وانگهي، دارم داستانِ بلندي مي‌نويسم و گرفتاري‌هاي روزمره و مُشکلاتِ زندگي فرصتِ کار برايم باقي نمي‌گذارد؛ مي‌توانم از‌اين فرصتِ حبس و تنهايي‌اش استفاده کنم و داستانم را تمام کنم. تجربه هم دارم. برايم مُهم نيست که در انفرادي باشم يا زندانِ عادي (البته به خاطرِ سکوت و خلوت، انفرادي را ترجيح مي‌دهم!). سي و سه چهار سال پيش، در دورانِ دانشجويي، به لُطفِ نظامِ شاهنشاهي و دادگاهِ نظامي‌شان، يک سال و اَندي در زندان بودم که بيشترِ آن دوران را در زندان‌هاي رشت و زنجان و تبريز، در بندِ عادي‌ها نگه‌مان مي‌داشتند، چون در‌آن شهرها بندِ سياسي نداشتند و...

بعد نمي‌دانم چه شد و چرا نشد که اين نامه را بنويسم. از بَس هر ساعت و هر روز خبرهاي تازه مي‌رسيد... شايد هم فکر کردم بهتر است از‌اين راهِ دور، دوِ علي گُلابي نيايم و قُمپُز درنکنم!

حالا که نوشته‌ي تو را در کمالِ حيرت و ناباوري مي‌خوانم، روزِ دوازدهمِ اعتصابِ غذاي ناصر زرافشان است. مي‌گويند حالش بد است. معلوم است، نبايد هم حالش خوب باشد. ناراحتي کليه داشته باشي و نگذارند بروي معالجه کني و به اعتراض دست به اعتصابِ غذا بزني و مقاماتِ قضاييه ککشان هم نگزد و فوقش بگويند: «هر وقت گُشنه‌اش شد، غذا ميخورد!»... حالا هم که فرموده‌اند اصلاً کارِ او و گنجي غيرقانوني‌ست! و حتماً همين امروز و فردا‌ست که، از روي مهر و عطوفت، و براي نجاتِ جانِِ آنان، به‌زورِ باطوم و قنداقِ تُفنگ، وادارشان کنند غذا بخورند! شنيدي که شيرين عبادي و وکيلِ ديگر را هم راه ندادند و نگذاشتند با موکلان‌شان ملاقات کنند؟ حالا تازه کجاش را ديده‌اي... هنوز تنور انتخابات‌شان گرم است. بگذار نان پُختن تمام شود و سُفره را برچينند و تنور سرد شود، خواهي ديد نه افکارِ بين‌المللي برايشان اهميت دارد و نه اين هنرپيشه‌ي خبرنگار شده‌ي هاليوودي و نه حتا کريستين خانومِ امان‌پور و خبرنگارانِ ريز و درشت خارجي که راه‌شان را مي‌کشند مي‌روند به سرزمين‌هاشان تا باز دوباره کِي تنوري روشن شود...

آن قضيه‌ي محکوميتِ عباس معروفي به شلاق و زندان و نامه‌ي دوستانِ نويسنده (يادش سبز و زنده باشد هوشنگ گلشيري عزيز که همراهِ سيمين بهبهاني و ديگران آن را نوشتند) را هم بعد از‌اين همه سال، ناجور و ناقص به ياد مي‌آوري و نادرست تعبير و تفسير مي‌کني. واقعيتش اين است که اي کاش معروفي مي‌ماند و به دامي که جلوش گذاشتند پا نمي‌گذاشت که بيايد بيرون؛ (گمانم حالا خودش هم اين حرفِ مرا قبول داشته باشد). آن وقت از دو حال خارج نبود: يا شلاق مي‌خورد (که من گمان نمي‌کنم)، يا آقايانِ قضاييه ناچار مي‌شدند قضيه را ماستمالي کنند. وگرنه کدام شاعر و نويسنده يا به‌قولِ تو «روشنفکرِ» ما است که درک نمي‌کند نفسِ مجازاتِ شلاق در‌اين زمانه، شنيع است؟

چرا من و تو بايد فکر کنيم که همه‌ي دوستانِ آن‌جا عقل از سرشان پريده و اين خردِ ماها‌ست که ماشاءالله روز به روز بر وسعت و ژرفا و حدّتش افزوده مي‌شود؟ 

رضا جان!

مي‌خواستم بگويم حالا که من و تو، توي اين گوتنبرگ و آن پاريس، بيرون گود نشسته‌ايم و قضايا را از دور نظاره مي‌کنيم، بهتر نيست (به‌قولِ بابا طاهر عُريانِ خودمان) اگر «نوش»‌شان نيستيم، دستِ‌کم «نيش»‌شان نباشيم؟ اگر مَرهَمي بر «زخمِ دل»‌شان نيستيم، لااقل «نمک‌پاشِ دلِ ريش»‌شان نباشيم؟

نمي‌دانم چرا يادِ يکي از شنوندگانِ عزيزِ يکي از‌اين راديوهاي محلي فارسي‌زبانِ شهرمان افتادم که چند سال پيش، در يکي از چنين روزهايي که تبِ مبارزاتي ما ملّت بالا گرفته بود، زنگ زد به راديويي و گفت:

«آقا جون! من نميدونم اين مردمِ ايران چرا از خونه‌هاشون بيرون نميان... چرا نميريزن تو خيابونا تا تکليفِ اين [يک چند تا فُحشِ بد بد داد که من اين‌جا رويم نمي‌شود بنويسم] ...ها رو يه‌سَره کنن. فوقش يه مليون کُشته ميشن. بيشتر از اينه؟ خُب، يه مليون فدا ميشن، شصت و نُه مليون خلاص و آزاد ميشن... ما هم برميگرديم به مملکتمون که توش آزادي و دمُکراسي برقراره...»

برايت تندرستي و شادکامي و آرامش آرزو مي‌کنم و اميدوارم بازهم نمايشنامه‌ها و داستان‌هاي خوب بنويسي و آهنگ‌هاي قشنگ بسازي و بنوازي.

دوستِ قديمِ تو

ناصر زراعتي

18 ژوئن 2005

گوتنبرگِ سوئد

 

 

  

 

ناصر زراعتی
 
چهارشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٤

باز هم يک خبر مغلوط...

دوستی اين نشانی را فرستاده برايم:

http://www.mazandnume.com/?PNID=V2952

و به شوخی نوشته است: آقا شما نگفته بوديدکه مازندرانی هستيد!

رفتم نگاه کردم ديدم اين خبر را گذاشته اند:

دعواي مازندراني هابر سر بهروز وثوقي


در پي اعتراض "ناصر زراعتي"-نوسنده و ويراستار مازندراني ساکن اروپا- نسبت به درخواست انتشار کتاب زندگي بهروز وثوقي از وزارت ارشاد ، مدير رامسري انتشارات معين گفت: ناصر زراعتي تنهاويراستار کتاب « زندگي بهروز وثوقي » است و نمي تواند براي چاپ کتاب توسط اين انتشارات تصميم بگيرد.
"ليما صالح رامسري" -مدير مازندراني انتشارات معين  افزود: اين کتاب پيش تر در کشور آمريکا منتشر شده است و درمقدمه آن ذکر گرديده که صاحب اثر براي انتشار کتابش در ايران با انتشارات «معين» قرار داد بسته است .
وي بااشار به اين مطلب که نماينده بهروز وثوقي در ايران براي انتشار کتاب حاضر برادرش "بهزاد وثوقي " است ، عنوان کرد در مقدمه کتاب زندگي بهروز وثوق چنين آمده است:«  انتشارات معين در ايران قرار بود طبق قراردادي که با بهروز وثوقي دارد اين کتاب را منتشر کند . مدير انتشارات کوشش هاي بسياري کرد تا کتاب بهروز وثوقي همين گونه که هست ،بدون حذف و دست بردن درآن  در دسترس خواهندگان و خوانندگانش قرار گيرد ، نه مثله شده  توسط قاچاقچيان کتاب ساز و کتاب پخش کن و کتاب زيراکس کن. حق و حقوق چاپ و پخش اين کتاب درايران هنوز هم دراختيار انتشارات «معين» است  و هيچ ناشر ديگري حق ندارد اين کتاب را به هر شکل و صورتي درايران چاپ و منتشر کند» .
رامسري در پايان ضمن اشاره به اين مطلب که در صورت صادر شدن مجوز از وزارت ارشاد کتاب زندگي "بهروز وثوقي" منتشر مي شود ، در پاسخ به اظهار نظر بعضي از روزنامه ها در مورد غير اخلاقي بودن کتاب حاضر گفت: مگر آنها کتاب را ديده اند که چنين اظهار نظر مي کنند ؟ اين کتاب به هيچ  وجه غير اخلاقي نيست.

دوشنبه 9 خرداد 1384 

من هم اين يادداشت را برايشان فرستادم:

مسؤلان محترم مازندنومه!

 

اولا من متأسفانه مازندراني نيستم و متولد تهرانم. البته دوستان مازندراني خوبي دارم و گمانم همه‌ی ما هم‌صدا باشيم که: همه خاک ايران سراي ماهاست!

و اما درمورد اظهارات مسؤل نشر معين چه مي‌توانم بگويم؟ متأسفانه وقتي ناشري تفاوت «نويسنده» و «ويراستار» را تشخيص نمي‌دهد يا بنا به دلايلي ترجيح مي‌دهد که تشخيص ندهد، اگرچه ايشان همشهري شما باشند، هرگونه حرف و بحث و حديثي بي‌فايده خواهد بود.

به هرحال، من نامه‌اي اداري براي بخش کتاب وزراتخانه ارشاد نوشته‌ام و احتمالاً در ايران هنوز قانون يا قوانيني درمورد حق و حقوق نويسنده و پديد آوردنده‌ی کتاب بايد وجود داشته باشد.

ضمناً من نه وقت و فرصت زيادي دارم و نه اهل اين‌گونه تيشه دادن‌ها و اره گرفتن‌هاي رايج هستم. کار اين کتاب را چند سال است که تمام کرده‌ام و کارهاي ديگري دارم. حالا مسؤلان کتاب و ناشر آن يا اين موضوع ساده را متوجه مي‌شوند که صاحب هر کتاب نويسنده آن است، يا به دلايلي متوجه نمي‌شوند. من هم که گردنم از مو باريکتر است و رستم دستان نيستم که خداي نکرده، براي جنگ با اهالي محترم مازندران، ببر بيان بپوشم و وارد ميدان شوم.

تازه، گيرم که دراين روز و روزگار، رستم هم باشي، مگر ميداني هم وجود دارد؟

مؤيد باشيد

ناصر زراعتي

گوتنبرگ سوئد

14 ژوئن 2005

 

ناصر زراعتی
 
سه‌شنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٤

يک خبر مغلوط و تصحيح آن...

خبرگزاری محترم مهر!

 

امروز، از رادیو بی.بی.سی، آقایی تلفن زدند و جویای خبرِ «اعتراضِ کتبی من خطاب به مسؤلانِ فرهنگیِ ایران» شدند.

پرسیدم این خبر در کجا درج شده است؟ نشانی سایتِ خبرگزاری شما را دادند و چون گفتم که این خبر مربوط می‌شود به نامه مورخِ 20 فروردین 1384 که من به آقای مُرادی‌نیا (ریاستِ اداره کتابِ وزارتِ فرهنگ و ارشادِ اسلامی) نوشته‌ام و مطلبِ تازه‌ای نیست، ایشان که گویا می‌خواستند با من در‌این مورد مُصاحبه کنند، خداحافظی کردند.

به سایتِ شما مراجعه کردم و این خبر را که نمی‌دانم خبرگزاری شما از کجا و چگونه دریافت کرده است، متأسفانه ناقص و مغلوط یافتم.

لطفاً توضیحاتِ زیر را در تصحیحِ این خبر در سایت خود درج کنید تا مراجعه‌کنندگان و مُخاطبانِ شما دچار اشتباه نشوند:

1ـ «گوتنبرگ» نامِ یکی از شهرهای بزرگ سوئد است که من در آن زندگی می‌کنم و نه «یک مؤسسه در سوئد».

2ـ نامه من صرفاً یک نامه اداری بوده است به‌منظورِ یاد‌آوریِ حقوقِ صنفیِ منِ نویسنده که آن را خطاب به شخصِ آقای مُرادی‌نیا رییسِ اداره کتابِ وزارتِ فرهنگ و ارشادِ اسلامی نوشته‌ام و نه «خطاب به مسؤلانِ فرهنگی جمهوری اسلامی ایران».

3ـ کتابِ «زندگینامه بهروز وثوقی» نوشته من، چند ماه پیش، در شهرِ سانفرانسیسکوِ کالیفرنیا، توسطِ انتشاراتی‌ای به‌نامِ «آران پرس» منتشر شده است و متأسفانه من در انتشارِ آن، هیچ‌گونه نقشی نداشته‌ام و تعجب می‌کنم که شما این نُکته «گفتنی» را کجا یافته‌اید: «به گفته ناصر زراعتی، یک بار در خارج از کشور توسطِ خودِ وی منتشر شده است.» این «گفته» مرا کجا و چگونه و چه وقت دیده‌اید که من خود از آن اطلاع ندارم؟

اکنون که این «نامه اداری» نویسنده یک کتاب به یک اداره مسؤلِ دولتی، به‌صورتِ یک خبرِ «فرهنگی ادبی» در سایتِ اینترنتی خبرگُزاریِ شما درج شده، بهتر است نُسخه‌ای از آن را برایتان بفرستم تا اگر خواستید، برای اطلاعِ همگان، در سایتِ خود درج کنید.

در ضمن، اگر در‌موردِ چاپِ این کتاب در خارج از کشور و چگونگی آن، احتمالاً کسی کُنجکاو باشد، می‌تواند به نوشته توضیحی من در نشانی‌ِ اینترنتی زیر مراجعه کند:

http://farhang.iran-emrooz.net/index.php?/farhang/more/1264/

 

امیدوارم از‌این پس، در درجِ «خبر»ها، دقت بیش‌تری از سوی دست‌اندر‌کارانِ سایت خبرگزاری مهر انجام شود.

 

مؤید باشید

ناصر زراعتی

29 مه 2005 [8 خرداد 1384]

شهرِ گوتنبرگِ سوئد

 

رونوشت: مطبوعات و رسانه‌های فارسی‌زبان

 

***

 

گوتنبرگِ سوئد

20 فروردين 1384

 

ايران، تهران، ميدان بهارستان، ساختمان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، طبقه دوم

 

رياستِ مُحترمِ اداره کتابِ وزارتِ فرهنگ و ارشادِ اسلامي

آقاي مُرادي نيا

 

با سلام.

اخيرا در خبرهاي يکي از نشرياتِ چاپِ ايران خواندم که ناشري در تهران (گمانم انتشاراتي­اي به نامِ مُعين) کتابِ «زندگينامه بهروز وثوقي» نوشته مرا براي اخذِ مُجوز، به آن اداره ارائه داده است.

بدين وسيله به اطلاع مي­رسانم و اعلام مي­دارم که حروفچيني مُجدد و آماده سازي و احتمالا چاپِ اين کتاب بدونِ اطلاع و کسبِ اجازه از من (ناصر زراعتي) که نويسنده اين کتابم، انجام شده است.

با آنکه اطمينان دارم شما پيش از صدورِ مُجوزِ چاپ و نشرِ کتاب، از ناشر قرارداد يا رضايت­نامه صاحبِ اصلي کتاب (نويسنده) را خواهيد خواست و بدونِ آن، مُجوزي صادر نخواهد شد، فکر کردم بد نيست اين نکته را با اين نامه يادآوري کرده باشم.

شايد لازم به توضيح نباشد که پس از اِتمامِ مقدمه کاملِ توضيحي درباره اين کار، متنِ پاکيزه و کاملِ اصلي اين کتاب را شخصا (يا توسطِ يکي از ناشران) براي کسبِ مُجوز، به آن اداره ارسال خواهم داشت.

با احترام و تشکر

ناصر زراعتي

 

 

ناصر زراعتی
 
پنجشنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٤

نامه سيمين بهبهانی...

نامه‌ای برای ناصر زراعتی

 

سیمین بهبهانی

 

 

ناصر عزیزم!

 

هیچ تصور نمی‌کردم شعری که زاده‌ی یک لحظه از روزگارم بود، تو را آن‌قدر مُنقلب کند که آن نامه‌ی زیبا و غم‌انگیز را برایم بنویسی.

بزرگ پورجعفر، این روزنامه‌نگار و نویسنده‌ی مهربان و باتجربه، ضمنِ مُکالمه‌ی تلفنی، آن را برایم خواند؛ از اینترنت گرفته بود. ضمنِ خواندن گریه می کرد و صدایش گره می‌خورد. خودم هم دیدم که اشک‌ها از گونه‌هایم به زیرِ گلویم می‌دود. بهتر است که فراموش کنیم؛ شعر را می‌گویم، نه نامه را که همیشه برایم عزیز است.

شاید لازم نباشد که بدانی، اما من می‌خواهم برایت بنویسم که چه شد.

سه سال پیش، یک شب از جلسه‌ی «کانون» [نویسندگانِ ایران] به خانه آمدم، خسته. در آن‌جا فقط یک چای خورده بودم. در خانه هم چیزی نخوردم و خوابیدم. صبح که بیدار شدم، دیدم که چشمِ راستم اشیاء را درست نمی‌بیند. من همیشه در مُعایناتِ چشم‌پزشکی، یازده خط را می‌خواندم؛ یعنی یک درجه بیش از دیدِ سالمِ طبیعی. چه اتفاق افتاده بود؟

ماجرای از‌این پزشک به آن پزشک مُراجعه کردن ادامه یافت و هر روز وضعِ چشمِ راست بدتر شد. اما تغییری در زندگی من پیش نیامد، چون فقط دیدِ مرکزی چشمِ راست را نداشتم و چشمِ چپ در نهایتِ سلامت بود.

می‌دانی که راننده‌ی بیابانی بودم. از جوانی تا چند ماه پیش، تفریحِ من راندنِ اتومُبیل بود. بیش‌ترِ شعرهایم را در همین حال سروده بودم. بیش‌ترِ جاده‌های ایران را از زیرِ چرخ‌ها گذرانده بودم. حالا باید بارِ دوشِ دیگران باشم!

به‌هرحال همیشه هُشدار می‌دادند که مواظبِ چشمِ چپ (یعنی چشمِ سالم) باشم. و من به شوخی می‌گفتم: «برایش گارد استخدام می‌کنم!»

یکی از چشم‌پزشکان دائماً وسوسه می‌کرد که دستگاهی در خارجِ ایران ساخته‌اند که برای پیش‌گیری با لیزر مُجهز شده و می‌تواند پیشاپیش چشمِ چپم را، اگر در معرضِ خطر باشد، نجات دهد. این وسوسه کارگر افتاد. و پزشکِ یاد‌شده روزی به من گفت که دستگاه به ایران رسیده و با آمپولی که در رگ تزریق می‌شود و خیلی هم گران است، آماده‌ی مُعالجه است.

یک صبح، به مرکزِ هلالِ اَحمر در تهران پارس رفتم و با نحوستِ آن دستگاهِ لعنتی و فعالیتِ همان پزشک، به خانه برگشتم و در آینه‌ی دست‌شویی، سر و صورتِ خود را مثلِ تُخمِ مُرغِ بزرگِ سیاهی دیدم که نه چشم داشت و نه ابرو و نه لب و دهان: دیدِ میانی این چشمِ چپ را هم از دست داده بودم!

دستورِ سه روز استراحت در اتاقِ نیمه‌تاریک داشتم. این سه روز هم سپری شد و دیدِ میانی بازنگشت.

سه هفته هم گذشت و سه ماه شد. و اکنون شش ماه است که وضع به همان منوال است. فقط یک دهمِ دید دارم. هنوز صدایِ خانمِ دستیارِ آن پزشک، که ثانیه‌ها را بلند بلند می‌شمرد تا پزشک با آن اشعه‌ی لعنتی تُخمِ چشمم را بخراشد، در گوشم می‌پیچد: «یک، دو، سه... نود!»

خُب، همه‌ی ماجرا همین بود. اما من سرسخت و لجوج هستم. شُکر که می‌توانم با همین خودکارِ ماژیک و با مَددِ عینکِ شش و نیم، این نامه را در جوابِ محبت و نگرانیِ تو بنویسم. خواندن را هم علی و یک دختر خانم به اسمِ عاطفه وطنچی برایم به انجام می‌رسانند. اطراف را هم تا حدّی که بتوانم راه را از چاه تشخیص دهم، می‌بینم. فقط چهره‌ها را هیچ نمی‌بینم و اشخاص را از صداشان یا طرحِ اندام‌شان می‌شناسم و دیگر هیچ. آرایش را هم به قولِ خانم‌ها «از حفظ» سَمبَل می‌کنم. اما برای پیدا کردنِ قلم و کاغذ و خُرد و ریز و وسایلِ شخصی گاه عصبی می‌شوم. همین است که هست و هیچ دلم نمی‌خواهد خیالِ بد به خود راه بدهم و کسی یا کسانی را مُقصر بدانم، ولی...

گاه به‌یادِ شاه‌زادگانِ تاریخ می‌افتم که با میلِ ظریفِ گُداخته چشم‌شان را کور می‌کردند. البته صورتِ ظاهرشان تغییری نمی‌کرد، چون شاهزاده نباید زشت باشد؛ فقط ناتوان و بیکاره و بی‌ادعا، در کُنجی می‌افتادند و از «مواهبِ شاه‌زادگی» بهره‌مند می‌شدند!

نمی‌دانم چرا این مُعترضه همیشه ذهنِ مرا مشغول می‌کند یا بهتر بگویم، مغزِ مرا می‌خورَد.

گاه با خود می‌گویم، تا زبانم لال نشده و فریادم از سینه بیرون می‌آید و می‌توانم شعری بنویسم، چیزی کم ندارم:

تا زنده هستم، زنده هستم

تازَنده بر اَنصارِ بیداد

با اسبی از توفان و تُندر

با نیزه‌ای از شعر و فریاد...

به همسرِ نازنینت سلام دارم؛ فرزندانت را می‌بوسم. از سویِ من، از خانمِ آذر مهلوجیان تشکر کن که نامه را برایم فَکس کرد.

 

خدا نگهدارت

مُخلص: سیمین بهبهانی

به امیدِ دیدار

 

چهارِ بعد از نیمه‌شبِ سوم خُردادِ 1384 (24 می 2005)

 

 

ناصر زراعتی
 
پنجشنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٤

يک شعر و يک نامه...

دست و روزنامه...

سيمين بهبهانى

 

 

 

چشمِ نَغزبينِ شِگَرفَم قَهر كرده با در وُ ديوار

در نگاهِ نافذِ ژَرفَم، چاهِ وِيل گشته پديدار.

 

در به­روی پاشنه چَرخان، ناله می­كند به­گمانم

پا به كوچه می­نَهَم اما ،كوچه آه می­كشد اِنگار.

 

می­روم خَموش و پَريشان، در هراس ازين­كه بيفتم

پيشِ روزنامه­فروشی، نيست چشم وُ هست خريدار.

 

می­خرم، كه چی؟ كه زمانی، ديگری بَرام بخواند

می­خرم به­عادتِ ديرين، شاد ازين تَوالی وُ تكرار.

 

می­برم به خانه به­نَرمی، آن­چنان كه لَطمه نبيند

مَنظَرِ طُلوعِ نظرها، مَجمعِ تجلیِ اَفكار.

 

می­گُذارم از سرِ حَسرت، رویِ ده شُماره­ی پيشين

جُمله، بی نوازشِ چشمی، غَرقِ انتظارِ مَدَدكار.

 

باز صُبحِ روشنِ فردا، پيشِ روزنامه­فروشی

عشق می­كنند و نوازش، دست و روزنامه دگربار...

           *

 

شاعرِ خوب و بزرگِ ایران

سیمین خانمِ بهبهانیِ عزیز!

 

 

شعرِ کوتاهِ «دست و روزنامه»ی شما را خواندم. مثلِ همه‌ی شعرهاتان زیبا بود و دلنشین و سرشار از حس و عاطفه. تلفن زدم که بگویم: «اندوه و حسرت از دلِ مهربانِ شما دور باد! چشم اگر یاری و همراهی نکرد، دل و ذهنِ شما روشن باد! (که همیشه روشن بوده و هست و خواهد بود).»

اما خانه نبودید و کسی گوشی را برنداشت و پیام هم که خواستم بگذارم، نشد. قطع شد.

نه تنها من، نه فقط دوستان و یارانِ شاعر و نویسنده و اهلِ قلم، که همه‌ی ایرانیان و فارس‌زبانان، در ایران و سراسرِ جهان، همیشه از شما و چشمه‌ی جوشانِ شعرتان، امید و توان گرفته‌اند. از‌این پس نیز تردید ندارم که چشمِ امیدِ همگان به شما و باغِ سرسبز و آفتابی شعرتان است.

شما خود بهتر از من می‌دانید، در راهِ دشوار زندگی، به‌خصوص در‌این روز و روزگار که ما داریم از سر می‌گذرانیم، پیش می‌آید که گاه «دیگران» از یاری و همراهی باز‌بمانند. این «دیگران» ممکن است یاران و دوستان و رفیقان باشند، یا اعضای این تن که عُمری بارش را به دوش می‌کشیم. وقتی پای شاملوی بزرگ (که یادش همیشه سبز و گرامی باد!) با او یاری و همراهی نکرد و به‌ناچار آن را بُریدند، شما خود در‌آن شعر زیبا به او چه گفتید؟

از من دورباد که بخواهم عزیزِ بزرگ و بزرگواری چون شما را دلداری بدهم. این شما بوده‌اید که همیشه به ما دلداری و امید داده‌اید، سنگِ صبورِ ما بوده‌اید، با آن حس و عاطفه‌ی زیبایِ مادرانه، در تمامِ شعرهای پُر‌قدرتان، ما را به ادامه‌ی راهِ سختِ زندگی در‌این «روزگارِ تلخ‌تر از زهر»، تشویق کرده‌اید. ما با شعرِ شما، آرزویِ «روزگارِ چون شکر» را در دل زنده نگه‌داشته‌ایم و می‌داریم.

می‌خواستم بگویم غم‌تان مباد! شما اگر اراده کنید، دوستدارانِ «سیمین بهبهانی» و شعرش افتخار خواهند کرد که اجازه بدهید بیایند خدمت‌تان و برایتان روزنامه و کتاب بخوانند.

من که دور افتاده‌ام، اگر در تهران می‌بودم، آرزو می‌کردم اجازه بدهید هر صبح بیایم دنبال‌تان تا دیگر «خموش و پریشان» از خانه بیرون نیایید؛ عصایِ دستِ مهربانِ شما که می‌توانستم بشوم؟ با‌هم راه می‌افتادیم، حرف می‌زدیم، گُل می‌گفتیم و گُل می‌شنفتیم، شعر می‌خواندیم تا می‌رسیدیم به دکه‌ی روزنامه فروشی. کدام روزنامه‌ها و مجله‌ها را می‌خواهید؟.. چطور است سری هم به روبروی دانشگاه و کتاب‌فروشی‌هایش بزنیم، ببینیم چه کتاب‌های جدیدی در‌آمده؟.. با‌هم برمی‌گردیم به خانه‌ی امیدِمان، خانه‌ی شما... شما که هیچ‌گاه اجازه نمی‌دهید مهمان کمک کند... چای که دیگر بلدم بریزم؟.. چای می‌نوشیم و روزنامه‌ها را ورق می‌زنیم. «منظرِ طلوعِ نظرها» را تماشا و مُرور می‌کنیم؛ به «مجمعِ تجلیِ افکار» هم سری می‌زنیم...

اگر قرار است متنِ حروفچینی‌شده‌ی کتاب‌تان را غلط‌گیری کنید (در ذهن من، همیشه نمونه‌های حروفچینی روی میزِ بزرگِ ناهار‌خوری خانه‌ی شما گسترده است)، می‌توانم این کار را هم انجام بدهم.

می‌خواهید کتاب بخوانید؟ برایتان می‌خوانم.

شعری در ذهن‌تان جوانه می‌زند و دارد شکل می‌گیرد؟ می‌خواهید آن را روی کاغذ بیاورید؟ این‌هم کاغذِ سفید و قلم... آماده... تقریر کنید تا تحریر کنم. حتا می‌توانم برای‌تان تایپ کنم. قرار است برای جایی بفرستید؟ کجا؟ می‌فرستم...

این کارها را خیلی‌ها آرزو دارند بتوانند اجازه یابند تا برای شما انجام بدهند. من اطمینان دارم در میانِ نسلِ جوان و پُر‌شورِ امروزِ ایران، در میانِ دختران و پسرانِ دوستدارِ ادبیات و شعر، هستند بسیاری که منتظرند به این افتخار دست پیدا کنند.

خانمِ سیمین بهبهانی! لطف کنید، به آنان اجازه بدهید چشمِ روشنِ شما باشند!

من از‌این راهِ دور از شما خواهش می‌کنم فقط بگویید چه کتاب یا مطلبی را دوست دارید برایتان بخوانم. روی نوار کاست یا سی.دی؟ پست کنم یا بدهم دوستی بیاورد؟ حتا می‌توانم از طریقِ اینترنت برایتان بفرستم. به‌قولِ شاعر: «از تو به یک اشاره، از ما به سر دویدن!»

چشمِ دلِ مهربان‌تان روشن و روشن‌تر باد!

بهتر است از زبانِ حافظ بگویم: «تنت به نازِ طبیبان نیازمند مباد!\ وجودِ نازکت آزرده‌ی گزند مباد!»

 

دوستِ کوچکِ شما

ناصر زراعتی

گوتنبرگِ سوئد

20 مه 2005

   

 

ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral