خط و ربط

جمعه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

چرا عاقل کند کاری...

بالاخره پس از سه چهار هفته، انگار خبر به سايت شورای... رسيد و آن صفحه را بستند. باز هم خدا رفتگانشان را بيامرزد؛ چون ميتوانستند نبندند و همينطور آدمهای بی مسؤليت بيايند و بخش نظرخواهی آن را به دشنام و نسبت ناروا دادن به اين و آن بيالايند.

اميدوارم که مسؤلان اين سايت و نيز همه کسانی که دست اندر کار نشر و انتشار هستند، هميشه وجدانِ حرفه ای را در نظر داشته باشند و مسؤلانه با کارشان روبرو شوند.

من همچنان خوشبين باقی ميمانم: اشتباهی بود که موجبِ سوءِ تفاهم شد و اگرچه دير، با حذف آن صفحه برطرف گشت. 

ناصر زراعتی
 
جمعه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٤

موش و انبان

موش و انبان

 

 

دو هفته پیش بود که دوستی برایم ایمیلی فرستاد همراه یک نشانی اینترنتی که: «یکی از داستان‌هایت را در این‌جا گذاشته‌اند.» تذکر هم داده بود که در بخش آثارِ نویسنده، اشتباهی صورت گرفته است.

نگاه کردم دیدم داستانِ «دزد» را از مجموعه داستانِ «سبز» برداشته‌اند، غلط و غولوط تایپ کرده‌اند و گذاشته‌اند در بخش داستان‌های سایت‌شان که نامش هست «منزلگاهِ الکترونیکی شورای گسترشِ زبان و ادبیاتِ فارسی ». یک عکس هم از من پیدا کرده‌اند، قرار داده‌اند سمتِ چپ و زیرش نامِ تمام کتاب‌های نوشته و ترجمه‌ی آقای عبدالعلی دستغیب را گذاشته‌اند.

من‌هم مثلِ دوستی که این نشانی را برایم فرستاد، آدمِ بدبینی نیستم. به همه چیز و همه کس و همه کارِ این دنیا با خوشبینی نگاه می‌کنم، مگر این‌که برعکسِ آن ثابت شود. من‌هم ابتدا فکر کردم خُب، اشتباهی صورت گرفته است و اگر تذکر بدهم، این دوستانِ نادیده و ناآشنا که احتمالاً از سرِ لطف، به من و کارهای بی‌مقدارم توجه نشان داده‌اند، اشتباه را برطرف خواهند کرد.

این را هم بگویم که این داستانِ کوتاه را من در مُردادِ 1359 نوشته‌ام که برای اولین بار در مجموعه داستانِ «سبز» (زمستان 1368، تهران، انتشاراتِ نیلوفر) درآمد. داستانی‌ست طنزآمیز و رئالیستی که کوشیده‌ام شکلِ یک گُزارشِ تلویزیونی داشته باشد و در نتیجه، وقتی آدم‌های داستان ماجرایی را که رخ داده نقل می‌کنند، حرف‌هاشان در ستون باریک‌تری چاپ شده و فاصله‌های میانِ بندها هم باید رعایت شود. و این‌همه در کتاب به‌درستی انجام شده، اما در تایپِ پُر‌غلطِ این سایت، همین‌جور بدون رعایتِ نقطه‌گذاری (که من به آن حساسیت دارم، زیرا معتقدم کارِ خواننده را آسان‌تر می‌کند)، آمده است.

نخواستم مته در بعضی اعضای خشخاش بگذارم و این تذکر را هم بدهم که: لطفاً یا داستان و نوشته‌ای را در سایتِ خود نگذارید، یا اگر می‌گذارید (آن‌هم بدونِ اطلاعِ صاحبش) حداقل محضِ احترام به خواننده هم که شده، امانت را رعایت کنید.

از همه‌ی این‌ها گذشتم و خوشبینانه در بخشِ نظرهای ضمیمه‌ی آن قسمت، یاداشتِ زیر را نوشتم و همراه ایمیل خود برایشان فرستادم:

 

 4\2\1384

سلام. ممنون از این‌که داستانِ دزدِ مرا در سایت گذاشته‌اید. اما یک نکته اشتباه شده است. گمانم کتاب‌شناسی آقای عبدالعلی دستغیب را به نامِ من گذاشته‌اید! محبت کنید تصحیح شود. اگر لازم بود بفرمایید تا کتاب‌ها و کارهای خودم را برایتان بنویسم. شاد باشید.

 

و نیز یادداشتی با همین مضمون  با نام و نشانی خودم در بخشِ تماس با «شورای...» برایشان فرستادم.

یکی دو روز گذشت و چون پاسخی دریافت نکردم، دوباره به «منزلگاهِ اینترنتی» مربوطه سر زدم و دیدم خیر، اشتباه همچنان باقی‌ست! پس یادداشتِ دوم را به شرح زیر فرستادم:

 

6\2\1384

بازهم سلام. من چند روز پیش هم این‌جا نوشتم و هم به نشانی سایتِ شما. محبت کنید تصحیح شود تا مبادا خدای ناکرده ما شرمنده آقای عبدالعلی دستغیب و همچنین نیچه شویم.

 

و بازهم یادداشتی با همین مضمون، همراه با خواهش و تمنا، برای «شورای...» ارسال داشتم.

روزِ بعد رفتم نگاه کردم دیدم اشتباه مثلِ شیرِ نر بر جایِ خود نشسته است و شخصی با نامِ (حتماً مُستعارِ) «احسان الله خان» این یادداشت را البته بدون نشانی، در بخشِ نظرها، گذاشته است:

 

7\2\1384

کارنامه‌ی ناصر زراعتی به روایتِ شورای گسترشِ زبان و ادبیاتِ فارسی مضحکه‌ای است. بخوانید. راستش من هرچی نگاه کردم دیدم هیچ‌کدام از این آثاری که این‌جا به اسمِ ناصر زراعتی ثبت شده، ربطی به او ندارد. حالا نمی‌دانم این‌ها با ناصر زراعتی شوخی دارند یا با خواننده‌ها یا اصلاً این‌ها را برای عمه‌شون نوشته‌اند.

 

خُب، چه باید می‌کردم؟ حالا خوب بود من دوبار با اسم و رسم و نشانی خودم، آن دو یادداشتِ خواهشگرانه را در معرضِ دیدِ خواننده‌ها و مراجعه‌کنندگان گذاشته بودم و آقای احسان الله خان هم حتماً دیده بودند، اما سوءِ تفاهم شروع شده بود.

پس در همان روز، این یادداشت را نوشتم و فرستادم:

 

7\2\1384

دوستانِ محترم و عزیزِ شورای گسترشِ زبان و ادبیاتِ فارسی!

این بارِ پنجم است که من دارم خواهش می‌کنم لطف کنید و این اشتباه را تصحیح بفرمایید: این‌ها که نوشته‌اید آثارِ آقای عبدالعلی دستغیب است، نه کارهای من. ملاحظه می‌فرمایید چه سوءِ تفاهم‌هایی ممکن است پیش بیاید؟ امیدوارم شورا تعطیل نباشد که این پیام‌ها را نمی‌بینید و جوابی هم نمی‌دهید. موفق باشید.

 

پنج روز از فرستادنِ آخرین یادداشت گذشت. من هر روز، سر می‌زدم به این سایتِ محترم، به این منزلگاهِ اینترنتی، و می‌دیدم که حقه‌ی مهر بدان نام و نشان است که بود! تا این‌که بارِ آخر یادداشتِ زیر را دیدم که کسی نوشته بود و البته به نامِ من و با نشانی اینترنتی من فرستاده بود: (چنین کاری را هرکسی می‌تواند بکند!)

 

 

11\2\1384

یواش یواش دارم عصبانی می‌شوم. این چه وضعی دیگه! آخه مگر شما این کامنت‌ها و پیام‌ها را نمی‌خوانید. اصلاً داستانِ دزدِ مرا از کجا گیر آوردید؟ یا بهتر بگویم از کجا دزدیدید؟ به اجازه‌ی کی از آن استفاده کردید؟ اگر تا فردا یا حداکثر تا یک سال دیگه زندگینامه مرا درست نکنید خودم هم باور می‌کنم که این همه کتاب نوشتم و نمی‌دانستم. خیلی ممنون که به من یادآوری کردید. عبدالعلی دستغیب غلط کرده که ادعا می‌کنه این کتابه از آثارِ اونه. بره...

 

(من جمله‌ی آخر را که توهین‌آمیز است، نمی‌نویسم.)

بله، این‌هم نتیجه‌ی «نظرِ لطفِ شورای گسترشِ زبان و ادبیاتِ فارسی» به منِ گردن‌شکسته! حالا خر بیار و باقالی بار کن!

فقط یک نمونه بگویم: همان دوستِ عزیزی که بارِ اول نشانی این سایت را برایم فرستاد، با آن‌که سال‌هاست مرا خوب می‌شناسد و می‌داند که من اهلِ این نوع توهین کردن‌ها نیستم و با توجه به این‌که از نوعِ نگارشِ یادداشتِ بالا پیداست که نوشته‌ی من نیست، اما به من گفت که حیرت کرده است! چرا؟ چون این یادداشت با نام و نشانی من نوشته شده بود!

ملاحظه می‌کنید؟

برداشتم یادداشتِ زیر را نوشتم و بلافاصله فرستادم:

 

11\2\1384

از دوستِ شوخ‌طبعی که ایشان را نمی‌شناسم و یادداشتِ قبلی (شماره 5) را نوشته است  به نامِ من و با نشانی من، خواهش می‌کنم اگر می‌خواهد با من شوخی کند به کسی توهین نکند. عبدالعلی دستغیب هم که از زحمتکشانِ فرهنگ و ادبیاتِ ما هستند، این وسط مثلِ من بی‌تقصیرند. من برای ایشان بسیار احترام قائلم و از نوشته‌ها و ترجمه‌هاشان چیز یاد گرفته‌ام. شاید این توضیحات لازم نبود. به هرحال، مشخص است که این یادداشت نوشته‌ی من نیست و این میان کسی خواسته شوخی کند. البته لازم به توضیح نیست که شوخی تا وقتی بامزه و قشنگ است که به توهین و بدگویی و فحاشی و نسبتِ زشت به کسی دادن نینجامد. بازهم از عزیزانِ شورای گسترش زبان و ادبیاتِ فارسی و منزلگاهِ الکترونیکی خواهش می‌کنم این اشتباه را تصحیح کنند.

 

من البته هنوز خوشبین بودم و با خوشبینی قضیه را نگاه می‌کردم. با خودم فکر کردم شاید مسؤلان نیستند، یا در مرخصی یا تعطیلات به‌سر می‌برند و این پیام‌ها را کسی نمی‌بیند که توجهی به این‌همه خواهش و تمنای من و این‌همه ادب به خرج دادن و خوشبینی نمی‌کند. وگرنه پس از هفت هشت پیام، یک جواب مختصر زحمت چندانی نباید داشته باشد!

رفتم دراین «منزلگاهِ الکترونیکی» گشتی زدم. دیدم نه، به‌قولِ معروف «به‌روز» می‌شود و این «به‌روز» شدن هم خود‌به‌خود نباید انجام گیرد؛ حتماً کس یا کسانی هستند که این کار را انجام می‌دهند و شاید پیام‌ها را می‌بینند و به ریشِ منِ ساده‌دل و خوشبین می‌خندند و خلاصه عیشی می‌کنند!

به شماره تلفنی برخوردم. تلفن کردم. کسی گوشی را برنداشت. دوباره خوشبینی‌ام عود کرد. به خودم گفتم: «دیدی؟ خُب، کسی نیست حتماً. وگرنه جوابت را می‌دادند.»

یکی دو روز در ساعت‌های مختلف تلفن کردم، اما موفق نشدم ارتباطی با این «منزلگاهِ» محترم و مسؤلانِ محترم‌ترِ آن برقرار کنم.

ایمیلی به یکی از دوستان در تهران زدم و پرسیدم این «شورا»ی محترم چیست و کیست؟ یا کیستند و چیستند؟

پاسخ آمد که: «دولتی‌های نیمه‌مثبت‌اند!»

شکرِ پروردگارِ را به‌جا آوردم که «نیمه‌مثبت‌اند»، فکر کنید اگر «نیمه‌منفی» یا زبانم لال «تمام‌منفی» بودند، چه می‌شد!

برداشتم یک پیام دیگر نوشتم و فرستادم با این مضمون که: اگر تا دو روز دیگر این اشتباه تصحیح نشود، من ناچارم در رسانه‌های داخل و خارج این قضیه را توضیح بدهم.

حالا ازاین آخرین کلامِ من، مثلاً «تهدیدِ» این‌جانب، یک هفته گذشته است. اما متأسفانه هنوز آش همان آش است و کاسه همان کاسه! انگار نه انگار!

 

چند شب پیش، نزدیکِ صبح از خواب پریدم و هرچه کردم دیگر خوابم نبرد. فکر کردم من دراین سه دهه‌ی گذشته، پنجاه شصت تایی داستانِ کوتاه نوشته‌ام که در چند مجموعه داستانی که دارم یا در نشریاتِ مختلف منتشر شده است. این‌ها چرا رفته‌اند سراغِ این داستانِ من؟ «دزد» اگرچه ممکن است داستان بامزه و جالبی باشد، اما از کارهای قوی من نیست.

کمی از خوش‌بینی یا بهتر است بگویم خوش‌خیالی و ساده‌دلیِ خود دست کشیدم و فکر کردم یعنی آیا ممکن است یک شورای محترم فرهنگی و ادبی با چنین منزلگاهی و چنانِ عنوانِ پُرطمطراقی عمداً آمده این کار را کرده است؟ که مثلاً وانمود کند نویسنده‌ی داستانِ «دزد» آثارِ نویسنده و مترجمِ زحمتکشی چون آقای عبدالعلی دستغیب را به نامِ خود جا زده است؟

نع... من دوست دارم همچنان خوشبین باقی بمانم، حتا اشکالی ندارد اگر مرا ساده‌لوح هم بخوانند، اما نمی‌خواهم فکر کنم که کارِ فرهنگ و ادبیات در ایران به این‌جاها کشیده شده است.

بله، من همچنان فکر می‌کنم «اشتباه»ی صورت گرفته که قابلِ تصحیح است.

این وسط فقط دو هفته‌ای وقتِ من تلف شد و اعصابم خُرد و خراب. که البته خیلی مهم نیست. گمان هم نکنم اعضای محترمِ این شورا و منزلگاه کار و زندگی‌شان را رها کرده‌اند که اعصابِ مرا خُرد کنند. که چه بشود؟ من که دراین گوشه‌ی عالم نشسته‌ام و به کسی کاری ندارم. (یعنی واقعاً روزگاری شده که موش به انبان کاری ندارد، انبان به موش کار دارد؟)

*

دوستان گاهی مرا شماتت می‌کنند که چرا داستان نمی‌نویسی؟ فکر می‌کنند تنبلی می‌کنم. چه پاسخی می‌توانم بدهم؟ برای نوشتنِ داستان نباید کمی آرامش خاطر داشت؟ آسایشِ خیال لازم نیست؟

این ماجرا که برای‌تان تعریف کردم، تازه یکی از کم‌دردِسرترین ماجراهاست... داستان‌ها دارم که فعلاً بماند.

*

من خود را موظف دانستم این توضیحات را جایی ثبت کنم تا بماند و موضوع روشن شود.

همین.

خوانندگانی که کنجکاوند، می‌توانند برای دیدنِ این منزلگاه و این‌ها که اشاره کردم به نشانی اینترنتی زیر مراجعه کنند:

 

http://www.persian-language.org/Adabiat/StoryComment.asp?ID=174&P

 

گوتنبرگِ سوئد

19 اردیبهشتِ 1384

 

 

 

ناصر زراعتی
 
پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤

چند توضيح

چند توضیح درباره کتابِ «زندگینامه بهروز وثوقی»

 

مطلب همایون فاتح («بازیگری برای تمام فصول») را در «ایران امروز» خواندم. نوشته‌ای‌ست خواندنی، صمیمانه، خاطره‌انگیز، شیرین و جالب. دراین مطلب، چند نکته هست که لازم می‌دانم محضِ اطلاع خوانندگانِ کتاب و این مقاله، درباره‌شان توضیح بدهم. البته مدت‌هاست ــ پس از چاپ کتاب ــ می‌خواستم این توضیحات را جایی بنویسم که نشد. حالا ازاین فرصت استفاده می‌کنم.

*

یک‌جا نوشته‌اند: «زندگینامه بهروز وثوقی به‌کوشش ناصر زراعتی» و جای دیگر از من باعنوانِ «گردآورنده [این] کتاب» یاد کرده‌اند.

باید بگویم که اگرچه برای این کتاب «کوشش» بسیاری کرده‌ام و نیز در «گردآوری» بعضی از مقاله‌ها و مطالب بخش ضمیمه کتاب نقش داشته‌ام، اما منِ ناصر زراعتی «نویسنده» این کتاب هستم!

جریان چگونگی نوشتن این کتاب را در مطلبِ «من و بهروز و این کتاب» که در واقع «مقدمه» من بود، اما دراین چاپ، به صورتِ «مؤخره» درآمده، شرح داده‌ام. دراین‌جا هم البته می‌نویسم که کار چگونه انجام شد.

هر واژه و اصطلاح معنا و باری دارد که بهتر است هنگام به کار بردن آن‌ها، دقت کنیم. این «به کوشش» که روی جلد کتاب‌های بسیاری در سال‌های اخیر دیده می‌شود، نوعی «مصادره» است. مثلاً کتابی سال‌ها پیش چاپ شده، یا کسی کتابی را در خارج از ایران یک‌بار به چاپ رسانده است. شخص محترمی در داخل ایران این‌ها را بر‌می‌دارد، مقدمه‌ای چند صفحه‌ای سرِهم می‌کند و گاهی برای این‌که به‌اصطلاح زهرِ کا را بگیرد چند تا ناسزا نثارِ نویسنده‌اش می‌کند، شاید بخش‌هایی را هم حذف می‌کند و گاهی حتا با همان حروفچینی اصلی، کتاب را توسطِ ناشری به چاپ می‌رساند (یا بهتر است بگوییم: می‌چاپد!) این می‌شود «به کوشش» و آن شخص هم حتماً می‌شود«کوشنده»ی این کار و البته حق‌التحریرش را هم به تنهایی به جیب مبارک سرازیر می‌کند. البته نمونه‌هایی هم هست که واقعاً کسی در مورد کار یا کارهایی «کوشش» می‌کند، منتها اکثر کارها همان است که گفتم و نمونه‌ها بی‌شمار.

و اما «گردآوری» نیز در بیش‌تر موارد چیزی‌ست از همین دست: کسی می‌آید شعرها یا داستان‌ها یا مقاله‌های این و آن را (مرده یا زنده، ساکن ایران یا خارج از کشور) از این‌جا و آن‌جا، گرد می‌آورد و کتابی ترتیب می‌دهد و البته مقدمه‌ی فاضلانه‌ای هم می‌نویسد و آن را توسط ناشری چاپ می‌کند و حق‌البوقش را نیز می‌گیرد. دراین زمینه هم البته استثناءهایی هست. از کارهای خودم نمونه‌ای می‌آورم:

کتاب «مجموعه مقالات در معرفی و نقد آثار داریوش مهرجویی» که نامِ من به‌عنوان «گردآورنده» روی جلد آن آمده است (نشر نیلوفر تهران، چاپ اول، پاییز 1375) کتابی‌ست 700 صفحه‌ای درباره مهرجویی و زندگی و فیلم‌هایش البته تا «هامون». مجموعه‌ای از نقدها و نوشته‌ها و مصاحبه‌های هفتاد تن، همراه با زندگینامه مهرجویی و مشخصات و خلاصه داستان فیلم‌ها و بخش کوتاهی از هر فیلمنامه فیلم‌های او. کار گردآوری و ویرایش و تصحیح تمام این مطالب را منِ «گردآورنده» انجام دادم و با تک‌تک نویسندگان زنده تماس گرفتم و مطالبشان را دادم تا ببینند و بخوانند و اگر لازم دانستند تصحیح کنند و با اجازه‌ی خودشان از نوشته‌هاشان دراین کتاب استفاده کردم. و اگرچه حدود 100 صفحه (یعنی یک هفتم) این کتاب نوشته و کار شخص خود من بود (مقدمه، دو گفت‌وگوی مفصل با مهرجویی و نقدی بر «هامون»)، اما به همان عنوانِ «گردآورنده» بسنده کردم.

دراین‌جا، خیلی خلاصه چگونگی نوشته شدن این کتاب (زندگینامه بهروز وثوقی) را شرح می‌دهم. خوانندگان شرح و توضیح مفصل را در همان مقدمه (یا مؤخره) من در کتاب می‌توانند بخوانند.

برخلاف تصور و نوشته‌ی همایون فاتح در مورد این‌که «به علت فاصله مکانی» من و بهروز، «امکان نشستن و گفت‌وگوی زنده» برای ما فراهم نبوده، باید بگویم که برای انجام کار این کتاب، من در سه سال متوالی، سه سفر (دو اقامت یک‌ماهه و یک‌بار هم 45 روز) از سوئد به سانفرانسیسکو کالیفرنیا رفتم که البته هربار به بهانه‌ی نمایش فیلم یا سخنرانی و داستان‌خوانی و ازاین جور کارها بود تا انجمن‌های ایرانی و دوستان دست‌اندرکار بلیت رفت و برگشت مرا تقبل کنند و در تمام مدت هم مهمان دوست قدیمی‌ام مرتضا نگاهی بودم و در خلوت خانه‌ی او و با استفاده از کامپیوتر او بود که کار می‌کردم. در سفر اول، یکی دو هفته هر روز ساعت‌ها با بهروز نشستم و پرسیدم و او گفت و حرف‌هامان را ضبط کردیم که حدود 40 نوار یک و یک ساعته و نیمه شد. (گمان می‌کنم این نوارها موجود باشد). بعد، تمام حرف‌های بهروز را عیناً روی کاغذ آوردم. (این کاری‌ست که من در مورد تمام گفت‌وگوها و مصاحبه‌هایی که انجام داده‌ام و می‌دهم، حالا چه قرار باشد نوشته و چاپ شوند یا به شکل ویدئو تدوین شوند، ابتدا انجام می‌دهم. اگرچه وقت زیادی می‌گیرد، اما من نتایج خوبی گرفته‌ام). این دستنوشته‌ها حدود 1000 صفحه شد. آن‌گاه بود که شروع کردم به نگارش کتاب روی برنامه واژه‌نگارِ فارسی در کامپیوتر. پس از نوشتن به دو سه شکل و شیوه، سرانجام روی همین شکل و شمایل فعلی کتاب، توافق کردیم و من بخش به بخش که کار آماده می‌شد، پرینت می‌گرفتم و به بهروز می‌دادم تا بخواند. و این کار در فاصله‌ی آن سه سال ادامه یافت؛ چه زمانی که در سوئد بودم و چه آن روزها که به سانفرانسیسکو می‌رفتم. شرح جزئیات بیش‌تر موجب کسالت خواننده خواهد شد. فقط این را بگویم که تا کار به انجام برسد، کل کتاب را که در واژه‌نگار بیش از 600 صفحه بود، من هفت بار پرینت گرفتم و متن‌ها را پست کردم برای بهروز. دراین بازخوانی‌ها، دوستان دیگری هم گاه شرکت می‌کردند و نظر می‌دادند که من در مقدمه کتاب از آنان تشکر کرده‌ام و البته همیشه مرتضا نگاهی هم بود که کار را دنبال می‌کرد و به نوعی مشوق من بود و همین «همیاری» او دراین زمینه، برای من مفید بود.

اغراق نکرده‌ام اگر بگویم که برای این کتاب، من به اندازه‌ی نوشتن پنج شش رمان زحمت کشیدم. دلیلش را می‌گویم تا خواننده در تعجب باقی نماند.

یک زمان هست که شخصیتی، هنرمندی، کسی تصمیم می‌گیرد خاطرات یا زندگینامه‌ی خود را بنویسد. می‌نشیند و قلم برمی‌دارد و آن‌چه دلش می‌خواهد روی کاغذ می‌آورد و به دست ناشری می‌دهد یا خود از کیسه‌ی مبارک مایه می‌گذارد و کتابش را چاپ می‌کند. نتیجه برمی‌گردد به این‌که این شخص تا چه اندازه «نوشتن» بلد بوده یا به‌اصطلاح «نویسنده» بوده است یا خیر. به‌هرحال، کارِ او خوانده و قضاوت می‌شود.

زمانی هست که شخص فرضی ما می‌نشیند و حرف می‌زند و کسی یا کسانی گفته‌های (و این اواخر تصویر) او را ضبط می‌کنند و این ضبط‌شده‌ها را بیش‌تر به همان شکل خام و گاهی پر از تکرار مکررات، منتشر می‌کنند. مثل کارهایی که مثلاَ بنیاد لاجوردی در مورد تاریخ معاصر انجام داده یا آقای احمدی در مجموعه تاریخ شفاهی چپ ایران. به‌هرحال، چنین کارهایی ارزش تاریخی دارد و هرکدام سندی‌ست ارزشمند.

گاهی قلمزنی می‌آید و برپایه‌ی «تقریرات» آن شخص فرضی ما، «تحریرات»ی صورت می‌دهد که اکثراً نام خود را هم روی کتاب نمی‌گذارد (در فرنگ و به‌خصوص در آمریکا به این نویسنده‌ها می‌گویند «نویسنده‌ی سایه») یا به ذکر عنوان «به کوشش» بسنده می‌کند.

یک وقت کاری انجام می‌شود مانندِ کارِ جالب و خوب دوست عزیز من هوشنگ گلمکانی درباره‌ی عزت‌الله انتظامی بازیگر خوبِ سینما و تئاتر ایران که باعنوان «آقای بازیگر»، به شکل زیبا و پاکیزه‌ای در ایران منتشر شد و گمانم به چاپ دوم و یا شاید سوم هم رسیده است. گلمکانی با انتظامی نشسته‌اند و از اول تا آخر زندگی و کارهای این هنرمند، این پرسیده و او پاسخ داده و بعد همه را پیاده کرده‌اند و متن ویرایش شده و به همان شکل پرسش و پاسخ به چاپ رسیده است.

یک وقت هم هست که مثلاً منِ نوعی می‌روم سراغِ زندگی و کارهای همان شخص فرضی که متأسفانه از دارِ دنیا رفته است. اسناد هست و آثار هست و مدارک و دوستان و خویشان و نزدیکان. با مطالعه و مصاحبه، به سلیقه‌ی خودم و با دست و بال کاملاً باز، «زندگینامه»ای می‌نویسم و چاپ می‌کنم و مثل هر کتاب دیگری مسؤلیتش را هم می‌پذیرم.

البته شکل‌های مختلف دیگری را هم می‌توان برشمرد.

کار من در نوشتن و نگارشِ کتابِ «زندگینامه بهروز وثوقی» کار خاصی‌ست که با تمام این شکل و شیوه‌ها فرق دارد. این کتاب می‌باید هم «زندگینامه بهروز وثوقی» می‌بود (که هست) و هم «نوشته‌ای از من» (که تصور می‌کنم هست). می‌باید کاری می‌شد که هم بهروز وثوقی آن را قبول می‌داشت (که دارد) و هم من پایش می‌ایستادم (که ایستاده‌ام). همان‌طور که در مقدمه (یا مؤخره) کتاب نوشته‌ام، من و بهروز مانندِ هر انسانِ دیگری، نظرها و عقیده‌ها و زندگی‌های مختلفی داشته‌ایم. ما می‌باید به عقیده‌ها و نظرهایِ یکدیگر احترام می‌گذاشتیم (که گمانم گذاشته‌ایم) و نیز می‌باید هر یک استقلال فکری و عقیدتی خود را حفظ می‌کردیم (که بازهم گمانم کرده‌ایم). ما یک عشق مشترک داشتیم و داریم و خواهیم داشت و آن «سینما»ست. همین عشق باعث شد که ما بتوانیم این کار را به سرانجام برسانیم. تک‌تک جمله‌ها و حتا می‌توانم به‌جرأت بگویم که واژه‌های این کتاب توسطِ ما، با وسواس و دقت، بازخوانی و بررسی شده است. من در نوشتن این کتاب از شیوه‌های گوناگونی استفاده کرده‌ام. بخش‌هایی از کار شکل داستان دارد. روی دیالوگ‌ها و لحن آدم‌ها کار شده است (مثلاً به لحن پدر بهروز در حرف‌هایش توجه کنید). از شیوه‌ی گفت و شنود و گاهی که لازم بوده حتا از بحث و جدل هم استفاده کرده‌ام. گاهی برخی صفحه‌های کتاب شکل و حالت یک کار آموزشی به خود می‌گیرد...

من بیش از این نگویم که این‌گونه شرح و توضیح‌ها کار منتقد جماعت باید باشد که نکته‌ها را دریابند و اگر ایرادی در کار هست، آن را نقد کنند، نه نویسنده که کارش را تمام کرده است مدت‌ها و رفته پی کارهای دیگرش.

یک نکته را هم بگویم و این بخش را تمام کنم: هرکس کتاب را خوانده، آن را جالب و جذاب و روان یافته و راحت و سریع پیش رفته و از آن لذت برده است. و این کم چیزی نیست. من یکی که خوشحالم.

 

همایون فاتح به‌درستی به نکته‌هایی درموردِ بخش ضمیمه و عکس‌ها و جلد کتاب اشاره کرده‌اند که لازم می‌بینم توضیحاتی بدهم. (خوشبختانه یا متأسفانه ایشان متوجه فهرست اعلام کتاب نشده‌اند که فاجعه است واقعأ!)

ایشان نوشته‌اند که: «به برخی از فیلم‌ها خیلی خلاصه» پرداخته شده است. حرفشان کاملاً درست است. اما دلیلش این بوده که آن فیلم‌هایی که «خیلی خلاصه» به آن‌ها اشاره شده، هم از نظرِ بهروز و هم به عقیده‌ی من، واقعاً کارهای بی‌ارزشی بوده‌اند و اگر نام و مشخصاتِ آن‌ها را در کتاب آورده‌ایم به این سبب بوده است که نخواستیم هیچ کاری را از قلم انداخته باشیم. وگرنه وقتی خود بهروز هم درواقع یادش نمی‌آید که فلان فیلم بی‌ارزش چه و چگونه بوده، چه باید نوشته می‌شد؟ همچنین است درمورد کارگردان‌ها. این کتاب «روایت» بهروز است. اگر نخواسته درمورد کارگردانی حرف بزند، یا کم حرف زده، من کاری نمی‌توانستم بکنم. و تازه، به «اصرار من» در برخی موارد به‌جا هم که همایون فاتح ایراد وارد دانسته‌اند.

حرفِ ایشان کاملاً درست است که «مقالاتِ» بخشِ ضمیمه «جامع و کامل به‌نظر نمی‌رسند». ما می‌خواستیم که این مقاله‌ها جامع و کامل باشند. به همین دلیل من با بسیاری از منتقدان فیلم و به‌اصطلاح «سینمایی نویسان» بخصوص داخل و نیز خارج از ایران تماس گرفتم و از ایشان خواستم که درباره‌ی این بازیگرِ خوب ایران بنویسند. فقط همین چند نفر که نوشته‌شان در کتاب هست به خواهش ما پاسخ دادند. دلیلش را درست نمی‌دانم. البته حدس‌هایی می‌زنم که فعلاً بماند. یکی از مهم‌ترین دلایل گمانم این باشد که ما ایرانی جماعت تا کسی از دار دنیا نرود، انگار حال نمی‌کنیم درموردش بنویسیم. عمرِ بهروز وثوقی دراز باد! چنین تجربه‌ای را من هنگام آماده کردن ویژه‌نامه‌ای (به یاری مرتضا تقفیان) برای 60 سالگی دوست عزیز نویسنده‌ام هوشنگ گلشیری به دست آوردم. خیلی‌ها که جواب خواهش ما را ندادند، تا گلشیری از دنیا رفت، قلم‌ها را از پرِ شال‌ها بیرون کشیدند. به‌قولی، اگر کسی بود که یک بار گلشیری را در پیاده‌رو آن‌سوی خیابان درحال عبور دیده بود، از «خاطراتِ مشترک»ش با این نویسنده نامدار مقاله‌ها نوشت!

درموردِ نیامدن نامِ من روی جلد کتاب و نیز تیتر انگلیسی آن نوشته‌اند.

باید بگویم که من هم دراین میان مثلِ ایشان بی‌تقصیر و متأسفانه بی‌اطلاعم! البته برایم هیچ اهمیتی ندارد، زیرا می‌دانم که «اسم» مهم نیست، آن‌چه واقعاً دارای اهمیت است، همان«مُسما»ست! انگلیسی آوردن تیتر کتاب هم روی جلد، چه می‌دانم، شاید برای آن بوده است که آمریکاییان و انگلیسی‌زبانان نیز تشویق بشوند بروند لسان شیرین‌تر از شکر فارسی را بیاموزند و کتاب ما را مطالعه نمایند!

ایضاً ماجرای گزینش تصاویر است و به‌قول همایون فاتح «نادیده گرفته شدن برخی افراد حاضر در تصاویر». و نیز تصاویر جدید و غیرهُ‌ذالک...

من گردن‌شکسته هیچ نقش و حتا هیچ‌گونه اطلاعی از چگونگی تصاویر و توضیحاتِ پای آن‌ها ندارم و دراین مورد، با حرف‌ها و ایرادهای همایون فاتح کاملاً موافقم.

آن یادداشت فریدون هویدا در پشت جلد را هم من ندیده بودم. حرف ایشان کاملاً صحیح است که این جمله‌ها را فریدون هویدا کجا نوشته یا گفته و چرا در بخش ضمیمه نیامده است؟

نکته‌ای را بگویم تا قضیه روشن شود:

جزوِ همین مطالبِ رسیده و گردآوری شده، مطلبی بود از فرخ غفاری فیلمساز خوب ایرانی که ساکن پاریس است. هنگام ویرایش و تایپ آن، متوجه شدم که گویا این نوشته بخشی‌ست از مصاحبه‌ای رادیویی از فرخ غفاری. من به خودم اجازه ندادم که آن مطلب ناقص و گسسته را به نام او در کتاب بیاورم. همچنین درست ندانستم که مطلب را درست کنم. (مثل همان کاری که در مورد یادداشت رضا بدیعی کردم و البته ازطریقِ بهروز، برایش فرستادم تا ببیند و بخواند. خواند و موافقت کرد). پس هرطور بود شماره تلفن آقای فرخ غفاری را پیدا کردم و تلفن زدم و خودم را معرفی کردم و گفتم که مطلبی هست از شما که برایتان می‌فرستم، ملاحظه بفرمایید و اگر موافق بودید صحیح و کامل شده‌اش را برایم بفرستید تا در کتاب بگذاریم. مطلب را فرستادم و هفته بعد تلفن کردم. ایشان گفت که این به درد چاپ نمی‌خورد. من در رادیویی چند جمله‌ای به مناسبتی گفته‌ام. ارزش چاپ شده ندارد. نیمه‌قولی از ایشان گرفتم که اگر دوست داشتند مطلبی برای بخشِ ضمیمه‌ی کتاب بنویسند که متأسفانه به دلیل بیماری و مشکلات نشد که بنویسند و من هم دیگر رویم نشد بیش از آن مزاحمشان بشوم.

پس اگر من خبر داشتم که قرار است جمله‌ای از هنرمند و نویسنده بزرگ و مهمی چون فریدون هویدا بیاید پشت جلد، مطمئن باشید هرطور شده ایشان را هم پیدا می‌کردم و تا متن کامل حرف‌ها و اجازه‌ی ایشان را نمی‌گرفتم، چنین عملی مرتک نمی‌شدم.

آخرین کلام را هم بگویم:

من انتظار داشتم همان متنتی را که خودم تایپ کرده بودم و متنِ پاکیزه و بدونِ غلطی بود و حتا روی حروف ساده و شکسته کار شده بود (حرف‌های بهروز در پاراگراف‌های جدا و با خط تیره و حروفِ شکسته و سیاه در متن مشخص شده بود)، همراه با فهرست اعلام کامل و صحیح و دقیق (شاملِ فهرست نامِ فیلم‌ها، نامِ اشخاص، نامِ مکان‌ها، نامِ کتاب‌ها، نامِ استودیوها و سینماها و...) چاپ شود و البته که در گزینش تصویرها و چگونگی چاپ و آمدن‌شان در کتاب و از همه مهمتر در توضیح نام حاضران در عکس‌ها شرکت می‌داشتم تا مجبور نمی‌شدم اکنون این یادداشت را بنویسم. اما متأسفانه ناشرِ محترم کتاب را حروفچینی مجدد کردند و از آن بدتر متنِ حروفچینی شده و صفحه‌بندی شده‌ی جدید را برای من نفرستادند تا تصحیح کنم و بازهم بدترتر این‌که بدون غلط‌گیری فرستادند زیرِ ماشین چاپ!

در کمالِ تأسف و تأثر، منِ بی‌تقصیر نمی‌توانم بروم توی تک‌تک این پنج هزار جلدِ چاپ و پخش شده‌ی کتاب بنشینم که تا خواننده‌ی محترم آن را برای مطالعه گشود، بپرم بیرون و این توضیحات را به عرضش برسانم یا این‌که این‌همه توضیح و بسیاری تصیحات را بنویسم و در پنج هزار نسخه چاپ کنم و البته اگر جا گرفت بگذارم لای کتاب‌ها و اگر زیاد و کلفت بود ضمیمه‌ی آن‌ها بنمایم!

امیدوارم این توضیحات را همه‌ی خواننده‌های علاقمند بخوانند و حقیرِ سراپا تقصیر را موردِ عفو قرار دهند و بر این کار به دیده‌ی اغماض بنگرند تا ببینیم بعد چه خواهد شد.

 

ناصر زراعتی
 
یکشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤

یکی از صد اثرگذارِ عالم؟

سروش یکی از صد اثرگذارِ عالم؟...

 

اولین بار که چشمم به این تیتر افتاد، با خودم فکر کردم این «سروش» کیست که یکی از صد اثرگذار عالمِ فانی ما شده است؟

اول فکر کردم یکی از دانشمندان ایرانی‌ست که سال‌هاست در یکی از دانشگاه‌های اروپا یا آمریکا مشغول پژوهش‌های علمی بوده که کشفی یا اختراعی کرده و کارِ مهمی انجام داده است. بعد تصور کردم ممکن است این جمله‌ای تمثیلی باشد و به«سروش» مثلا مام میهن و پیام توده‌های مردم ایران در داخل یا خارج، در این ــ به‌قولِ ادبای امروزی ــ «بُرهه از زمان» که گویا قرار است بُرهه‌ی مهمی باشد، اشاره دارند. اما وقتی مطلب را خواندم دیدم خیر، سخن از آقای دکتر عبدالکریم سروش است، «فیلسوفِ»‌ معاصر!

و ایشان را همراه با 99 تن دیگر مجله‌ی آمریکایی «تایم» برگزیده و به خلق‌الله معرفی کرده است و البته ما هم باید به خود ببالیم که افتخاری به افتخارات تاریخی و جهانی‌مان اضافه شده است و فی‌الواقع هم که مایه‌ی افتخار است!

خیلی دوست دارم بدانم آن 99 اثرگذار دیگرِ عالم از دیدگاه «تایم»‌ی‌های آمریکایی چه کسانی هستند و چه و چگونه «اثر»ی بر عالم معاصرِ ما گذاشته‌اند؟ آیا آنان هم اثرگذاری‌شان مثل اثرگذاری این فیلسوف هموطن ما بوده است یا نه؟

من البته هیچ عداوتی شخصی یا خانوادگی با آقای دکتر عبدالکریم سروش نداشته و ندارم و گمانم در آینده هم نخواهم داشت. هیچ‌گاه ایشان را زیارت نکرده‌ام، مگر در سال‌های آغازِ انقلاب در «صدا و سیما»ی خودشان. راستش اصلا نمی‌دانم این فیلسوفِ هموطن چه گفته است و چه می‌گوید که در خیلِ صد اثرگذار عالم قرارش داده‌اند. دلیلش هم این است که چیزی از ایشان نخوانده‌ام. یعنی واقعیتش این است که نتوانسته‌ام بخوانم. چندین بار شروع کردم به خواندن مقاله‌ها و کتاب‌های ایشان. اما هنوز چند صفحه جلو نرفته بودم که سرم شروع کرد به آماس کردن و لابه‌لای جمله‌های طویل و نثرِ ادبی ایشان گیر کردم. شاید هم دلیل مهمش آن مباحثِ دشوار و سنگین «قبض و بسط» ایشان بوده باشد. من هرچه تلاش کردم نفهمیدم این قبض و بسط یعنی چه؟ چه چیزی قرار است بسط یابد و چه چیزی قبض؟ اصلا کدام یک از این دو پدیده نیک است و کدام بد؟ و حالا فرض کنیم که قبض و بسط هم انجام شد، خُب، چه می‌شود؟

(همین‌جا به بیسوادی و نادانی خود اعتراف کنم و برسم به یکی دو موردی که به نظرم رسیده است.)

خوشبختانه هنوز آنقدرها پیر نشده‌ام و الزایمر هم نگرفته‌ام و از آن سال‌ها هم زمان طولانی نگذشته است، پس باید یادمان باشد که در بیست و چهار پنج سال پیش بود که «انقلابِ فرهنگی» شد؛ یعنی در دانشگاه‌ها و دانشکده‌ها را بستند و بنا کردند به بیرون ریختن دانشجویان و تصفیه (یا تسویه؟) کردن استادان و تغییر برنامه‌ها و برنامه‌ریزی جدید و خلاصه دو سه سالی طول کشید تا دانشگاه‌ها باز شد و....

گمانم لزومی به تکرارِ رویدادهای آن سال‌ها و اثرات مخرب از یک نظر و سازنده از نظر دیگران (از جمله همین آقای دکتر)، نباشد.

یادم می‌آید که آقای دکتر یکی از اعضای شورای این «انقلاب فرهنگی» بودند و مدتی هم به انجام وظیفه مشغول، اما بعد کنار کشیدند.

می‌دانم... لطفا کمی تأمل بفرمایید.... همین الان است که صدای اعتراض بلند می‌شود که: ای بابا! ول کن! الان را نگاه کن! چه کار به گذشته داری!

این را هم خوب می‌دانم که انگار نباید از اینگونه یادآوری‌ها کرد. چشم...

من قبول دارم که آدمیزاد شیر خام خورده عوض می‌شود، تغییر می‌کند، ترقی می‌کند، گاهی هم البته وامی‌ترقد... هیچ اشکالی ندارد، خیلی هم خوب است....

اما اجازه بدهید یک کلمه بگویم و تمام کنم که: آیا این آقای دکتر عبدالکریم سروش، فیلسوف بزرگِ هموطن ما، این شخصیت اندیشمند که یکی از صد اثرگذارِ عالم نامیده شده و ما هم خیلی باید از این بابت خوشحال و مفتخر باشیم و هی بر خودمان ببالیم، یک بار، بله فقط یک بار آمدند بگویند: ای ملتِ نادان! ای کسانی که نه قبض حالی‌تان می‌شود و نه از بسط سر درمی‌آورید! من آن زمان اشتباه کردم و بعد چون فیلسوف بودم و دانشمند و به قبض و بسط اندیشیدم و تئوری‌های فیلسوفانه صادر کردم، فهمیدم که آن صراط مستقیم نبوده بوده است و شدم اثرگذار...

من که ندیدم و نشنیدم. شما چی؟

البته یک آقای دیگری بود که ایشان هم یکی از اعضای شورای آن انقلاب فرهنگی بودند و فکرشان عوض شد و در کمال صداقت آمدند، گفتند و نوشتند که خطا کرده بوده‌اند. (هر کار می‌کنم اسم ایشان این آخر شبی یادم نمی‌آید. هر وقت یادم آمد می‌نویسم). هیچ کس هم نیامد ایشان را تنبیه کند و خدای ناکرده بگوید: بالای دو چشم آقای دکتر ابرو....

بگذریم...

ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral