خط و ربط

چهارشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٤

يک توضيح کوچولو

بخش سردبيری سايت گويا نيوز در پاسخ يادداشت من، ايميلی توضيحی و محبت آميز برايم فرستاده اند. آن طور که نوشته اند گويا ايميل قبلی من که آن مطلب طنزآميز پيوستش بوده به دستشان نرسيده. به همين دليل هم اين مطلب را به نقل از همين خط و ربط در گويا نيوز گذاشته اند. ممنونم.

شايد درست تر اين بود که من پيش از نوشتن آن يادداشت و قضاوت عجولانه (همان اشاره به چاقو و نبريدن دسته و از اين حرفها...) از اين دوستان ميپرسيدم آيا اصلا آن مطلب به دستشان رسيده است يا نه؟ به هرحال گاهی آدم عجله ميکند!

اما همان طور که بارها گفته و نوشته ام، نظر من اين است که هر سايت يا نشريه يا رسانه ای خط و سياست و مسيری خاص دارد و بايد هم داشته ياشد. و هيچ لزومی ندارد که هر مطلبی را که برايش ميرسد بگذارد. اين کار هم اسمش اصلا سانسور نيست. سانسور چيز ديگری ست؛ همان چيزی که سالهای سال است ما ملت مادر مرده دچارش بوده و هستيم؛ بخصوص در آن وطن سوخته.

برای دوستان گويا نوشتم که اميدوارم آقای عباس احمدی (که من فقط با نام ايشان آن هم در گويا نيوز آشنا هستم و متاسفانه سعادت آشنايی و ديدارشان نصيبم نشده است) از اين طنز من دلگير و دلخور نشوند. شوخی ميکنيم تا کمی اين دنيای بيخودی جدی و عبوس قابل تحمل بشود برايمان...

  

ناصر زراعتی
 
یکشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٤

يادداشت برای گويا نيوز

 

مسؤلان محترم سایت گویا نیوز!

با سلام.

 

دو روز پیش، جمعه 15 آوریل، نوشته کوتاه طنزآمیزی درباره نوشته آقای عباس احمدی، برایتان فرستادم. یک روز هم صبر کردم و سپس آن نوشته را در وبلاگ خودم (خط و ربط) گذاشتم.

تا امشب نوشته خود را در سایت شما ندیدم. البته این حق شما (و هر سایت یا رسانه دیگری) است که به هر دلیلی، مطالبی را که برایتان می­رسد در رسانه خود نگذارید. دراین مورد نیز چون نوشته آقای عباس احمدی به شخص من مربوط نمی­شده، من نباید بگویم که شما می­باید حتما نوشته مرا در پاسخ ایشان در همان سایت بگذارید. اما توقع داشتم در پاسخ ایمیل من که مطلبم را پیوست آن کرده بودم و برایتان فرستاده بودم، چند کلمه می­نوشتید که: ما به این یا آن دلیل (یا همان­طور که گفتم اصلا نیازی به ذکر دلیل هم نبود، می­توانستید بنویسید از نوشته تو خوشمان نیامده!) مطلب تو را در سایت نمی­گذاریم! آن­وقت من تکلیف خودم را می­دانستم؛ اولا چندین و چند بار به سایت نگاه نمی­کردم و ثانیا اگر دوست داشتم، با خیال آسوده، آن را برای سایت­های دیگر (که شما بهتر از من می­دانید ماشاالله تعدادشان کم نیست!) می­فرستادم. حالا هم البته طوری نشده است، گفتم که آن مطلب را گذاشتم در وبلاگ خودم. حالا شاید در «خط و ربط» آن را ببینید و این بار خوشتان بیاید و مانند «باغ آرامش»، آن را در سایت خود بگذارید.

خواستم بگویم که بهتر نیست شما همین دقت را در مورد مطالب دیگر (از جمله نوشته آقای عباس احمدی باعنوان «درگذشت شاهرخ مسکوب و عارضه نکروفیلیا در بین روشنفکران ایرانی) هم به کار ببرید؟ (به­هرحال، گویا نیوز هم حتما مثل هر نشریه و سایت و رسانه­ای، سردبیر یا هیأت دبیران یا مسؤلانی دارد که در مورد مطالب نظر دارند و هر پرت و پلایی را در مجموعه خود راه نمی­دهند). اما در نگاه آخر به گویا نیوز متوجه قضیه­­ای شدم که قبلا نفهمیده بودم و آن این­که دریافتم آقای عباس احمدی از «نویسندگان خبرنامه» شما هستند. درنتیجه، این حرف من هم بی­جا می­بود. از قدیم و ندیم گفته­اند: چاقو دسته خودش را نمی­بُرد!

به یک نکته اشاره کنم و بیش از این مصدع نشوم. آن توقع من که از شما پاسخی دریافت کنم، برمی­گردد به چندبار ارتباطی که با شما گرفتم در این چند سال گذشته و مطالب یا خبرهای فرهنگی و هنری برایتان فرستادم و همیشه هم به من لطف و محبت نشان دادید. وگرنه ما از نزدیک همدیگر را نمی­شناسیم و من هم متاسفانه سعادت دیدار و آشنایی و حتا دانستن نام شما هم نصیبم نشده است.

در انجام کارهای خوب فرهنگی و اجتماعی و سیاسی موفق باشید.

ناصر زراعتی

  • ساعت 21 یکشنبه 17 آوریل 2005

گوتنبرگِ سوئد

 

ناصر زراعتی
 
شنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٤

مرده بازي؟!

اين يادداشت را امروز صبح نوشتم و برای سايت گويا نيوز فرستادم. تا الان آن را در سايت نگذاشته اند. به هرحال، چه بگذارند و چه نگذارند، اينجا هست...

 

 

اندر کشف و کرامات آقای دکتر و مُرده بازی و جماع با خانوم والده و دیگر قضایا...

 

 

 

خبر مرگ شاهرخ مسکوب را که شنیدم، به یادِ نامه مفصلی افتادم که دو سال پیش، پس از خواندن کتاب «روزها در راه» او، برایش نوشتم که آغازی بود برای ارتباط تلفنی و کتبی و آشنایی و دوستی با آن نازنین که سرانجام به دیدارمان در تابستان گذشته در پاریس انجامید؛ اولین و متاسفانه آخرین دیدار که اگرچه کوتاه بود اما برای من بسیار عزیز بود و هست و خواهد بود. شاهرخ مسکوب گفته بود که چرا این نظرهایت را در مورد کتاب جایی چاپ نمی­کنی؟ وقتی گفتم که همان یک نسخه را داشته­ام که برایش فرستاده­ام، کپی آن را برایم فرستاد. اما من تنبلی کردم. حالا این روزها داشتم لابه­لای کارها و گرفتاری­ها، این نوشته را تایپ می­کردم و مطلبی هم درباره او می­نوشتم که چشمم افتاد به نوشته آقای دکتر عباس احمدی، یکی از دانشمندان بزرگ هموطن، در سایت گویا.

راستش پس از خواندن این نوشته کوتاه، اما پرمحتوا که پیداست دانش روانشناسی و جامعه­شناسی و خیلی چیزهای دیگر شناسی عمیقی پشت آن خوابیده، همین­طور مات و متحیر مانده­ام و دیگر نتوانسته­ام مطلبم را ادامه بدهم.

دیدم ای داد بیداد، به­قول عبید زاکانی عزیزم، عمری­ست که زندیق و بندیقیم و خود نمی­دانستیم! پس من هم ــ البته مانند تمام آدم­های دیگر و نیز همچون روشنفکران ایرانی ــ «نکروفیل» بوده و هستم!؟ خیلی ناراحت شدم و راستش از خودم بدم آمد. خوب شد از شدت شرم و احساس گناه، خودم را نکشتم. مدتی که گذشت، کمی آرام شدم. دیدم آقای دکتر نوشته­اند که «پسربچه­ها در سن سه تا پنج سالگی می­خواهند با مادر خود جماع کنند...» و چون خانم والده اجازه چنین عمل شنیعی را نمی­دهد، این ناکامی عقده می­شود و همین پسربچه­های دیروزی و مردان و روشنفکران امروزی به مرده­بازی روی می­آورند. حالا یک جماعتی­شان موفق می­شوند همسران خود را در ــ به­قول آقای دکتر «کفن سیاه» ــ چادر بپیچند، اما بقیه که حریف همسران گرامی نمی­شوند و زن­هاشان زیر بار حجاب نمی­روند، عقده­شان رشد می­کند و مرده­باز می­شوند.

این بود که کمی آرام شدم. فکر کردم اگر همه پسربچه­ها این­جوری­اند، خب پس ناراحتی ندارد. البته من  ــ مثل خیلی­های دیگر سه تا پنج سالگی خود را به یاد نمی­آورم و نمی­توانم بگویم که آیا من هم مثل همه پسربچه­ها چنان میلی داشته­ام یا نه. اما در تز علمی آقای دکتر هم نمی­توانم شک کنم. درمورد تحلیل ایشان از بوف کور و صادق هدایت قبلا نیز از اساتید روان­شناس هموطن، در سال­های گذشته، چیزهایی خوانده بودم و مایه حیرتم نشد. اما خیلی حیرت کردم که افراد معقول و متین و محترمی همچون آقایان مسعود بهنود و اسماعیل نوری علا و مهدی خانبابا تهرانی و دیگران هم به این نابهنجاری روانی و جنسی مبتلا بوده و هستند و من این­همه سال متوجه نشده بودم!

این­ها همه از نادانی آدم ناشی می­شود. اگر من رفته بودم کمی درس خوانده بودم، یا اگر ما روشنفکران سعادت این را داشتیم که در کلاس­های درس آقای دکتر احمدی می­نشستیم و کسب فیض می­کردیم، این­قدر نادان نمی­ماندیم.

حالا بداقبالی مرا ببینید که هر روز ناچارم با اتوبوس از کنار یک گورستان رد شوم. چقدر می­شود آدم سرش را برگرداند و خودش را به کوچه علی چپ بزند؟ تازه بالای سر در ورودی گورستان­های این­جا جمله­ای هم نوشته­اند: «به مرگ بیندیش!» یعنی اگر آدمیزاد خودش هم نخواهد یاد مرده­بازی بیفتد، این جماعت با چنین جملاتی بهش یادآوری می­کنند!

من همین­طور با خودم دارم کلنجار می­روم و خلاصه حال و احوال روانی­ام خراب است. گفتم که دیگر نتوانستم بنویسم. حالا این هیچی، یک رفیق دیگری هم داشتم که هنرمند نازنینی بود: محمدرضا شریفی! داشتم درمورد او هم چیزی می­نوشتم. یک شعرکی هم به یادش نوشتم و متاسفانه در وبلاگ گذاشتم که «گویا» هم نقل کرده. حالا من پاسخ آقای دکتر را چه بدهم؟ به­هرحال، مرده بازی عمل پسندیده­ای نیست، آدم نمی­تواند بهش افتخار کند، مایه آبروریزی و خجالت است. از طرف دیگر، فکر می­کنم من که تنهایی زندیق و بندیق نیستم، طبق تئوری دانشمندانه آقای دکتر همه «پسر بچه­ها» این­طوری­اند. بعد یاد این بخش از تئوری می­افتم که پسربچه سه تا پنج ساله قصد جماع با مادر را دارد. من که یادم نمی­آید. گمان نکنم دوستانی هم که درمورد شاهرخ مسکوب نوشته­اند، آن ایام را به یاد بیاورند. تازه، تجسم قیافه یک پسربچه سه تا پنج ساله که میل جنسی­اش بالا گرفته و حتما نعوذ هم بهش دست داده، کمی خنده­دار به نظر می­رسد. منتها من که جرأت نمی­کنم به فرمایشات آقای دکتر بخندم. پس به ریش خودم می­خندم.

بعد مطلب عمیق و فشرده و پرمحتوای ایشان را برای چندمین بار می­خوانم و ناگهان به کشف نکته­ای نائل می­شوم: کسانی  در بزرگسالی مرده­باز می­شوند که خانم والده­شان به ایشان اجازه زنا و جماع و از این جور اعمال شنیع را نداده است و احتمالا زده است توی سرشان. و بعد هم باز طبق تئوری آقای دکتر، نتوانسته­اند خانم والده را در حال خواب یا بیهوشی، غافلگیر نموده، به آن عمل شنیع دست بزنند. (البته به چنین عملی معمولا «دست» نمی­زنند. ما این­جا داریم عفت کلام را رعایت می­کنیم. از ترس این که مبادا باز آقای دکتر کشف کنند که ما دچار چه انحرافات و بابهنجاری­های روانی و جنسی هستیم! خدا بگویم این فروید را نیامرزد که چنین تخم لقی را در جهان در دهان دانشمندان روان­کاو گذاشت و رفت!) حالا البته در تمام مدت، این قیافه پسربچه سه تا پنج ساله در حال نعوذ و به قصد جماع، از جلو نظر من دور نمی­شود. تو خیابان هم که چشمم به پسربچه­های این سن و سال می­افتد، می­خواهم بروم جلو و محکم بکوبم توی ملاجشان. اما جلو خودم را می­گیرم و می­گویم این مادر مرده­ها که تقصیری ندارند. آقای دکتر نوشته­اند همه این­جوری هستند!

خلاصه پاک گیج شده­ام و نمی­دانم چه خاکی به سرم بریزم. توی این گیجی، البته به یک نتیجه می­رسم و آن این که بالاخره ماها که مرده­باز شده­ایم، پس خوشبختانه  در بچگی، موفق به انجام آن عمل شنیع نگشته­ایم. ولی آن­ها که مرده­باز نیستند، (خوشبختانه یا متاسفانه؟) آن جماع بچگانه را صورت داده­اند (البته همه می­دانند که این عمل را «صورت» نمی­دهند. باز ما ادب به خرج داده­ایم!) پس برایشان عقده نشده است و مرده­بازی نمی­کنند.

پس به این ترتیب، دو حالت وجود دارد: مردها (بخصوص روشنفکران!) یا مرده­بازند یا مرده­باز نیستند! دسته اول مردانی هستند که در بین سه تا پنج سالگی ــ حالا به هر دلیلی، ضعف نیروی جنسی، تو سری خوردن از خانم والده، سنگین نبودن خواب خانم والده، بیهوش نشدن ایشان در زندگی و امثالهم...ــ موفق به انجام آن عمل نشده­اند و عقده­مند گردیده­اند و بزرگ که شده­اند، به مرده­بازی می­پردازند و مانند من و دوستان دیگر به بهانه مثلا مرگ شاهرخ مسکوب، مرده­بازی­شان را با قلم  روی کاغذ می­آورند یا در کامپیوتر می­نویسند.(من حالا آرام شده­ام. وگرنه دیروز وقتی اتوبوس از کنار گورستان می­گذشت، باور کنید صدای فحش خواهر مادر دادن تمام مردگان سوئدی را با همين دوتا گوش خودم می­شنیدم که از دست من عصبانی بودند، چون حتما فکر می­کردند به ایشان نظر بد دارم!) و گروه دوم کسانی هستند که در دوران بچگي، موفق به انجام آن کار شده­اند و درنتیجه عقده­ای ندارند و دیگر مرده­بازی نمی­کنند... بقیه­اش را خودتان ادامه بدهید.

 

حالا من کمی آرام شده­ام. به­هرحال، به­قول حافظ، «حکم ازلی» این بوده و ماها نباید زیاد ناراحت شویم! من هم شاید مطلبم را درمورد شاهرخ مسکوب نوشتم.

 

اما من از آقای دکتر یک خواهش دارم:

ایشان اگر مثل بیشتر دانشمندان، فکر خودشان نیستند و چنان در دریای دانش و تئوری پردازی و تشعشعات نبوغ­آمیز غرقه­اند که هیچگونه ملاحظه­ای را مرئی نمی­دارند، دستِ­کم به فکر ما ملت بیچاره و بیسواد ایرانی باشند. آقا جان! مگر ما چند دانشمند روانشناس همچون ایشان داریم؟ آیا نباید هوایشان را داشته باشیم؟ نباید مراقبشان باشیم؟

آقا! از چشم بد غافل نشوید! خوشبختانه من چشمم شور نیست. بااین همه، محض احتیاط، برای ایشان اسفند دود کردم. اما هستند میان معاندان و حتا دوستان، آدم­هایی که چشمشان شور است. (کور شوند الهی!) خب این­ها آدم را چشم می­زنند. این که می­گویند این حرف­ها خرافات است گوش ندهید. آقای دکتر بهتر از من می­دانند که همین شوری چشم مبحث عمیقی است در روانشناسی. پس اولین توصیه­ام به ایشان و نیز به سایت «گویا» این است که اسفند مفصلی دود کنند، به کوری چشم همه، تا مبادا خدای ناکرده چشم­زخمی به آقای دکتر برسد.

از آن مهمتر، بهتر است آقای دکتر کمی ملاحظه کنند و این­طور بی­ریا و بدون ملاحظه، دانش عمیق خود را عرضه نفرمایند. آقا! شما از این مؤسسات علمی خارجی­ها غافلید؟ اگر فردا این­ها شما را کشف کردند و آمدند شما را دزدیدند و بردند تا در مراکز تحقیقاتی آنان کارکنید، خب، ما ملت مادر مرده که متاسفانه به مادران خود نظر نداشته و نداریم، چه خاکی به سرمان بریزیم؟! از کجا یک دکتر روانشناس دانشمند دیگر پیدا کنیم که گاهی برایمان چنین نکته­های باریکتر از مویی را بگوید؟ اصلا مگر به این سادگی­هاست! در هر هزار سال شاید یک دانشمند مانند ایشان در جهان ظهور کند! حالا خوب است که ما ایشان را از دست بدهیم؟

 

16 آوریل 2005

گوتنبرگ سوئد

 

 

 

 

 

 

 

 

ناصر زراعتی
 
چهارشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٤

باغ آرامش

وقتی باغ آرامش را می نوشتم، به ياد شاهرخ مسکوب و بخصوص کتاب زيبايش گفت و گو در باغ بودم. باغ آرامش که تمام شد، آن را به ياد روشن و مهربان دوستی مزين کردم که يکی دو ماه پيش از دنيا رفت. و امروز که باغ آرامش درآمد، خبر مرگ شاهرخ مسکوب را خواندم که تابستان گذشته برای اولين و متاسفانه آخرين بار، در پاريس همديگر را ديديم. و حالا که رفته، ياد نامه ای افتادم که چند سال پيش پس از خواندن کتاب يادداشتهايش برايش نوشتم؛ نامه ای مفصل که موجب آشنايی مان شد و گفت و گوهای تلفنی و مکاتبه... و گفته بود چرا اين نظرها را که در اين نامه نوشته ای چاپ نميکني؟ و من تنبلی کردم. حالا بايد بگردم و کپی نامه را پيدا کنم. حيف که خود شاهرخ مسکوب نيست که ببيند بالاخره آن نامه درآمده...

 

باغِ آرامش


به­یادِ روشن و مهربانِ دوستِ قدیمی­ام محمد رضا شریفی و خنده­هایش




آرامش باغی بود که سوخت.
باغِ آرامش خود­به­خود نسوخت،
باغِ آرامش را ما سوزاندیم.
آتش زدیم باغِ خُرمِ آرامش را...

سبز بود و باطراوت و خُنک،
با بیدها و سروها و صنوبرها،
ردیف، ایستاده بر کنارِ جویبار...
متین و آرام می­لغزید آبِ درخشان
بر سنگریزه­های خزه­بسته
و بوته­های گُل
رنگ در رنگ
لمیده زیرِ تابشِ مهربانِ خورشید
و درخت­های میوه، با برگ­های نورسته
و شاخه­های پُرشکوفه­ی عطرآگین
و آلاچیق­های نسترن
و داربست­های مو
و خوشه­های انگور...
باغِ همیشه بهار و همیشه تابستان
باغِ پاییزِ رنگارنگ
دریای رنگ
با موج­های رنگین، غلتان بر­هم،
باغِ چهار­فصل...

باغِ آرامشِ ما شیرین بود
باغِ آرامشِ ما جوان بود...
باغی بود برومند، شادمان، سرشار از غزل
با خوش­نواترین مُرغانِ عاشق
و جان­بخش­ترین نسیم­های شیفته
و خاکِ نرم و تُردِ زاینده...
باغِ آرامشِ ما آرام بود
برای ما، بهشت بود باغ­مان
و جان­هامان با هوای دل­انگیزِ باغ
پیوسته سرشار می­شد از فضیلت و خوبی
و خوابِ ما در باغ
همیشه رؤیا بود.
انگار از خاکِ باغِ ما، مِه می­رویید
بر مخملِ چمنِ پُر­شبنم
رقصان، بالا می­آمد مِه
پرده­های تو در توی حریر بود مِهِ باغِ ما
پرده بر پرده می­لغزید
لابه­لای بوته­ها و درختان
تا انگشتانِ بلند و لطیفِ باران ببارد و
پرده­ها را کنار بزند
و برگ­ها و شکوفه­ها و گُل­ها را بشوید.
موسیقی باران که پایان می­یافت
خورشید از پسِ ابر سرک می­کشید، خندان
و مُشت مُشت
گرمی و نور می­پاشید
بر باغِ آرامشِ ما
و باغِ مهربانِ ما را
مهربان­تر می­کرد.

باغِ ما باغبان نداشت
باغبان نمی­خواست
باغِ ما خود
باغبان بود
باغِ ما دوست بود
دوستی بود
و ما آرام بودیم
آرامش داشتیم
در باغِ آرامش­مان،
باغِ جوانی که حکمت را می­شناخت
و عشق را با خِرد آشتی داده بود
و شیفته­گی را با ماه پیوند داده بود.
باغِ ما هر شب، مهتاب داشت
ماه در باغِ ما
هرگز در مُحاق نمی­نشست
و آسمانِ باغِ ما
پاک­ترین آسمانِ دنیا بود
و ما در باغِ آرامش­مان،
خوش بودیم...

حالا،
باغِ ما سوخته است.
باغِ آرامشِ ما ناگهان آتش گرفت
شعله کشید و سوخت.

حالا ما
بر خاکسترِ باغِ سوخته نشسته­ایم
و بوی تُندِ سوخته­گی را نفس می­کشیم
و زیرِ آوارِ سنگینِ دود،
کابوس می­بینیم.
ما را دیگر باغی نیست،
آرامشی نیست،
از خاکسترِ سوخته­های باغ هم که برخیزیم
هر­جا برویم،
باز­هم خاکستر است روبرومان، دور و برمان...

چشم­هامان را لحظه­ای می­بندیم
شاید تصویرِ باغ را
در ذهنِ پُر از خاکسترِ تلخ،
زنده کنیم
باغ اما زنده نمی­شود
و غلظتِ دود
چشم­هامان را پُر می­کند،
می­سوزاند...
ما گریه نمی­کنیم
ــ یعنی نمی­توانیم گریه کنیم ــ اما
اشک از چشمان­مان سرازیر می­شود.

آرامش باغی بود که سوخت
باغی بود آرامش
که او را سوزاندیم.
ما باغِ خوب و مهربان­مان را
ناخواسته، آتش زدیم...

حالا
ما باغ نداریم.
آن­چه برامان باقی مانده
باغی­ست سوخته،
همین باغ
با انبوهی دود
و پُشته پُشته خاکستر...

می­خواهیم باغی دوباره بسازیم:
باغِ آرامش
باغِ مهربانِ چهار فصل
باغی بدونِ دیوار
بدونِ پرچین و چپر
باغی بدونِ در
باغی رها بر خاک
آزاد در فضا
باغی خوب، مهربان، شادمان...
اما
چگونه می­توانیم؟
(می­توانیم آیا؟)
با دود و خاکستر چه کنیم؟
با این دست­های خالی
با این تنِ خسته
با این جانِ بی­آرام،
می­توانیم باغ را دوباره بسازیم آیا؟
باغِ آرامش­مان را؟...



فروردین 1384
گوتنبرگِ سوئد

ناصر زراعتی
 
یکشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٤

سلام...

يازده ماه است در اينجا چيزی ننوشته ام. کار بود و سفر و گرفتاريها و مشکلات معمول زندگی و دسترسی نداشتن به کامپيوتر و اينترنت و غيره... دوستانی از اينجا و آنجا، داخل و خارج از کشور، گفتند که چرا وبلاگت را به روز نميکنی؟

فکر کرده بودم بعد از نزديک يک سال، شايد اصلا ديگر نشود وارد اين اتاقک شد و چيزی نوشت. اما امروز وقتی به کمک يکی از دوستان امتحان کردم، ديدم نخير، انگار که ميشود و در اين اتاقک بسته نشده و هنوز باز است. يک سلام ی نوشتم و فرستادم چند ساعت پيش. نگاه کردم ديدم شد. فکر کردم بی ضرر نيست از امروز شروع کنم، گاهی يادداشتی بنويسم.

 

 

 

ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral