خط و ربط

سه‌شنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٢

باز هم زيبا...

مطلب زيبای دوستم وازريک را درباره زيبا کاظمی اگر در ايران امروز نخوانده ايد، اينجا بخوانيد:

***

زيبا کاظمی... حاضر!
 
 
وازريک درساهاکيان
دوشنبه ١۳ مرداد ۱۳۸۲
 
1. داخلی. زمان حال. لس آنجلس
صبح دوشنبه، 14 ژوييه. روزنامه «لس آنجلس تايمز» را مطابق عادت، تند و تند ورق می‌زنم و تيترها را مرور می‌کنم. به صفحه 4 که می‌رسم، می‌مانم. گويی يک نفر ديگر پا گذاشته باشد روی ترمز؛ لحظه‌ای چشمم روی عکس شش در چهار زنی خنده‌رو خيره می‌ماند. پيش خودم فکر می‌کنم: «چقدر آشناست!» و ثانيه‌ای بعد متوجه می‌شوم عکس زيبا کاظمی است. بعد، تازه، چشمم به تيتر می‌افتد و يخ می‌کنم: «ايران دلايل مرگ يک خبرنگار را می‌جويد» و خلاصه آن است که: زهرا کاظمی عکاس خبرنگار ايرانی تبار کانادايی هنگام عکس گرفتن از تظاهراتی در حوالی زندان اوين دستگير شده و تحت شکنجه و يا مورد ضرب و شتم قرار گرفته و بر اثر ضربه‌ای مهلک بر جمجمه‌اش، بر اثر خونريزی مغزی درگذشته است!
همسر و پسرهايم را که زيبا را می‌شناختند صدا می‌زنم: «بياييد ببينيد اين‌جا چه نوشته... زيبا را کشته‌اند!»
هنوز هم پس از گذشت ده روز، از آن بهت لحظه‌ی اول بيرون نيامده‌ام. چکونه می‌توان گيج و حيران نبود آنگاه که ددمنشان جبار با دوست نازنينی چون زيبا کاظمی چنين می‌کنند؟...
هنوز حيرانم از اينکه زيبای ما را گرفتند و بردند و زدند و کشتند... به همين سادگی! زيبای ما، که هرگز فکر نمی‌کرديم در صف دور و دراز شهيدان وطن ببينمش، به همين سادگی در ميان مظلومانی جای گرفت که ده‌ها سال است در راه آزادی جان باخته‌اند و به هفت هزار سالگان پيوسته‌اند.
زيبای ما، زيبای شوخ و شنگ ما، زيبای خنده‌روی ما، زيبای فريبای ما، زيبای ساده و صميمی و رفيق دوست ما، زيبای مظلوم ما، زيبای گمگشته‌ی ما، زيبای هجرت‌کشيده‌ی ميهن آشنای ما، زيبای بی‌پيرايه‌ی ما، زيبای جاودانه اميدوار ما، آری، زيبای پريواره‌ی ما را ددمنشان جبار گرفتند و بردند و زدند و کشتند. به همين سادگی! جان آدمی دراين دوران ناجوانمردان بی ريشه، مگر ارزشی دارد؟ آن که را که لب دوختند و آن که را که به گلوله بستند و آن که را که به دار آويختند و آن که را که به اعتراف دروغين واداشتند، مگر رشته‌ای از اين مستحکم‌تر می‌تواند به يکديگر پيوند زند؟ و حالا زهرا کاظمی نيز به اين سلسله پيوسته است. همان زيبای خنده‌روی بی شيله پيله‌ی ما. و من امروز نشسته‌ام اين صفحه‌ها را به‌ياد او سياه می‌کنم تا دلم اندکی آرام گيرد. من دردمند دلسوخته هجرت کشيده‌ی ميهن آشنای دربدر! منی که زيبا را شناخته‌ام به دوستی، هرچند به مدتی کوتاه. اما اين رشته‌ی دوستی را همواره گرامی داشته‌ام و هميشه به نيکی ياد کرده‌ام. زيبا را صميمانه و دوستانه دوست داشته‌ام، حتی در سال‌هايی که از او خبری نداشته‌ام. و حالا دلم از آن می‌سوزد که اين دربدری فرصتی دوباره به من نداد تا با او وداع گويم. و اين دشوارتر از هر چيز است، هنگامی که عزيزی را از دست می‌دهی بی آنکه مهلتی يافته باشی از برای يک ديدار آخر، و يک خداحافظی مختصر. زمانه‌ای بس ناجوانمرد، و ما که مانده‌ايم هنوز و سری تکان می‌دهيم و اشکی فرومی‌ريزيم و به اين زندگی بی‌معنا ادامه می‌دهيم، که مثلاً چه؟ ددمنشان را بگوييد زيبا زنده است، حتی پس از آنکه در شيراز به خاکش بسپاريد. چهره‌ی زيبا و خصائل زيبا و خنده‌ی زيبا و چشمان شوخ زيبا و فرزند زيبا حی و حاضرند و زنده و قبراق. چه به خيالتان رسيده است؟ ما همه زنده‌ايم تا روزی که همه‌ی آن گورستان‌ها را گلستان کنيم...
 
کات به 32 سال پيش: 
سال 1350 وارد «مدرسه عالی تلويزيون و سينما» شدم، برای دوره‌ای دو ساله که پس از آن به استخدام تلويزيون ملی ايران درآيم. دوره‌های پيش‌تر از ما سه ساله بودند؛ يک سال تحصيل، يک سال کارآموزی، و سال سوم دوباره تحصيل و بعد استخدام. ما که به کلاس اول رفتيم، زيبا سال آخر را می‌گذرانيد. از ساير دوستانی که همکلاس او بودند می‌توانم از ابراهيم (خسرو) مختاری، منيژه عراقی‌زاده، حسن قلی‌زاده، محمد بزرگ‌نيا و فريدون جوادی نام ببرم. زيبا دختر شيرازی خونگرم و خوش خنده‌ای بود که خيلی زود با همه می‌جوشيد و صميمی می‌شد، حتی با آدمی مثل من که ذاتاً به‌دشواری با ديگران پيوند دوستی می‌بندم.
آپارتمان کوچک و جمع و جوری در بلوار اليزابت داشت و ظاهراً وضع مالی‌اش بد نبود. چند باری با دوستان ديگر در آپارتمان او گرد‌هم نشسته‌ايم و ساعاتی را به گپ و بحث و شوخی و خنده گذرانده‌ايم.
زنگ خنده‌هايش هرگز از گوشم بيرون نمی‌رود. با اينکه خودش خيلی تودار بود، اما چشم تيزبين داشت و حالات درونی ديگران را به‌راحتی می‌خواند و به غمخواری می‌پرداخت.
آخر سال، فارغ‌التحصيل شوندگان می‌بايست هر يک در رشته‌ی تخصصی خود، در ساختن يک فيلم کوتاه داستانی مشارکت می‌کردند. زيبا هم که جزو گروه کارگردانان بود، فيلمی بر پايه‌ی داستان کوتاه «رقص مرگ» اثر بزرگ علوی ساخت که در حد خودش کار بدی هم نبود. دست بر قضا، برای ايفای نقش اصلی آن، مرتضا، شخص شخيص بنده را برگزيد! به‌جز خسرو مختاری که دستيار کارگردان بود، نام ديگر دوستانی را که در ساختن اين فيلم دستی داشتند متأسفانه به‌خاطر نمی‌آورم؛ سی سالی می‌گذرد و ما خيلی پرت افتاده‌ايم از آن زمانه. اما جديتی را که زيبا در کار خود داشت هرگز فراموش نمی‌کنم. ساعت‌ها و روزها و شب‌های متمادی، در آن دوره‌ی دو سه هفته‌ای فيلمبرداری، بر خواسته‌هايش پای می‌فشرد. مدير فيلمبرداری و متصدی دوربين صدايشان درآمده بود از بس زيبا از کار نورپردازی آن‌ها ايراد می‌گرفت. صحنه‌ی شبی را به‌خاطر دارم که مرتضا وارد خانه می‌شد و درمی‌يافت که دختر جوانی که شاگرد او بوده ناپدری‌اش را کشته است. بنابراين من می‌بايستی از در حياط وارد شوم و طول حياط را طی کنم و وارد اتاق تاريکی بشوم که دختر در گوشه‌ای چمباتمه نشسته است و اشک می‌ريزد. اين صحنه را نمی‌دانم چندبار گرفتيم و چند ساعت صرف نورپردازی و تمرين دوربين کرديم. اما زيبا تا آنچه را که می‌خواست به دست نياورد، کوتاه نيامد. يک دختر آمريکايی نقش آن دختر جوان (مارگاريتا) را بازی می‌کرد که خيلی هم لاغراندام و نحيف و سبک وزن بود، و من قرار بود او را از روی زمين بلند کنم، بغل بگيرم و به طبقه‌ی بالا ببرم. دوستان ديگر هم لابد يادشان است که هربار من مارگاريتا را بلند می‌کردم، پاهايم می‌لرزيد و حالتی مضحک پيش می‌آمد که به کار زيبا نمی‌خورد. و آخرش هم تصميم گرفت زاويه‌ی دوربين را طوری تنظيم کند که لرزش پاهای من در کادر نيفتد. ظاهراً زور حقير به آن دختر لاغر اندام هم نمی‌رسيد! و چه خنده‌ها کرديم آن شب و بعدها، هربار که به ياد آن شب می‌افتاديم.
متأسفانه من هرگز نتوانستم نسخه‌ی نهايی فيلم را روی پرده ببينم. پاييز 1351 قرار بود اين فيلم را به صورت جنبی در جشنواره‌ی فيلم‌های کودکان نمايش بدهند، و من آن شب، از بخت بد، بايستی سر کاری می‌رفتم که در تلويزيون به ما دانشجوها داده بودند. آن هم کار بی‌معنای تصدی دوربين خبر! يعنی دوربينی که تصوير گوينده‌ی اخبار را می‌گرفت. تنها کاری که ما می‌کرديم تنظيم کادر بود و فيکس کردن دوربين، و بعد همان‌جا کنار دوربين می‌ايستاديم تا آخر برنامه‌ی اخبار. دلم خوش بود که فرصت ديگری برای ديدن اين فيلم خواهم يافت؛ فرصتی که هرگز دست نداد.
يکی دو ماه بعد، زيبا راهی بوشهر شد به‌عنوان دستيار کارگردان به نظرم، برای کار در سريال «دليران تنگستان»، و آن‌جا با محمدعلی‌هاشمی آشنا شد که من هيچ آشنايی با او ندارم و هرگز او را نديده‌ام. گويا از فارغ‌التحصيلان دانشکده‌ی هنرهای دراماتيک بود. کار سريال آن سال به جايی نرسيد و گروه خيلی زود به تهران برگشت. من ديگر زيبا را نديدم، اما از دوستان شنيدم که با‌هاشمی ازدواج کرده و برای ادامه تحصيل به فرانسه رفته است.
 
کات به 15 سال بعد، 1986، فرانسه.  
هنگامی که اواخر سال 1985 قصد هجرت به سرم افتاد، ابتدا راهی فرانسه شدم تا با همسر آينده‌ام آن‌جا ازدواج کنم و بعد امکان ماندن در آن‌جا يا مهاجرت به آمريکا را بررسی کنيم. می‌دانستم که دوست نازنين خسرو مختاری نشانی زيبا را دارد. پس شماره تلفن او را از خسرو گرفتم و همان هفته‌ی اول ورود به پاريس به او زنگ زدم. ابتدا شروع کردم به حرافی و حال و احوال کردن بی‌آنکه خودم را معرفی کنم. می‌خواستم ببينم مرا خواهد شناخت يا نه.
چند دقيقه‌ای طول کشيد بالاخره تا مرا به‌جا بياورد. خنده‌کنان درآمد که: «به‌به، مرتضا جان، تويی؟ اين‌جا چه می‌کنی؟».
من که زمان فيلمبرداری آن فيلم مدرسه‌ای شکار بودم از اينکه دوستان مرا به نام «سينمايی»‌ام بخوانند، اين بار هم گله کردم که: «چطور اسم خودم يادت نمانده، اما مرتضا يادت مانده است؟»
گفت: «البته که يادم مانده، وازريک جان... اما فيلم فيلم من است و تو هم بازيگر آن بودی، و اسم تو هم مرتضا بود. پس من حق دارم تو را مرتضا صدا بزنم! درضمن نسخه‌ای از فيلم را اين‌جا دارم. می‌خواهی ببينی؟»
من که واقعاً ذوق کرده بودم، گفتم: «بله، حتماً، چطور می‌شود ترتيبش را داد؟»
متأسفانه نسخه‌ای که او داشت 16 ميليمتری بود و نمايش آن به اين سادگی‌ها ميسر نبود. و هرگز هم ميسر نشد. همين‌قدر که هر دو می‌دانستيم نسخه‌ای از شاهکارمان بغل گوشمان است، گويا خيال‌مان را آسوده می‌ساخت.
حسن عليزاده دوست همکلاسی من از مدرسه تلويزيون، نيز در فرانسه بود و شماره‌ی او را زيبا داشت. با او تماس گرفتم و قراری گذاشتيم و همان هفته باهم به ديدار زيبا رفتيم. خانه‌اش در حومه‌ی «ويل بون» بود به نظرم که نيم ساعتی با قطار راه بود.
آن روز، ما سه نفر ساعت‌ها به گپ و خنده گذرانديم. زيبا غذايی فرانسوی آماده کرده بود و يکی دو بطر شراب ناب فرانسوی هم در ميان آمده بود که به گرمی مجلس می‌افزود (به کوری چشم جباران ددمنش!). يادش به‌خير، حسن جان! تو کجايی حالا؟ تو را هم گم کرده‌ام!
خبرهای مربوط به بچه‌های همدوره را با ولع خاصی می‌بلعيد و می‌خواست بداند کی کجاست و چه می‌کند و چه‌ها کرده است. از منيژه و خسرو گفتم و از بقيه، هرچه خبر داشتم.
وقتی به زيبا گفتم که در سال‌های غيبت او در ايران، به کار ترجمه پرداخته‌ام و کتاب‌هايی هم به چاپ رسانده‌ام، خيلی خوشحال شد و گفت خودش هم ترجمه‌ی يک کتاب سينمايی را از زبان فرانسه شروع کرده و بی‌ميل نبود باهم روی متن فارسی آن کار کنيم. حالا هرچه فکر می‌کنم نام و نشان آن کتاب را به ياد نمی‌آورم، اما نويسنده‌اش زنی بود و به زنان فيلمساز می‌پرداخت.
از آن پس، چند جلسه‌ای، به نظرم هفته‌ای يک‌بار، به خانه‌اش می‌رفتم و روی ترجمه‌ی او کار می‌کرديم. فرانسه را ظاهراً خيلی خوب می‌دانست و روی گرامر آن حساسيت غريبی داشت. درنتيجه، ترجمه‌اش هم عيناً رنگ و بوی گرامر فرانسه را پيدا کرده بود. اصرار داشت همه‌ی فعل‌ها و قيدها و صفت‌ها را مطابق اصول گرامر فرانسه به فارسی برگرداند! من اصرار می‌کردم که مترجم بايستی خود را از اين بندها رها سازد و در بستر زبان دوم شناور گردد: «متن اصلی را بخوان و مفهوم را عيناً بگير. بعد آن را به فارسی دربياور و طوری بنويسش که انگار خودت آن را داری به زبان فارسی می‌نويسی. »
اما زيبا زير بار نمی‌رفت و معتقد بود که بايستی به متن اصلی وفادار ماند. و دراين وفاداری چندان افراط می‌کرد که ترجمه‌اش را به‌دشواری می‌شد فهميد!
خلاصه، پس از سه يا چهار جلسه، سرانجام خودش پيشنهاد کرد که نيازی به ادامه‌ی اين مقابله نمی‌بيند و خودش فکری به حال ترجمه‌اش خواهد کرد. من هم پذيرفتم.
پيوند دوستی و تماس‌های ما همچنان تا پايان دوره‌ی اقامت من در فرانسه (سپتامبر 1987) ادامه داشت. يا او و پسرش سلمان (استفان) به خانه‌ی ما می‌آمدند، يا ما به خانه‌ او می‌رفتيم. همسر من از ازدواج اولش پسری داشت که همسن و سال سلمان بود و چون هر دو فرانسه را فوت آب بودند، حسابی باهم رفيق شده بودند.
متأسفانه يکی دو هفته‌ی پايانی اقامت ما در فرانسه، بحث و جدل‌هايی بين من و همسرم بر سر رفتن و ماندن درگرفت که ما را به‌کلی از حالت عادی خارج کرده بود. او تمايل به ماندن داشت و من به رفتن. درنتيجه‌ی اين تلاطم خانوادگی، ما فرصت خداحافظی با برخی از دوستان را نيافتيم. ار آن جمله بود زيبا! و من هرگز خودم را نبخشيدم! نوزادی هم در همان دو ماهه‌ی آخر به خانواده‌ی کوچک ما اضافه شده بود و سرمان آن‌قدر شلوغ بود که نگو و نپرس؛ اين پسرمان حالا پای در 17 سالگی گذاشته است. يادم است که پس از زايمان، زيبا و سلمان در بيمارستان به ديدن من و همسرم و نوزادمان آمدند و عکس هم به يادگار گرفتيم. عجيب آنکه در همه‌ی آن دو سال، هيچ عکسی باهم نگرفته‌ايم.
و حالا هرچه آلبوم‌هايمان را زير و رو می‌کنم، عکسی از او ندارم. تنها يک عکس مانده است از همان اتاق بيمارستان: همسرم که نوزاد را در بغل دارد، و پسرمان ناربه، و سلمان که آن‌طرف تخت به پسر کوچولومان خيره می‌نگرد.
 
کات به زمان حال. لس‌آنجلس.  
16 سال از آن دوره می‌گذرد. در مجموع سی و دو سال از زمان آشنايی من با زيبا گذشته است. طی اين همه سال‌ها، سه سالی بيش با او محشور نبوده‌ام، اما شخصيت نازنين او تأثير غريبی بر من گذاشته است و حس می‌کنم يکی از نزديک‌ترين دوستانم را از دست داده‌ام. روزی نيست که دو سه باری به سايت‌های مختلف سر نزنم ؛ گويی در پی گمگشته‌ای باشم، روی هر‌يک از «لينک»‌ها «کليک» می‌کنم تا مگر مطلب تازه‌ای يا نکته‌ی ناپيدايی بيابم، تا دلم اندکی آرام گيرد.
در يکی دو سال اول اقامتم در آمريکا، چند بار به مناسبت عيد نوروز و اين حرف‌ها، کارت پستالی به نشانی زيبا فرستادم، اما هرگز پاسخی از او دريافت نکردم. نمی‌دانم از من دلگير شده بود يا نشانی‌اش عوض شده بود.
حالا ديگر زيبا را در شيراز به خاک سپرده‌اند، به خيال اينکه آثار جرمشان را لاپوشانی کنند. خيال می‌کنند انسان در اين جسم مادی زنده است و بس. اينان، اين ددمنشان، که به آخرت معتقدند، کاری کرده‌اند در اين 25 سال حکومت ظالمانه که چندين و چند «آخرت» هم برای مرور و رفع و رجوع آن کفايت نخواهد کرد.
کاش می‌دانستم زيبا و پسرش به کانادا رفته‌اند! در اين مدت، من و همسرم، باهم يا جداگانه، بارها به تورنتو رفته‌ايم به ديدار دوستی نازنين که ساکن آن‌جاست. حتماً سری هم به آن‌ها می‌زديم. حتماً دعوتشان می‌کرديم به لس‌آنجلس بيايند، حيف شد!
همين دو سال پيش، تابستان 2001، همسرم دو سه هفته‌ای رفت پاريس. باز شماره تلفن زيبا را به او دادم تا ببيند آيا می‌تواند با او تماسی بگيرد که توفيق حاصل نشده بود. غافل از اينکه ديگر آن‌جا نيستند. کاش می‌دانستيم. کاش اين چنين ازهم دور نيفتاده بوديم. کاش رد او را گم نمی‌کرديم. اما اين چنين شد که شد، و زيبا حالا ديگر با ما نيست. به همين سادگی! در زادگاهش به خاکش سپردند، و عکس‌های مراسم تدفين را که روی اينترنت می‌نگرم، بغض آن‌چنان گلويم را می‌فشارد که نگو! سلمانش را به اميد ديدار مجدد، از دور می‌بوسم.
زيبا به ابديت پيوست و جاودانه شد، در صف آزادگان! يادش را گرامی می‌داريم...
 



ناصر زراعتی
 
سه‌شنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٢

يادداشت...

امروز اين ايميل را دريافت کردم. گمان نکنم توضيحی لازم باشد...

*********

يادداشتي گذاشتم در صفحه شما با اين شرح:

آقاي زراعتي

دوستان ما در ايران امروز با من تماس گرفتند و ماجرا را برايم درست شرح دادند و من به اين نتيجه رسيدم که در مورد شما اشتباه مي کردم و زود قضاوت کرده بودم و بيخود به شما توهين کردم و از اين بابت از شما صميمانه پورش ميخواهم. من در اين صفحات به شما تاخته بودم در همين صفحات هم از شما پوزش مي خواهم. اميدوارم شما اين ماجرا بگذاريد به حساب خستگي و بدبيني من از محيط و ماجراهايي که در دو سال و نيم گذشته به وجود آمده بود و کينه مرا به دل نگيريد هر چند که اگر از من برنجيد طبيعي است و من به شما حق مي دهم. اگر صلاح دانستيد اين چند خط را در وبلاگ تان بگذاريد با اين قصد که خوانندگان و دوستان شما ببينند که من در قضاوت تند رفته بودم و اشتباه کرده بودم و از شما پورش خواستم به دليل سوتفاهمي که پيش آمده بود. اميدوارم در آينده بشود راهي يافت براي دوستي و همکاري و نزديکي به يکديگر. من ´آن دو خطي را که به ناروا خطاب به قاضي ربيحاوي نوشته بودم يا برمي دارم يا اين چند خط را در حاشيه آن صفحه مي آورم. من مي دانم که برخي از بدخواهان از اين نوشته به نفع خود استفاده خواهند کرد. با اين حال روا نيست که حقيقت فرباني مصلحت شود.

حسين نوش آذر
يادداشتي که خواننده صفحه شما به نام من نوشته است از من و نوشته من نيست

 

ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral