خط و ربط

یکشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٢

 

دوست فيلمساز و نويسنده، رضا علامه زاده مطلبی نوشته است درباره زيبا کاظمي، در ايران امروز، باعنوان کاش نميدانستم او زيباست... خواندنی است.

از وازريک درساهاکيان مترجم خوب و رفيق قديمي، از لوس انجلس، امروز اين ايميل را دريافت کردم:

ناصر جان

نوشته ات درباره زيبا را امروز خواندم. دست روی دلم گذاشتی. من زيبا را خوب ميشناختم از مدرسه تلويزيون و در فيلم آخر سالش هم بازی کرده ام و در فرانسه هم که بودم، در سالهای ۱۹۸۶ تا ۱۹۸۷، مرتب با او تماس داشتم و پسرم با پسرش همبازی و رفيق بودند. در ضمن اسم اين جوان در اصل سلمان است، مثل سلمان فارسی. اين روزها زنگی بهت ميزنم و بيشتر حرف ميزنيم. قربان تو. وازريک

  يادم باشد حتما از وازريک بخواهم که درباره زيبا و خاطراتش از او مفصل بنويسد.

اسم اصلی پسر زيبا تصحيح ميشود. همين طور که وازريک نوشته سلمان است.

کاش دوستان ديگری هم که زيبا را ميشاختند، درباره اش بنويسند.

ناصر زراعتی
 
پنجشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٢

زيبا کاظمی...

زیبا کاظمی تو هم رفتی؟

 

بار اول که خبر دستگیری و شکنجه و بعد، به حالت اغماء افتادن و سپس مرگ زهرا کاظمی خبرنگار و عکاس ایرانی ـ کانادایی را شنیدم، مثل هربار که چنین خبرهایی را میبینم و میشنوم (و دراین سالها چقدر ازاین خبرها شنیده و خوانده ایم و تا کی باید این خبرها باشد تا بازهم بشنویم و بخوانیم؟)، حس و حال بدی به م دست داد. این حس و حال را نمیتوان با کلمه بیان و توصیف کرد. تأثر؟ اندوه؟ نفرت؟ انزجار؟ خشم؟ کینه؟... مجموعه ای از تمام اینها بود... همان حس و حالی که به هنگام شنیدن خبر قتل عزیزانی مثل سعید و شکری و نوری و میرعلایی و غفار و مختاری و پوینده و... دچارش شده بودم. تعداد این خوبها، این انسانهای شریف و نازنین، این یاران بیشتر شناخته و گاه ناشناخته دراین سالهای سنگین و سیاه و تلخ، به قدری زیاد بوده و هست که اگر بخواهم فقط اسم ببرم، چند صفحه باید پر کنم...

این دیگر «مرگ» نیست، «قتل» است، «آدمکشی» است، «جنابت» است...

سایتها پر است از خبر:

ـ تأیید مرگ زهرا کاظمی بر اثر سکته مغزی...

ـ پزشکی قانونی علت مرگ زهرا کاظمی را اعلام کرد...

ـ جسد زهرا کاظمی در سردخانه است...

ـ بی اطلاعی از مکان دفن پیکر زهرا کاظمی...

ـ نتیجه بررسی درگذشت زهرا کاظمی بزودی اعلام میشود...

ـ دفن زهرا کاظمی صحت ندارد...

ـ اظهارنظر حقوقدانان درمورد استرداد جنازه زهرا کاظمی به کانادا...

ـ وزیر ارشاد علت مرگ زهرا کاظمی را خونریزی مغزی اعلام کرد...

ـ زهرا کاظمی بر اثر خونریزی مغزی ناشی از ضربه فوت کرده است...

و....

همینطور ادامه دارد... ادامه خواهد یافت. حالا که آش آنقدر شور شده که حتا فراش هم فهمیده، چهار تا وزیر مأمور کرده ریاست جمهوری تا تحقیق کنند و این خبر آخر هم انگار از زبان سخنگوی دولت است و چون سنبه کمی پرزور شده از طرف کانادا، احتمالا پیگیری خواهد شد ماجرا، و بعد هم شاید یکی دوتا ازاین مأموران همیشه معذور را چند روزی بگیرند و دو سه تا تسلیت و اعلامیه و همدردی و از اینجور چیزها منتشر کنند و بعد هم همان ساز همیشگی کوک شود که: بعله، تعدادی افراد خودسر بوده اند که این کار را کرده اند و بعد هم ماستمالی کردن قضایا (که واقعا چقدر استاد شده اند حضرات دراین کار!) و اگر خانواده کاظمی ماجرا را دنبال کند و وکیلی بگیرد، مدتی بعد آن مأموران معذور خودسر رها خواهند شد تا باز بروند سراغ نویسندگان و خبرنگاران و روزنامه نویسان دیگر و باز «خودسری» کنند و «مأموریت» انجام دهند و «معذوریت» بیاورند و آنگاه همین خانواده و وکیل قربانی را خواهند گرفت و به زندان خواهند انداخت مثل ناصر زرافشان که وکیل خانواده های پوینده و مختاری بود و حالا حالاها باید در زندان بماند و آنقدر خبرهای داغ زود به زود میرسد که همه چیز سریع کهنه میشود... باز آش همان آش خواهد بود و کاسه همان کاسه... تا کی و کجا آش آنقدر شور شود که باز ناچار فراش هم صداش درآید...

***

بار اول که این خبر تلخ را خواندم و عکس زهرا کاظمی را دیدم، فکر کردم این چهره چقدر برایم آشناست! چهره زنی که از میانسالی گذشته است، با موی کوتاه (که باید جوگندمی یا سفید شده باشد)، گونه های کمی برجسته، لبخندی مهربان و درعین حال تلخ، شاید بهتر است بگویم نیشخند؟ یا نه، زهرخند؟ نه... باید گفت: تلخ خند... و این پلکهای سنگین اندکی فروافتاده، این چشمهای تنگ شده و کم فروغ... خسته و رنج کشیده... یکی دو خال نزدیک لبها، در عکس، به دشواری قابل تشخیص است... و این گردن محکم و کشیده، مغرور...

چهره این زن برایم آشنا بود. دراین دو سه روز، هربار مدتها به این عکس خیره شدم و از خودم پرسیدم: «من این زن را کجا دیده ام؟ چه وقت؟» اما یادم نمیآمد...

بار اول که عکس پسرش را دیدم، استفان هاشمی، چهره او هم برایم آشنا بود. یعنی به نظرم رسید که این چهره جوان و محکم و مغرور و البته (به خاطر مرگ مادر) غمگین، شبیه کسی است که من میشناسمش.

وقتی خواندم که پسر گفته بود مادر در ایران سینما خوانده و بعد به فرانسه رفته و تحصیلاتش را ادامه داده، با خودم فکر کردم باید زهرا کاظمی را بشناسم. این زن که همنسل و همسن و سال ماهاست (امروز خواندم که متولد 1949 بوده است، یعنی دو سال از من بزرگتر)، و باید اواخر دهه چهل و اوایل دهه پنجاه درس سینما خوانده باشد در ایران و اینهمه چهره اش آشناست، کیست؟ پس چرا یادم نمیاید؟

تا امروز صبح که آمدم و مثل همیشه رفتم سری زدم به سایتها تا نگاهی بیندازم به خبرها... هنوز مصاحبه استفان را تمام نکرده بودم که ناگهان یادم افتاد... شناختمش... این خانم زهرا کاظمی خبرنگار و عکاس ایرانی کانادایی که قبلا در فرانسه بوده است و در سال 1993 با تنها فرزندش به کنادا مهاجرت کرده و دراین سالها درس خوانده و کار کرده و در کارش موفق بوده است و راه افتاده رفته ایران، از پیچ و خمهای بوروکراتیک وزارت ارشاد گذشته و کارت خبرنگاری گرفته و مشغول کار شده و حالا هرجا بوده، نزدیک اوین یا هر خراب شده دیگری درآن خراب آباد، داشته عکس میگرفته که دستگیرش کرده اند که: تو جاسوسی! و برده اند و زده اند و کشته اند او را... این زن، این مادر، این هنرمند، این روزنامه نگار، همان زیبا کاظمی بود... زیبا کاظمی که آخرین بار، دقیقا سی سال پیش، در ایران دیدمش، زیبا کاظمی که جوان بود و مثل اسمش زیبا بود، پرانرژی بود، مدرسه سینما تلویزیون را تمام کرده بود، در تلویزیون کار میکرد، فرز و قبراق بود و باهوش، خنده رو بود و شوخ و خوش سخن، شیرازی بود، یا خانواده اش در شیراز زندگی میکردند؟ تنها دختر خانواده بود انگار، و خانواده اش نسبتا مرفه بود، و با هم دانشکده ای و رفیق آن زمان من، ممدعلی هاشمی آشنا شده بود، به هم دل بسته بودند، زیبا یک پیکان داشت، و آن زمان کم بودند بروبچه هایی که ماشین داشته باشند، و بعد با علی ازدواج کرد و بعد از مدتی باهم رفتند فرانسه...

(ماجرایم را با ممدعلی هاشمی جدا نوشته ام که در کتاب یادنامه کرامت دانشیان خواهد آمد و اینجا لزومی به تکرار آن نمیبینم. عباس سماکار در کتاب خاطراتش «من یک شورشی هستم»، به جریانی اشاره میکند و از من و شهلا اعتدالی دوست همکلاسم در دانشکده دراماتیک، و همین ممدعلی و زیبا اسم میبرد. من این جریان را مفصل نوشته ام...)

سی سال از آن زمان گذشته است. دشوار به یاد میاورم آخرین دیدارم را با زیبا و ممدعلی... تابستان بود، مثل حالا... هوای گرم تهران، خیابان بلوار بود؟ آنجا آپارتمانی داشت زیبا... کولرشان خراب بود یا کانال کولر سوراخ شده بود؟ داوود بچه محل ما در مفت آباد، خیابان شهرستانی، کانال کولر درست میکرد... داوود را بردم کانال کولرشان را درست کند... نشسته بودیم. گرم بود. هندوانه خنک بود. شربت بود با تکه های یخ تو لیوان...  

تصویر آخرین دیدار امروز در خاطرم نیمه روشن است. سی سال گذشته است!

آنها ناگهان رفتند فرانسه. دراین سی سال، از زیبا هیچ خبری نداشتم. از ممدعلی گاهی خبری میرسید. بماند حالا... گفتم که جدا نوشته ام... اما هیچگاه ندیدمش... یا نشد ببینمش...   

 شنیدم که بچه دار شده اند. اسم پسرشان را گذاشته بودند ابوذر؟ یا یاسر؟ نمیدانم... یکی از همین اسمهای اینجوری را که آن سالها مد شده بود و هواداران دکتر شریعتی، معتقدان به اسلام مبارز میگذاشتند روی بچه هاشان (و این رفیق سابق ما ممدعلی هم ادعای مسلمانی داشت و دوستدار دکتر شریعتی بود) گذاشتند روی پسرشان... گمانم همین استفان باشد که حالا جوانی است 26 ساله که در مصاحبه اش گفته یک سالش بوده که مادرش از پدر جدا شده و او را نگهداشته و بعد رفته اند کانادا... استفان که فارسی نمیداند و فقط انگلیسی و فرانسه میداند و تلفظ اسم پزشکان ایرانی و نام بیمارستان بقیه الله الاعظم برایش دشوار است (تلفظ این آخری البته برای آنان هم که فارسی میدانند ساده نیست!) و از پدرش هم خبر ندارد...

عکس زیبا را نگاه میکنم. حالا میشناسمش. سی سال گذشته است. آن زیبای 24 ساله کجا و این زن 54 ساله کجا؟ سی سال رنج و زحمت و خستگی... سی سال غربت و سرگردانی... سی سالی که 25 سالش به بزرگ کردن پسری گذشت که از پدرش خبر ندارد...

به خودم میگویم: قضاوت نکن، ناصر! تو چه میدانی چه بوده و چگونه بوده؟ نمیخواهم قضاوت کنم. من که قاضی نیستم. اما همینها را که میدانم میگویم. این قضاوت نیست. بیان بخشهایی از واقعیتی است که تکه تکه میدانم و فهمیده ام.

ما اگرچه روزی چندبار چهره خودمان را در آینه میبینیم، اما به خودمان آنطور که دیگران را میبینیم نگاه نمیکنیم. برای خودمان عادی شده ایم. آیا چهره امروز من هم همان چهره سی سال پیش است؟

زیبا پیر نشده بود. 54 سال سنی نیست! این چهره خسته است. رنج کشیده است. غمگین است. گفتم که این لبخند نیست که بر لب دارد. نمیشود گفت تبسم... همان «تلخ خند» است... این عکسی که من این روزها بارها و بارها بهش خیره شدم تا یادم بیاید صاحبش را کجا و کی دیده ام، غمگین است. چشمها پیدا نیست. یادم میاید سی سال پیش هم چشمهای زیبا درشت نبود. هرگاه میخندید، چشمهاش همین جور تنگ میشد. اما در چشمهای این عکس شادی نیست، فروغ نیست... من رنگی از امید دراین چشمها نمیبینم... چشمهای زیبا، سی سال پیش، شاد بودند، میخندیدند، در آنها فروغ جوانی و نور امید و روشنایی و طراوت زندگی بود... مثل زندگی ما که آن سالها سرشار بود از شور و شوق و امید و آرزو...

حالا همه چیز برای زیبا تمام شده است. رفته است... راحت شده از شر همه چیز... مثل همه آنهای دیگر که رفتند... آنها که مردند (مثل احمد رضوی نازنین) یا کشته شدند (مثل کاوه گلستان گل که داغش هنوز تازه است) یا آنان که کشتندشان، دراین همه سال، و جوان بودند، خوب وبودند، نازنین و شریف بودند...

تا کی باید بنشینیم و مردگان و کشته هامان را شماره کنیم؟ دیگر کار از گریه و اشک ریختن هم گذشته است... هر دم از این باغ بری میرسد... و واقعا که «وقاحت به شادی دریده دهن»... دراین «شب بد، شب دد، شب اهرمن»... دراین شب سیاه طولانی مخوف...

حالا استفان هاشمی مانده است در کانادا، پیگیر ماجرای قتل مادری مهربان و زیبا...

نمیدانم ممدعلی هاشمی کجاست و چه میکند؟ آخرین خبری که داشتم ازش این بود که در پاریس است... این رفیق سابق ما حالا چه حالی دارد؟ هرچه بوده، هرچه شده، هرچه کرده، این همه سال گذشته... مطمئنم که نباید حال و احوال خوبی داشته باشد. شاید دنبال پسرش بگردد... شاید او را پیدا کند... شاید همدیگر را ببینند... شاید او هم با پسرش همراه شود برای پیگیری قتل مادر فرزندش... نمیدانم... هرچه بوده، هرچه هست، هرچه بشود، کاش چیزی بنویسد درباره زیبا کاظمی...

کاش دیگران، آنان که در سالهای پیش تا کنون، زیبا را میشناختند، همدوره هایش در مدرسه سینما و تلویزیون، همکارانش در تلویزیون در سالهای اول دهه پنجاه، و دیگران و دیگران در این سی سال گذشته، در فرانسه و کانادا و هرجای دیگر این دنیا، درباره او بنویسند، درباره زیبا و زیباییهای شخصیت و کارش... بنویسند تا دیگران بیشتر با این زن خوب، با این مادر مهربان و زحمتکش و فداکار، با این عکاس هنرمند، با این روزنامه نگار شجاع که پیداست سطح کارش بالا بوده، بیشتر و بهتر آشنا شوند...

انسان انسان است... آدم آدم است... هر انسان، هر زن یا مرد، دنیایی است منحصر به فرد، یک جهان بی همتاست، با تمام ویژگیهای خود، با قوتها و ضعفهایش، با زیباییهایش، با ذهن و اندیشه و خاطراتش... هیچ انسانی بر انسان دیگر برتری ندارد... و قتل، کشتن و جنایت کثیف است... غیرانسانی است... انسان اگر «شاهکار آفرینش» است، حالا هرچه یا هرکه این «شاهکار» را آفریده، آنقدر ارزش دارد که نباید او را نابود کرد...

(دارم توضیح واضحات میدهم؟ انشاء مینویسم؟ بدیهیات به هم میبافم؟ میدانم...)

و اینها که  فعلا بر خر مراد سوارند و اینطور وقیحانه دارند میتازند و میگیرند و میزنند و میکشند، فکر میکنند تا کی میتوانند ادامه دهند؟ اینها اصلا فکر هم میکنند؟

       

  

 

 

ناصر زراعتی
 
دوشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٢

فحش؟

دوستی زنگ زده است که ديدی باز اين آقای نويسنده توی سايتش به تو فحش داده؟

گفتم خب بدهد... چه اشکالی دارد؟ اگر کسی با فحش دادن به من دلش خنک و حالش خوب ميشود، بگذارد فحش بدهد. فحش باد هواست، حتا اگر توی سايت نوشته شود، بازهم باد هواست. وانگهي، اين جور چيزها و اين جور جاها ديدن ندارد، من هم که عمر و وقتم را سر راه پيدا نکرده ام که بروم سرک بکشم تو اين سوراخ و آن سوراخ ببينم کی با کی دارد حال و احوال ميکند يا قربان صدقه هم ميروند و لابلايش هم بی دليل به من فحش ميدهند. اين جور اشخاص دوست دارند فحش بدهند و (به قول اصفهانيها) فحش بستونن... به همين دليل است که هی سر به سر اين و آن ميگذارند و به اين و آن ميپرند تا يکی دو نفر پيدا شوند و دهن به دهنشان شوند و فحششان بدهند که هم اسمشان هرطور هست بيفتد سر زبانها و هم مظلوم نمايی کنند و جيغ و داد راه بيندازند... به من چه مربوط است که وارد چنين معرکه های عنيفی بشوم و خونم را کثيف کنم؟

اين آقای نويسنده مشهور و محترم برايش سوء تفاهمی پيش آمده، به جای اينکه بپرسد و ببيند قضيه از چه قرار بوده، و بعد قضاوت کند يا اگر خواست فحش بدهد يا اصلا بلند شود بيايد مرا کتک بزند، پا شده آمده توی اين وبلاگ و يک مشت فحش چارواداری روشنفکرانه نثار من کرده است... جايی که همه ميتوانند ببينند و بخوانند. من هم که گفتم، هيچ وقت نميايم حرمت کلمه و خودم را زير پا بگذارم و دهن به دشنام بيالايم، برداشتم يک يادداشت نوشتم برای گردانندگان سايت ايران امروز که اگر صلاح ميدانند صرفا محض اطلاع اين آقا و ديگران آن را در سايتشان بگذارند که قضيه روشن شود و ايشان و ديگران بدانند که من هيچگونه خصومتی با اين شخص و نام ايشان نداشته و ندارم. گردانندگان هم ضمن عذرخواهی و اظهار لطف و محبت، نوشتند برايم که صلاح نميدانند اين ماجرا بيش از اين مطرح شود. من نوشتم که: شما چرا بايد عذرخواهی کنيد؟ شما که کار بدی نکرده ايد. کسی بايد عذرخواهی کند که دشنام داده است. البته مهم هم نيست. عذرخواهی بکند يا نکند، فرقی نميکند. و نوشتم که هرطور صلاح ميدانند عمل کنند، چون من به تشخيص روزنامه نگارانه آنها احترام ميگذارم. يک سؤال فقط کردم و آن اينکه آيا به نظر آنها، مخاطب آن مقاله فيلسوفانه و دانشمندانه ای هم که اين آقا در همان هنگام نوشته و در سايت ايران امروز گذاشته، من و گردانندگان ايران امروز بوده ايم يا خير؟ نوشتم: اگر پاسخ منفی استف که من حرفی ندارم و سکوت ميکنم. اما اگر پاسخ مثبت است، آيا واقعا بايد اجازه دهند که چنين خزعبلاتی در سايت بيايد؟

گردانندگان ايران امروز که من آنان را روزنامه نگارانی درست و شريف و بدون عقده ميدانم، با برداشتن آن مقاله کذايی به قلم اين آقا از سايت، پاسخ مرا دادند.

من هم تشکر کردم و قضايا را تمام شده دانستم.

الان هم البته قضيه برای من تمام شده است. اين را هم که مينويسم برای دوستانی است که محبت دارند و زنگ يا ايميل ميزنند که خبر بدهند اين آقا به من فحش تازه داده... 

دوستان عزيز! حتا شما يکی دو نفری که در بخش نظرخواهی وبلاگ من آمده ايد و به اين آقا فحش داده ايد (متاسفانه من نميدانم آيا ميشود اين نظرها را پاک کرد يا نه؟ اگر ميتوانستم حتما اين دشنامها را هم پاک ميکردم)، ول کنيد... مهم نيست... بگذاريد اين آقا يا هر آقا يا خانم ديگری در هر کجای دنيا، که از من و ريخت من و نوشته های من، به هر دليلی خوشش نميايد، فحش بدهد و دق دليش را خالی کند... آنقدر فحش بدهد که خسته شود و انبان فحشهايش ته بکشد و دهان خودش و قلم و کامپيوترش کف کند... چه اشکالی دارد؟

من برای اين جور آدمها، فقط ميتوانم آرزوی سلامت و آرامش کنم. اميدوارم حالشان خوب شود. خوب باشند و تندرست و بروند دنبال کار و زندگی خودشان... متأسفانه از دست کوتاه و بسته من برای اينان کار و خدمتی ساخته نيست. خداوند روزيشان را جای ديگر حواله کند... 

 

 

ناصر زراعتی
 
شنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٢

حکایت بلوچ محمود زند مقدم...
یک ماهی است خرد خرد مشغول خواندن کتاب خوب و بی نظیر حکایت بلوچ نوشته محمود زند مقدم هستم. این کار در چهار جلد (هر جلد حدودا ۵۰۰ صفحه) نوشته و چاپ شده است. کاری است فوق العاده که متاسفانه ناشناخته مانده است. جز دو مطلب کوتاه در معرفی این کتاب از شاهرخ مسکوب و احمد اشرف، ندیده ام کسی در موردش چیزی نوشته باشد. در دو برنامه رادیویی در باره جلد یک و دو مفصل صحبت کرده ام. الان در حال خواندن جلد سه هستم. تا سه شنبه که درمورد این جلد حرفهایی بزنم. اگر نوار این برنامه ها را گیر آوردم درباره حکایت بلوچ خواهم نوشت.
تکه های فوق العاده ای دارد با نثری زیبا و موجز و با استیل.
لحن آدمها را عالی از کار درآورده. دو سه تکه اش را فعلا بخوانید، از زبان چند بلوچ:

...جای دیگر رفتن نتوانیم. آدمی هست تواند جایی رود. آدمی هست نتواند. ما نتوانیم. در سامان خود نشسته ایم.

...نداریم. ماندیم. داشتیم، نماندیم.

...تنهاییم. دیری ست تنهاییم. دوری نرفته ایم. دست تنگیم.

...ندانیم چه کنیم. مانده ایم.


گاهی بعضی حرفها انگار وصف حال است!
تا بعد...
ناصر زراعتی
 
جمعه ۱۳ تیر ،۱۳۸٢

نامه به سايت ايران امروز...
دوستان عزیز نادیده سایت ایران امروز!
با سلام.
یکی از همکاران شما، آقای حسین نوش آذر، در ساعت 21 و 31 دقیقه پنجشنبه 12 تیرماه 1382، یادداشتی از سر خشم و پر از دشنام، خطاب به من، برای وبلاگم فرستاده‌اند. می‌توانید یادداشت کوتاه این آقای نویسنده را در «خط و ربط» با این نشانی بخوانید:
naserzeraati.persianblog.ir
هرچه فکر کردم چرا آقای حسین نوش آذر اینقدر از دست من عصبانی شده‌اند که چنین بد و بیراه‌هایی نثارم کرده‌اند، دلیلش را متوجه نشدم. البته اشکالی ندارد، اما ذکر چند نکته را ضروری دیدم.
پیش از هر چیز نزد شما شهادت می‌دهم که من از این آقا بدی ندیده‌ام، ایشان هرگز به من بی‌احترامی نکرده‌اند، اصلاً هرگز کاری به کار من نداشته‌اند و حتا هرگز از کنار من هم رد نشده‌اند. (اینها همه البته تا پیش از ساعت 21 و 31 دقیقه پنجشنبه 12 تیرماه بوده است که این یادداشت را بنویسند و برایم بفرستند.)
مطمئنم که این آقا هم تا کنون از من بدی ندیده‌اند، هرگز به ایشان بی‌احترامی نکرده‌ام، اصلاً هرگز کاری به کار ایشان نداشته‌ام و حتا هرگز از کنار ایشان هم رد نشده‌ام. ازاین پس هم همان‌طور که می‌بینید و خواهید دید، به‌رغم آن‌همه دشنام که نثار من کرده‌اند، به ایشان هیچ‌گونه بی‌احترامی نخواهم کرد، زیرا اولاً من خشمگین نیستم، ثانیاً دچار سوءِ تفاهم نشده و نمی‌شوم و ثالثاً برای خودم و قلمم و از همه مهمتر برای «کلمه» حرمت قائلم و نمی‌خواهم زبان و قلم به دشنام بیالایم.
من و آقای حسین نوش آذر همدیگر را ندیده‌ایم. خاطرم می‌آید چند سال پیش (حالا دقیقاً یادم نیست چه سالهایی، باید بروم نگاه کنم)، ایشان دو سه بار محبت کردند، کتابهاشان را همراه یادداشتهایی مهرآمیز و دوستانه امضا کردند و برایم فرستادند. یک بار هم گمانم تلفن کردند به خانه من و یادم هست مکالمه دوستانه‌ای در مورد ادبیات و داستان باهم داشتیم. من هم البته هربار از محبت ایشان کتبی و شفاهی تشکر می‌ کردم. در این سالها هم ارتباطی باهم نداشتیم و نشد که همدیگر را ملاقات کنیم یا مکاتبه و مکالمه‌ای داشته باشیم. دورادور شاهد فعالیتهای ایشان بودم و خوشحال بودم که تندرست و کوشا و پرکارند.
می‌خواستم از شما بپرسم که قضیه از چه قرار است؟ این آقا چرا اینقدر عصبانی شده‌اند؟ اصلاً موضوع چیست؟
بعد یادم افتاد که هفته گذشته، من داستان کوتاهی از یکی از دوستانم برای شما فرستادم. مثل همیشه، در این یکی دو سال، که مطالبی از خودم یا دوستانم را برایتان می‌فرستم و شما هم همیشه محبت می‌کنید آنها را به شکل شایسته و پاکیزه در سایت «ایران امروز» می‌گذارید و گمانم شما هم با من موافق باشید که دراین مدت هیچ مشکل یا سوءِ تفاهمی میان ما به‌وجود نیامده است.
اما این بار آخر دیدم که این داستان کوتاه را در بخشی گذاشته‌اید که بالایش نوشته شده بود: «زیرنظر حسین نوش آذر».
همان روز برایتان یادداشت کوتاهی ایمیل کردم و ضمن تشکر از شما، بخصوص به‌خاطر تصویر زیبا و مناسبی که برای آن داستان گذاشته بودید، خواهش کردم که اگر محبت کنید ازاین پس مطالبی را که من می‌فرستم (اعم از اینکه نوشته خودم باشد یا دوستانم) «زیرنظر» کس یا کسانی قرار ندهید، ممنون می‌شوم.
(لطف کنید اگر هنوز آن یادداشت را در حافظه کامپیوتر خود دارید، عیناً در پایین همین یادداشت بیاورید تا صدق گفته من برای شما که روشن است، برای خوانندگان هم روشن شود).
آیا این حق من نبوده و نیست که نخواهم «زیرنظر» کس یا کسانی قرار گیرم؟ اصلاً این «زیرنظر» یعنی چه؟ من که نمی‌فهمم. وانگهی، من با شخص آقای حسین نوش آذر و نام ایشان هیچ گونه مشکلی نداشته و ندارم و نخواهم داشت. چه مشکلی من می‌توانم با نام این آقا یا هر آقای محترم یا خانم محترمه دیگری داشته باشم؟ به جای نام این آقا اگر نام ژان پل سارتر، خورخه لوییس بورخس، جیمز جویس، میلان کوندرا، ویرجینیا وولف و... نام هر بزرگ و نابغه‌ای هم اگر بود، باز من همان یادداشت را برای شما می‌نوشتم. این حق طبیعی من و هر کس دیگری (از جمله خود این آقا) است که به هر دلیلی، دوست نداشته باشد یا دلش نخواهد نام و نوشته‌اش برود «زیرنظر» کس یا کسانی. از سوی دیگر، این هم حق هر کسی است که بخواهد یا حتا آرزو داشته باشد که نام و کار و خودش بروند «زیرنظر» هر کس یا کسانی.
گمانم قضیه مثل روز روشن است. این کار و این خواسته برحق کجایش «ناجوانمردی»، «کمال بی‌شرمی» و «کمال حقارت» است؟ بگذریم...
شما هم گویا آن «زیرنظر فلانکس...» را برداشتید. برای این کارتان هم حتماً دلیل یا دلایلی داشته‌اید، وگرنه خواهش آدم یک لاقبایی مثل من که نمی‌تواند باعث شود سیاست کاریتان را تغییر بدهید؛ نهایتش می‌توانستید به من و امثال من که با «زیرنظر» بودن مشکل داریم، بگویید: «اگر نمی‌خواهید مطلب نفرستید! شرایط ما همین است!» این هم البته حق طبیعی شما بوده و هست و خواهد بود.
بیش ازاین مصدع نمی‌شوم. برایتان آرزوی موفقیت دارم. امیدوارم دیگر از این جور سوء تفاهم‌ها و مسائل پیش نیاید و همه در سلامت و آرامش کار و زندگی کنند.
شاد باشید
دوستدار
ناصر زراعتی
جمعه 13 تیر 1382


ناصر زراعتی
 
چهارشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٢

باز هم بعد از مدتها...
هشتم اردیبهشت کجا و یازدهم تیرماه کجا! از بهار تا تابستان... جمعا میشود دو ماه و سه روز...
بد نیست شروع کنم با دو تا نوشته کوچولو... تا بعد که امیدوارم چنین وقفه هایی پیش نیاید.
فکری به سرم زده: کتابی درباره آب... در صفت آب... با مضمون آب...
هنوز این فکر پخته نشده. نمیدانم، آیا بشود؟ آیا نشود؟... اگر بشود، چه خواهد شد؟
حالا تا بخواهد بشود یا نشود، این دو تا کوچولو را یادداشت کنم که یادم نرود و در ضمن برگشته باشم...
***
یک
کودکان انگشتانت را به موج ریزه ها ببخش
بر برکه ای که خنکای سایه سار تابستان است.
***
دو
سر به سر آب میگذارد
جویبار پر از سنگریزه
تن باطراوتش را قلقلک میدهد...
خنکی میخندد و
غلتان
جاری میشود.
***
ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral