خط و ربط

دوشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٢

نشانی دوست...






نشانی دوست
(يادی از سُهراب سپهری)


دوست


I should be glad of another death.


T.S.Eliot

بزرگ بود
و از اهالي امروز بود
و با تمام ِ اُفق هاي باز نسبت داشت
و لحن ِ آب و زمين را چه خوب مي فهميد.

صداش
به شكل ِ حُزن ِ پريشان ِ واقعيت بود
و پلك هاش
مسيرِ نَبض ِ عناصر را
به ما نشان داد
و دست هاش
هواي صاف ِ سخاوت را
ورق زد
و مهرباني را
به سَمت ِ ما كوچاند.

به شكل ِ خلوت ِ خود بود
و عاشقانه ترين اِنحناي وقت ِ خودش را
براي آينه تَفسير كرد.
و او به شيوه ٴ باران پُر از طراوت ِ تكرار بود.
و او به سَبْك ِ درخت
ميان ِ عافيت ِ نور مُنتشر مي شد.
هميشه كودكي باد را صدا مي كرد.
هميشه رشته ٴ صُحبت را
به چِفت ِ آب گِره مي زد.
براي ما، يك شب
سُجودِ سبزِ مُحبّت را
چنان صَريح اَدا كرد
كه ما به عاطفه ٴ سطح ِ خاك ْ دست كشيديم
و مثل ِ لَهجه ٴ يك سطل ِ آب ْ تازه شديم.

و بارها ديديم
كه با چقدر سَبَد
براي چيدن ِ يك خوشه ٴ بشارت رفت.

ولي نشد
كه روبروي وضوح ِ كبوتران بنشيند
و رفت تا لب ِ هيچ
و پُشت ِ حوصله ٴ نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد
كه ما ميان ِ پريشاني ِ تلفظِ درها
براي خوردن ِ يك سيب
چقدر تنها مانديم.

***
سال هاي نوجواني بود، بيست و يكي دو سال پيش. روزگارِ عاشق شدن ها و فارغ شدن ها و باز عاشق شدن... جادوي عشق بر دل و جان ِ پُرجوش و خُروش چيره بود. لرزش ِ دست و دل و آن حال ِ غَريب ِ ناگفتني. يكي نگاه از دو چشم ِ سياه ، شُعله بر دل و جان مي زد. دل كه مي لرزيد، كار تمام بود. اما حُجب و حيا هم بود. تَپش ِ دل و خون به چهره دويدن و خُشك شدن ِ گلو و بند آمدن ِ زبان. سكوت... و چنين بود كه عشق دردل مي مانْد. آن جوش وخُروش ها سرانجام سَرريز مي كرد. جادوي ِ شعر وسوسه انگيز بود. خواندن ِ غزلي از حافظ خُنكاي ِ چشمه اي بود در دل ِ كويري خُشك. پس ، چيزهايي نوشته مي شد. تا آنگاه كه دفتري فراهم شد؛ دفترهايي ، انباشته از «چيز»هايي كه درآن روزگار، گمان مي بُردم «شعر» است.
حافظ بود و سعدي و فردوسي و باباطاهر و خيام و ميرزاده ٴ عشقي و عارف و ايرج. هنوز نامي از نيماي بزرگ حتي نشنيده بودم. تا آنكه روزي ، «هواي تازه» بامداد را از دوستي به امانت گرفتم. آن شب تا سپيده ٴ سحر، به رونويسي «هواي تازه» گذشت ، همچنان كه هفته ٴ بعد، شبي را تا صبح به نوشتن ِ «تولدي ديگر» فروغ فرخزاد گذراندم.
باري ، يكي از آن «چيزها» اين گونه آغاز مي شد:
«خواهم آمد روزي
و پيامي خواهم آورد...»
بقيه اش را اكنون به ياد ندارم. آن دفترها را نيز سال ها پيش پاره كردم.

سال ِ ١٣٤٦ بود. در «دارالفنون» درس مي خواندم ، رشته ٴ رياضي. ظهرها، با دوست ِ قديمي ام به كتابخانه ٴ شهرداري در «پارك ِ شهر» مي رفتيم. يكي از كتابداران ِ آن كتابخانه مردِ جوان ِ چهارشانهء بالابلند، نجيب و كم حرفي بود كه بعدها .. سال هاي ٤٩ و ٥٠، وقتي دولت عكسش را همراه ِ عكس ِ نُه نفرِ ديگر بر ديوارهاي شهر زد و براي سرِ هريك جايزه ٴ صدهزار توماني گذاشت.. دريافتيم احمد زيبرم بوده است. (جريان ِ آن سال ها و جريان هاي بعدي كه به زيبرم مربوط مي شد، از جمله مرگِ اسطوره وارش را در داستاني نوشته‌ام). باري ، آن جوان ِ بالابلندِ نجيب گاهي كتاب هايي به ما معرفي مي كرد و بعضي وقت ها ..دور از چشم ِ اَغيار.. برخي كتاب هاي ممنوعه ٴ آن زمان را نيز به ما امانت مي داد. به ياد دارم كه «چشم هايش» و «ورق پاره هاي زندان» بزرگ علوي از آن جمله بود. يك روزِ پاييزي ، «حجم ِ سبز» را به من داد و گفت: «بخوان.»
آن روز بعدازظهر، به كلاس نرفتم. گوشه ٴ سالن ِ ساكت ِ كتابخانه نشستم و «حجم ِ سبز» خواندم. نه يك بار، كه چندبار. اين «سهراب سپهري» ديگر كيست ؟ اينها ديگر چگونه شعرهايي است كه دل و جان را اين طور مي لَرزانَد؟ وقتي به شعر «و پيامي درراه» رسيدم ، بيشتر حيرت كردم. شعر اين گونه آغاز مي شد:
«روزي خواهم آمد، و پيامي خواهم آورد...»(١)
يعني آيا ممكن است؟ من تا آن زمان ، نه شعري ازاين شاعر خوانده بودم و نه حتي نامش را شنيده بودم. پس اين همه شباهت ..گيرم در دو مصرع.. چگونه پيدا شده است ؟ من كُجا و او كُجا؟ اين همه لطافت و زيبايي ، اين همه ظرافت و انساندوستي... مگر ممكن است ؟ دراين روزگار (البته هنوز روزگار را به درستي نشناخته بودم) زندگي كني و اين گونه بينديشي ؟ اين گونه جهان را بنگري و اين گونه شعر بنويسي؟
«آشتي خواهم داد
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت.» (٢)

دوسال بعد (١٣٤٨)، وقتي در همان «پارك ِ شهر»، ياران ِ همكلاسم براي امتحانات ِ نهايي ششم ِ رياضي درس مي خواندند و مسئله حل ّ مي كردند، من «حجم ِ سبز» مي خواندم ، «صداي پاي آب» مي خواندم ، «مُسافر» مي خواندم...
آنگاه روزگارِ پُرشوروشَر كارهاي سياسي فرارسيد و چند سالي پاييد. تاريخ و سياست و اقتصاد و جامعه شناسي و فلسفه و جُزوه هاي دستنويس خواندن و... درآن روزگار، اگر شعري مي خوانديم ..كه مي خوانديم.. مي بايست حتماً رنگوبوي اجتماعي سياسي مي داشت. اين گونه بود كه شعرهاي سهراب سپهري را بيشتر در خلوت و تنهايي مي خواندم ، براي دل ِ خودم.
مي بايد زمان بگذرد و آب ها از آسياب بيفتد تا آن نگرش ِ يكسويه و خشن اندكي تَلطيف شود. عشق به هنر و ادبيات ..اگرچه از آغاز، با دل و جان درهم آميخته بود، اما.. مي بايد آزمون هايي را ازسرمي گذرانْد. آن گونه قالبي انديشيدن و آن گونه باپيشداوري و يكجانبه جهان و هستي و انسان را نگريستن ، جُز تَعصُب ثمري نداشت. مي بايد اين پوسته ٴ خشن ، اين پرده ٴ كدر از پيش ِ نظر برداشته مي شد تا بتوان با چشم و دلي باز و روشن ، به جهان و هستي و انسان نگريست.
پس چنين بود كه در سال هاي ٥٤_١٣٥٣، ديگربار ..به گونه اي بهتر.. سهراب سپهري را كشف كردم و كوشيدم حرف هايش را، حرف هاي ساده و پاك و شفافش را، درك كنم.
همان روزها بود كه گاه ..اينجا و آنجا.. نقاشي هايش را مي ديدم: ساده ، روشن ، پاك و به دور از ادا و اصول هاي رايج ِ آن روزگار، مثل ِ شعرهايش...
***
از سهراب سپهري و شعرهايش سخن گفتن كار دشواري است. هنوز هم كه هنوز است ، هستند كساني كه او را به دليل ِ نداشتن ِ تعهدِ اجتماعي سياسي ، سرزنش مي كنند. عرفانش را در اين عصرِ خشن ِ تكنولوژي ، به مسخره مي گيرند و تنها به اين بَسنده مي كنند كه گاهي در مجالس ِ بَزم ، «هشت كتاب» او را بردارند و با برخي از شعرهايش «حالي» بكنند. اين كار البته هيچ اشكالي ندارد. قرن هاست خيلي ها با ديوان ِ حافظ فال مي گيرند و «حال» مي كنند. اين فال گرفتن ها و حال كردن ها آيا از ارج ِ حافظ توانسته است اندكي بكاهد؟
سخن برسر اين نيست كه چه كساني از «تعهد» در اَشكال ِ سياسي اجتماعي اش دَم مي زنند، قصد اين نيست كه همان شيوه ها را به كار بگيريم و بگوييم آنچه را كه ارزش ِ گفتن ندارد. اصلاً افتادن در چنين دام ْچاله هايي ، كارِ بخردانه اي نيست. به قول ِ مولانا، «هركسي از ظّن ِ خود شد يارِ من...» آنچه ماندگار است و باارزش ، نه اين حرف هاست و نه اين جدل ها. به گمان ِ من ، شعرِ خوب است و شاعرِ خوب؛ «هشت كتاب» است و سهراب سپهري؛ اگرچه شاعر سال هاست روي در نقاب ِ خاك كشيده ، اما مهم اين است كه:
«بزرگ بود
و از اهالي ِ امروز بود
و با تمام ِ افق هاي باز نسبت داشت
و لحن ِ آب و زمين را چه خوب مي فهميد.»
***
دوست ِ نقاش ِ من ..ده سال پيش ، زماني كه در «كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان» باهم كار مي كرديم.. وقتي به تعلق ِ خاطرِ من به سهراب سپهري پي بُرد، ماجرايي را برايم تعريف كرد:
«سال ها پيش ، با سهراب در يك موٴسسه ٴ بزرگِ انتشاراتي همكار بوديم. من درآنجا طرح ِ روي جلد كتاب مي كشيدم. يادم نيست سهراب چه مي كرد. شايد در بخش ِ ويرايش كار مي كرد. آرام مي آمد و آرام مي رفت. بيشترِ وقت ها ساكت بود، دور از هياهو... طوري كه حضورش گاهي احساس نمي شد. تا اينكه مُديرعامل ِ آن موٴسسه بورسي گرفت و راهي ديارِ فرنگ شد. حالا موٴسسه بدون ِ مُديرعامل مانده بود. همه فكر مي كردند چه كسي را ممكن است مُديرعامل كنند؟ يكي دو روز بحث و صحبت ِ همه ٴ آنان كه درآن موٴسسه كار مي كردند همين بود. هركس آرزو داشت مُديرعامل شود. شُغل ِ مُهمي بود؛ مُديرعامل ِ يك موٴسسه ٴ بزرگ و مشهورِ انتشاراتي شدن ، جايي كه خيلي از بزرگان و مشاهير هنر و ادب درآنجا كار مي كردند.
آن يكي دو شب ، من خواب و خوراك نداشتم. همه اش باخودم فكر مي كردم آيا ممكن است مرا مُديرعامل كنند؟ و از تصورِ آن ، حال ِ غريبي به ام دست مي داد. چه روٴياها كه نمي بافتم! فكر مي كنم ديگران هم ..كم و بيش.. حال ِ مرا داشتند.
يك روز صُبح ، وقتي رفتيم اداره ، دريافتيم كه پاكت ِ حاوي ِ حُكم ِ مُديرعاملي روي ميزِ سهراب است. او هنوز نيامده بود. پس مُديرعامل انتخاب شده بود: سهراب سپهري. اگرچه همه ٴ ما در دلمان به او حسودي مان مي شد، اما خوشحال هم بوديم كه ازاين پس ، مُدير و رئيس مان شاعر و انسان ِ والا و خوبي چون سهراب است.
مثل ِ هميشه ، آرام از راه رسيد. از نگهبان و مُستخدم تا تمام كاركنان دورش جمع شدند. ماچ و بوسه بود و دست دادن و تبريك و بعد هم شيريني و چاي و... سهراب اول نمي دانست چه خبر شده. بعد كه خونسرد و آرام ، حُكم را از پاكت درآورد و خواند، بابي اعتنائي آن را گذاشت روي ميز. خيلي ها فكر كردند دارد اَداي ِ بي توجهي را درمي آورد. مي گفتند: "خدا از دلش خبر دارد!"
فرداي ِ آن روز، سهراب نيامد اداره. روي كاغذي ، دوسه سطر نوشته بود. استعفا داده بود و معذرت خواهي مُختصري كرده بود كه چون از قبل ، عازم ِ سفرِ هند و ژاپن بوده ، از پذيرش مسوٴليت معذور است.
رفت ، رفت و يكي دو سالي هند و ژاپن را حسابي گشت.
ما مانديم و آن مُحيطِ حقير و كوچك ، باهمان حرف ها و كارهاي كسالت بارِ هميشگي...»

«بايد امشب بروم.
بايد امشب چمداني را
كه به اندازه ٴ پيراهن ِ تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سَمتي بروم
كه درختان ِ حماسي پيداست ،
رو به آن وسعت ِ بي واژه كه همواره مرا مي خواند.» (٣)

*
اين گونه زيستن ، دراين روزگار، كارِ ساده اي نيست. اين كه هنرمندي چون سهراب سپهري عُمري را در تنهايي ، با خود و كارِ خود به سر ببَرَد و فقط يك كتاب ِ ٤٥٧ صفحه اي و تعدادي تابلوِ نقاشي از خود باقي بگذارد، به دور از هياهو روزگار بگذرانَد و پيوسته عاشق باقي بماند ..عاشق ِ دوست ، عاشق ِ طبيعت به معناي گُسترده اش و عاشق ِ انسان به معناي واقعي اش و عاشق ِ سفر.. هم ساده است و هم دشوار. او از معدود هنرمنداني بود كه مي دانست چه مي خواهد. دريافته بود ..و به درستي هم دريافته بود.. كه كيست و چيست و چه بايد بكند و چه نبايد بكند. اما اين بايدها و نبايدها هيچگاه به شكل ِ چهارچوب يا قالب ِ مُشخصي در پيش ِ نظر يا در ذهنش درنيامد. رها و آزاد زيست. حسرت برانگيز زيست.
نمي دانم چرا و چگونه اين تصورِ نادرست در ذهن ِ خيلي ها به وجود آمده كه سهراب سپهري آدم ِ مُتمولي بوده است. خودِ من هم روزگاري چنين گمان مي كردم. شايد نوع ِ زندگي و شعرِ او اين تصور را به وجود آورده باشد: شاعري پيوسته در سفر در اطراف و اكناف ِ جهان ، از هند و ژاپن گرفته تا اروپا و آمريكا، با شعري لطيف... اما گمان مي كنم دليل ِ اصلي ايجادِ اين تصور را بايد در برخي نوشته ها درموردِ او جُست وجو كرد. وقتي مُنتقدي در مقاله اي ، او را «بچه ْ بودايي اشرافي» لقب مي دهد، طبيعي است اين تصور در ذهن ها جا بگيرد كه سپهري شخص ِ ثروتمندي است كه مال و منال ِ هنگفتي از پدر به او رسيده و...
اگرچه داشتن تمول و ثروت نمي تواند و نبايد عيب ِ يك هنرمندِ واقعي محسوب شود، همچنان كه نادار بودن و فقر ..به خودي خود.. براي هنرمندْجماعت حُسن نيست ، اما لازم است گفته شود كه سپهري هيچگاه متمول نبود. اگر تمولي داشت ، ناچار به كار كردن نمي بود. هرگاه مختصر پولي به دست مي آورد، چمدانش را مي بست و راهي سفر مي شد. خانه اي كوچك در كاشان داشت و جيپِ لندرووِري كه در قسمت ِ عقب آن ، آشپزخانه و محل ِ خواب ِ كوچك و جمع وجوري ساخته بود و باآن در ايران به سفر مي رفت.

يكي از دوستانم كه در بحبوحه ٴ جوش و خروش هاي انقلاب ، يك بار با او از كاشان تا تهران همسفر شده بود، تعريف مي كند:
«سوارِ لندرووِر سهراب شديم و راه افتاديم. غروب بود كه از كاشان حركت كرديم. در قسمت ِ عقب ِ لندرووِر همه چيز بود، درنتيجه نيازي به توقف در كافه ها و قهوه خانه هاي ميان ِ راه نداشتيم. پس ازمدتي كه سهراب رانندگي مي كرد و باآن لهجه ٴ كاشي برايمان حرف مي زد، به يكي از شهرهاي ميان ِ راه رسيديم. سهراب خوش بود. مي خنديد و مي گفت و مي شنيد. نزديك ِ شهر، جوانان ِ تفنگ به دوش ، جلومان را گرفتند:
...از كجا مي آييد؟ به كجا مي رويد؟
سهراب خندان پياده شد. سلام كرد و حرف زد و گفت و شنيد. درميان ِ آن جماعت ، نوجواني بود كه تازه خطش دَميده بود. مغرورانه تفنگ دردست داشت و با حالتي جدّي و مُصمم ايستاده بود. سهراب رفت نزديكش و با او سرحرف را باز كرد:
...پسرم ، تو بايد شاخه ٴ گُل دستت بگيري. من ازاين تفنگ مي ترسم. مي داني با يك گلوله ٴ اين اسلحه مي شود يك حيوان يا انسان را از زندگي محروم كرد؟ حيف نيست ؟ تو بايد در اين سن وسال عاشق بشوي ، شعر بخواني ، آواز بخواني و به دشت و صحرا بروي ، گُل بچيني و به معشوقت دسته اي گُل ِ زيبا هديه بدهي...
نوجوان طوري به سهراب نگاه مي كرد كه انگار ديوانه اي از تيمارستان گريخته روبرويش ايستاده است. سهراب داشت تفنگ را از دستش مي گرفت تا بيندازد دور. رفتيم و بااصرار آورديمش. راه افتاديم. ميان راه ، سهراب ساكت بود. باسرعت مي راند. نگاهش كردم. ديدم در تاريكي گريه مي كند.»
«من به اندازه ٴ يك ابر دلم مي گيرد
وقتي از پنجره مي بينم حوري
..دخترِ بالغ ِ همسايه..
پاي كمياب ترين نارون ِ روي زمين
فقه مي خواند.»(٤)
دوستم تعريف مي كند:
«آن شب مهتاب بود. جايي خلوت ، در بيابان ، سهراب نگه داشت. پياده شديم. غذايي خورديم. سهراب دوباره سرِحال آمده بود. ماه ِ بَدر را نشان داد و دويد. رفت. يكنفس رفت تا بالاي تپه اي ، ايستاد. دست هايش را به طرف آسمان گرفت. رو به ماه ، فرياد مي زد و شعر مي خوانْد. ما پايين تپه ايستاده بوديم و نگاهش مي كرديم. انگار كودكي بود كه اولين بار ماه را ديده. صدايش را به دشواري مي شنيديم. بادِ سردِ زمستان مي وزيد. برزمين هنوز برف نشسته بود. آسمان صاف و پاك بود و ماه درخشش غريبي داشت. اي كاش با ضبطصوت پيش سهراب مي رفتم و بالاي آن تپه ، شعرهايش را ضبط مي كردم!»
«ماه بالاي سر آبادي ست
اهل ِ آبادي در خواب.
....
كوه نزديك ِ من است: پشت ِ اَفراها، سنجدها
و بيابان پيداست ،
سنگها پيدا نيست ، گلچه ها پيدا نيست.
سايه هايي از دور، مثل ِ تنهايي آب ، مثل ِ آوازِ خدا پيداست.
نيمه شب بايد باشد
دُب ِّاكبر آن است: دووجب بالاتر از بام.
...
يادِ من باشد، هرچه پروانه كه مي افتد در آب ، زود از آب درآرم.
يادِ من باشد كاري نكنم كه به قانون ِ زمين بربخورد.
....
يادِ من باشد تنها هستم.
ماه بالاي سرِ تنهايي است.» (٥)

سال ها پيش ، در آلبوم ِ خانوادگي يكي از دوستانم ، عكسي از سهراب سپهري ديدم. آن دوست كه چند سالي است ..مثل ِ خيلي از دوستان ِ ديگر.. وطن را اجباراّ وانهاده و در غُربت رَحل ِ اقامت افكنده ، وقتي عكس را نشانش دادم ، در نگاه اول ، سهراب را نشناخت.
عكس در يك ميهماني گرفته شده بود. سهراب كه لباس تيره اي به تن داشت ، با همان ريش و موي پُرپشت و همان چشمان ِ درخشان ، روي مُبلي نشسته بود. آرنج ها را برزانو نهاده بود و فنجان ِ كوچكي به دست داشت و به دقت درون آن را نگاه مي كرد. كنارش همسرِ دوستم نشسته بود و نگاهش مي كرد.
وقتي به دوستم گفتم كه اين سهراب سپهري است. يادش افتاد و گفت كه يك شب در ميهماني ، سهراب هم بود و به اصرارِ همسرِ او، برايش فال ِ قهوه گرفت.

سال ١٣٥٩، شبي به دعوت دوستي به خانه اش رفتم. دوست ِ من جواني است خنده رو، شاد و مهربان. فيلمساز است. چند سالي بود كه باهم آشنا شده بوديم. زمينه ٴ آشنايي و دوستي مان فيلم و سينما بود و صحبت هامان نيز در همين زمينه.
خانه ٴ دوست را از روي نشاني نوشته شده بركاغذ، در يكي از فرعي هاي «جُردن» پيدا كردم و زنگ در را به صدا درآوردم. در باز شد. از حياط گذشتم. دوست ، خنده برلب ، در آستانه ٴ درِ ساختمان ايستاده بود. وارد خانه شدم ، نگاهم به ديوار افتاد. تابلويي نقاشي ديدم.
«چقدر شبيه كارهاي سپهري است.»
دوستم خنديد:«كارِ خودش است.»

پيش رفتم. تابلو را از نزديك نگاه كردم. يكي از نقاشي هاي سپهري بود، با همان امضاي زيبا. تنه هاي درخت ، اُريب وار، قهوه اي سوخته و روشن...ساده ، زيبا.
برگشتم. برديوارِ روبرو، تابلوِ ديگري بود: چشم اندازي از طبيعت: رودخانه و سنگها و چند درخت و تپه هايي در زمينه. با رنگهاي روشن...ساده ، زيبا.
«اين هم كارِ سپهري است ؟»
«آره.»
همين طور كه پيش مي رفتم ، برديوارها، تابلوهاي سهراب سپهري بود، تا به سالن رسيدم. ديوارهاي خانه پُر بود از نقاشي هاي سپهري. حيرت كرده بودم.
«خوش به حالتان!»
مي دانستم كه آنجا خانهء پدري دوستم است.
«اين همه تابلوِ سپهري را از كُجا خريده ايد؟»
دوستم خنديد. چشمان درشتش برق زد:
«نخريده ايم. سهراب دايي من است.»
تازه پي بُردم كه چرا وقتي اولين بار او را ديده بودم ، چهره اش به نظرم آشنا آمده بود. عجيب شبيه عكس هايي بود كه از سهراب سپهري ديده بودم.
گفتم:«چرا تا به حال نگفته بودي ؟»
باخنده گفت:«تو نپرسيدي.»
آن شب به تماشاي نقاشي هاي سپهري و بعد صحبت درباره ٴ او و شعر و زندگي اش گذشت. به دوستم گفتم: «خيلي دلم مي خواهد سهراب را ببينم و باهاش آشنا شوم.»
گفت:«الان بيمار است و در بيمارستان بستري. قرار است هفته ٴ آينده مرخص شود و بيايد خانه ٴ ما. هروقت آمد، تلفن مي كنم بيايي.»
هفته ٴ بعد، دوستم تلفن نكرد. من به او تلفن كردم. صدايش گرفته و بُغض آلود بود. گفت:«سهراب از بيمارستان مرخص نشد. همان جا مُرد.»

«و نترسيم از مرگ
(مرگ پايان ِ كبوتر نيست.
مرگ وارونه ٴ يك زنجره نيست.
مرگ در ذهن ِ اقاقي جاري ست.
مرگ در آب و هواي خوش ِ انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات ِ شب ِ دهكده از صبح سخن مي گويد.
مرگ با خوشه ٴ انگور مي آيد به دهان.
مرگ در حنجره ٴ سُرخ..گلو مي خواند
مرگ مسوٴل ِ قشنگي پَرِ شاپرك است.
مرگ گاهي ريحان مي چينَد.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سايه نشسته ست به ما مي نگرد.
و همه مي دانيم
ريه هاي لذّت ، پُرِ اكسيژن مرگ است.»)(٦)

«بايد دويد تا تَه ِ بودن
بايد به بوي خاك ِ فنا رفت.
بايد به مُلتقاي درخت و خدا رسيد.
بايد نشست ،
نزديك ِ انبساط
جايي ميان بيخودي و كشف.»(٧)

يك سال بعد، تابستان بود كه رفتيم كاشان. يك روز صبح ، به قصدِ رفتن به ابيانه ، از كاشان خارج شديم.
نرسيده به «گُلستانه»، روستايي درحوالي كاشان ، از ماشين پياده شديم.
«دشت هايي چه فراخ!
كوه هايي چه بلند!
در گُلستانه چه بوي علفي مي آمد!
من دراين آبادي ، پي چيزي مي گشتم:
پي خوابي شايد،
پي نوري ، ريگي ، لبخندي.»(٨)
دراطراف ِ اين روستا، من پي چه چيز و چه كسي مي گشتم ؟ اين دشت ها، اين كوه ها و تپه ها، اين بوي مدهوش كننده ٴ علف ، اين نورِ تابستاني ، اين ريگهاي خُشك... و اين آبادي ، يادِ سهراب سپهري را..كه نديده بودمش ، كه آرزوي ديدارش را داشتم ، اما مرگ نگذاشت.. در ذهن و دل و جانم زنده كردند. نگاه كردم:
«پُشت ِ تبريزي ها
غفلت پاكي بود، كه صدايم زد.»(٩)
ازدور، انگار تابلويي از سهراب سپهري را مي ديدم: ساده ، روشن ، پاك. پيش رفتم؛ به سوي صدايي كه زمزمه وار به گوش مي رسيد. به تبريزي ها رسيدم. باد شاخه هاي پُربرگ را تكان مي داد. برگها انگار شعري را به زمزمه مي خواندند.
«پاي نيزاري ماندم ، باد مي آمد، گوش دادم:
چه كسي با من حرف مي زد؟
سوسماري لغزيد.
راه افتادم.
يونجه زاري سرِراه ،
بعد جاليزِ خيار، بوته هاي گُل رنگ
و فراموشي خاك.»(١٠)
آيا روزي شاعر درهمين اطراف مي گشته است ؟ از بوته اي ، خياري چيدم؛ تُرد و نازك با پُرزهاي كوچك. چه طعمي! بوي يونجه زار هوش از سر مي بُرد. سوسمارِ كوچكي برسنگ لغزيد، دورتر ايستاد و نگاهم كرد. اگر دندان هايم را بشمارد، آيا خواهم مُرد؟ دراين سكوت ، دراين صبح ِ گرم ِ تابستان و در دامن ِ اين طبيعت ِ زيبا، چه راحت مي توان مُرد! حتي مرگ هم ..در اينجا و در اين زمان.. زيباست.
«لب آبي
گيوه ها را كندم ، و نشستم ، پاها در آب:
« من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هُشيار است!
نكند اندوهي سَررسد از پَس ِ كوه ؟
چه كسي پُشت ِ درختان است ؟
هيچ، مي چَرَد گاوي در كَرد.
ظهرِ تابستان است.
سايه ها مي دانند كه چه تابستاني است.
سايه هاي بي لك ،
گوشه اي روشن و پاك ،
كودكان احساس! جاي بازي اينجاست.
زندگي خالي نيست:
مهرباني هست ، سيب هست ، ايمان هست.
آري ،
تا شقايق هست ، زندگي بايد كرد.»(١١)
پسرِكوچكم آمده بود پي ام. آب خُنك بود. اندوه جانم را فراگرفته بود. صدايش را شنيدم: «بابا!» دويد. افتاد. بلند شد. به جويبار رسيد. مُشتي آب به چهره ام پاشيد و خنديد. دويد. رفت. دنبالش رفتم. ايستاد. نفس نفس مي زد. سيب كوچكي دردست داشت. سيب را گاز زد. بعد داد به من. سيب طعم ِ غريبي داشت.
دست دردست هم دويديم.
«دردل ِ من چيزي ست ، مثل ِ يك بيشه ٴ نور، مثل ِ خواب ِ دَم ِ صبح
و چنان بي تابم كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سرِكوه.
دورها آوايي ست ، كه مرا مي خوانَد.»(١٢)

بي شك سهراب سپهري در همين جاها، شعر «گلستانه» را نوشته يا در همين جاها بوده كه نطفه ٴ اين شعر در ذهنش جاگير شده است. حتما در همين جاها برخي از آن تابلوهاي زيبا و ساده و پاك را نقاشي كرده يا دست ِكم طرح زده است.
تا مدت ها، حال وهواي آن روز در جان و ذهنم باقي بود.
*
سهراب سپهري بي ترديد شاعر و هنرمندي ست عارف. عرفان او اما نه عرفان مولاناست ..گرچه از آن شاعرِ شوريده گاه تاثير پذيرفته و در گذشته ، حتي شعرهايي به سبك و سياق و حال وهواي غزليات او نوشته.. و نه عرفان هند و ژاپن ..گرچه تاثيرِ فرهنگِ اين دو سرزمين را كه سهراب سپهري به خوبي با آنها آشنا بود، بر انديشه و آثارِ او نمي توان انكار كرد... عرفان ِ او عرفاني ست خاص ِ خودش. عرفاني ست امروزي ، زميني و انساني. شايد اين صفت ها براي عرفان ِ عارفي به نام سهراب سپهري پرسش برانگيز بنمايد. اما به راستي ، عرفان او را چگونه مي توان تعريف كرد؟ البته سپهري از اين تعريف ها دور بوده و هست. دشوار بتوان او را در قالب يا چهارچوبي گنجاند. شاعري ست آزاد و رها از قيدوبندها. فرزند زمانه ٴ خويشتن است ، پا بر زمين استوار كرده و طبيعت و انسان را دوست مي دارد؛ دوست داشتني تا حدّ و مرزِ عشق و گاه فراتر ازآن. شاعر عاشق ِ «دوست» است. براي دوست مقامي والا قائل است. با جزٴبه جزٴ طبيعت آشناست و دوست را در اجزاٴ آن مي جويد. عاشق ِ طبيعت است و عاشق ِ انسان كه شاهكارِ طبيعت و آفرينش است. مي كوشد تا بر پليدي ها چشم فروبندد و زيبايي ها را بنگرد. با ديده ٴ باز و با چشم ِ دل ، معيارهاي رايج را به دور مي ريزد و به كشف ِ زيبايي ها مي پردازد.

«و نخواهيم مگس از سرِ انگشت ِ طبيعت بپرد.
و نخواهيم پلنگ از درِ خلقت برود بيرون.
و بدانيم اگر كِرم نبود، زندگي چيزي كم داشت.
و اگر خُنج نبود، لطمه مي خورد به قانون گياه.»(١٣)
اين بخش از شعر«صداي پاي آب» ..كه به گمان ِ من ، وصيت نامه و مانيفست ِ شاعرانه ٴ سهراب سپهري است.. تكان دهنده است. مگس و پلنگ و كِرم براي همگان آشناست ، اما «خُنج»(به ضَم ّ اول و سكون ِ دوم و سوم ، بروزن ِ كُنج) چيست ؟ اين واژه را ..ديده ام و شنيده ام كه.. خيلي ها «خِنج»(به كسرِ اول) مي خوانند و براي اين مصراع ، معنايي نادرست در ذهن دارند. شايد دليلش اين است كه «خُنج» واژه اي است محلي و در «فرهنگ»ها يافت نمي شود. در كاشان و روستاهاي پيرامون آن ، اين واژه نام نوعي كِرم ِ برگخوار است؛ جانوري به غايت زشت با اندامي شبيه كِرم ِ ابريشم ، اما چندبار از او بزرگتر، به رنگِ سبز، با پُرزهايي سفيد روئيده بر پاها و تن. بر ساقه و شاخه هاي درختان ِ تبريزي وصنوبر و بيد مي خزد و به سرعت برگِ درختان را مي جود و چاق مي شود. آن قدر چاق مي شود كه از شاخه ها فرو مي افتد و برزمين مي تركد و مايعي لزج و سبزرنگ از تن ِ لهيده اش بيرون مي زند. عجيب تكثير مي شود و خانه و باغ را پُر مي كند.
من دركودكي ، اين كِرم ِ زشت و پَلَشت را در روستاي جوشقان ِ قالي ، از توابع كاشان ، بسيار ديده ام. هيچكس ..جز سهراب سپهري.. را نديده ام كه از اين جانورِ بدتركيب چندشش نشود و از آن تاحدّ انزجار بدش نيايد.
با دانستن ِ مفهوم ِ واقعي اين واژه است كه شعرِ سپهري معنايي عميق پيدا مي كند:
«و اگر خُنج نبود، لطمه مي خورد به قانون ِ گياه.»

بحث پيرامون ِ سپهري و شعر و جهان بيني او دراين مُختصر نمي گنجد. اما اشاره اي كوتاه به ويژگي كارِ اين هنرمند ..چه در شعر و چه در نقاشي.. لازم است.
در «صداي پاي آب»، دركنار بسيار توصيه ها ..يا بهتر است بگوييم وصيّت ها.. مي گويد:
«ساده باشيم.
ساده باشيم چه در باجه ٴ يك بانك ، چه در زيرِ درخت.»(١٤)
سادگي ويژگي سپهري و هنرِ اوست. اما اين سادگي درعين سهل بودن ، مُمتَنع هم هست. چه بسيار نقاشان كه ساده نقاشي مي كنند، اما آثارشان با تابلوهاي سپهري تفاوت از زمين تا آسمان دارد. و چه بسيار شاعران كه تحت ِ تاثير يا به تقليدِ سپهري ، مي كوشند ساده شعر بگويند، اما كارشان فاقد «آن ِ» شعرِ اين عارف ِ صميمي است.
سپهري همان گونه زيست كه بود. همان گونه شعر نوشت و نقاشي كرد كه بود. بي ريا و پاك و ساده. دراين سادگي ها، چه ظرايف و لطايف ِ فلسفي و اجتماعي و ..چرا نگوييم ؟.. سياسي كه مي توان يافت. راهش اين است كه در درجه ٴ نخست «ساده باشيم» و آنگاه ، بدون ريا و تزوير و دور از بُخل و تنگنظري به خواندن ِ شعرهايش بپردازيم. آنگاه است كه درمي يابيم شعرِ سپهري شعرِ امروز ..به معناي واقعي و گسترده ٴ آن.. است و خودِ شاعر نيز انسان ِ معاصر و هنرمندِ متعهد زمانه ٴ خود بوده و هست.
از هرچه بگذريم ، نفوذ و تاثير و گسترش ِ روزافزون شعرِ سهراب سپهري در جامعه و ميان مردم ، خود دليل ِ روشن ِ ديگري است بر ارزشمند بودن آثارِ او.
«هشت كتاب» با همين حجم اندك ، كتابي است ماندگار در ادبيات ِ ايران.
*
پائيز سال ١٣٦٥، با دوستم عباس كيارستمي در ساختن فيلم «خانه ٴ دوست كجاست ؟» همكاري داشتم. كيارستمي كه از دوستداران ِ سهراب سپهري است ، نام فيلم خود را از شعر «نشاني» اين شاعر گرفته است و در سرآغازِ عنوان بندي فيلم ، ازاو ياد كرده است.
باري ، به هنگام كار در روستاي ماسوله ، به جواني برخوردم بيست وچند ساله ، كارمندِ اداره ٴ پُست. يك روز كه براي كاري به پُستخانه رفته بودم ، ديدمش.
پرسيد:«اسم اين فيلمي كه فيلمبرداري مي كنيد چيست ؟»
گفتم:«خانه ٴ دوست كجاست ؟»
گفت:«چه اسم قشنگي!»
گفتم:«اين مصرعي است از يك شعر.»
پرسيد:«كدام شعر؟»
گفتم:«نشاني.»
پرسيد:«چه شاعري آن را گفته ؟»
گفتم:«سهراب سپهري.»
سپهري را مي شناخت. چند شعر از او خوانده بود. اسم «هشت كتاب» را هم شنيده بود. از من خواست شعر را برايش بخوانم. چند سطري از شعر را كه درخاطر داشتم ، برايش خواندم. مي خواست آن را بنويسد.
گفتم:«بقيه اش يادم نيست.»
از من خواست كه شعر را به نشاني پُستخانه ٴ ماسوله برايش بفرستم .
كارمان در ماسوله تمام شد. جوان علاقه مند به شعر، هنگام خداحافظي ، موضوع فرستادن شعر را باز يادآوري كرد.
رفتيم رشت. در يكي دو كتابفروشي گشتم. «هشت كتاب» را نيافتم. بعد، چند روز به تهران آمديم. شعر نشاني را بركاغذي نوشتم و گذاشتم لاي دفتر يادداشتم تا بعد برايش پُست كنم.
از قضا، فيلم هايي كه در ماسوله گرفته بوديم ، در لابراتوار خراب شد و ناچار شديم براي تكرارِ برخي صحنه ها دوباره برگرديم ماسوله.
شعرِ نوشته شده را بُردم پُستخانه و دادم به او. تشكر كرد و گفت كه گمان نمي كرده يادم مانده باشد. بعد، ازمن خواست تا شعر را برايش بخوانم. خواندم. آنگاه قلم و كاغذ گذاشت جلوم و گفت: «مي شود نشاني آقاي سهراب سپهري را برايم بنويسيد؟ مي خواهم با ايشان مكاتبه كنم.»
چقدر برايم دشوار بود بگويم:«سهراب سپهري هفت سال است مُرده.»
خيره شد به من. بعد قلم و كاغذ را عقب كشيد و گفت:«حيف!»

«ما گروه ِ عاشقان بوديم و راه ِ ما
از كنارِ قريه هاي آشنا با فقر
تا صفاي بيكران مي رفت.
برفرازِ آبگيري ، خودبه خود سرها همه خَم شد:
روي صورت هاي ما تبخير مي شد شب
و صداي دوست مي آمد به گوش ِ دوست.»(١٥)

بعدها، هرگاه به ياد آن دوست ِ جوان ِ ماسوله اي مي افتادم ، فكر مي كردم: اي كاش به او گفته بودم تو نشاني سهراب سپهري را مي داني: «هشت كتاب».
يادم مي افتد گفته بود:«سپرده ام كتاب را از تهران برايم بخرند و بفرستند.»
*
سهراب سپهري نمُرده است. او شاعر بود. و به قول خودش:
«شاعران وارث ِ آب و خرد و روشني اند.»(١٦)
در شعر«قيرِ شب»، از كتاب ِ «مرگِ رنگ» ١٣٣٠، يعني ٣٦ سال پيش ، نوشته است:
«نفس ِ آدم ها
سربه سر افسرده است.
روزگاري ست در اين گوشه ٴ پژمرده هوا
هر نشاطي مُرده است.»(١٧)
او نمُرده است. يك بار ديگر به سفر رفته است. قايقي ساخته و به آب انداخته:
«دور خواهم شد از اين خاك ِ غريب
كه در آن هيچكسي نيست كه در بيشه ٴ عشق
قهرمانان را بيدار كند.»(١٨)
دلگير بود. حق داشت دلگير باشد:
«من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس ِ زمان نشنيدم.
هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود.
كسي از ديدن ِ يك باغچه مجذوب نشد.
هيچكس زاغچه اي را سرِ يك مزرعه جدّي نگرفت.»(١٩)
نمي خواهيم باور كنيم كه مُرده است. مي خواهيم از تعبيرِ خودش سود بجوييم و بگوييم: او عبور كرده است.
«عبور بايد كرد
و هم نَوَردِ افق هاي دور بايد شد
و گاه در رگِ يك حرف خيمه بايد زد.
عبور بايد كرد
و گاه از سرِ يك شاخه توت بايد خورد.
......
عبور بايد كرد.
صداي باد مي آيد، عبور بايد كرد.
و من مُسافرم ، اي بادهاي همواره!
مرا به وسعت ِ تشكيل ِ برگها ببريد.»(٢٠)
***
به راستي چه زماني بهتر از امروز براي خواندن و درك ِ درست ِ شعرهاي سپهري ؟ براي خواندن ِ عشق و سُرودِ مهر و دوستي ؟ براي مُرورِ دوباره ٴ اميد و شادماني و اندوه ؟ و دوست داشتن ِ طبيعت و انسان ؟ و ساده بودن و ساده زيستن و حس ّ كردن ِ طعم ِ گس ِ حيات ، زيرِ دندان ؟

« روزي
خواهم آمد و پيامي خواهم آورد.
در رگها، نور خواهم ريخت.
و صدا خواهم درداد: اي سبدهاتان پُر خواب!
سيب آوردم ، سيب ِ سُرخ ِ خورشيد!»(٢١)

تيرماه ١٣٦٦. تهران
_________________________________________________________
١ و ٢. از شعرِ «پيامي در راه»
٣ و ٤. از شعرِ «نداي آغاز»
٥. از شعرِ «غُربت»
٦. از شعرِ «صداي پاي آب»
٧. از شعرِ «هم سطر، هم سپيد»
٨ و ٩ و ١٠ و ١١ و ١٢. از شعرِ «در گُلستانه»
١٣ و ١٤. از شعرِ «صداي پاي آب»
١٥. از شعرِ «تَپش ِ سايه ٴ دوست»
١٦. از شعرِ «پُشت ِ درياها»
١٧. از شعرِ «قيرِ شب»
١٨. از شعرِ «پُشت ِ درياها»
١٩. از شعرِ «نداي آغاز»
٢٠. از شعرِ «مُسافر»
٢١. از شعرِ «و پيامي در راه»
(همه ٴ شعرها از «هشت كتاب» سهراب سپهري ، ناشر: طهوري ، چاپ اول ، اسفند ١٣٥٥، تهران گرفته شده است.)
ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral