خط و ربط

دوشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٢

آفرينش...
به احترام هشت مارس، روز زن
آفرينش


 

ناصر زراعتی
image
دوشنبه ١٨ اسفند ۱۳۸۲



دريچه­ای اين­جا
درگاهی آن­جا
قابی تُهی آويخته بر ديوارِ روبرو.
ذهنی مشغول و خسته
لّميده بر صندلی.
دستانی زيبا
رها بر دامن
بی­قرارِ آفرينش
خطوط و رنگ­ها را
خواب می­بينند...

پنجره گُشوده می­شود
تا نسيم به اتاق بلغزد
پرده­ی تور به­نرمی تاب می­خورَد
و نيزه­های نازُكِ خورشيد
می­تابد بر انگشتانت...
+
می­خواهم از دهانِ تو بشنوم
آوازِ دلنشينِ رنگ­ها را
تا قصه­ی شيرينِ شمع­ها
در سياهی نَمورِ راهروهای باريك
روشن شود...

با هر نَفَس،
بنفشه و نسترن
ياس و اَقاقی
نرگس و كوكب
رنگ در رنگ
بر بوم می­رويد
و دستانِ بزرگ
غُبارِ تنهايی را
از شيشه­های اُتاق می­زُدايند...

تشنگی را
پياله­ای زُلال از خُنكای صُبح
فرومی­نشانَد
و قلبِ رئوف و روشنت
باغی از سبزه و گياه
گُل­بوته و درخت
نقش می­زند
تا جويباری جاری شود، زمزمه­گر،
بر بومِ نشسته در چارچوبِ كُهنه­ی قاب.

سنگ و چوب
گِل و آهن
گچ و پلاستيك
سيم و مُقوا
بی­قرار و بی­تاب
همه چشم بر درگاه دوخته­اند
تا چه هنگام
به سُراغ­شان بيايی...

آن­گاه
هر تكه­ی ساخته شده
سپاس و ستايشی­ست
هديه­ی ارجمندِ زندگی را...

تا گَرد از دامنِ روپوشِ كار بتكانی
و دست در جوی زمزمه­گر بشويی...
(انگشتانِ ورزيده
ماهيانی شناگرند
لغزان
ميانِ سنگريزه­های خزه­بسته)


لبخندِ رضايت بر لب
اين لحظه را اَبَدی می­كند
باد می­گردد و
ابرهای سرگردان را
بر آبیِ چشم­نوازِ آسمانِ روزها می­دَوانَد...

پارو­زنان می­گذرد با­شتاب
قايقِ دقايقِ زندگی ما...
اين آبشارِ همهمه
پيوسته فرو­می­ريزد
صخره بر صخره
سنگ بر سنگ
و جوانی و طراوت و سرزندگی
می­كاهد
با هر تيك تاكِ ساعت...

اُجاق­هایِ خاموش
خاكسترِ سرد می­پاشند
بر سر و روی مُسافرانِ خسته
اُفُقِ دور
از پَسِ موج­های دل­فريبِ سَراب
پيدا و ناپيدا
به ديده می­آيد
و با هر گام
نزديك­تر می­شود
درّه­ی ژَرفِ بی­انتها
تا سنگريزه­ها
بلغزند و بغلتند
از شيبِ سرگيجه­آورِ تنهايی...

تنهايی را سُرودی كن نَغز
تنهايی را آهنگی كن دل­اَنگيز
نغمه­ای، شعری، ترانه­ای
قصّه­ای، نقشی، تصويری...


ساختن
آفريدن
زندگی بخشيدن...
كار
در كارگاهِ دل...

شورِ شادابِ شادی را
يك­نَفَس بنوش
(اين عطش را هوای فرونشستن در سر نيست!)
آن­گاه
دست بر گردنِ خويش انداز و
به­قولِ شمسِ تبريز عمل كن:
خوش ميرو!
+
خواب اگر آمد
مُسافر
تكيه بر سنگِ فرسنگ­شُمار
پلك بر پلك می­نشانَد
تا باغ­های پُر­طراوتِ هميشه بهار را
با نغمه­ی مُرغانِ دلباخته
رؤيا ببيند...
خواب اگر نيامد
بايد برخاست
چراغ خود­به­خود روشن می­شود
ذهن
خستگی و افسردگی­اش را
با حركتِ جادويی همان انگشتان
خواهد شُست.

هر لحظه
غنيمتی­ست گرانبها
لحظه­ها را دوست بدار
تا آنان نيز
دوستت بدارند...
ناصر زراعتی
 
سه‌شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٢

دو تا شعر نه چندان تازه...

معرفت

 

آن که به خواب تو می­آید

از کنار کابوس­های هر شبه­ی من

با­شتاب گذشته است.

آن که آهسته و مهربان نزدِ تو می­آید

یاس­ها و بنفشه­های باغچه­ی کوچک مرا

بی­اعتناء لگدکوب کرده است.

آن که کلام آخر را در گوش تو زمزمه می کند

فریادهای تلخ مرا نشنیده گرفته است.

+

صبح­گاهان

پُرنشاط و لبخند بر لب

چشم می گشایی

آفتاب درخشان تو را سلام می­گوید

آسمان (اگر ابری باشد)

برایت دست تکان می­دهد

باران (اگر ببارد)

نخ­های نازکِ خُنک و درخشانش را

در چارچوب پنجره

می­رقصاند.

 

روز چشم­انتظار تو­ست

و فرشِ رنگارنگ و نقش در نقشِ لحظه­هایش را

پیشِ پاهای شادمانت

می­گُستراند.

 

از پله­های صبح پایین می­آیی، باوقار

قدم می­گذاری به باغ نیمروز

و تا غروب

در آرامش و سکوت

باغی دیگر می­سازی

باغ در باغ...

حصار در حصار...

با آواز دل­انگیز رنگین­کمان

در گلوی چکاوک­های دلباخته.

 

پسینگاه

کلام آخر در هزارتوی ذهنت بُخار می­شود

تا باز شب فرا­رسد

و خواب

پاورچین پاورچین بیاید و

بر پلک­هایت آرام گیرد.

+

تمام روز

خوابالود، خسته و افسرده

یاس­ها و بنفشه­ها را کفن می­کنم.

فریادها، ناخواسته، در گلو می­پژمُرَد

و تا دیرگاه شب

هراسِ کابوس­های قدیمی

دست­های مُشت شده­ را می­لرزاند.

+

آن که به خواب تو می­آید را بگو

با باغچه­ی کوچک من

کاری نداشته باشد.

+

این­جا، تنها نشسته­ام

و کابوس­های تلخ و سیاه را

در چادرشب حوصله می­پیچم،

فریادهای شکسته را

در اسفنج خیس می­نشانم

و بیدار می­مانم

نمک پاشیده بر زخم،

تا صبحِ فردا

شاید

کلام آخر را

از زبانِ تو بشنوم.

 

بیدار­خوابی

 

 

با آهنگی دل­نگران

پدیدار می­شود و

باز می­گُریزد

می­خواهد بگوید و نمی­گوید

دور می­زند

راهِ رفته را بازمی­گردد

تکرار در تکرار

کلافِ گولیده را رها می­کند

چشم می­دوزد به پنجره­ی مِه­آلود

خیره می­شود به ماهی سُرخ بی­قرار در تُنگ

دورِ خود می­چرخد

چرخ­زنان

دیواره­ی غلیظِ مِه را می­شکافد

می­ایستد.

 

سرگیجه می­آید

چشم فرو­می­بندد

اما باز می­گوید

می­گوید و نمی گوید

باز دور می­زند

نه، هراس نیست...

سوزنِ شکسته

بر صفحه­ی کُهنه­ی خش­دار

بی­ثمر می­چرخد

با همان ملودی قدیمی و تکراری

چرخ­زنان، چرخ­زنان

سرگیجه را به مُردابِ دلهُره پرتاب می­کند

آن­گاه، می­وزد...

 

باز می­داند که هراس نیست

آماس می­کند

حُباب می­بندد

حُباب­ها یکی یکی می­ترکند

لیوانِ شب

آرام

خالی می­شود

سپیده می­دَمَد...

 

چای

آماده است!

 

ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral