خط و ربط

دوشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٢

نصيب هم رفت...

خبر مرگ دوست فيلمسازم نصيب نصيبی سخت غمگينم کرد. تابستان دو سال پيش، در تهران، چند باری همديگر را در دفتر کيوان کياني، همراه دوستان قديمی ديديم. نصيب مدتی بود تقريباً نابينا شده بود. نابينا شدنش حکايت اندوهناکی داشت. ديگر نه ميتوانست بخواند و نه فيلم ببيند. آخر شبها، معمولاً دوستی او را همراهی ميکرد و به خانه اش ميرساند. هنوز اما برای فيلم و سينما، بخصوص فيلمهای مستند، ايده و طرحهای بديع و قشنگی داشت. آنها را تعريف ميکرد، ميپروراند، قرار و مدار ميگذاشت با اين و آن که بنشينند و بنويسند و اگر شد، بسازند. بر و بچه های سينماگر و مستندساز ايران، مثل کيوان و مقدسيان و مختاری و ديگران از اين طرحها بهتر و بيشتر از من خبردارند. کاش حوصله کنند درباره نصيب و اين سالهای آخر زندگيش، تنهايی اش و فکر و طرحهايش بنويسند.

از مرگ يک قصه که سالها پيش ديده بودم و از ديگر فيلمهايش، مستندهايش، گفتيم و شنيديم. يک بار گفتم که دوست دارم باز هم فيلمهايش را ببينم. بار بعد که همديگر را ديديم، يک نوار وی.اچ.اس برايم آورد؛ نسخه ای ويدئويی از تقريباً تمام کارهايش بود.

امشب که بروم خانه، می نشينم به ياد او که هنرمندی بود شريف و نجيب و فروتن و دوست داشتنی و مهربان، فيلمهايش را تماشا ميکنم.

بايد به بر و بچه های ايران، به دوستان مشترک، تلفن بزنم ببينم نصيب چرا و چگونه رفت؟...

  

ناصر زراعتی
 
جمعه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٢

يک لطيفه بامزه

يک لطيفه بامزه شنيده ام، حيفم آمد ديگران نشنوند يا نخوانند:

کسی رفت به مغازه پرنده فروشي، ديد سه تا قفس طوطی آنجاست. قيمت طوطی اول را پرسيد.

پرنده فروش گفت: دويست هزار کرون.

باتعجب گفت: دويست هزار کرون برای يه طوطي؟

پرنده فروش گفت: آخه اين يه طوطی معمولی نيست. تمام ديوان خواجه حافظ رو از بَره.

قيمت طوطی دومی را پرسيد.

پرنده فروش گفت: چهار صد هزار کرون.

پرسيد: چرا اينقدر گرون؟

گفت: آخه اين طوطی غير از ديوان حافظ، ديوان شمس تبريزی مولانا رو هم از بَره.

رفت سراغ قفس سوم. ديد يک طوطی پير مُردني، با پر و بال ريخته و گر گرفته، نشسته يک گوشه و دارد چُرت ميزند. قيمت آن را پرسيد.

پرنده فروش گفت: هشتصد هزار کرون.

پوزخندی زد که: حتما اين يکی شاهنامه فردوسی و کليات سعدی و خمسه نظامی رو هم از بَره!؟

پرنده فروش گفت: نه... اتفاقاً اين طوطی تا حالا يه کلمه هم حرف نزده. اما اون دو تای ديگه بهش ميگن استاد.

 

ناصر زراعتی
 
جمعه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٢

يک گفت وگو...

پس از مدتها، فعلاً اين مصاحبه را بخوانيد تا بعد....

*********

گفت­وگوی نسرین بصیری با ناصر زراعتی

 

 

 

 

ناصر زراعتی، نویسنده، فیلمساز و روزنامه­نگار ساکن گوتنبرگ سوئد چهارشنبه 21 ژانویه 2004، در «خانه هنر و ادبیات هدایت» در شهر برلین، داستان­خوانی داشت.

این مصاحبه روزهای یکشنبه 19 و دوشنبه 20 ژانویه از رادیو «مولتی کولتی» برلین پخش شده است.

......

نسرین بصیری: شما سال­هاست که در سوئد زندگی می­کنید. زندگی در محیطی که فارسی زبان نیست، به زبان فارسی شما لطمه نمی­زند؟

 

ناصر زراعتی: نه. به­خاطر این­که من فقط به فارسی می­نویسم و تقریباً فقط به فارسی می­خوانم؛ یعنی با زبان سوئدی ـ­ حالا، متأسفانه یا خوشبختانه ـ چندان انس و الفتی نگرفته­ام.

 

ــ هر­چقدر هم آدم زبان فارسی بخواند، کتاب بخواند یا از طریق اینترنت روزنامه بخواند، به دلیل محیط دور و برش، زبانی که به­طور روزمره در کوچه و خیابان و ادارات و رادیو و تلویزیون می­شنود، زبان دیگری است. شما که این تجربه را داشته­اید، به­عنوان کسی که می­نویسد، چه احساسی دارید؟ آیا فکر می­کنید که این مسأله به نوعی در پس ذهنتان، بر زبان شما تأثیری گذاشته است؟ یا مثلاً در حالت­هایی، به زبان سوئدی یا زبان دیگری فکر می­کنید؟

 

ــ نکته­ای که اشاره کردید کاملاً درست است. وقتی انسان از جامعه­اش دور می­افتد، این وضعیت پیش می­آید. زبان مثل موجود زنده­ای است؛ دائم در­حال تغییر و تحول و رشد. من اولین باری که متوجه این قضیه شدم وقتی بود که کارهای جمالزاده و بزرگ علوی را حدود سی و چند سال پیش می­خواندم. با خودم فکر می­کردم این چه زبانی است که این­ها دارند باهاش می­نویسند؟ در­واقع آن­ها به همان زبانی می نوشتند که وقتی از ایران رفته بودند رایج بود. حال آن­که زبان فارسی کلی تغییر و تحول پیدا کرده بود. الان هم همین­جور است. مثلاً در همین ده سال گذشته کلی اصطلاح درست شده. شنیده­ام اخیراً کتابی منتشر شده شامل اصطلاحاتی که جوان­ها به­کار می­برند و میان آن­ها رایج است. خٌب، آدمی که بیرون از ایران و جامعه و مردم آن زندگی می­کند، از این­ها دور می­افتد. من البته در این سال­ها، هرگاه توانسته­ام، اگرچه مدتی کوتاه، رفته­ام ایران و سعی کرده­ام این کمبود را به­نحوی جبران کنم یا در ارتباط­هایی که با بر و بچه­های جوان ایران دارم، می­کوشم این کمبود جبران شود. ولی متأسفانه این دور­افتادگی هست و ما این مسأله را در کارهای نویسندگانی که بیرون از ایران زندگی می­کنند می­بینیم که در مقایسه با کار نویسندگان داخل ایران، چقدر تفاوت وجود دارد. به­هرحال این­هم یکی از تقاص­هایی است که آدم وقتی از جامعه و زبانش دور می­افتد، پس می­دهد.

 

ــ به­نظر شما، این فقط جنبه منفی دارد یا جنبه مثبتی هم در این مسأله می­بینید؟

 

ــ فکر می­کنم جنبه­های منفی­اش بیش­تر است، ولی مثل هر چیز دیگری، می­شود جنبه­های مثبت هم در آن یافت و اگر آگاهی باشد و آگاهانه کار انجام شود، این جنبه­های مثبت را می­توان تقویت کرد. من سعی می­کنم از تأثیر ترجمه تحت­اللفظی از زبان سوئدی، روی زبان خودم مانع شوم. می­بینیم که زبان­های مختلف، مثلاً در این­جا آلمانی و در جاهای دیگر، فرانسه و انگلیسی و...، چطور روی زبان فارسی ایرانیان اثر گذاشته و تا چه اندازه فارسی­شان با همین ترجمه­های تحت­اللفظی و حتا واژه­های این زبان­ها آمیخته شده است. ولی اگر آگاهانه کار شود، در زبان­های مختلف نکته­هایی وجود دارد و ویژگی­ها و توانایی­هایی هست که اگر بتوانیم آن­ها را بگیریم و یک جوری لباس فارسی بپوشانیم، جنبه­های مثبت را تقویت کرده­ایم؛ کاری که می­تواند به غنای زبان فارسی خیلی کمک کند.

 

ــ در مورد سوژه و طرز فکر چی؟ آیا شما حالا که چند سال است در اروپا زندگی می­کنید، کمی جور دیگری فکر می­کنید؟ یا سوژه­هایی که برای کارهاتان انتخاب می­کنید سوژه­های دیگری است؟

 

ــ در مورد فکر کردن، نمی­دانم... گمانم نه... جور دیگری فکر نمی­کنم. ولی به­هرحال، چیزهایی که آدم می­بیند، تجربه­های جدیدی که به دست می­آورد، کتاب­هایی که می­خواند و دانشی که کسب می­کند، بی­تأثیر نیست. نه تنها برای من، بلکه در­مورد اکثر کسانی که اهل قلم بودند، اوایل که از ایران می­آمدند بیرون، تا مدت­ها از خاطرات و یادهای گذشته­شان تغذیه می­کردند. ولی این برای مدت محدودی است. پس از آن، نویسنده فراتر می­رود، به پیرامون خود نگاه می کند  و چیزهایی می­بیند، موضوع­ها یا سوژه­هایی می­بیند و در­مورد آن­ها می­نویسد.  بیش­تر داستان­هایی که در این سال­های اخیر نوشته­ام، درباره ماجراها و آدم­ها و فضاهای سوئد و مشخصاً همین شهری است که در آن زندگی می­کنم؛ گوتنبرگ.

 

ــ البته اهل قلم در این سوی مرز هم زندگی می­کنند، اما چون پراکنده هستند، احتمالاً در شهری که آدم زندگی می­کند، همکاران زیادی ندارد. آیا این کمبود را احساس می­کنید؟ این­که مثلاً با کسانی که کار می­کنند، می­نویسند، بیش­تر مراوده داشته باشید و تعداد ایشان آنقدرها باشد که بتوانید از میان­شان، کسانی را برای بده بستان­های ادبی انتخاب کنید؟

 

ــ من در شرایطی که هستم و جایی که زندگی می­کنم، شخصاً این کمبود را زیاد احساس نمی­کنم؛ به­خاطر این­که در آن­جا، دوستانی دور و برم هستند که می­نویسند، ترجمه می کنند، کار می­کنند و کار ادبیات برایشان جدی است. من حتا چند کلاس داستان نویسی خصوصی دارم که خوشبختانه حاصل هم داده است و می­دهد. تا مدتی پیش، با تعدادی از دوستان علاقه­مند، جلساتی هفتگی داشتیم که روزهای سه­شنبه برگزار می­شد و به­نوعی ادامه همان جلسات ایران بود. می­نشستیم، هرکس کاری داشت می­خواند و دیگران در موردش نظر می­دادند و بحث می­کردند. شاید به­زودی باز­هم این جلسات راه بیفتد... بنابراین، به دلیل وجود و حضور دوستان دور و برم، شخصاً چنین کمبودی را احساس نمی­کنم، ولی می­دانم که چنین کمبودی در بیرون از ایران، به همان دلایلی که اشاره کردید، وجود دارد. دلیل مهم دیگری هم البته هست و آن این­که ماها در خارج از ایران، یک نسل در حال اضمحلال هستیم. یعنی یکی یکی سن­هامان بالا می­رود و کم­کم جا خالی می­کنیم و می­رویم... همیشه این­طور بوده و هست که نسل­های بعدی، نوجوان­ها و جوان­ها، هر سال رشد می­کنند و بالا می­آیند و به­خاطر همان خصوصیت جوانی، تشنه یادگیری هستند. جای کار اصلی واقعاً آن­جاست؛ در ایران. در آن­جاست که آدم می­تواند تجربه­هایش را انتقال بدهد، با جوان­ها همنفسی داشته باشد، همراهشان باشد و تأثیری دوجانبه به وجود بیاورد. اما در این­جا، در سوئد، این­طور نیست. تصور می­کنم در کشورهای دیگر هم همین­طور باشد. نوجوان­ها و جوان­های این­جایی دیگر ایرانی نیستند. یعنی آن­ها که در سوئد زندگی می­کنند، بیش­تر سوئدی هستند. بچه­های من یا بچه­های دیگر ایرانیان، چه آنان که این­جا به دنیا آمده­اند و چه آنان که در این­جا بزرگ شده­اند، بیش­تر با زبان سوئدی سر و کار دارند، به این زبان درس می­خوانند، مطالعه می کنند، فیلم می­بینند و چندان علاقه­ای به زبان فارسی ندارند. تلاش­هایی هم که برای ایجاد انس و الفت میان آنان و زبان فارسی می­شود، به نظر من، مذبوحانه است. می­شود البته خواندن و نوشتن را به بچه­ها یاد داد، اما زبان اصلی آن­ها همان زبان کشور میزبان خواهد بود. در نتیجه، ماها در جایی متوفق شده­ایم؛ با خودمان و در خودمان هستیم و این جوانان را در اختیار نداریم. خوشبختانه در ایران این­گونه نیست. به همین دلیل، چنین کمبودی در این­جاها بیش­تر احساس می­شود.

 

ــ شما چند داستان و رمان در این­جا نوشته­اید؟ چند کتاب منتشر کرده­اید؟

 

ــ من تا آن­جا که بتوانم ترجیح می­دهم داستان کوتاه، رمان، مقاله یا هر کتاب دیگری را در ایران منتشر کنم؛ البته به شرطی که مجبور نشوم به سانسور و حذف و به­اصطلاح «اصلاحات» تن بدهم. فکر می­کنم جای اصلی انتشار کتاب به زبان فارسی آن­جاست. البته کتاب­هایی که در ایران منتشر می­شود، به این طرف­ها هم می­رسد. ولی یک وقت­هایی هست که دیگر امکانش نیست و ناچار باید کتاب را در خارج از ایران منتشر کرد. تاکنون سه مجموعه داستان و دو سه کتاب دیگر در آمریکا و سوئد منتشر کرده­ام، زیرا اگر قرار می­شد در ایران انتشار یابند، بدجوری قلع و قمع می­شدند. کارهای دیگری هم دارم که در درجه اول امیدوارم بتوانم در ایران منتشر کنم. یکی از آخرین کارهایم بدون حذف و سانسور، در ایران منتشر شد...

 

ــ همین کتاب «با در، در صدف»؟

 

ــ بله... داستان بلندی است که عمداً شیوه­ها و شگردهای معمول داستان­نویسی را در نوشتن آن به کار نبرده­ام. هفت هشت سالی طول کشید تا این کار نوشته شد.

 

ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral