خط و ربط

دوشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٢

رودکی...
هرگاه عزیزی را از دست میدهم، هرگاه اندوه جانم را می گدازد و می سوزد،هرگاه نمی دانم چه باید کرد و چه میتوان کرد در برابر مرگ، این راه ناشناخته که همه باید از آن بگذرند تا به جایی برسند که کسی نمی داند کجاست و چگونه، زیرا از هیچ کس که رفته خبری بازنیانده است، این سه شعر زیبا و گویای رودکی را می خوانم و فکر می کنم اگر از این شاعر خوب بیش از اینها که باقی مانده باقی می ماند، چه خوب می بود و باز فکر می کنم همین حدود هزار بیت هم که مانده غنیمت است...

***
این جهان پاک خواب کردار است
آن شناسد که دلش بیدار است
نیکی او به جایگاه بد است
شادی او به جای تیمار است
چه نشینی بدین جهان هموار
که همه کار او نه هموار است
کنش او نه خوب و چهرش خوب
زشت کردار و خوب دیدار است.
***
زندگانی چه کوته و چه دراز
نه به آخر بمرد باید باز؟
هم به چنبر گذار خواهد بود
این رسن را، اگرچه هست دراز
خواهی اندر عنا و شدت زی
خواهی اندر امان به نعمت و ناز
خواهی اندک تر از جهان بپذیر
خواهی از ری بگیر تا به طراز
این همه باد و بود تو خواب است
خواب را حکم نی مگر به مجاز
این همه روز مرگ یکسانند
نشناسی ز یکدگرشان باز.
***
ای آن که غمگنی و سزاواری
وندر نهان سرشک همی باری
از بهر آن کجا ببرم نامش
ترسم ز سخت انده و دشواری
رفت آن که رفت، وآمد آنک آمد
بود آن که بود، خیره چه غم داری
هموار کرد خواهی گیتی را؟
گیتی ست کی پذیرد همواری
مستی مکن که ننگرد او مستی
زاری مکن که نشنود او زاری
شو تا قیامت آید زاری کن
کی رفته را به زاری بازآری؟
آزار بیش زین گردون بینی
گر تو به هر بهانه بیازاری
گویی گماشته است بلایی او
بر هر که تو دل برو بگماری
ابری پدید نی و کسوفی نی
بگرفت ماه و گشت جهان تاری
فرمان کنی و یا نکنی ترسم
بر خویشتن ظفر ندهی باری
تا بشنکی سپاه غمان بر دل
آن به که می بیاری و بگساری
اندر بلای سخت پدید آرند
فضل و بزرگمردی و سالاری

ناصر زراعتی
 
شنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٢

به یاد کاوه گلستان...
«عباس، امشب به یاد تو باید زد. قیقاج میزدی، قیقاج میزنیم؛ تو روی چرخ بودی و ما در اتاق تاریکیم. تاریکی اتاق همان قدر روشن است که مرده بودن تو زندگی ست. من با تو حرف میزنم- هرچند حرف نباید زد.»
(مد و مه، ابراهیم گلستان)
***
رفتی کاوه؟ رفتی که عکس و فیلم بگیری از جنگ، پات رفت روی مین، پریدی هوا... رفتی؟
امشب به یاد تو تنها نشسته ام. تو رفته ای، اما یاد تو اینجاست. با یاد تو، به قول خیام، پیاله سرنگون باید کرد!.. امشب به یاد تو باید بود...
راستش تقصیر خودت بود. تا جایی که من میدانم، تو باید بیست و پنج شش سال پیش میرفتی؛ آن روزها که از انقلاب عکس میگرفتی، یا در این گوشه و آن گوشه ایران، دوربین به دوش میگشتی... یا در غرب، آن لحظه های تکان دهنده را در عکسهایی بی نظیر ثبت میکردی، یا در آن هشت ساله جنگ و پس از آن، در کوچه ها و خیابانها، میدانها... یا بعدها، هرجا که رفتی و بودی... واقعا شانس آوردی... باید گلوله ای به تنت میخورد، یا بمبی، خمپاره ای بر سرت میریخت، یا گم میشدی و چند روز بعد جسدت را، کتک خورده و خفه شده، کنج خرابه ای پیدا میکردند، یا جایی دارت میزدند، یا جلو دیواری بدنت را سوراخ سوراخ میکردند، یا توی خیابانی خلوت میگذاشتندت زیر ماشین... خیلی شانس آوردی...
میگویند: «مرگ در میدان!» کدام میدان؟ میدان چی؟ میدان جنگ؟ میدان مین گذاری شده ارتش صدام؟ این مردک کله خر دیوانه در جنگی احمقانه با قلدرهای بی شرف دنیا؟ تو که نرفته بودی بجنگی. تو که اهل جنگ و جنگیدن نبودی... رفته بودی مثل همیشه شاهد باشی و شهادت بدهی، رفته بودی از کثافت جنگ و جنایت و فاجعه و رنج و کشتار مردمان بی پناه و معصوم عکس و فیلم بگیری تا به ما و مردم دنیا نشان بدهی و بگویی: «ببینید!»
در این همه سال که سخت کار کردی، نه اهل جنجال و هیاهو بودی، نه اهل قضاوت... بی سر و صدا کارت را میکردی. با دوربینهات که قلمت بود، فجایع و رنج و جنایت را ثبت و ضبط کردی تا به همگان نشان بدهی، تا در تاریخ بماند... کار تو، عکسها و فیلمهایت قضاوتت بود. میماند و خواند ماند.
میدانم، جنگ هم اگر نبود، تو راحت نمی نشستی! نمیتوانستی راحت بنشینی...
رفیق خوب هنرمند! امشب، یاد عزیز تو با من است. اینجا کجا و آنجا که تو رفتی کجا؟...
کاوه! پاشدی از لندن رفتی تهران چه کنی؟ میخواستی عکاسی کنی؟ خب، همانجا میماندی. هیچ کار که نمیتوانستی بکنی، عکاس مدل که میتوانستی بشوی؟ میرفتی از خوشگلها و خوشپوشها عکس میگرفتی... هم فال بود و هم تماشا... حالا برگشتی ایران، رفتی محله دروس تهران، دوست داشتی عکس بگیری؟ چه مانعی داشت؟ تو هم میرفتی سراغ بزرگان دانش و هنر و ادب و فرهنگ و فلسفه، میرفتی از مناره و گنبد عکس میگرفتی، یا از آثار باستانی پرافتخارمان، یا از ساختمانهای قدیمی و فرسوده در حال ریزش، یا از طبیعت ایران، از کوه و دشت، رودخانه و دریا، دره و صحرا، جنگل و کشتزار، کویر و نمکزار، از برگهای زرد خزان، برف سفید زمستان، از میوه های آبدار تابستان، از شکوفه های رنگارنک بهاری... از شاغلان مشاغل در حال اضمحلال، از صنایع دستی، از خورجین و قالی و گلیم و پالان و کاسه و کوزه، از قلمکار و خم رنگرزی و گلابگیری، از روستا و روستاییان، از ایل و عشیره و کوچ و قشلاق و ییلاق، یا از دراویش شیشه و آتش و سوزن خوار، از سیخ و میخ و خنجر و قمه و شمشیر تو چشم و چار و گوشت بدن، از گربه و سگ و میمون و مرغ دریایی، از زنبور و پشه و مگس و مار و عقرب و ماهی و رطیل و قناری و طوطی، از مرغ عشق و گرگ بیابان و خرس و ببر و پلنگ و اسب و خر و قاطر و شتر، یا از همه بهتر از صنایع ملی، از چیپس و پفک نمکی، از اتومبیلهای آخرین مدل مونتاژ، از مبل و یخچال و اجاق گاز و جاروی برقی و اینجور خرت و پرت های زندگی امروز شهری، از وسایل پیشرفته تکنولژی غربی، از رایانه و تلفن و دورنگار و پخش و ضبط صوت و تی وی و انواع و اقسام دوربینهای دیجیتال، از موبایل در رنگها و اندازه ها و مدلهای گوناگون... یا نه، اگر حوصله نداشتی و از هیچکدام اینها خوشت نمیآمد، از چهارشنبه سوری و نوروز و سیزده بدر و مهرگان و غیرذالک عکس میگرفتی، یا میرفتی در پارکها میگشتی، یا اصلا به کوه میزدی، از پس قلعه و درکه و گلاب دره، از دختران و پسران باطراوت و زیبا، از کاکلهای مش زده و لبهای سرخ و قهوه ای و بنفش، از روسریهای رنگ به رنگ، از مانتوهای آخرین مدل، از قهوه خانه های سنتی و چای دارجلینگ توی استکانهای کمر باریک، از قلیان کشیدن پیر و جوان، لمیده بر تختهای مفروش به قالی ایرانی... یا حتا از زنان و دختران خیابانی، از اینهمه بچه ژنده پوش و پابرهنه رها در میان ماشینها، یا از معتادهای ولو در کوچه ها و پس کوچه ها و زیر پلها... یا اصلا ول میکردی همه را و میرفتی سراغ سینما، تو که تجربه هم داشتی از سالهای پیش، میشدی عکاس فیلم، از بازیگران مشهور و هنرپیشگان تازه کار عکس میگرفتی، یا فیلمبردار میشدی، یا نه، اصلا خودت فیلم میساختی... تو این کار را هم که خوب بلد بودی...
تقصیر از خود تو بود، کاوه! جنگ هم اگر نبود، راحت نمی نشستی. این همه موضوع و زمینه کار را رها میکردی، پا میشدی میرفتی سراغ کارها و چیزهایی که خوب میدانستی نباید اسمشان را آورد... همیشه میخواستی «حقیقت» را «ثبت» کنی... و ثبت هم کردی... درباره سانسور فیلم میساختی، خودت را به دردسر مینداختی... یا میرفتی سراغ نویسنده های مغضوب، دوربینت را میکاشتی جلو روشان تا هرچه دل تنگشان میخواهد بگویند... یا نمیدانم چطور و از کجا آن بچه های عقب مانده را پیدا میکردی، تصویر معصومیت و صدای رنجشان را ثبت و ضبط میکردی... (من هیچگاه تصویر دست و پای زخمی بسته شده به تخت آن بچه های بی گناه و بی پناه را نمیتوانم از ذهنم پاک کنم).
به چیزها و کارها و جاهایی کار داشتی که نباید کار میداشتی. باید و نبایدها را البته خوب میشناختی و میدانستی، اما جلو خودت را نمیتوانستی بگیری...
حالا راحت شدی؟ خیالت آسوده شد؟
رها شدی از شر هرچه مجوز و تجویز است، کاوه؟!
مجوزدهندگان و ممیزان را هم خلاص کردی از شر خودت... حالا همه نفس راحت میکشند.
حالا دیگر لازم نیست با هیچکس و هیچ جا سر و کله بزنی و هی تیشه بدهی و اره بگیری...
امشب به یاد تو هستم...
حالا دوربینهایت کجاست؟ لنزهایت؟ دستگاه تدوینت؟ تاریکخانه ات؟ اینها بدون تو چه حالی دارند؟ آن همه عکس، آن همه فیلم و تصویر بی تو چه بر سرشان خواهد آمد؟
آخرین بار که دیدمت دو سه هفته پیش بود. بر پرده دیدمت، در فیلمی راجع به فروغ فرخزاد. توی اتاق مونتاژت نشسته بودی، رو به دوربین، انگار مرا نگاه میکردی و همان حرفهای قشنگی را که قبلا هم از تو شنیده بودم، دوباره میگفتی: از فروغ و آزادگیش و از پدر و آن روزهای رفته...
دلم هوایت را کرد. با خودم گفتم هرگاه رفتم تهران، حتما زنگ میزنم میبینمش...
یکبار هم من توی اتاق مونتاژ بودم که آمدی. نشستیم و چای نوشیدیم و تکه هایی از فیلمی را دیدیم و گپ زدیم...
آن روز خوب اوایل تابستان (چند سال پیش بود راستی؟) در خانه ات نشستیم... گمانم همان خانه فروغ بود، در دروس... شربت و چای نوشیدیم و سیگار دود کردیم و فیلم دیدیم و گفتیم و شنیدیم... چقدر حرف داشتی برای گفتن! چقدر طرح داشتی برای ساختن! چقدر عکس نشانم دادی!
در این سالها دیدارهامان زیاد نبود... حالا افسوس میخورم... من که بیشتر اینجا بودم در این ده دوازده سال، تو هم که آنقدر کار داشتی که نتوانستی سری به این طرفها بزنی...
حالا استراحت کن کاوه! خستگی آن همه سال کار سخت را از تن به در کن!
تو زندگیت کارت بود، کارت زندگیت... همیشه یا دوربین عکاسی و تصویربرداری دستت بود یا پشت دستگاه تدوین نشسته بودی یا فیلم میدیدی، یا از فیلم و سینما و عکس حرف میزدی...
کار کردنت را هم که ممنوع میکردند، باز کار میکردی... نمیتوانستی کار نکنی...
امشب تلخم، کاوه! باور نمیکنم، اما باید باور کرد... رفتم «مد و مه» پدرت را برای چندمین بار خواندم... ایکاش میتوانستم من هم برای تو چیزی بنویسم مثل این داستانی که پدر نوشت سالها پیش... افسوس...
اینطور رفتن هم که تو رفتی، سعادتی است! گفتم که تو آدم خوش شانسی بودی. در مرگ هم، مثل زندگی لااقل در این بیست و پنج شش سال گذشته، شانس داشتی. راحت شدی، راحت رفتی... من که هنوز نمیدانم چه بوده و چه شده، هرکس چیزی میگوید... میگویند ماشین را نگهداشته ای، در را باز کرده ای آمده ای بیایی پایین که حتما نگاهی به اطراف بیندازی که چه تصویرهایی بگیری... که پات را درست میگذاری روی یک مین... اما میتوانم حدس بزنم که یک آن بیشتر نبوده... شاید هنوز تصویری را که میخواستی بگیری در ذهن داشته ای که رفته ای... تمام...
اینطور بهتر است، نه؟ بهتر است از سکته و سرطان و تصادف و پیری و فرتوتی و فلج و... اتاق سی سی یو، جراحی، تعویض رگ، شیمی درمانی، اشعه و هزار زجر و شکنجه... کم کم آب شدن و هی درد کشیدن...

رفتی، کاوه؟ رفتی که عکس و فیلم بگیری...

گوتنبرگ سوئد
13 فروردین 1382
ناصر زراعتی
 
شنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٢

سال نو مبارک!
دوستان عزیز پندار!
از من خواسته بودید «بهاریه»ای برایتان بنویسم. گفتم قول نمیدهم، اما درموردش فکر میکنم.
هرچه فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم. فکر کردم چه بنویسم؟ چه «بهاریه»ای بنویسم که در برابر «بهاریه»های زیبای نویسنده خوش قریحه و منتقد فرهیخته سینما، پرویز دوایی، قابل ارائه باشد؟ پرویز دوایی که حدود سی سال است از ایران دور است و در پراگ زندگی و کار میکند، اما یادهای زیبای ایران را در بلور پاکیزه، شفاف و درخشان ذهنش، مانند یادگاری گرانقدر و عزیز، باطراوت و تر و تازه نگهداشته و گاه به گاه بخشی از آنها را در قالب داستانی یا مطلبی، به هموطنان وهمزبانانش هدیه میدهد و جانشان را روشن میکند...
فکر کردم حالا که پس از چند سال، کتاب زندگینامه بهروز وثوقی به پایان رسیده و آماده چاپ شده، بخشی از آن را برایتان بفرستم؛ حکایتی لطیف، پاک و زیبا از دوران نوجوانی این بازیگر هنرمند که چندین نسل با او زیسته اند و هنرش را تحسین کرده اند و دوستش دارند؛ حکایت و قصه «عشق» که بقول حافظ : از هر زبان که میشنوم نامکرر است...
با یادی از پرویز دوایی عزیز که از نخستین مشوقان بهروز بود، سالها پیش ازاین...
عیدتان مبارک و نوروزتان پیروز!
دوست شما
ناصر زراعتی
اول فروردین 1382، گوتنبرگ سوئد

***


نخستین عشق

کلاس نهم است. شانزده سال دارد. هنوز به دبیرستان بابک میرود.
کاپیتان تیم بسکتبال مدرسه است و پس از تعطیل کلاسها، با بچه ها تمرین میکند. دیوار به دیوار مدرسه بابک، یک دبیرستان دخترانه است.
عصر یک روز پاییزی، با بچه های تیمشان، تو حیاط مدرسه سرگرم بازی است. توپ را شوت میکند به طرف تخته بسکتبال. شوت چنان محکم است که توپ از پنجره باز یکی از کلاسهای مدرسه دخترانه میافتد تو. همبازیها به بهروز میگویند حالا که توپ را سوت کرده، خودش باید برود آن را بیاورد.
از مدرسه میرود بیرون. از فراش مدرسه دخترانه، با خواهش و تمنا، اجازه میگیرد و میرود تو.
هیچکس در حیاط نیست. از پله ها میدود بالا و در کلاس را باز میکند. دو دختر نشسته اند تو کلاس و دارند درس میخوانند؛ باحیرت، کاپیتان تیم بسکتبال مدرسه بابک را که لباس ورزشی پوشیده و شورت به پا دارد، نگاه میکنند. بهروز عرق کرده است و نفس نفس میزند. سرش را میاندازد پایین و میرود توپ را بردارد.
یکی از دخترها میخندد.
- صدای خنده اش را که شنیدم، سرم را بلند کردم. یک آن نگاهمان درهم گره خورد. دلم لرزید...
توپ را برمیدارد و از کلاس میدود بیرون. صدای دلنشین خنده دخترک تو گوشش است و چهره و چشمها و نگاهش جلو نظرش.
یادش نیست تمرین چه وقت تمام شد و کی به خانه رفت و شب چگونه گذشت و صبح چه هنگام فرارسید.
صبج، زودتر از معمول، از خانه میزند بیرون. نزدیک مدرسه میایستد تا دختر را ببیند. نگاهش میکند و میکوشد لبخند بزند. دختر زیرچشمی او را میپاید، اما دیگر نمیخندد.
از آن پس، هنگام تمرین، عمدا توپ را میاندازد تو همان کلاس. رگ خواب فراش مدرسه دخترانه را به دست میاورد و هرجور هست، دمش را میبیند تا اجازه بدهد برود توپ را بردارد. تمام این کارها فقط برای آن است که «معشوق» را یک نظر ببیند و برگردد و تا روز دیگر، تصویر زیبایش را در ذهن مرور کند.
فراش هربار میگوید: «این دفعه آخرت باشد که توپ را میاندازی اینجا!» ولی توپ هربار به جای آنکه بیفتد تو سبد بسکتبال، از پنجره میافتد تو همان کلاس.
حالا دیگر هر روز سر میدان رشدیه میایستد، چشم به راه آمدن دختر تا باهم نگاه و لبخندی رد و بدل کنند.
دوچرخه کورسی دوستش احمد سیدعلی را قرض میگیرد. رکاب زنان خودش را میرساند میدان رشدیه، سر راه دختر. هنوز یک کلمه باهم حرف نزده اند. بهروز حتا اسم او را هم نمیداند.
نامه ای عاشقانه برایش مینویسد و در یکی از همان دیدارهای کوتاه، میدهد بهش. چند روز بعد، پاسخ نامه را دریافت میکند. حالا دیگر اسم دختر را میداند: هما... و این نام زیباترین و خوش آهنگ ترین نام جهان است!
در یکی از نامه هایش مینویسد: «من میخواهم شما را ببینم، زیرا لازم است که باهم صحبت کنیم!»
سرانجام قرار دیداری میگذارند.

حالا دیگر زمستان فرارسیده است.
بهروز گذشت این چند ماه را اصلا احساس نکرده است. شور و سرمستی عشق همه چیز را از یاد آدم میبرد.
محل دیدار یکی از کوچه های پشت دبیرستان نظام، دور از محله شان است. غروب است و سوز زمستان و برفهای یخزده...
هما میاید. پالتو پوشیده و چارقدی به سر بسته. سرمای سختی خورده. چشمهایش سرخ است و با دستمال دائم بینی اش را پاک میکند. عطسه پشت عطسه...
بهروز کیف و کتاب مدرسه در دست دارد. دستهایش یخ کرده است.
راه میافتند کنارهم. حرف میزنند. بهروز نمیداند چه باید بگوید و چه میگوید. دل در سینه اش میتپد. مدتی توی همان کوچه، بالا و پایین میروند. کم کم تاریکی شب زمستان کوچه پر از برف را میپوشاند. هما بیشتر ساکت است و سرش پایین و همچنان با دستمال بینی اش را پاک میکند. صدایش از شدت زکام گرفته است. بهروز در تاریکی نمیتواند چهره «معشوق» را که به نظرش زیباترین چهره جهان است، درست ببیند.
بالاخره میرسند به تیر چراغ برق کوچه. حالا، زیر نور اندک و زرد رنگ لامپ بالای تیر، صورت هما را میتواند ببیند. بی اختیار تصمیم میگیرد آرزویی را که مدتهاست در دل دارد، بر زبان بیاورد. برای این محصل شانزده ساله، گفتن این حرف شهامت زیادی میخواهد.
- جلوش ایستادم و بهش گفتم: «هما! من میخواهم شما را ببوسم.» هیچ حرفی نزد. ساکت نگاهم کرد. تو چشمهاش خیره شدم. فقط لبخند زد. شرم را در چهره اش دیدم. رفتم جلوتر. به تیر چراغ برق تکیه اش داد م و بوسیدمش. همه اش یک آن بود... خیلی خجالت کشیدم. هما همانطور ساکت نگاهم میکرد. هیچ حرکتی نکرد. در آن سرمای زمهریر، دیدم که گونه هاش گل انداخت. فقط شرم بود و معصومیت؛ همین...
این اولین و اخرین بوسه «عاشق» و «معشوق» است.
چنین دیداری دیگر دست نمیدهد. ترس از باهم دیده شدن، هراس از خانواده و «آبروریزی»، باعث میشود که به همان دیدارهای کوتاه و نگاههای از راه دور بسنده کنند.

یکی از مکانهای دیدار جلو دکه روزنامه فروشی سر کوچه هما است.
روزنامه فروش شبها یک چراغ زنبوری پایه دار کنار دکه اش روشن میکند. بهروز سر ساعت مقرر، خودش را میرساند جلو دکه. به بهانه تماشای روزنامه ها و مجلات، میایستد آنجا و خودش را مشغول نشان میدهد. هما هم میآید کنارش میایستد. او هم مثلا دارد روزنامه ها و مجله ها را نگاه میکند. گاهی یکیشان مجله ای برمیدارد و بیخودی ورق میزند. آن یکی زیرچشمی، عکسهای مجله را نگاه میکند. بی آنکه به همدیگر نگاه کنند، زیرلب و آهسته باهم حرف میزنند. تمام حرفها درمورد این است که چه ساعتی میروی مدرسه، چه ساعتی برمیگردی و فردا کی میآیی جلو دکه؟... همین.
احمد سیدعلی هم با دختری دوست میشود به اسم پری که با هما بچه محل و دوست و همکلاس است. حالا بهروز با احمد درد دل میکند و هما و پری باهم، و حرفها از این طریق نیز رد و بدل میشود.

به این ترتیب، بک سال میگذرد.
غروب یک روز پاییزی است. هما به بهروز میگوید: «باید باهات حرف بزنم.»
راه میافتند تو کوچه پس کوچه ها. هما میگوید که اتفاق بدی افتاده و میخواهد چیزی را اعتراف کند، اما گفتنش مشکل است.
بالاخره در برابر اصرار بهروز، گریه کنان میگوید که پدرش او را برای یکی از پسران فامیل نامزد کرده و او با آنکه بهروز را دوست دارد، نمیتواند در برابر خواست پدر بایستد و با خانواده مخالفت کند. قرار است چند وقت دیگر باهم ازدواج کنند و او هم اجبارا ترک تحصیل خواهد کرد.
- اصلا باورم نمیشد... چه رویاها که در سر داشتم! چه میتوانستم بگویم؟ هما گریه میکرد و من ساکت و ناراحت و عصبانی کنارش راه میرفتم...
این آخرین دیدار آن دو است.
مدتها ناراحت است و افسرده. مادر متوجه اندوه پسر میشود، اما بهروز در برابر کنجکاوی و اصرار او، سکوت میکند. حالا کلاس دهم است.
خبر عروسی هما را احمد سیدعلی که از پری شنیده، به بهروز میدهد.
- رفتم دم در خانه شان. عروس و داماد از ماشین پیاده شدند و در میان هلهله بستگان و همسایگان، رفتند تو خانه. هما در لباس سفید عروسی، از همیشه خوشگلتر شده بود. در آن هیاهو، اصلا متوجه حضور من نشد و مرا ندید...
همه دنبال عروس و داماد وارد خانه میشوند. بهروز تو کوچه تنها میماند. صدای هیاهو و هلهله و شادی و بزن و بکوب از خانه عروس شنیده میشود.
پیاده راه میافتد طرف خانه خودشان...
- حس میکردم چیزی روی قلبم سنگینی میکند. نمیدانستم چیست. آیا عشق بود؟ اندوه بود؟ حسرت بود؟ سنگینی روی قلبم بیشتر و بیشتر شد. بغض بیخ گلویم گره خورد و به گریه ام انداخت.
پیاده تا خانه شان نیم ساعتی راه است. بی اراده اشک میریزد. آدمها و عابرها و ماشینها را نمیتواند درست ببیند. انگار در خلاء و سکوت راه میرود. اصلا متوجه نمیشود آن راه و فاصله را چگونه و در چه مدت طی میکند.
- انگار چیزی مرا بسرعت از آنجا دور میکرد. میدانستم عشقی که یک سال پیش شروع شد، آنهمه برایم شیرین بود و آنهمه برایش رویا بافته بودم، تمام شده... همه چیز برایم تمام شد رفت پی کارش. اما در قلبم، انگار چیزی شکسته بود...
***
بخشی از «زندگینامه بهروز وثوقی» نگارش ناصر زراعتی

ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral