خط و ربط

جمعه ٢٢ آذر ،۱۳۸۱

سرخط ۳
سرخط 3
ناصر زراعتی

نکته هایی با پندار و پنداریان در چند باب


باب اول: علت دیرکرد
کامپیوتر من بهم ریخت! تا باز بتوانم روبراهش کنم که هنوز روبراه نشده و معلوم هم نیست تا کی بشود یا نشود، سه شنبه این هفته هم گذشت و حالا رسیده ایم به جمعه و من فرصتی پیدا کرده ام و آمده ام کتابخانه مرکزی گوتنبرگ و با کامپیوتر اینجا اینها را مینویسم. من که زیاد سردرنمیآورم. دوستی میگفت گاهی بعضی از اهل فن ویروس میفرستند برای این و آن و این ویروسها برنامه ها را بهم میریزد (یک اصطلاحی هم گفت که الان یادم نمیآید!).
با قرض و قوله، مدتی است این کامپیوتر را جور کرده ام که مثلا بنشینم این کارهای مستند ویدئویی ام را که روهم تلنبار شده، ادیت کنم. یک برنامه مونتاژ هم فاتح، دوست جوان پاکستانی ام، گذاشته بود که آنهم بهم ریخته. حالا باز باید دست به دامن این و آن بشوم. تا کی هم این مشکل برطرف شود، الله اعلم!

باب دویم: توضیح واضحات
یک: سون سونسون یک نام به اصطلاح تیپیک سوئدی است. چیزی مثل ایران ایرانزاده، یا ایرانپور. یا آریا آریانژاد یا آریاپور در ایران و زبان فارسی. در سوئد، هستند اشخاص حقیقی و حقوقی به این نام، یک سریال کمدی تلویزیونی هم بوده و شاید هنوز هم باشد که شخصیت اولش همین اسم را دارد. ممکن است در میان اعضای انجمن قلم یا نویسندگان این مملکت یا اعضای نوبل هم چنین آدمی با این اسم و رسم باشد.
دو: خانمی به نام ماهرخ راد ممکن است وجود خارجی داشته باشد (و در همین سوئد، زنان و دختران ایرانی بسیاری هستند که روزنامه نگاری خوانده اند و کار ژورنالیستی میکنند، از نوشتن در مطبوعات و فیلم ساختن بگیر تا برنامه سازی برای رادیو و تلویزیون)، اما این نامی است که من چند باری در نوشتن و ترجمه بعضی گزارشها و نقدها از آن استفاده کرده ام.
سه: نشریه ای به نام Solitaritet حتما در سوئد باید باشد! در همین کشور، به زبان فارسی، یک نشریه و دوتا رادیو به نام همبستگی سراغ دارم. در ایران هم که همبستگی کم نیست.
چهار: آن نامه طنز بود (حالا بخوانید هزل، یا حتا اگر دلتان خواست بگویید هجو)، نوعی نقیضه نویسی یا نقیضه گویی که در شعر فارسی ما نقیضه سرایی داشته ایم و داریم. ضمنا بکارگیری چنین شکل و صورت و قالبی در نقد و مقاله و امثالهم، سابقه ای طولانی دارد. نمیخواهم معلم بازی درآورم و تاریخچه بگویم و نمونه بیاورم. همینقدر هم توضیح واضحات گمانم زیادی است.
پنج: در این عالم اینترنت و سایت و وبلاگ و غیرذالک، که راحت میشود خود و نام خود را در پس اسمهای مختلف و مجعول پنهان کرد و حتا با همان اسمها چندین و چند ایمیل و وبلاگ ساخت و چاک دهان گشود و هرچه خواست گفت، آیا نمیشد این مطلب را هم بدون ذکر نام واقعی در جا و جاهایی گذاشت؟ کار سختی بود آیا؟
شش: هرکس مطلب را تا آخر خوانده و بخواند (البته بدون سوء نیت و خبث طینت)، بسادگی درمی یابد که قضیه از چه قرار بوده و هست. اکثریت قریب به اتفاق آنان که این نوشته را خواندند، دریافتند و نیازی به این توضیح واضحات من یا شما نداشتند. چند نفری بودند که گمانم فرصت نکردند یا حوصله نداشتند تا آخر بخوانند یا آن دو ویژگی مذکور را داشتند یا به هر دلیلی که برایم مهم نیست و به من ربطی ندارد، از من و نام من خوششان نمیآید که البته این حق طبیعیشان است. در همین شهر خودمان، یکی دوتا از این افراد حتا شخص ساده دلی را روانه کرده بودند که نسخه ای از متن اصلی نامه را به زبان سوئدی در اختیارشان بگذارم! (حتما به منظور آنکه غلطهای ترجمه ای خانم ماهرخ راد را بگیرند!) گفتم بهشان بگو بروند کتابخانه اصل روزنامه را ببینند، اگر هم پیدا نکردند بیایند اینجا، خودم بهشان نشان میدهم.
هفت: با این برنامه های پیشرفته کامپیوتری آیا نمیشود چنان روزنامه یا هر نشریه حتا قدیمی دیگری را درست کرد، عینا یا حتا بهتر از اصلش؟ کاری دارد؟

باب سیم: در خواص زمان
گذشت زمان و کمی صبر و حوصله همه چیز را حل میکند. تا همین الان یک مصاحبه و دو مطلب در همین مورد درآمده که من به چند و چون آنها کاری ندارم. هرکس آنها را بخواند، میفهمد که همه شان تاییدی است بر نوشته من. باز هم زمان خواهد گذشت و آنچه را حقیقت نامیده اند، روشن و روشنتر خواهد کرد. مطمئن باشید.

باب چهارم: مشکلات روزگار
همه مشکل دارند. زنده بودن یعنی مشکل داشتن. مشکلات وقتی تمام میشود که زندگی هم تمام شود. مرگ همه چیز را حل میکند. و این اتفاقا از آن موردهاست که دیر و زود دارد، اما سوخت و سوز ندارد... میآید و مشکل همه را بالاخره روزی یا شبی حل میکند. هرکس هم بار مشکلات خود را خودش باید به دوش بکشد. کسی مسول مشکلات عدیده و ریز و درشت زندگی من نیست. من هم درمورد مشکلات دیگران مسولیتی ندارم. من تلاش میکنم مشکلات خودم را، درحد امکان و توانم، حل کنم. درمورد دیگران هم اگر کاری از دستم برآید، هیچگاه مضایقه نداشته ام، حالا هم ندارم... اگر هم نتوانم کار و کمکی بکنم، چون اهل دعا نیستم، دست کم آرزوی برطرف شدن مشکلاتشان را که میتوانم بکنم؟ بقول باباطاهر، اگر نوش نیستم، نیش هم نخواهم بود، اگر مرهمی بر زخم دل دراختیار ندارم، بر دل ریش هم نمک نخواهم پاشید!

باب پنجم: درست و نادرست، شایست و ناشایت، بایست و نابایست
به نظرم در زندگی گذرای ما، هرجا که باشیم و هرگونه و با هرکس، یک چیزهایی درست است و یک چیزهایی نادرست... البته اینها هم مثل همه چیز این جهان نسبی است.
گمان نکنم کسی با هر مسلک و مرامی، تردید داشته باشد که دروغ و دغل، بی چشم و رویی و وقاحت، خودپسندی و خودپرستی، جهل ورزیدن (که البته با نادانی فرق میکند، چون میتوان نادان بود، اما آن را پذیرفت و کوشید و پرسید و خواند و شنید و آموخت. اصرار در نادانی و دانایی جلوه دادن نادانی نادرست است)، هرزه درایی و دشنام پرانی (که البته بر همگان واضح و مبرهن است که دشنام نشانه ضعف و حقارت است، نه قدرت و شهامت) و دیگر صفات مانند اینها ناپسند است و نکوهیده. (این باب هم انگار به نوعی شد توضیح واضحات!)

باب ششم: قول و بدقولی
وقتی آدم امکان عمل کردن به قول خود را ندارد (حالا به هر دلیل و علتی که هست، مهم نیست)، بهتر است قول ندهد.
توضیح اینکه این باب ششم به خودم برمیگردد. من فکر میکردم میتوانم هر هفته مطلبی بنویسم و بفرستم. حالا در سومین گام برخورده ام به مشکلی که اصلا تصورش را هم نمیکردم. من چه میدانستم (حالا یادم افتاد آن اصطلاح) هک کردن و هک شدن یعنی چه؟
باری، انگار شما زودتر دریافتید که این سرخط ها نمیتواند هفتگی باشد و کلمه هفتگی را برداشتید. دستتان درد نکند. حالا من خیالم کمی راحت میشود. هرگاه حرفی بود، مطلبی داشتم، و مهمتر از آن امکانش برایم وجود داشت، از هر نظر، فنی و غیرفنی، بروی چشم، برایتان میفرستم و شما هم زیر همین عنوان بگذارید. نگران هم نباشید، من یا هر کس دیگری زمانی به ته خط خواهد رسید. هیچ اشکالی ندارد. نفس که بالا نیاید، همان ته خط است... و این برای همه پیش میآید. گفتم که دیر و زود دارد، اما سوخت و سوز ندارد... و دیگر اینکه هیچ چیز نیست که همگان را خوش آید. هر کاری بکنی، هرجور و هروقت، جماعتی را خوش میآید و عده ای را ناخوش... رسم روزگار همین است...

باب هفتم (آخر): تفالی از حافظ شیرین سخن

ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
تا درخت دوستی کی بر دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گوآیین درویشی نبود
ورنه با تو ماجراها داشتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز
ما دم همت بر او بگماشتیم
نکته ها رفت و شکایت کس نکرد
جانب حرمت فرونگذاشتیم
گفت خود دادی به ما دل، حافظا!
ما محصل بر کسی نگماشتیم.


جمعه 13 دسامبر 2002. گوتنبرگ سوئد
ناصر زراعتی
 
چهارشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸۱

ترجمه نامه...
سرخط 2
خانم ماهرخ راد که در سوئد روزنامه نگاری خوانده است، ترجمه ای برایم فرستاده که عینا آن را برایتان میفرستم.
***

نامه سرگشاده Sven Svenson (نویسنده مشهور، از اعضای قدیمی انجمن قلم و عضو دائمی کمیته بین المللی جایزه نوبل) به خانم نویسنده و شاعر ایرانی


ترجمه از سوئدی به فارسی (از هفته نامه <همبستگی> چاپ استکهلم. شماره 3241، سال هشتاد و پنجم، مورخ 28 نوامبر 2002): ماهرخ راد
***
سرکار علیه بانو (...)، نویسنده و شاعر بزرگ ایرانی!

بعداز عرض سلام و اظهار ارادات خالصانه و مخلصانه، جسارتا معروض میدارد:
بخشهایی از مصاحبه هشداردهنده، بیدارکننده، هشیارانه، موشکافانه و بی نظیر شما را که در سایتهای اینترنتی فارسی زبان آمده بود، یکی از ایرانشناسان قدیمی که به زبان شیرین فارسی تسلطی کم نظیر دارد، به تقاضای اینجانب به لسان سوئدی ترجمه کرد و بنده این سعادت را داشتم که بارها و بارها آن را مطالعه نموده، بر اینهمه هوش و فراست و دانش و تبحر علمی و ادبی حضرت علیه آگاهی یافته و بر شما آفرین گویم.
به همین سبب وظیفه ملی میهنی خود میدانم که نخست تشکرات صمیمانه خود را ابراز داشته، آنگاه در حد مقدور و بضاعت اندک خود، در این مکتوب سرگشاده، نکته های درخشنده و حقایق روشنتر از آفتاب تابان این مصاحبه تاریخی را به اطلاع هموطنان فریب خورده و ناآگاه خود برسانم.
آنگاه برای جبران مافات، ضمن پوزش از آن نویسنده نام آور که درکمال تاسف این اقبال را نداشتیم که قدر گوهر وجود و دانش او را در همین مدت کوتاه بدانیم و از آنها بهرمند شویم، سریعا به کمیته نوبل پیشنهاد بدهم که جایزه ادبی سال 2003 نوبل از هم اکنون به شما تعلق گیرد. البته واضح و مبرهن است که هیچ نیازی نیست آثار متعدد و ارزشمند شما (نثرا و نظما) به سوئدی یا انگلیسی یا هر زبان غربی بی ارزش دیگری ترجمه شود؛ همین یک مصاحبه ترجمه شده کافی است که شما را در ردیفی بسیار بالاتر و والاتر از تمام شعرا و نویسندگانی قرار دهد که تاکنون، بحق یا ناحق، این جایزه مهم ادبی به ایشان تعلق گرفته است.
همچنان که بدرستی دریافته و اظهار داشته اید، ما سوئدیها اصولا آدمهای تنهایی هستیم و یکی از خصوصیات بارز ما خجالتی بودن ما میباشد. متاسفانه بنده نیز همانند ژورنالیستهای هموطنم، در آغاز با نوعی شگفت زدگی با شما برخورد نمودم. فی الواقع بدرستی بیان فرموده اید که ما انتظار نداشتیم زنی از جهان سوم را در شرایط .ویژه شما ببینیم. متاسفانه آن زمان، به دلیل جهل ما، افکار شما برایمان خیلی عجیب بود.
اکنون که این نامه را مینویسم، از شدت خجالت در حال آب شدن هستم، لاکن چاره ای جز ادامه دادن و به پایان رساندن این مکتوب ندارم.
بنده از استعاره «پرنده اقبال نشست روی شانه ام» که در آغاز مصاحبه آورده بودید، سردرنیاوردم. از ایرانشناس دیلماج هموطنم سوال کردم. ایشان ساعتها برایم توضیحات ادبی و فرهنگی و اساطیری دادند تا دریافتم که گویا در حکایات قدیمی ایرانی آمده است که چون پادشاهی از دار دنیا میرفت و جانشینی نداشت، پرنده ای که اکثر اوقات باز بود، رها میکردند و این پرنده بر سر یا شانه هرکس که مینشست، او را بر تخت سلطنت مینشاندند. در برخی از این حکایات، این پرنده اقبال بر سر شخصیتی اساطیری به نام حسن کچل مینشیند و او به مقام پادشاهی میرسد. و بعد شرح کشافی درباب این شخصیت مهم ایرانی داد که نقل آن موجب اطاله کلام خواهد بود؛ شما که اینها را خوب میدانید، اگر هم بخواهم برای هم میهنان خویش نقل کنم، امکان پذیر نخواهد بود. قضیه به این سادگیها نیست و باید در این مورد رسالات و کتب فنی و تحقیقی فراوانی نگاشت.
گویا فروتنی از ویژگیهای شاخص قوم ایرانی است. حضرت علیه نیز شکسته نفسی فرموده اید که شش ماه زمان کوتاهی است برای قضاوت کردن، بخصوص که تمام این شش ماه را هم در سوئد نبوده اید. بلی، برای انسانهای عادی، شش ماه که هیچ، گاه بیست سی سال هم زمان کوتاهی است، اما برای نوابغ نیازی به سال و ماه و هفته نیست. بنده اطمینان دارم شما تمام این برداشتهای صحیح را در همان یکی دو روز نخستین بعمل آورده اید و ایکاش همان هنگام ما را در جریان قرار میدادید که زودتر از خواب غفلت تاریخی بیدار شویم.
مثلا همین بنده کمترین بعنوان یکی از اعضای انجمن قلم سوئد تصورات نادرستی داشتم که شما آنها را تصحیح فرمودید. برای نمونه، اختصارا به بعضی از این نکات اشاره میکنم:
1. جامعه ما بشدت بی اتفاق است.
2. همه چیز در سطح اتفاق می افتد، نه در عمق.
3. ما سالها بود باوقاحت تمام ادعا میکردیم که به تساوی حقوق زن و مرد رسیده ایم. اما وقتی شما آمدید و با ما «وارد بحثهای عمیق شدید»، در کمال شرمندگی دریافتیم هنوز مشکلات تفاوتهای جنسی را برای خودمان حل نکرده ایم.
4. آری، زنان سطحی و نادان جامعه ما بزرگترین افتخار خود را رسیدن به آزادی (آنهم متاسفانه از نوع جنسی اش و نه آزادیهای دیگر) میدانستند. لیکن شما بدرستی دریافته و متذکر شده اید که همین آزادی مشکلات خیلی عمیق درونی برایشان به وجود آورده است.
5. ما چه میدانستیم که در سوئد، «کیان خانواده رفته رفته از بین رفته» ... شما ما را از خواب غفلت بیدار کردید. ما فریب تبلیغات حکومتی و مطبوعاتی خود را خورده بودیم. زنان هموطن من و نیز همه آنان که از این نوع آزادیهای بیهوده به ستوه آمده اند، موظف اند از شما دعوت به عمل آورده تا بار دیگر رنج سفر را بر خود هموار نموده، تشریف فرما شده، برایمان سخنرانیها بنمایید و کنفرانسها برگزار کنید درباره همین مورد اخیر «کیان خانواده» و ما را راهنمایی و ارشاد فرمایید، شاید کمی از دانش و تجربیات شما بیاموزیم.
6. ما چه میدانستیم سوئد یک کشور تازه به دوران رسیده است؟ سالها ما را در مدارس و دانشگاهها فریب داده بودند. خزعبلاتی را بعنوان تاریخ به خوردمان دادند تا شما با همین یک اشاره ما را به خود آوردید. بنده پیشنهاد داده ام در تمام کتابهای درسی و تاریخی تجدید نظر بعمل آورند.
7. مورد دیگر که نه تنها ما ملت هشت و نیم میلیونی را گول زده بودند، بلکه پرده مقابل چشمان دنیا کشیده بودند و چنین وانموده بودند که در همین «سرزمین قطبی یخ زده»، هر نوع کشت و کاری میشود و همه نوع محصول کشاورزی تولید میکنند و حتا صادر نیز مینمایند. شما با همین یک جمله که حکما نتیجه پژوهشهای وسیع و ژرف علمی کشاورزی تان بوده است، یعنی «هیچ نوع امکان کشاورزی و باروری در این سرزمین نیست»، پته این حکومت مزور و بخصوص یکی از احزاب قدیمی ما (حزب مرکز) را روی آب انداختید و اگرچه آبروی ملی ما را جلو جهانیان بر باد دادید، اما باید شادمان باشیم که به حقیقتی که سالها در پس پرده ریا و دروغ پنهان شده بود، سرانجام پی بردیم.
8. یکی دیگر از نکات مهمی که کشف فرموده و به ایجاز بیان داشته اید این که «در سوئد فقیر نمیبینی». همین یک اشاره کافی است تا ما به عمق فاجعه دروغ پردازیهای رسانه هامان پی ببریم که از فقر و فقرا میگویند و مینویسند و آمارهای جعلی میدهند که مثلا چقدر بی خانمان و الکلی و معتاد و بیکار و روسپی و غیرذالک در این کشور به تعبیر صحیح شما صنعتی وجود دارد.
9. صیحیح فرموده اید که «سوئد اصولا جامعه بدون جسارتی است»، اما بنده شخصا و جسارتا از شما گله دارم که چرا دست ما را رو کردید که هدف ما از دعوت از نویسندگان جوامع شرق و سرویس دادن به آنان این است که «معنویت» را وارد جامعه کنیم. حالا ما چه خاکی به سرمان باید بریزیم؟ ما قصد بدی که نداشتیم. ما ملت مادی و بدون معنویت اگر خواسته ایم این کمبود خود را جبران نماییم و دست به دامان جوامع معنوی و بخصوص نویسندگان نابغه این جوامع شویم باشد که از این طریق اندکی معنویت کسب کرده به جامعه و مردم بی خبر و بی خردمان تزریق نماییم، آیا گناه کرده ایم؟ باید هدف ما را عیان بفرمایید تا دیگر نویسندگان شرقی دست ما را بخوانند و از این پس طاقچه بالا بگذارند و دعوت ما را نپذیرند و ما را از سعادت سرویس دادن به خود محروم گردانند و یا مثل شما نیامده بگذارند بروند و این حسرت به دلمان باقی بماند که نتوانستیم معنویت وارد جامعه خود بکنیم و همچنان ناگزیریم در منجلاب مادیت و جهل و بی جسارتی و نظم و توتالیتر و تنهایی و خجالتی بودن و فردیت داشتن که برای ماها عیب است اما برای شما حسن، و پشت چراغ قرمز ایستادن و احیانا کمربند ایمنی بستن و لوس بازیهایی از این دست که همه و همه نشانه ای است از توتالیتاریسم در جامعه سوئد و حفظ نمودن حریم خود آنهم از نوع ظاهریش، و به نوعی جامعه سوسیالیستی بودن که بسیار چیز شنیعی میباشد، و نداشتن هیچگونه ابتکار عمل و فقط آموختن از سیستم و روزنامه های درجه چندم و کتابهای پرفروش خواندن و در سیستم نوشتن و تابو داشتن و پروسه کنش و واکنش نداشتن و فقط در زیبایی وهمناک و خوف آور بدون انسان طبیعت اسکاندیناوی به سر بردن و خط قرمز و indoor و از این حرفها و با تاسف سر تکان دادن و ناچار پذیرفتن و بن بست و افسردگی و این افکار مدرن فاسد و رفاه که واقعا چیز بدی است و... باری، در این منجلابها باقی بمانیم و تا ابد هم دست و پا بزنیم؟ پس تکلیف آن شعر شاعر مشهور شما سعدی علیه الرحمه چه میشود که فرمود بنی آدم اعضای یک پیکرند؟ ... آن وقت حالا که روزگار غدار عضو و اعضای فرهنگی ما را اینگونه به درد آورده و ما را از هرگونه معنویتی تهی کرده، شما درمقام یکی از دگر عضوهای جامعه بشریت، نباید قراری داشته باشید. البته این عرایض شکوه آمیز اخیر صرفا به دلیل جوش آمدن دیگ خشم بنده بود و میدانم که مرا عفو خواهید فرمود و باز هم میدانم که شما بنا به توصیه شاعر شیرین سخن تان، از محنت دیگران که ما سوئدیها باشیم بی غم نبوده اید، درنتیجه بدرستی که بشاید نهند نام شما آدمی.
10. برداشت ما این است که معاندان و بدخواهان ما را در همین مدت کوتاه از ثمراتی که میتوانستیم از وجود و حضور و دانش و معنویات شما ببریم، با توطئه و نقشه های موذیانه و حساب شده، محروم نمودند. کاش همانطور که اشاره فرموده اید در تمام مصاحبه ها و سخنرانیهاتان به زبان انگلیسی حرف میزدید، و حرف دلتان را حتا اگر شده چند باری گوش نمیدادید که میخواست همه چیز را به زبان فارسی بیان کنید. آنگاه هم ما درست میفهمیدیم چه میگویید و درنتیجه بیشتر بهره مند میشدیم و هم دست آن بدطینتان رو میشد که به ما چنین وانموده کرده بودند که حضرت علیه بجز چهار لغت هلو و بای و یس و نو، چیزی از انگلیسی که زبان خوبی هم نیست نمیدانید. حالا دیدید که بقول شاعر بزرگ دیگرتان ناصر خسرو قبادیانی، از خود شماست که بر خود شماست؟
11. فرموده اید کتابهای شما را نخوانده بودیم. و تمام ما شرمنده شدیم که چرا نباید زبان شیرین همچون شکر فارسی را بدانیم تا بتوانیم کتابهای شما را بخوانیم؟ به آموزش و پرورش پیشنهاد داده ایم زبان فارسی را به جای زبان انگلیسی در مدارس به بچه ها درس بدهند. از ما که گذشت، شاید نسلهای بعدی خیر ببینند. (اگرچه بنده نیز با این سن و سال تصمیم قاطع گرفته ام تمام کارهایم را بگذارم کنار و این چند صباح باقیمانده عمرم را بروم زبان فارسی بیاموزم صرفا به این دلیل که فقط و فقط کتابهای شما را بتوانم بخوانم و مستفیض شوم؛ دنیامان که از دست رفت، شاید بتوانم توشه ای برای آخرت برگیرم. این روزها و شبها زبان فارسی در خانه قدیمی من هم جیک جیک میکند و چه جیک جیکی...)
12. اطمینان دارم زنان سوئدی به خود خواهند آمد و تذکر شما را آویزه گوش خواهند کرد و از این خاله شلخته بودن دست خواهند کشید و از زن ایرانی و بخصوص شما خواهند آموخت که درمورد ظاهرشان ابتکارتات زیبایی شناسانه به خرج دهند. لطفا مقداری از خلاقیتهای زیبایی شناسانه خود را به ضمیمه تعدادی چارقد مرغوب برای ایشان ارسال دارید.
13. و مورد آخر اینکه ما هم از دست این بقول صیحیح شما «فمینیستهای باسمه ای» به تنگ آمده ایم؛ بخصوص آن (...)ها که دیگر هیچ... واویلا... بهتر آن است که بنده دیگر وارد این بحثها نشوم.
در پایان، مجددا ضمن پوزش، و نیز ابراز صمیمانه ترین تبریکات و اظهار خالصانه ترین تشکرات، تذکر این نکته را لازم میدانم که متاسفانه در این نامه نتوانستم چنانکه باید و شاید حق مطلب را ادا نمایم و یک از هزار نکته های باریکتر از مو را که در لابلای کلمات و جملات موجز و پرمحتوا و سرشار از معانی مصاحبه شما نهفته بود، بشکافم و بربشمارم. غرض بنده صرفا این بوده و هست که پیام شما را دریافتیم و میکوشیم آن را آویزه گوش نماییم. حال تا چه حد توفیق یابیم، به بخت و اقبالمان مربوط میگردد.
بیش از این مصدع اوقات شریف نمیگردم تا فرصت داشته باشید روی موضوعاتی که دوست دارید کار کنید. برایتان آرزوی توفیق دارم. امیدوارم همیشه همینطور هوشیار باقی بمانید و در آفرینش آثار ادبی درخشنده و افزودن بر گنجینه ادبیات جهانی موید باشید.
ارادتمند
سه ون سه ونسون
استکهلم
نوامبر ۲۰۰۲
ناصر زراعتی
 
دوشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۱

آموختن...
گفت: میاسای ز آموختن یک زمان!
حالا من هم آموختم. به جای اینکه همینجا طولانی بنویسم که بعد بپرد برود، مثل همان یادداشتی که به یاد اسماعیل پوروالی نوشتم و حیف شد، چون دیگر حوصله نکردم تکرارش کنم و... به توصیه دوستی نازنین و نادیده، رفتم در ورد نوشتم و کپی گرفتم و آوردم گذاشتم اینجا!
واقعا که باید بروم برای خودم اسفند دود کنم مبادا چشمم بزنند با این نبوغی که من دارم!
نگفتم آدمی مثل من باید کس یا کسانی را داشته باشد که ایرادهایش را ازش بپرسد و چیز یاد بگیرد؟
***
بعد از خواندن آن مقدمه که آمد و دوستی خواسته بود و نمیدانم اصلا از کجا خبر داشت و نگفت و خبر نداد اما چون قول داده بودم گذاشتم اینجا، توضیحاتی هم شاید لازم باشد و بد نباشد...
میترسم اگر اینجا بنویسم باز بپرد. میروم سر فرصت بنویسم و کپی بگیرم بیاورم اینجا...
ناصر زراعتی
 
دوشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۱

 
مقدمه رمان <اگر ماه بالا بیاید> نوشته آریا کبیری
که دوستی خواسته است.
یادداشت ویراستار
نه سال پیش، دوست محقق و اندیشمندم ع. پاشایی دستنوشته "اگر ماه بالا بیاید" را به من سپرد و با لحن و بیان طنزآلود و درعین حال فروتنانه همیشگی اش گفت: "این رمان را یکی از همولایتی ها نوشته. من که از ادبیات چیزی حالیم نمیشود، تو بخوان ببین چطور است. آیا میشود چاپش کرد؟"
شبی را تا دیروقت، به خواندن رمان آریا کبیری که نخستین بار بود نامش را میشنیدم، گذراندم. تمام صفحه های دو دفتر دویست برگ قطع رحلی جلد آبی را که با خطی خوش نوشته شده بود، با کنجکاوی و شور و علاقه، بی وقفه، خواندم. نیمه شب، پشیمان از پیشداوری شتابزده ام، دریافتم که رمان عاشقانه سیاسی خوب و جذابی از نویسنده ای بااستعداد و باتجربه کشف کرده ام.
فردای آن شب، دفترها را نزد دوست عزیزم هوشنگ گلشیری بردم که: "بخوان!"
تورقی کرد و پرسید: "چطور است؟"
گفتم: "هیچ چیز نمیگویم. خودت باید بخوانی."
چند روز بعد گلشیری تلفن کرد: "خوب بود… آریا کبیری کیست؟ میشود او را دید؟"
هفته بعد آریا را یافتیم. از ساری به تهران آمد. نویسنده ای اهل موسیقی و شعر و عرفان… هر سه نشستیم و گفتیم و شنیدیم. گلشیری و من نظرمان را در مورد رمان مطرح کردیم و نکته هایی را که یادداشت کرده بودیم تذکر دادیم.
آریا دفترها را زد زیر بغل و رفت ولایت. چند هفته بعد برگشت. روی رمانش کلی کار کرده بود.
حالا نوبت گشتن پی ناشر بود. آن زمان، دوست شاعر و منتقد، محمدعلی سپانلو، نشر اسفار را اداره میکرد. اگر ماه بالا بیاید را به سرعت خواند. او نیز با ما همنظر بود.
در نشست چهار نفره مان، سپانلو به شرط آنکه رمان ویرایش شود، قول داد آن را چاپ کند.
قرعه فال به نام من افتاد.
یک ماهی روی رمان کار کردم. آنگاه در بهار مازندران، یک هفته از صبح تا شب، با نویسنده نشستیم و کار را به انجام رساندیم. نتیجه اکنون پیش روی خواننده است.
چنین تجربه ای شاید نخستین و بهترین نمونه در زمینه همکاری نویسنده و ویراستار در این مملکت بوده باشد. اینگونه کارها در فرنگ البته بی سابقه نیست.
دراین مورد کار ویراستار صرفا رعایت نوعی رسم الخط و احیانا اصلاح یکی دو جمله در اینجا و آنجای اثر نبود؛ گونه ای کار خلاقانه بود به یاری خود نویسنده: بازبینی جزء به جزء داستان و ساختار آن، تغییرات فصل بندی و بخش بندی، افزودن و کاستن منطقی و بجای برخی تکه ها، انجام بعضی رنگ آمیزی ها در صحنه های داستان، جا به جایی مختصری در بعضی ماجراها، تغییر جزئی چند شخصیت، دقت در نگارش گفت و گوها و مواردی از این دست. اینهمه البته در حضور و با رعایت سلیقه و احترام کامل به عقیده و نظر و خواست و سرانجام موافقت نهائی نویسنده انجام میگرفت.
ویراستار درمقام منتقدی منصف و خواننده ای علاقمند و دقیق، بی آنکه دیدگاه و سلیقه های شخصی خود را دخالت دهد، نظرش را و در نتیجه پیشنهادهایش را مطرح میکرد. نویسنده با فروتنی قابل ستایشی آنها را میشنید و در موردشان می اندیشید. سرآخر، پس از بحث و گفت و گوی مفصل، روشن است که حرف آخر را نویسنده میزد؛ زیرا کل و اصل اثر متعلق به او بوده و هست و خواهد بود.
این همکاری بقدری صمیمانه و سازنده و ثمربخش بود که اکنون سالهاست نویسنده و ویراستار، برغم برخی اختلاف نظرها و تفاوت دیدگاهها، برای یکدیگر دوستانی مشفق و یکدل باقی مانده اند.
اگر دشواریهای نشر و کمبود و گاه نبود کاغذ و مشکلات دیگر سپانلو را از ادامه اداره نشر اسفار بازنمیداشت، این رمان به موقع در همان زمان منتشر شده یود.
اکنون شاید مسائل مطرح شده در رمان پیرامون آن حزب "ازرق پوش" از پس اینهمه سال و وقوع رویدادهای مهم و روشنگر تاریخی در ایران و جهان، چوب زدن بر تابوت مرده به نظر آید؛ آن هم میتی که سالهاست ختمش برچیده شده. در سالهای اخیر، احزاب الگو و شبیه آن نیز در سایر کشورهای جهان، پته شان بر آب افتاده است.
باری، چنین تاخیرهایی در فرهنگ و ادب و هنر ما، چندان بیسابقه نیست.
*
اگر ماه بالا بیاید دو سال و نیم پیش حروفچینی شد. در این مدت با آنکه نویسنده از چاپ کتاب کاملا ناامید شده بود، ویراستار در به در پی ناشر میگشت، تا سرانجام نشر نجوا را یافت.
*
آریا کبیریی اکنون تمام وقت به تدریس موسیقی و کار آهنگسازی و اداره گروه موسیقی نجما در شهر ساری مشغول است.
ویراستار از رمان دیگری نیز خبر دارد که نویسنده سالهاست نگارش آن را به پایان رسانده و در گوشه کتابخانه اش خاک میخورد.
باشد که انتشار این رمان آنهم پس از ده سال، نویسنده خوش قریحه را بار دیگر سر شوق آورد تا قلم به دست گیرد و برایمان بنویسد.
آذر 1369
ناصر زراعتی
 
جمعه ۱ آذر ،۱۳۸۱

غزل شماره ۱۲ از بدایع سعدی
یادداشت اول رفت! هورا! حتما این یکی هم میرود...

دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت
که سنگ تفرقه ایام در میان انداخت
دو دوست یک نفس از عمر برنیاسودند
که آسمان به سر وقتشان دو اسبه نتاخت
چو دل به قهر بباید گسست و مهر برید
خنک تنی که بر اول (یا: بر او دل) نبست و مهر نباخت
جماعتی که بپرداختند از ما دل
دل از محبت ایشان تمیتوان پرداخت
به روی همنفسان برگ عیش ساخته بود
بر آنچه ساخته بودیم، روزگار نساخت
نگشت سعدی از آن روز گرد صحبت خلق
که بی وفایی دوران آسمان بشناخت
گرت چو چنگ به بر درکشد زمانه دون
بس اعتماد مکن، کانگهت زند که نواخت.


دیدید چه شعر زیبایی است؟
ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral