خط و ربط

پنجشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸۱

الاهم و فی الاهم!
ممنون از تمام دوستان دیده و نادیده و مهر و محبتهاشان... و پیامها و اظهار لطفها و غیره...
از امروز صبح، هرچه کار و خرده کاری بود تعطیل کردم تا بنشینم سرانجام پس از سه سال و شاید اندی، کتاب زندگینامه بهروز وثوقی را تمام کنم. یعنی مدتهاست این کتاب حدود ۶۰۰ صفحه ای خواندنی تمام شده است. هفت بار بازنویس شده... حالا هم باید آخرین صفحه بندی و چاپ نمونه برای چاپخانه انجام شود و برود زیر چاپ که میدانم چقدر پیر و میانسال و جوان (همه دوستدار این بازیگر خوب و محبوب) مشتاق خواندن آنند!
الاهم و فی الاهم کردم، دیدم در میان اینهمه کار ناتمام که دارم و در این اوضاع دشوار و آشفته، مهمتر از همه به پایان رساندن این کار است و حالا در خانه نشسته ام و مشغول کارم...
باز هم درمورد این کتاب خواهم نوشت تا وقتی که درآید...
***
تا بعد...
ناصر زراعتی
 
جمعه ٢٤ آبان ،۱۳۸۱

با علم ناقص، هنر به خرج دادن!
آمدم هنر به خرج بدهم عبارت منقول از دن کیشوت را مشخص کنم، خراب کردم! زیرش خط کشیدم! رفتم نگاه کردم دیدم خوانا نیست. با معذرت دوباره مینویسم، بدون هنرنمایی!

... بکوش تا با خواندن داستان تو، افسرده دل به خنده آید و خنده رو بر شادیش بیفزاید، ساده دل احساس کسالت نکند و زیرک بر ابداع آن آفرین گوید، متفرعن آن را تحقیر نکند و خردمند خویشتن را ناگزیر از ستایش آن بداند...
***
ناصر زراعتی
 
جمعه ٢٤ آبان ،۱۳۸۱

دن کیشوت...
امروز شروع کردم به خواندن دن کیشوت سروانتس با ترجمه خوب محمد قاضی، برای چندمین بار... هر کس این کتاب را نخوانده، بخواند. هرکس هم که خوانده میداند چه میگویم و مطمئنم دوست دارد فرصتی دست دهد که باز آن را بخواند.
باری، در پایان مقدمه زیبا و طنزآمیز سروانتس به عبارتی برخوردم که انگار قبلا ندیده بودم یا از نظر گذشته بود؛ توصیه ای است که دوست نویسنده به او میکند:

<بکوش تا با خواندن داستان تو، افسرده دل به خنده آید و خنده رو بر شادیش بیفزاید، ساده دل احساس کسالت نکند و زیرک بر ابداع آن آفرین گوید، متفرعن آن را تحقیر نکند و خردمند خویشتن را ناگزیر از ستایش آن بداند.>

آیا میتوان چنین داستانی نوشت؟ سروانتس البته کوشیده است و توانسته است چنین داستانی بنویسد که نزدیک به ۴۰۰ سال است مردمان جهان میخوانند و لذت میبرند؛ داستانی که کهنه نمیشود...
مدتی است دارم به داستانی فکر میکنم و تکه تکه یادداشتهایی مینویسم تا چه هنگام زمانش فرابرسد نوشته شود...
آیا چنین داستانی خواهد شد؟ نمیدانم... گمان نکنم... این که من میخواهم بنویسم افسرده دل را افسرده تر خواهد کرد و خنده رو را اخمو... الباقی را نمیدانم.

***
نوشته بودم هر روز چیزکی مینویسم و دوستان چقدر محبت کردند و پیام مهرآمیز فرستادند...
خلف وعده بیش از این؟ سه شنبه کجا و جمعه کجا؟
این روزها بدجور گرفتارم.
***
ناصر زراعتی
 
سه‌شنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸۱

باز هم اندر مضرات علم ناقص...
برای همین یادداشتهای کوچک و بی ارزش و صد تا یک غازی که من گاهی در اینجا مینویسم، دوستانی بیشتر نادیده و جوان که کلامشان سبز است و باطراوت و پر از مهر و لطف روشن و بی دریغ، بی هیچ شائبه ای، پیام میفرستند و چون به خانه هاشان سر میزنم و گذری و نگاهی، از مشاهده اینهمه صمیمیت و صداقت و رنگارنگی جانم تازه میشود... میخواهم پیامی در پاسخشان بنویسم که: ممنون از مهر و لطف شما... زنده و پایدار باشید... یا حرفهایی از این دست که البته هر حرف قشنگی خوب است، مینویسم و میفرستم، اما گاهی نمیرسد... میدانم که دلیل این نرسیدن همان علم ناقص من است.
حالا تا این علم ناقص را به یاری دوستان عالم در دنیای کامپیوتر کامل کنم، از تمام عزیزانی که پیام فرستاده و میفرستند و محبت و مهرشان مایه شادی من است، همین جا تشکر میکنم و میگویم که نرسیدن پاسخ مرا حمل بر بی ادبی و بی توجهی نکنند... پیام فرستاده ام، نرسیده است...
میخواستم همینجا از این دوستان جوان و نادیده اسم ببرم، دیدم لزومی ندارد.
همچنان سبز و باطراوت باشید و بنویسید!
***
ناصر زراعتی
 
شنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸۱

ايجاز!
امروز کمی «سعدي» خواندم. بيخود حافظ او را «استاد سخن» نخوانده است. ايجاز در اين بيت حيرت انگيز است:

نه نيروی صبرم
نه جای ستيز
نه امکان بودن
نه جای گريز...


ناصر زراعتی
 
شنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸۱

نمايش شازده احتجاب و گزارش جايزه گلشيری...
ديشب از ساعت شش تا نه، فیلم سینمایی شازده احتجاب بهمن فرمان آرا و گزارش ویدئویی مراسم اولین جایزه بنیاد هوشنگ گلشیری در سال ۱۳۸۰ را در سالنی در گوتنبرگ نمایش دادیم. دوستداران ادبيات معاصر و گلشيری آمدند.
پارسال فيلم سايه های بلند بهمن فرمان آرا را که آنهم براساس يکی از داستانهای گلشيری ساخته شده در همين شهر نمايش داديم. درآمد حاصل از نمايش فيلم و فروش کتاب و نوار و غيره را هم برای بنياد فرستاديم.
بهمن فرمان آرا دو سال پيش محبت کرد و نسخه های ويدئويی پاکيزه ای از اين دو کار خوبش را در اختيار من گذاشت و اين اجازه را داد که صرفا برای ياری به بنياد گلشيری، نمايش عمومی داده شود.
غير از گوتنبرگ، در دو سه شهر ديگر سوئد و نيز به همت دوستان و دوستداران گلشيری، اين فيلمها در چند شهر آمريکا و نيز سيدنی استراليا هم نمايش داده شد.
اين نوع کارهای به ظاهر کوچک و پراکنده، اگرچه نيرو و وقت فراوان ميگيرد، و چنان که بايد و شايد از سوی هموطنان مورد اقبال واقع نميشود، اما به گمان من چندان بی ثمر هم نيست.
به هر صورت، گامی است در راه ياری رساندن به ايجاد و برپايی و تداوم چنين بنيادی که نمونه هايش در کشورهای اروپايی و آمريکايی بسيار زياد است، ولی متاسفانه در ايران بسيار اندک و شايد بتوان گفت به جز دو مورد اصلا نبوده و نيست... البته اميدواريم که از اين پس باشد...
درآمد این شب (ورودیه و فروش کتاب) برای بنیاد ارسال خواهد شد.
زنده یاد احمد محمود هم که جایزه اش را به بنیاد داد، دیشب با ما بود! همچنین عزیزان دیگر... نام نمی برم... همه را دیدیم روی پرده و چشممان روشن شد!

ناصر زراعتی
 
جمعه ۱٧ آبان ،۱۳۸۱

سايت بنياد گلشيری راه افتاد!
همين الان ايميل فرزانه طاهری رسيد. خبر خوش: سايت بنياد راه افتاد! اين هم نشانی اش:

www.golshirifoundation.org
هر کس میبیند به دیگران هم بگوید.
***
آن سالها، گاهی یک تکه کاغذ می انداختند توی خانه ها که با خط کج و کوله ای نوشته شده بود که فلان کس دیشب خواب یکی از امامان را دیده که مثلا گفته چه کنید و چه نکنید!
آنوقت نویسنده از یابنده کاغذ میخواست که ده نسخه از روی آن بنویسد و به دیگران بدهد یا بیندازد تو خانه مردم و همینطور این ده نسخه ده نسخه ادامه می یافت، طوری که میدیدی همین تکه کاغذها هر روز می افتد تو خانه ات...
حالا هم این آدرس سایت گلشیری دادن من هم حکایت همان است...
نمیدانم آیا هنوز هم از این جور کاغذها مینویسند و توی خانه ها می اندازند یا نه؟
گرچه انگار نیازی نیست... هر چند وقت، مومنی خوابنما میشود و ادعای پیامبری میکند!
عبید نازنین مینویسد:
شخصی از مولانا عضدالدین پرسید: چون است که در زمان خلفا، مردم دعوی خدایی و پیغمبری بسیار میکردند و اکنون نمیکنند؟
گفت: مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان به یاد می آید و نه از پیغامبر.
***

ناصر زراعتی
 
پنجشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸۱

يک چيز بامزه!
کتاب مجموعه شعر و ترانه هما ميرافشار (گلپونه ها) را برای کسی پيدا کردم. چاپ دهم ۱۳۷۹، انتشارات جاويدان، ۴۴۰۰ نسخه... با طرحهای سياه قلم محمد تجويدی، يادآور کتابهای کارو، سی چهل سال پيش...
کتاب بامزه ای است. البته همه چيزش جدی است، منتها خواننده از همان مقدمه شاعر که کليشه خط ايشان است تا شعر نقطه پايان در صفحه ۱۹۲، درمی يابد که هر شعر و ترانه اش ميتواند مايه مسرت خاطر شود، آنهم در اين روز و روزگار تلخ و عبوس...
يکی از شعرها را محض نمونه ميآورم، نام شعر طبيب است و توضيح کوتاهی هم دارد:

«به دکتر عزيزی که با عمل جراحی ناراحتی پای مرا رفع کرد و بزرگواری که نخواست نامش را بیاورم:
میتونی برچینی اشکامو ز روی گونه هام
میتونی زندگی تازه بذاری پیش پام
دستای مهربونت حتی با چاقوی تیز
حتی با آهن سرد میتونه، دردو بیرون بکشه
میتونی با دو سه تا جمله پر شور و امید
مژده شادی به اين دلهای افسرده بدی
دستای مهربونت
حتی با آهن سرد
دردو بيرون ميکشه
ميشه گفت يه مسيحا نفسی گرچه اين حرفارو اين روزا نميگن به کسی
ای طبيب
ای که با چرخش يک چاقوی تيز خونه دردی رو کندی ز وجودی تب دار
اگه اون دستای پر قدرت تو ميتونه
عقده رو از روی قلبم بردار.»

هر کس حرف مرا باور نميکند يا شک دارد و فکر ميکند اين شعر زيبا را من از خودم درآورده ام و به خانم هما ميرافشار نسبت داده ام، ميتواند برود صفحه ۱۷۴ کتاب گلپونه ها را نگاه کند.
حالا متوجه شديد که «دکتر عزيز و بزرگوار» که ناراحتی پای شاعر را رفع کرده، چرا نخواسته نامش آورده شود؟!
پزشک جراح آمده پای شاعر را معالجه کرده، آن وقت شاعر چنين شعری سروده و پای چاقوی تيز و آهن سرد و جمله های پرشور و اميد و دستای پر قدرت را به ميان کشيده و طبيب (حالا چرا طبيب؟ مگر واژه های جراح يا پزشک يا همان دکتر اشکالی داشته؟) را مسيحا نفس خوانده و خلاصه تقاضا کرده حالا که خونه دردی را (که معلوم نيست چه جور خونه ای بوده و مگر درد و مرض هم خونه و کاشونه داره؟) ز وجودی تب دار کنده است (مجسم کنید کندن خونه درد را از یک وجود تب دار!) حالا بیاید عقده (یا غده؟)ای را هم از روی قلب شاعر بردارد!
اگر این آقای دکتر عزیزی دیگر شاعر جماعت را جراحی کرد، هرچه دلتان خواست به من بگویید!
ناصر زراعتی
 
پنجشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸۱

خلف وعده؟
نگاه کردم دیدم سه شنبه وعده داده بودم هر روز یادداشتکی بنویسم که دوستانی هم شاد شده بودند و پیام داده بودند، آن وقت این وسط یکهو چهارشنبه میاید و میگذرد...
منظور اینکه خودم هم متوجه شده ام... ببین آش چقدر شور بوده که فراش هم متوجه شده...
***
چندی پیش، مطلبی خواندم از شاهرخ مسکوب، درباره دوست از دست رفته اش امیرحسین جهانبگلو، در یادنامه ای که چند سال پیش درآمده، به شکل یادداشتهای روزانه... مثل تمام نوشته ها و همین یادداشتهای مسکوب خواندنی بود و زیبا... و براستی حق مطلب را ادا کرده بود... درباره رنج و مرگ و تلخی روزگار، با نگاه هایی به کتاب مقدس، بخصوص حکایت ایوب...
یاد احمد رضوی، دوست از دست رفته ام افتادم... احمد پارسال تابستان در تهران مرد، بعد از هفت سال که با سرطان جنگید... و من روز قبل از مرگش در بیمارستان دیدمش و قرار بود شب بعد همسرش ژاله برود خانه کمی استراحت کند و من نزدش بمانم... که نشد و رفت...
احمد انسان نازنینی بود، دوست خوبی بود و من هنوز نبودنش را باور نمیکنم (همچنان که نبودن هوشنگ گلشیری را و خیلی از عزیزان دیگرم را نمیتوانم باور کنم... دایی نازنینی داشتم... انسانی بود زحمتکش و شریف، خوب و مهربان، دو سال پیش در تصادف اتومبیل مرد... مرگ او را هم باور نمیکنم... اصلا انگار دلم نمیخواهد هیچ مرگی را باور کنم... آدمها همیشه هستند انگار... یعنی تا در ذهن و یاد و خاطره ما هستند، پس هستند... به این ترتیب، نبودن و نیستی معنا ندارد...) همان پارسال مطلبی درباره و به یاد احمد نوشتم که جایی چاپ شد و در یکی از سایتها هم یکی دو ماهی بود و خیلیها خواندند...
غرض، پس از خواندن نوشته مسکوب، احساسم این بود که من درمورد دوست و رفیق قدیمی ام کوتاهی کرده ام... من هم مانند مسکوب با دیدن رنج و درد طاقت فرسای دوست، به یاد ایوب پیامبر افتادم و حتا تکه ای از کتاب ایوب را از کتاب مقدس در همان نوشته نقل کردم... اما مطلب من کجا و نوشته مسکوب کجا! او حق مطلب و حق دوست را واقعا ادا کرده... من اما به قول جوانان امروز کم آوردم!...
باب ۱۴ کتاب ایوب:
انسان که از زن زاییده میشود* قلیل الایام و پر از زحمات است* مثل گل میروید و بریده میشود* و مثل سایه میگریزد و نمیماند*
همین...
ناصر زراعتی
 
پنجشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸۱

آرامش...
دریغ از یک جرعه آرامش! اینهمه مشکلات، اینهمه گرفتاری... این کارهای ناتمام، این روزگار تلختر از زهر... همین است که چهار صبح از خواب میپرد آدم و دیگر خوابش نمیبرد...
پیام دوستی که از داستان سه نامه یاد کرده بود به لطف و از نویسنده آن، یادم انداخت مدتها است، شاید یک سال، داستانی ننوشته ام... یعنی چنان گرفتار خرده کاریها شده ام، یا بهتر است بگویم خودم خودم را گرفتار این خرده کاریها کرده ام که نمیرسم به خودم، به دلم، به کارهایی که دوست میدارم، به داستان نوشتن برسم...
گفته اند که: خود کرده را تدبیر نیست... تدبیری هم اگر باشد، خود آدم باید پیدا کند...
به قول <علما>: الاهم و فی الاهم باید کرد! الاهم های من امروزه روز کدام اند؟
۱. زندگینامه بهروز وثوقی حاصل بیش از سه سال کار و هفت هشت بار بازنویسی... چند هفته است که فقط باید بنشینم و مقدمه کوتاهی بنویسم و یکبار دیگر متن را صفحه بندی و پرینت کنم تا آماده شود برای چاپ که هم خودم خلاص شوم و هم حوصله بهروز سرآمده که واقعا حق دارد... گمانم کتابی خواندنی باشد، بیش از ۶۰۰ صفحه، با ده دوازده مقاله و نوشته از این و آن در مورد این بازیگر خوب که متاسفانه بیش از دو دهه است نشد که کار کند...
۲. این هفت هشت کار ویدئویی که فقط تدوین شان مانده است: نصرت رحمانی، سیمین دانشور، سیمین بهبهانی، کار جدیدی درباره نصرت کریمی، راضیه ابراهیم زاده، ساویز شفایی، دلکش، فریدون مشیری و... دیگر بس کنم که سر خودم هم دارد گیج میرود...
۳. و این داستان بلند که در ذهنم دارد می چرخد...
***
همیشه کارهای نکرده بیشتر از کارهای کرده است، اما درمورد من انگار کارهای ناتمام بیشتر است... این ناتمام ماندن کارها نشانه ناآرامی و بیقراری و نبودن همان یک جرعه آرامش است!
کجایی ای چشمه زلال آرامش خیال و خاطر!؟ کجایی ای آرامش!؟
***
گاهی فکر میکنم مدتی بگذرم از جهان و کار جهان و این خبرهای تلخ... این روزگار که انگار هر روز بدتر میشود... پیشترها میگفتند: سال به سال، دریغ از پارسال! حالا انگار باید گفت: روز به روز، دریغ از دیروز!...
اما مگر میشود؟
ناصر زراعتی
 
سه‌شنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸۱

اخبار روز و نامه های شاملو...
سايت اخبار روز در گشت و گذار در وبلاگها لطف کرده و يادداشت سردستانه مرا درمورد کتاب نامه های شاملو که مدتی پيش نوشته بودم، نقل کرده است.
خدا بخير بگذراند!
من که اين يادداشت را همينجوری نوشته بودم و جمعی از دوستان خوانده بودند، اصلا تصور نميکردم جای ديگری نقل شود!
به قولی حسن خوبی(!) وبلاگ اين است که پنهانکاری و خصوصی بازی انگار ندارد! و چه بهتر از اين...
نمونه اش بر و بچه های داخل ايرانند که مينويسند و چه شجاعانه و بی پروا هم مينويسند! دمشان گرم!
حالا مهم نيست... دشمن کم داشتم، تعداد ديگری به جمعشان افزوده ميشود!
اين را که ديگر همه شنيده اند: يکی داشت شب پای ديواری را ميکند برود دزدی. يکی پرسيد چه ميکنی؟ گفت دارم کمانچه ميزنم. گفت پس صداش کو؟ گفت صداش فردا درمياد!
حالا صدای اين کمانچه کشی من هم همين امروز و فرداست که درآيد: از هر دو سو: از داخل و از خارج!
اين هم از حسن بدی (!) وبلاگ نويسی!
***
از اين پس، هر روز اگر شده يک فقره، يادداشت خواهم نوشت!
(این هم از تهدید در آخر شب!)
ناصر زراعتی
 
سه‌شنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸۱

نگفتم؟...
گفته بودم که آدم بايد بيکار باشد و غم نکبتی نان نداشته باشد و از کامپيوتر هم سررشته داشته باشد يا دوست واردی دو دستش باشد، آنوقت بنشيند به سير و سياحت (اين از آن سير و سياحتها است که نبايد راه افتاد رفت، بلکه بايد نشست!) در اين دريای هر دم گسترش يابنده...
چه دوستان خوب و جوانی، از دور و نزديک، محبت ميکنند. نشانی ميدهند، به خانه نوشتاريشان سر ميزنم و تازه ميشوم! اين همه قريحه و هنر و استعداد، در زمينه های گوناگون... و اين همه سلامت و صداقت جوانی... اين همه شادابی...
جان همه تان روشن، دوستان عزيز ديده و ناديده ام!
حالا منم و مشکلات زندگی و کارهای ناتمام و گرفتاريهايی که تمام نميشود هيچ، هر روز بر آنها چيزی اضافه ميشود، و حسرت کمی فرصت...
فعلا ناله سر نکنم که نه مرغ سحرم و نه اگر هم باشم ناله و فغان فايده ای دارد...
فقط بگويم که اگر نرسيدم به عزيزانی که محبت ميکنند پاسخ بدهم حمل بر بی ادبی يا احيانا تفرعن نشود که آنان که مرا ميشناسند ميدانند نه بی ادبم و نه متفرعن... فقط سخت گرفتارم.
و نيز چيز زیادی از کامپيوتر سرم نميشود... بايد کمی در اين زمينه بيشتر سعی کنم... منتها حکايت اسب پير و ميدان قيامت و غيره...
ناصر زراعتی
 
یکشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۱

قدر عافيت...
الان نگاه کردم ديدم بين اين دو يادداشت آخر ۱۳ روز فاصله افتاده...
ياد روزهای جنگ هشت ساله افتادم، بخصوص آن روزهای موشکباران در تهران... وقتی آرامش نسبی بود، همينجور معمولی زندگی ميکرديم و زمان ميگذشت... تا اينکه حمله ميشد. برق قطع ميشد، صدای آژير، نگرانی و وحشت... آن وقت بود که فکر ميکردم چرا قدر عافيت و آرامش نسبی را نميدانستم و وقت تلف ميکردم و نمينشستم کار کنم و بنويسم... تا آرامش کوتاه نسبی بعدی فراهم ميآمد و باز روز از نو، روزی از نو...
گفت: قدر عافيت کسی داند که به بلايی سخت گرفتار آيد... (سعدی عليه الرحمه)
و ممنون از همه دوستان خوب و عزيز، قديم و جديد، دور و نزديک، پير و جوان که اينهمه محبت دارند...
باز هم به قول سعدی: کدام باغ به ديدار دوستان ماند...
حالا که دوران دوری از دوستان و عزيزان است...
فرمود: نماز شام غريبان چو گريه آغازم....
و قس علا هذا...
(ميدانم بايد مينوشتم عليهذا... لطفا غلط املايی گرفته نشود!)
ناصر زراعتی
 
یکشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۱

مبارک است...
امروز همينطور بانااميدی زدم پرشين بلاگ باز شد! پس دوباره راه افتاده! مبارک است...
وقتی اشکال فنی که بالاخره هم من سر درنياوردم چی به چی بوده پيش آمد، با خودم فکر کردم: اينها داشتند معقول کارشان را می کردند، من آمدم با اين خط و ربط مختصر وارد شدم و چون هميشه اينجوری بوده و بوده ام، مصداق کامل و درست «قدم نورسيده محمود، گر به دريا رسد برآرد دود»، نحسی وجود موجب تخته شدن در اين مجموعه شد که باز هم به خير گذشت...
يک روز رفتم اين پيامها را که در مدت تعطيلی پرشين بلاگ راه افتاده بود مرور کردم. يکی دو ساعتی طول کشيد. برايم خيلی جالب بود. اين نسل جديد و جوان زبان و اصطلاحات تازه ای دارد که برای ما تقريبا قديميها کمی ناآشنا است...
سالهای دهه چهل، سی و چند سال پيش، که نسل من نوجوان بود، گاهی نوشته های جمالزاده يا بزرگ علوی به دستمان ميرسيد و ميخوانديم... آنها از ايران دور بودند. نثرشان برای ما کمی کهنه و غريب بود. خاصيت زبان زنده بودن و تغيير پيوسته و رشد و تحول آن است...
حالا هم شايد اين نوع نوشتن من و امثال من برای جوانان و نسل امروز کمی غريب بيايد...
خودم درست نميدانم و متوجه نميشوم. من البته ميکوشم کتابها و داستانها و مطالب جديد را تا جايی که ميتوانم بخوانم، اما شايد ديگران بهتر از من متوجه شوند.
آيا اينطور است؟
ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral