خط و ربط

دوشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸۱

وبلاگ نويسی...
اين وبلاگ نويسی هم شده است مزيد بر علت و موجب دردسر... دوستان عزيز ديده و ناديده ام محبت ميکنند و پيام ميفرستند که: بيشتر بنويس! ميخواهم بنويسم، منتها وقت نميکنم!
اين کامپيوتر و اينترنت و اين دريای سايتها و وبلاگها که همه شان ديدنی و خواندنی هستند و به قول قدما، چه گوهرها که نميتوان از قعر اين دريا صيد کرد! وقت و فرصت ميخواهد و آرامش خيال و بيکاری... يعنی بايد اول از همه آدميزاد غم نان نداشته باشد و بيکار باشد و مثلا بازنشسته (راستی، اکثر دوستان من در ايران مدتهاست بازنشسته شده اند، آن وقت من اینجا تازه دارم کار راه ميندازم!) تا با خيال آسوده بنشيند پای کامپيوتر و البته چندتا دوست و رفيق و همسايه جوان و قبراق و وارد به امورات فنی کامپيوتر و اينترنت هم داشته باشد که دائم مشکلاتش را از آنها بپرسد، آن وقت اينجا و آنجا بچرخد و بگردد و بنويسد و با اين و آن ملايمه (بر وزن مکالمه و مکاتبه، به معنای ايميل رد و بدل کردن!) کند... نه من که يک سر دارم و هزار سودا و کلی کار ناتمام و درگير صنار سی شاهی و قرض و قوله از بانکها که آنها هم به این سادگیها پول بده نیستند و از این نوع مشکلات...
خلاصه، منظور اینکه دوستان عزیزم بدانند که اینجوری است که کم مینویسم... وگرنه خیلی دوست دارم بنویسم... گرچه برخی را خوش نمیآید این نوشته های من که البته اجباری که نیست، آنها میتوانند نخوانند...
(من اینجا مدتی یک برنامه هفتگی دوساعته رادیویی داشتم که قرار است باز هم راه بیفتد و داشته باشم که اسمش را گذاشته بودم «صدای دوست» و واضح و مبرهن است که این اسم قشنگ را هم از یکی از شعرهای سهراب سپری گرفته بودم [میخواستم بنویسم کش رفته بودم، دیدم کش رفتن مال وقتی است که آدم به روی مبارکش نیاورد که مال خودش نیست و مال دیگری بوده است، من که از اول هم گفته بودم و میگفتم و میگویم و حتا چند مصرعی از شعر سهراب را هم در آغاز برنامه میخواندم...]، بله، در این دو ساعت در و بی در میگفتم، از هنر و سینما و ادبیات و شعر و داستان و غیروذالک... خیلیها را خوش میآمد و البته بعضیها را هم ناخوش... یکبار به یکی از آنها که دلخور بود و از من و صدا و حرفهام خوشش که نمیآمد هیچ گویا بدش هم میآمد گفتم: این رادیو خوشبختانه یک پیچ یا دکمه ای دارد که با آن روشن و خاموش میشود. اجباری نداری، میتوانی خاموشش کنی، یا بروی روی موج دیگری و این صدای انکر الصوت را نشنوی!
شنیده اید؟
یکی نشسته بود با چکش میزد تو سر خوش و هی میگفت آخ...
دیگری به او رسید و گفت: مرد حسابی! این چه کاری است میکنی، دردت میآید و آه و ناله هم میکنی؟!
طرف گفت: اگر بدانی وقتی نمیزنم چقدر خوب است و کیف دارد!
به قول عمران عزیز: حالا حکایت اینهاست...
کسانی هستند که از من و این نوشته های من خوششان نمیآید، آنوقت میآیند تو این وبلاگ و این پرت و پلاها را میخوانند و حرص و جوش میخورند و به این و آن هم میگویند...
گمانم دلیلش این است که بعد وقتی با چکش تو سر خودشان نمیزنند بسیار لذت میبرند!
ناصر زراعتی
 
دوشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸۱

سن و سال؟!...
امروز ساعت پنج صبح از خواب پريدم و هر کار کردم ديگر خوابم نبرد... حالا هنوز هوا تاريک است و همه خوابند و من قهوه و چايی نوشيده ام و نشسته ام به نوشتن اين پرت و پلاها که هی پشت سر هم به ذهنم هجوم ميآورند...
وقتی خبر مرگ احمد محمود را شنيدم، خيلی متاثر شدم و ناگهان تصويری يادم افتاد:
سال ۱۳۶۱ بود يا ۱۳۶۲؟ با سه تا از دوستان که هر سه دکترا داشتند و از اساتيد دانشگاه بودند (و دانشگاه تعطيل شده بود!) دارالترجمه ای راه انداخته بوديم و اسم غلط اندازی هم رويش گذاشته بوديم: «مرکز فرهنگی پچواک»! (دوستانم گشته بودند توی فرهنگها و اين لغت مندرس و پلاسيده پچواک را يافته بودند که گويا در عهد دقيانوس و دوران شاه وزوزک به معنای ترجمه بوده است! و من هم پذيرفته بودم، گرچه بسياری از دوستانم، ازجمله عباس کيارستمی که ازش خواسته بودم آرمی برای اين موسسه ما طراحی کند که محبت کرد و آرم قشنگی درست کرد با خطاطی قشنگ افجه ای، اما دوستانم نپسنديدند، گفت که اين چه اسمی است؟ چرا مردم را تحقير ميکنيد؟ يک اسم ساده و راحت بگذاريد... باری، تا آخرين روزها که اين دارالترجمه برپا بود، مردم ميگفتند پژواک و فکر ميکردند ما غلط نوشته ايم! و هرچه دوستان من توضيح ميدادند که پچواک، به فتح اول، واژه ای است پارسی سره و در فرهنگها هست و معنای برگردان و ترجمه را ميدهد، هيچ کس توجهی نميکرد!) حالا چی داشتم ميگفت؟... بله، همان وقتها بود که در آن دارالترجمه ما کتاب هم ترجمه و ويرايش ميکرديم و در مدت يک سال بيش از دوازده کتاب آماده کرديم که ده تاشان چاپ شد و در صفحه مشخصات کتابها هم مينوشتيم که:« ترجمه و ويرايش اين کتاب در مرکز فرهنگی پچواک انجام شده است.» و اين «مرکز فرهنگي» ما البته دوتا اتاق بود در آپارتمانی واقع درطبقه سوم ساختمانی در سهروردی شمالی که آنها را از دکتر محمدرضا غفاری دندانپزشکی که اهل ترجمه و نگارش آثار علمی بود و صبحها در وزارت علوم کار ميکرد و عصرها به مطب ميآمد و دندان خلق الله را درست و پر و روبراه ميکرد و انسان نازنينی بود و البته هنوز هم هست اگرچه سالهاست او را نديده ام و اميدوارم سالها تندرست باشد... خلاصه، همان وقتها بود که کتابی داشتيم که قرار بود جعفری (پسر) که نشرنو را راه انداخته بود و دفترش نزديکيهای پيچ شميران بود آن را چاپ کند... و من با او قرار داشتم. از پله های آن ساختمان کهنه و قديمی داشتم تند بالا ميرفتم (چون کمی از موعد قرار گذشته بود) که در يکی از پاگردها برخوردم به پيرمردی که عصا به دست و نفس نفس زنان، آرام بالا ميرفت و تقريبا راه را بسته بود. آمدم از کنارش رد شوم، ديدم احمد محمود است. سلام و عليکی کرديم و چاق سلامتی و باهم همانطور آهسته و آرام پله ها را بالا رفتيم و طوری که دلگير نشود، زير بالش را گرفتم و کمکش کردم تا رسيديم به دفتر جعفری که نشست روی صندلی تا نفسش جا بيايد و پياله ای چای بنوشد و سيگار را هم که گيرانده بود... و اين همان زمانها بود که «داستان يک شهر» درآمده بود و شايد هم «زمين سوخته» چاپ شده بود يا قرار بود چاپ شود...
لحظه به لحظه آن ديدار در ذهنم زنده شد و يکهو يادم افتاد که آن زمان، احمد محمود درست همسن و سال حالای من بود: ۵۱ ساله! و من تصوير ذهنی ام از او پيرمردی است عصا به دست...
ناصر زراعتی
 
دوشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸۱

هشت روز این مثنوی تاخير شد...
آخرين يادداشت را ۲۰ مهر نوشتم، حالا ۲۸ مهر است... اينجا ماههای ايرانی را گم ميکنيم. امروز ۲۱ اکتبر است. پريروز و ديروز برف مبسوطی باريد. (ناگهان يادم افتاد: «مبسوط» تکيه کلام ناصر کاخساز بود که درست سی سال پيش، برای اولين بار در زندان تبريز ديدمش... حکايتش بماند سر فرصت بنويسم. در يکی از اين سايتها ديدم که گويا ميآيد يا قرار است بيايد يا شايد هم آمده است به استکهلم برای ايراد سخنرانی. کاش ميشد سری هم به اين شهر ما ميزد...)
برف سفيد و شفاف باعث خوشحالی بچه هاست. مازيار چه کيفی کرد اين دو روز با دوستهاش! چقدر برف بازی کردند! پرسيد: تو برف را دوست نداری؟ گفتم: نه. گفت: برای اينکه بازی نميکنی...
راست ميگويد. ما بزرگ شده ايم و «بازي» را فراموش کرده ايم. درگير بازيهای احمقانه زندگی شده ايم.
آهنگ قشنگ «روز برف بازيه...» از ثمين باغچه بان را گذاشتم و باهم گوش داديم. چقدر اين نوار «رنگين کمان» او که شعرها و آهنگهاش را خودش ساخته و اولين باغچه بان آنها را خوانده و گمانم سال ۱۳۵۸ درآمد زيباست! چرا ديگر ادامه نداد؟ حالا کجاست ثمين باغچه بان؟ پسر جبار باغچه بان... که در «کتاب هفته»ها داستانهای عزيز نسين را ترجمه ميکرد با احمد شاملو... يکبار شنيدم رفته ترکيه زندگی ميکند. پرويز کلانتری بايد خبر داشته باشد از او... پرويز حالا کجاست؟ گاهی در تهران و گاهی در لوس آنجلس که دخترش آنجاست؟ چند سال است نديده امش؟ آن سالهای اواسط دهه پنجاه که در کانون با هم کار ميکرديم (او مدير مراکز آموزش هنری بود و من مثلا رييس مرکز آموزش فيلمسازی!) روزی چندبار همديگر را ميديديم. او مدير فصلنامه «خط و ربط» بود و من مثلا سردبير آن نشريه و چقدر دعوامان ميشد سر اين مطلب و آن مقاله و اين حرف و آن حديث و من قهر ميکردم و ميگفتم نميکنم و پرويز با آنکه از من بزرگتر بود (و هنوز هم البته هست!) نميگذاشت به نيم ساعت بکشد، زنگ ميزد که: قهوه داری؟ ميام باهم يه قهوه بخوريم... ميآمد و آشتی ميکرديم و فنجانی قهوه مينوشيديم و گپ ميزديم و شعر ميخوانديم و درد دلکی ميکرد و ميرفت تا باز اگر نه همان روز، فرداش باز سر موضوع ديگری دعوامان شود... من آن زمان جوان بودم و کله ام پر باد بود و پرويز سن و سالی ازش گذشته بود!
ناصر زراعتی
 
شنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸۱

کتاب کشی...
اين روزها مشغول جابه جايی هستيم؛ ميخواستم بنويسم «اسباب کشي»، ديدم اسبابی ندارم. تعدادی کتاب است و پوشه و کاغذ و نوار ويدئو... پس دارم کتاب کشی ميکنم و درگيرم و نميرسم چيزی بنويسم. دوستان ديده و ناديده ام لطف دارند و میپرسند چرا نمينويسی؟ دلم ميخواهد بنويسم، اما فعلا نميرسم. گاهی حتا دو سه روز ميگذرد و ايميلم را نگاه نميکنم. تا جابه جا بشوم و جا بيفتم و آرامشی برقرار شود که بتوانم بنشينم و بنويسم...
همين الان رفتم در سايت اخبار گويا داستان کوتاه و لطيف و قشنگ اکبر را خواندم. اکبر خودش بچه ندارد، اما گمانم بيشتر از خيلی از بچه دارها، بچه ها را دوست دارد و با آنها ارتباط ذهنی و عاطفی ميتواند برقرار کند و حالا هم شانس آورده کاری گير آورده که با بچه هاست... اميدوارم اين کارش را از دستش نگيرند و هميشه اين کار را داشته باشد و با بچه ها باشد تا بتواند باز هم از اين داستانهای پاک و لطيف و قشنگ بنويسد...
ناصر زراعتی
 
جمعه ۱٢ مهر ،۱۳۸۱

خسته ام، خسته...
چند روز است ننوشته ام؟ يادم نيست... امروز نظرها را نگاه کردم. دوستی پرسيده است: مراسم فرهاد برگزار شد؟ و گفته است چرا دير به دير مينويسی...
بايد گزارش مراسم يادبود فرهاد را که بسيار خوب و عالی برگزار شد و مورد استقبال فراوان قرار گرفت، بطوری که برای حدود چهل پنجاه نفر بيشتر از گنجايش يک سالن دويست نفری صندلی کذاشتیم و در تمام مدت من نگران بودم که نکند اتفاقی بیفتد و آتش سوزی شود و از چهل پنجاه نفر هم با شرمندگی عذر خواستیم و برگشتند... می نوشتم... منتها واقعا خسته ام... دوستان عزیز هم بسیار زحمت کشیدند و مراسم به بهترین صورت، در حد امکان، برگزار شد و تصویربرداری ویدئویی هم شد که در نخستین فرصت باید ادیت شود و حتما نواری ویدئویی آماده خواهیم کرد دو ساعته که هرکس نتوانست بیاید به آن جلسه، بتواند در خانه ببیند.
دلیل دیر به دیر نوشته هم همین خستگی و شلوغی و زیادی کار و گرفتاری است... این روزها در حال جا به جایی و اسباب کشی (که نه، بهتر است بگویم کتاب کشی) هستیم. داریم میرویم به محلی بزرگتر و بهتر...
در اولین فرصت خواهم نوشت... چشم... درمورد جلسه فرهاد هم خواهم نوشت...
ناصر زراعتی
 
پنجشنبه ٤ مهر ،۱۳۸۱

نامه های شاملو؟!
کتابی را که دوستی خواسته بود، امروز بالاخره پيدا کردم و زنگ زدم بيايد ببرد. تا ساعتی بعد که بيايد، کتاب را ورقی زدم. علاقه ای به خواندن آن نداشتم که قبلا کتاب «يک هفته با احمد شاملو» از همين نويسنده (يا شاعر؟) را خوانده بودم که چيز به دردبخوری نبود...
چاپ تر و تميز، با عکسهای رنگی و کليشه هايی از خط و امضای شاملو و آيدا و البته خود شاعر نگارنده... کتابی حدود ۱۵۰ صفحه باعنوان «نامه های احمد شاملو به مهدی اخوان لنگرودي».
خواننده که مطمئنا کتاب را به خاطر نام شاعر بزرگ درگذشته ايران ميخرد، حتما احساس غبن خواهد کرد، زيرا از اين ۱۵۰ صفحه فقط حدود ۲۵ صفحه از متن آن سه چهار نامه و يکی دو يادداشت از شاملو است و بقيه عبارت است از نامه های مفصل، طولانی، خسته کننده و کسالت آور، سرشار از احساسات عاشقانه نگارنده (که حتما هنوز موهای بامداد را در کيسه ای پلاستيکی به يادگار نگهداشته و از اين گنجينه حفاظت ميکند...)، و نيز شعرهای کوتاه و بلند آقای لنگرودی و کليشه خط شاملو و آيدا و حتا خود نگارنده و عکسهای ريز و درشت و کليشه تقديم نامچه های استاد به شاعر غربت نشين و بستگان ايشان و نيز بخشی از کتاب ذکر شده «يک هفته...» و آخرين نامه ايشان به شاعر که گويا پس از مرگ شاملو نوشته شده.
يادداشت آغاز کتاب که ناشر آن را نوشته بيان ميکند که گويا اين کتاب به اصرار ناشر برای چاپ آماده شده و به بازار عرضه گشته و در اختيار دوستداران شاملوی بزرگ قرار گرفته است.
البته هيچ اشکالی ندارد که شخصی انسان ديگری را تا حد ستايش و پرستش دوست داشته باشد و به او عشق بورزد؛ بخصوص که اين انسان هنرمند و شاعر خوبی باشد همچون زنده ياد احمد شاملو که آدمی بود واقعا دوست داشتنی و خيليها او را دوست داشتند و هنوز هم دارند. اما اشکال کار در اين است که آن عاشق بيايد و چنين کتابی فراهم آورد و با چنان عنوانی روانه بازار کند؛ آنهم بازار نسبتا داغی که پس از درگذشت شاعر بزرگ به وجود آمده است.
نميدانم خواننده ای که اين کتاب را ميخرد و آن را ميگشايد و ميخواند، چه احساسی ميکند؟ آيا فکر نميکند گول خورده است؟ ميشد عنوان کتاب را گذاشت «سه يا چهار يا پنج نامه خصوصی از احمد شاملو به م.ا.ل.، همراه با اشعار، نامه ها، نوشته ها، عکسها و کليشه های تقديم نامچه از شاعر در غربت»!
يا ميشد اين چند نامه را مثلا در يکی از نشريات ادبی امروز، در ايران يا خارجه، چاپ کرد و گذشت. البته آنگاه ديگر نگارنده نميتوانست عنوان يک کتاب را در سياهه آثار خود در پايان کتابهايش بياورد.
خاطرم هست همان زمان که کتاب «يک هفته...» منتشر شد، در يکی از ديدارها که خدمت استاد شاملو بودم، گفتم: «بهتر نبود اجازه نميداديد چنين کار بدی درمورد شما منتشر شود؟»
شاملو مدتی سکوت کرد. بعد گفت: «من نظرم را برایش نوشتم. خودش هم تو کتاب آورده که مثلا درمورد آن موی سر جمع کردن گفتم: مسخره است یک مشت پشم و پیلی بگذارند تو یک موزه و بگویند این سبیل نیچه بوده!... چه باید میکردم؟ نظر خودش است...»
زنده یاد شاملو هم البته مثل همه آدمها خوشش میامد که دوستش بدارند و ازش تعریف کنند. جزو معدود انسانهای محبوب القلوب بود که در عمرم دیده ام. تمام ویژگیهای یک انسان دوست داشتنی را هم داشت: شاعر، نویسنده، مترجم، پژوهشگر و روزنامه نگار بزرگی بود. هوشیار بود. خوش صحبت بود و گرم گفتار و طنزگو و صدای فوق العاده ای داشت که خوشبختانه روی فیلمها و نوارها و سی دی های بسیار برای ما و آیندگان باقی مانده است. زیبا بود و جذاب و از همه مهمتر خوشرو و مردمدار... دوست و رفیق و شیفته و عاشق و مرید سینه چاک فراوان داشت و هنوز هم دارد.
اما یک ویژگی خاص هم داشت که باز من در کمتر شاعر و نویسنده و هنرمند هموطنی دیده ام و آن اینکه به شدت مخالف بت سازی و بت پرستی بود. انسانی بود منصف... به سه مورد مشخص اشاره میکنم: ۱. در چند جا گفته و نوشته است که در دوران نوجوانی، به دلیل خامی و نادانی، تحت تاثیر جو سالهای جنگ جهانی دوم، به فاشیسم و نازیسم آلمان گرایش یافته بوده و به همین دلیل هم پس از شهریور بیست به زندان افتاده است. ۲. نظرش درمورد نخستین کتابش «آهنگهای فراموش شده» که در چند جا، یکی دو نوشته و یادداشت و نیز یکی دو شعر، آن را کار بسیار بدی خوانده بطوری که بعدها هیچگاه رضایت نداد در سیاهه آثارش نام این کتاب خام و ناپخته و بد بیاید. و ۳. درمورد فیلمنامه (یا به تعبیر درست تر، دیالوگ نویسی) برای فیلمفارسی که در گفت و گوی مفصلی که من و چند تن از منتقدان و نویسندگان سینمایی در سال ۱۳۶۴ با او داشتیم و متنش در ماهنامه سینمایی فیلم همان سال چاپ شد و هیاهوها برانگیخت، از این کارش با شهامت بسیار و صداقت بی مانندی با عنوان «قلم به مزدی» یاد کرده است.
البته موارد و نمونه های دیگری هم به یاد دارم، اما فعلا گمانم کافی است.
این نوع کتابها و شاید (بهتر و درست تر است) بگویم «کتاب سازی ها» چیزی بر شاملوی بزرگ نمی افزاید، که حتا ممکن است از او چیزهایی هم بکاهد. البته خوشبختانه این انسان هنرمند آنقدر کارهای خوب و ماندگار و باارزش در زمینه های گوناگون ادبی و فرهنگی و هنری و ... انجام داده است که اینجور چیزها حکم چند پر کاه را دارند که بر اثر گذشت زمان، باد آنها را خواهد برد. آنچه میماند آثار و بخصوص شعرهای زیبای بامداد شاعر است.
مثلا کتاب بدی که آقای پزشک معالج و همسایه ده ساله شاعر با شتاب پس از مرگ استاد فراهم ساخت و راهی سوئد کرد و متاسفانه ناشر زحمتکشی چون مسعود مافان بدون اندیشیدن یا مشورت با کسی (بهترین مشاور که میشد و باید از او سوال میکرد، آیدای نازنین بود، یار و همراه و همکار و یادگار ارزشمند شاعر که این آقای پزشک حتا مراعات نان و نمکی را که از دست این زن بزرگوار بارها و بارها خورده بود نکرد و چنان توهینهایی به او روا داشت) آن را چاپ کرد که بسیاری از جمله من، آن هم صرفا و فقط و فقط به خاطر نام شاملو، آن را خواندند، نمونه ای است از این استفاده یا بهتر است بگویم سوءاستفاده از جو موجود پس از مرگ شاملو.
این هم البته در این مملکت باستانی چیز تازه ای نیست. هدایت هم که خودکشی کرد و از دنیا رفت، همینطور شد.
خوشبختانه اینها ماندگار نیستند؛ گفتم که حکم همان خرده خاشاک ها را دارد که باد آنها را خواهد برد و فراموش خواهد شد.
مطمئنم اگر شاملو میدانست آقای دکتر سالمی پزشک همسایه و کمک معالج ایشان که البته مطابق نوشته های خود به استاد بسیار خدمت و مهربانی کرده است، هر شب که از نزد او به خانه میرود و آن حرف و حدیثها و نقل و لطیفه ها و شوخیهای خصوصی را یادداشت میکند تا وقتی شاملو سرش را گذاشت زمین بلافاصله شعرگونه ای هم بسراید و بگذارد اول یا آخر کتاب و از تنور داغ استفاده کرده آن را بچاپد (یعنی چاپ کند)، با تمام نیازی که به آمپول زن و فشار خون بگیر و دارو جور کن و این جور چیزها داشت، با خشم و لحنی تلخ و تند به آقای دکتر میگفت: «تو را بخیر و ما را به سلامت!» بعد هم به آیدا میگفت: «آیدا جان! در را باز کن و این آقا را بینداز بیرون و دیگر هم راهش نده تو خانه و اگر هم تلفن زد گوشی را قطع کن!»
***
درمورد جزییات هر دو این کتابها حرف و سخن بسیار است که فعلا بماند تا اگر فرصتی دست داد و لازم شد بعد گفته اید...
ناصر زراعتی
 
سه‌شنبه ٢ مهر ،۱۳۸۱

هفت قانون معنوی موفقيت
امروز کتابی کوچک اما مفيد و پرمحتوا خواندم و بسيار لذت بردم، بطوری که دلم ميخواهد چند بار ديگر هم آنرا بخوانم. مشخصاتش را مينويسم. اگر نخوانده ايد، حتما بخوانيد:
«هفت قانون معنوی موفقيت»نوشته: دکتر دیپاک چوپرا
ترجمه: گيتی خوشدل (ترجمه روان و شيوا است!)
نشر گفتار
۱۰۲ صفحه. چاپ پنجم. ۱۳۷۸. تهران.
ناصر زراعتی
 
سه‌شنبه ٢ مهر ،۱۳۸۱

 
اين روزها سخت در کار آماده کردن و تدارک مراسم يادبود فرهاد هستيم... برای روز شنبه...
روز ۳۰ شهريور (۲۱ سپتامبر) روز تولد من بود که ۵۱ سال تمام شد و پا در ۵۲ سالگی گذاشتم.
بيت:
ای که پنجاه (و يک) رفت و در خوابی
مگر اين چند روزه دريابی...
دوستانی محبت کردند، تلفن کردند، ايميل زدند و اين زاد روز را که چندان خيری نداشته است، تبريک گفتند. ممنون از مهرشان...
من که خودم اصلا هيچ وقت يادم نميايد... از اين جور چيزها هم خوشم نميايد... البته اين خوش نيامدن بازمانده انديشه های عقب مانده است و برخی عادات قديم ما که فکر ميکرديم اينها لوس بازی های بورژوامآبانه است و تا زمانی که انقلاب جهانی نشود و انسان آزاد نگردد و خلاصه «عيد ما روزی بود کز ظلم آثاری نباشد...» و از اين حرفها که البته قصد و غرض ايرادی نداشته و ندارد، اما واقعا چه اشکالی دارد آدم بهانه داشته باشد برای شاد بودن؟ شادی کردن؟ همديگر را خوشحال کردن و به اصطلاح به همديگر حال دادن؟...
طفلکی ها اين زن و بچه های من که در اينهمه سال، اين خلق و خوی تلخ مرا تاب آورده اند!
بد نيست سر پيری بکوشيم کمی خودمان را اصلاح بفرماييم... اگر فايده و اثری داشته باشد البته... دير نيست؟...
ناصر زراعتی
 
سه‌شنبه ٢ مهر ،۱۳۸۱

تنبلی يا بی خيالی؟
پيش از اين وبلاگ نويسی هم همينجور بودم. گاهی بنا ميکردم به يادداشتهای روزانه نوشتن. چند روزی مينوشتم، بعد يکهو رها ميکردم... از تنبلی است يا بی خيالی يا مشغله زياد؟ نميدانم...
در اين چند روزه، نمايشگاه کتاب بود. روزهای جمعه و شنبه و يکشنبه رفتم. تنها استفاده ای که تا کنون اين عضويت تازه در کانون نويسندگان سوئد برايم داشته همين بود که توانستم با ارائه کارت عضويت، بدون خريدن بليت ورودی بروم به نمايشگاه.
(من در جهان از اين ملت و دولت سوئد حسابگرتر نديده ام. اين جماعت از آب کره ميگيرند. همه جای دنيا نمايشگاه کتاب مثلا رايگان است. در اين چند ساله که من شاهد بوده ام، هر سال قيمت بليت ورودی را افزايش داده اند. جمعه ۱۲۰ کرون بود. حدود ۱۲ دلار! من هم از لجم کارت ورودی را دادم به دوستان، يا از يکی دو دوستی که غرفه داشتند خواستم که به دوستانم کارت ورودی بدهند. اصلا هم وجدانم ناراحت نیست. خیلی هم راحت و آسوده ام. میدانید بلیت جلسه سخنرانی نوام چامسکی چقدر بود؟ ۵۰۰ کرون! من که نرفتم...)
از همه این حرفها گذشته، برای استفاده از چنین نمایشگاهی باید تمام آن چهار روز را از صبح تا شب وقت گذاشت. بازهم البته نمیتوان یک پنجاهم برنامه هایش را دید. لازم هم نیست که به تمام جلسات سر زد و در تمام سخنرانیها و شعرخوانی ها و داستان خوانی و معرفی کتابها و بحث و گفت و گوها شرکت کرد. هر کس میتواند آنچه را مورد علاقه اش هست برود و ببیند. اما جالب است سر زدن به غرفه های انتشاراتی سرتاسر جهان و کتابها و نشریات را نگاه کردن و با ناشران و اهل کتاب گپ زدن...
آنالینا خانم میانسالی که سی دی و نوار صدای شاعران را درآورده و درمی آورد و کارش را از سال ۱۹۸۸ در استکهلم آغاز کرده و کارهایش را که دیدم دریافتم پاکیزه و خوب کار کرده است و هم سلیقه دارد و هم آدم بافرهنگی است، و در این نمایشگاه هم غرفه کوچکی داشت، پنجشنبه سوار تاکسی یکی از دوستانمان میشود و چون میفهمد دوست ما ایرانی است و اهل کتاب و مطالعه و دوستدار شعر و ادبییات، میگوید که علاقه مند است یک سی دی از شعر فارسی درآورد. دوست ما هم مرا معرفی میکند. دیداری دست داد با آنالینا در غرفه اش... صحبتهایی کلی کردیم درمورد یک کار مشترک. گفتم که چه کرده ایم ما و چه کارها قصد داریم بکنیم و چون دریافت کتابفروشی داریم و قصد انتشار کتاب و ساختن کارهای مستند ویدئویی و تولید نوار و سی دی و غیره... خوشحال شد. نشانی و تلفن و ایمیلی رد و بدل کردیم. قرار شد من دو نوار هرکدام ۶۰ دقیقه مهیا و ضبط و آماده کنم، یکی از شعر کهن و یکی شعر معاصر و بفرستم برایش تا برآورد کند و برای موسیقی آن فکری بکنیم و خلاصه به قول آن بابا که با یک کاسه ماست نشسته بود لب دریا و میخواست دوغ درست کند، اگر بشود، چه دوغی میشود!
هموطنی را ملاقات کردم که یک سی دی درمورد ایران درآورده به زبان انگلیسی و کارهای تر و تمیزی به شکل صورتک و مجسمه از آثار باستانی و قدیمی و کارت پستال و پوستر تولید کرده و از ایران آمده بود و غرفه کوچکی داشت. سلام کردم و خوشامد گفتم و آرزو کردم موفق باشد و بهش خوش بگذرد و کارتم را دادم که اگر دوست داشت و فرصت کرد سری به کتابفروشی مان بزند. حیرت کرد و گفت: «شما اولین ایرانی هستید که به ما خوشامد گفته اید!» گفتم ایرادی ندارد. خود را معرفی کرد و اسمم را پرسید. تا گفتم که فلانی ام، با خوشحالی پیش آمد و گفت که نوشته هایم را خوانده و میخواند و با خود گفته هرگاه مرا دید، ببوسدم. دست دادیم و مصافحه کردیم...
شرح نمایشگاه مفصل میشود. فعلا حوصله اش نیست. جالب بود برایم حضور و شرکت هموطنان دوستدار و اهل کتاب... و نیز فعالیت برای گردآوری امضا برای حمایت از ناصر زرافشان... و موفقیت آمیز هم بود...
ناصر زراعتی
 
سه‌شنبه ٢ مهر ،۱۳۸۱

مرگ عزيزان...
دوستی تلفن زده بود که: «نميخواهید مجلس بزرگداشتی برای اسماعيل پوروالی برگزار کنيد؟»
گفتم: «بگذار اول اين مجلس يادبود فرهاد را برگزار کنيم تا بعد...»
در اين روزها، پی در پی خبر مرگ ميآيد... حسن هنرمندی در چنان وضعيت غم انگيزی در پاريس خودکشی کرد. اصلا چند نفر خبر داشتند که آن مترجم توانای آثار ژيد در پاريس، در چنان وضعيتی بدی در پيری، روزگار ميگذراند؟ من يکی که خبر نداشتم... و چه کسی خواست تا از او حال و احوالی بپرسد؟ حالا بزرگداشت و قدردانی سرمان را بخورد...
و چند روز پيش، وقتی خبر مرگ شهلا، همسر مسعود مافان را شنيدم، اندوهگين شدم و بلافاصله چهره هميشه خندان او که در اين ده ساله گاه به گاه ميديدمش، پيش نظرم مجسم شد. حدود ده سال بود با سرطان دست و پنجه نرم ميکرد. هرگاه با مسعود صحبت ميکردم يا ميديدمش، هرگاه همسر پرانرژی و کوشا و اميدوارش را ميديدم، يا عازم بيمارستان بودند برای شيمی درمانی، يا در بيمارستان بودند، يا از بيمارستان درآمده بودند... مقاومت اين زن حيرت انگيز بود. عشق به زندگی و زيستن و توانش برای ماندن، شور و شوقی که داشت، دلبستگی اش به همسر و بچه هايش غريب بود. درد ميکشيد و ميخنديد. حتا در همان دوران بيماری، در انجمنی برای مبتلايان به سرطان فعال بود و به بيماران روحيه و اميد ميداد. گمانم آخرين بار در شهر وستروس بود که ديدمش. برای ياری رساندن به برپايی بنياد فرهنگی ادبی هوشنگ گلشيری رفته بودم که فيلم «سايه های بلند باد» بهمن فرمان آرا را نمايش بدهيم که با مسعود و فرزندانش آمده بود. يکی از همان بارها بود که تازه از بيمارستان آمده بود. با تمام چهره اش ميخنديد. انگار نه انگار که سرطان در جسم و جانش چنگ انداخته است. گفتيم و شنيديم و خنديديم... «با در، در صدف» را که تازه درآمده بود، برايشان امضا کردم و دادم بهش.
ياد احمد رضوی افتادم که او هم سرطان گرفته بود و هفت سال ايستادگی کرد تا اينکه پارسال تابستان مرد... او هم به ريش مرگ خنديده بود...
خب، چه ميشد کرد؟ چه ميشود کرد؟ از اينجا تا استکهلم هم ۵۰۰ کيلومتر راه است و من هم سخت درگير مشکلات زندگی و کار. نتوانستم و نشد برويم ديدن مسعود و بچه هايش و تسليت بگوييم و سرسلامتی بدهيم. تلفن کردم بهش. دائم اشغال بود. بعد هم خود مسعود نبود. پيغام دادم بگويند در اندوهت شريکيم، تو و بچه هايت زنده و تندرست باشيد...

اگر قرار باشد برای عزيزان از دست رفته اينجا مراسم بگذاريم، بايد هفته ای چند روز اين کار را بکنيم... آيا ميشود؟
تا هستيم قدر همديگر را نميدانيم. تا يکی از دنيا ميرود، يادش می افتيم... مرده پرستی همين است ديگر، شيوه مرضيه باستانی ما ملت غيور...
هيچ به چهره آدمهايی که به مراسم ترحيم و يادبود ميآيند دقت کرده ايد؟ بخصوص اگر نوحه خوانی و روضه خوانی هم در کار باشد... معنويت مصنوعی در چشمها تتق ميزند، گردنها کج است،سگرمه ها درهم، صداها آرام، همه مهربان، مودب و محجوب، زندگی چه ارزشی دارد واقعا، آقا؟ افسوس... هيهات...
اما تا پايشان را بيرون ميگذارند، همه چيز فراموش ميشود. نخير، مرگ برای من نيست. برای ديگران است. پس من بايد همچنان حرص بزنم، سر اين و آن را کلاه بگذارم، شروع کنم دوباره به دروغ و دغل... دشمنی با اين و آن، حسادت، پرونده سازی و غيبت، بدگويی و عداوت، حقارت، حقارت...
تا باز ناگهان بانگی برآيد، خواجه فرت...
اگر هميشه به مرگ که به قولی از رگهای گردن به ما نزديکتر است، فکر ميکرديم، زندگی خيلی ساده تر و بهتر و قشنگتر ميشد...
(ملاحظه فرموديد؟ اين هم موعظه بنده شرمنده در اين وقت شب... انگار ما هم داريم حکيم ميشويم!)
ناصر زراعتی
 
سه‌شنبه ٢ مهر ،۱۳۸۱

بی انصافی؟
امير، يکی از دوستان ناديده، درمورد يادداشت من درباره شعر «هنگام هنگامه ها» و شعر خوب آن سیاوش کسرایی نظر داده است:
«سلام و خسته نباشید. در مورد سیاوش کسرایی بی انصافی کردید. او عاشق حزبش بود. کسرایی به معنی واقعی یک حکیم بود. جاری باشید.» («جاری باشید» البته با حروف لاتین نوشته شده است)
ترجيح ميدهم وارد اينگونه بحثها نشوم. به نظر من، کسرايی شاعر بود. شاعر خوبی بود. شعرهای خوب و ماندگاری از او باقی مانده است. و همين به گمان من کافی است. حالا اگر دوست ما معتقد است کسرايی «حکيم» بوده است، ايرادی ندارد. مثلا ميگويند «حکيم ابوالقاسم فردوسي» يا «حکيم سنايي» و... آن روزگاران ميشد حکيم شد و حکيم بود و حکيم خوانده شد... اما امروزه روز گمانم حکيم شدن کار چندان ساده ای نباشد. واقعا در اين قرن بيستم، در جهان، چه کسی را ميتوان حکيم دانست؟ تصور هم نميکنم خود کسرايی هم اگر زنده بود، چنين تعارفی را ميپذيرفت. وانگهی، من فکر ميکنم يک شاعر خوب يا حتا متوسط بهتر از صد و پنجاه حکيم بد است...
ديگر اينکه من هم قبول دارم که کسرايی عاشق حزبش بود؛ البته تا چه هنگام اين عشق و عاشقی ادامه داشته است، جای بحث دارد. من در عشق او به حزبش ترديد ندارم. فقط نوشته بودم که ايکاش فقط «شاعر» باقی ميماند و به پيروی از خط مشی های آن حزب، آن شعرها را (که هم دوستمان امير ميداند و هم من و هم همگان، و همه قبول دارند که شعرهای بدی بوده است، حتا اگر محتوای آنها را هم در نظر نگيرم، زيراکه که هيچ شعر دستوری و فرمايشی، هيچگاه نميتواند شعر خوبی بشود...) نمي نوشت... بازهم ميگويم که ايکاش سياوش کسرايی شاعر مردم ايران، شاعر زحمتکشان و مبارزان ايران باقی ميماند، و شاعر يک حزب بخصوص نميشد... گفتم که نميخواهم وارد اين بحث بشوم که سخن بيهوده به درازا خواهد کشيد و همه چيز البته واضح و مبرهن است و فايده ای هم ندارد، زيرا دوستداران و عاشقان آن حزب (يا هر حزب و مرام ديگری، فرقی نميکند) حتما معتقدند که آن حزب يعنی همه چيز و همه کس، يعنی ملت ايران، يعنی زحمتکشان و مبارزان و غيرو ذالک... و بحث بی فايده است... بگذريم...
ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral