خط و ربط

جمعه ٢٩ شهریور ،۱۳۸۱

بی نظمی و آشفتگی...
دو دوست عزيز ناديده درمورد يادداشت قبلی من محبانه و دوستانه نوشته اند:
«اميدوارم با مراجعه به حافظه قوی که از به خاطر داشتن هنگام هنگامه ها نمايان است، مطلب برباد شده را بازسازی کنيد.»
و: «کاش حوصله کنيد و دوباره! البته اين بار اول روی کاغذ به همان شيوه قدمايی بنويسيد تا ديگر دست قهر دنيای ارتباطات نوين به دامن اصل گفتنی تان نرسد. سپس در وبلاگ شريفه خود مرقومش کنيد.»
با سپاس از اين دو عزيز که پيداست لطف دارند و پرت و پلاهای مرا ميخوانند و به خاطر همين مورد و نيز تعداد زیاد مراجعه کنندگان اين وبلاگ که تازه راه افتاده، بايد حواسم باشد که اين يادداشتها فقط برای خودم نيست و حتما بيشتر احساس مسوليت بايد بکنم، اگرچه معلوم است هر کس دوست دارد اين صفحه را باز ميکند، اما باز هم مهم است...
با مرتضا امروز تلفنی صحبت ميکردم و موضوع محو شدن آن يادداشت درمورد پوروالی را گفتم بهش. گفت که حتما بايد راهی باشد برای پيدا کردنش. البته دوستان ديگر هم گفتند که ميشود آن را يافت، منتها بايد شخص وارد و اينکاره باشد! مرتضا پيشنهاد داد در این وبلاگ بنويسم و بپرسم که آيا کسی راه و چاره يافتن يادداشت محو شده و در صفحه نيامده را ميداند؟ گفت خودش هم در وبلاگش اين را مينويسد. نميدانم آيا نوشته است يا نه، اما من خواهش ميکنم از خوانندگان وارد به دنيای ارتباطات نوين و کامپيوتر که اگر ميدانند، مرا نيز از دانش خود آگاه کنند. ثواب دارد! شايد آن يادداشت پيدا شد. (هرچند چيز خيلی مهمی نيست و اگر فرصت کنم ميتوانم دوباره بنويسم و اين بار به توصيه اين دوست ناديده هم عمل خواهم کرد و اول روی کاغذ خواهم نوشت و بعد تایپ خواهم کرد!)
اين روزها اما سخت گرفتارم. نمايشگاه کتاب گوتنبرگ از امروز شروع شده. اين نمايشگاه که هر سال در همين ماه سپتامبر سه چهار روز برقرار است، شايد بعد از نمايشگاه کتاب فرانکفورت، مهمترين نمايشگاه جهانی کتاب باشد. کلی نويسنده و شاعر ميايند و سخنرانی و داستان خوانی و شعر خوانی ميکنند و ناشران سراسر جهان هم در آن شرکت ميکنند. امسال از مشاهير، نوام چامسکی گويا ميايد...
ميخواستيم ما هم برای اين «خانه هنر و ادبيات»مان غرفه ای بگيريم. به دو دليل نشد: اولش بی پولی بود و دوم دير جنبيدن برای رزرو جا... دام دام الکترونیک که در کار تولید نوار و کاست و سی دی است در این شهر (یادم باشد فردا بپرسم چرا اسمشان را گذاشته اند دام دام؟ آیا به قول دوستی اشاره دارند به نمیدانم کوه یا رودخانه دم دم و نه دام دام در کردستان؟ یا آن جور که من فکر کردم شاید منظورشان همان دام دام دارام رام دام دام... است که به موسیقی ربط پیدا میکند؟!) از هموطنان کرد هستند و محبت دارند و من صد و خرده ای عنوان کتاب و چند تا از کارهای مستد ویدئوی خودم و دو تا سی دی و یک صفحه دادم بهشان که در غرفه بگذارند و عذر خواستم که به دلیل گرفتاری خودم نمیتوانم بروم. اما فردا صبح باید سری بزنم. هم گشتی بزنم و ببینم چه خبر است، هم با خانم ناشر سوئدی ملاقات کنم که از استکهلم آمده و از طریق یکی از دوستان خواسته دیداری بکنیم و شاید کاری مشترک انجام دهیم؛ گویا میخواهد تعدادی شعر فارسی بخوانم که ضبط کند.‌ (این بنده خدا هم گویا از من خوش صداتر پیدا نکرده است!)
و کارهای دیگر هم هست؛ برای برنامه یادبود فرهاد، هزار کار ریز و درشت است که باید انجام داد. وقت زیادی نداریم... دست تنها هم هستم، اگرچه رفقا همه لطف دارند و کمک میکنند و بسیاری نیز که باهم دوست و حتا آشنا نیستیم در این چند روزه تلفن کرده اند و برای هرگونه یاری اظهار آمادگی کرده اند. حالا فهمیده ام که چقدر مردم، البته بیشتر همنسلان ما، فرهاد را دوست دارند!
داشتم فکر میکردم فقط کم دانشی من با امور کامپیوتر باعث آن محو شدن نبوده و نیست! شلوغ کاری و بی نظمی من که اصلا و ابدا چیز تازه ای نیست، علت اصلی آن است. هر کار میکنم به کارهایم نظم بدهم، نمیشود. بدتر میشود. به این موضوع هم در جایی از کتاب «با در، در صدف» اشاره کرده ام. کتابی که خودم خیلی دوستش دارم و هشت سالی طول کشید تا تمامش کردم و تا میتوانستم ازش زدم و شاید پنجاه بار آن را بازنوشتم و خیلی ها هم آن را پسندیدند و الان دم دستم نیست، وگرنه آن قسمت را اینجا نقل میکردم. خلاصه مضمونش این است که این بی نظمی و آشفتگی در کار و زندگی حتما بازتاب آشفتگی ذهنی و فکری من است...
یک یادداشتی هم باید هرچه زودتر بنویسم درمورد مزخرفاتی که گویا در آن روزنامه هیاهوگر نوشته اند در تهرانم که «کانون نویسندگان ایران» هم ناچار اعلامیه ای داده... واقعا آدمیزاد نمیداند چه بگوید! به پیشنهاد یکی دو دوست که به کانون نویسندگان اعتماد و به من بیمقدار لطف دارند، آمدیم دفترچه ای گذاشتیم و صد و چند نفری در این دو سه ماهه آمدند و هر کس در حد توان خود، از ۱۵ کرون تا چند هزار کرون دادند و نوشتند و ۱۷۳۰۰ کرون یک بار فرستادم به حساب کانون و الباقی آن را که چهار هزار و خرده ای کرون سوئد است، فردا پس فردا خواهم فرستاد و این اندک کمکی است به هموطنان زلزله زده در شمال که شاید بشود کاری کوچک انجام داد برای آن مردم شریف و زحمتکش و بی پناه... همین را هم آقایان نمیتوانند ببینند... واقعا که... باید یادداشتی بنویسم تا این قضایا روشن شود و روشن بماند و مردم بدانند که البته می دانند و آیندگان هم بدانند و خواهند دانست...
جالب این است که یکی از مواردی که در آن یادداشت به یاد پوروالی نوشته بودم، اشارره ای بود به مطلبی که سالها پیش، پس از مرگ مهندس ناصح ناطق، پدر هما ناطق، از ایران نوشتم و برای روزگار نو فرستادم و تنها نسخه بود و گویا میان کاغذهای پوروالی گم و گور شد و او همیشه اظهار شرمندگی میکرد و من هیچگاه آن را دوباره نشد که بنویسم... علتش هم فقط همین بود که تنبلی کردم از آن فتوکپی بگیرم یا نسخه ای از رویش بنویسم...
و از این جور موارد یکی دو تا نبوده است... همین است که همیشه حسرت خورده ام ببه دوستانی که منظم و مرتب هستند و همه چیزشان سر جای خودش هست... حالا باز جای شکرش باقی است که همسرم درست برخلاف من است؛ آدمی است منظم و دقیق و در این ۲۸ سال اگر او نبود یا او هم مثل من شرتی پرتی و شلوغ و بی نظم و نامرتب بود، خدا میداند روزگار ما چه و چگونه میشد... هنوز هم از دست من حرص و جوش میخورد، منتها نرئد میخ آهنین در سنگ... انگار فایده ای ندارد...
امیدوارم این یادداشت را که میفرستم برود توی صفحات وبلاگ و به سرنوشت آن یکی دچار نشود...
همین مانده که یک نظرقربانی به کامپیوترم آویزان کنم و دعا بخوانم و فوت کنم بهش تا کارم خراب نشود! اسفند دود کردن هم بد فکری نیست!
ناصر زراعتی
 
چهارشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸۱

نتيجه علم ناقص...
پريشب تا ساعت ۴ صبح نشستم و يادداشت مفصلی نوشتم درباره و به ياد اسماعيل پوروالی دوست روزنامه نگاری که از ميان ما رفت. مطلب بدی هم نشد. به نوعی يادها و خاطرات من بود از او که در اين ۱۵ سال گذشته گاهی مطالبم در «روزگار نو»ش چاپ شده بود.
بعد هم فرستادم برای داخل وبلاگ و بعد از آن هم ايميلی زدم به «ايران امروز» که اگر خواستند اين مطلب را در سايت شان بگذارند.
اما نميدانم چرا اين مطلب محو شد و نرفت داخل سايت...
هيچ چيز بدتر از علم ناقص نيست... يا آدميزاد بايد يک چيزی را خوب و کامل بداند يا بهتر است اصلا نداند. ناقص دانستن موجب دسته گلهايی اين چنينی ميشود که آدم به آب ميدهد.
بهرحال، شايد هم، به قول دوستی که معتقد است، الخير و فی ما وقع!
ناصر زراعتی
 
یکشنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸۱

 
«هنگام هنگامه ها» را فرستادم برای «ايران امروز» که (مثل هميشه) محبت کردند و همراه يادداشت جمعه گذاشتند در سایت. همچنين در چهار صفحه «خط و ربط» هم گذاشتم که سه صفحه کامل شد و هفته آينده درميايد.
دوستی که آن سالها بارها اين شعر زيبا را باهم خوانده بوديم پيشنهاد کرد آن را بخوانم و به صورت نوار کاست و سی دی در اختيار علاقه مندان بگذارم.
فکر خوبی است. بايد نگاهی به کتابها و شعرهای ديگر کسرايی بيندازم و چند تا شعر خوب ديگر هم انتخاب کنم... ميشود «آرش کمانگير» را هم خواند...
بسياری هستند حوصله يا وقت و فرصت کتاب خواندن ندارند یا هر روزه ناچارند چند ساعتی رانندگی کنند. برای اینها نوار و سی دی مناسب و مطلوب است. مدتهاست در اين فکرم که بعضی کتابها را بخوانيم و به شکل نوار کاست و سی دی آماده و عرضه کنيم. البته اين کار قبلا هم شده است و نتيجه خوبی هم داده است. زنده ياد احمد شاملو با آن صدای خوب و گرم و بيان درست و مناسب، پيش و بيش از خيليهای ديگر اين کار را کرد. نوارهای او بود که نيما و مولانا و حافظ و لورکا و... را به ميان مردم برد.
همینجا از دوست شاعر احمدرضا احمدی بايد ذکر خير کنم که سالها در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان مسول بخش توليد صفحه و نوار بود و واقعا گنجينه ای فراهم آورد از صدای شاعران و شعرها و داستانهای کودکان و موسيقی ايرانی و معرفی آهنگسازان و موسيقی فرنگی و... حیف که دستش را از ادامه این کار کوتاه کردند! وگرنه او که در آن ده ساله (از ۱۳۴۷ تا ۱۳۵۷) آنهمه کار کرده بود، در این ۲۴ سال چه ها میکرد!
افسوس که ما همیشه باید از صفر شروع کنیم...
اولین کاری را که فکر کرده بودم بخوانم «با در، در صدف» آخرین کتابم بود. حالا هم این فکر را دارم. شعرهای کسرایی هم اضافه شده ...
یک کارهایی هم کرده ایم البته در این مدت؛ به کمک دوستی عزیز و دقیق و بامحبت که استودیو صدای جمع و جوری برپا کرده، هرگاه دوست شاعری به شهرمان آمده، او را نشانده ايم پشت ميکروفن و واداشته ايم چند شعری بخواند برايمان، به رسم يادگار... بايد داستان نويسان را هم بنشانيم سر طاس... منتها اشکال کار در اين است که معمولا فرصت کم است و مشکل بتوان اين کار را به شکل بايسته و شايسته انجام داد... منتها سعی خودمان را ميکنيم...
هرگاه کاری را تمام و آماده کرديم، مينويسم...
ناصر زراعتی
 
یکشنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸۱

 
امشب دوستی تذکر داد که ساعت وبلاگ من به وقت ايران است، يعنی هميشه دو ساعت و نيم جلوتر از اينجا (سوئد) که من هستم. تا وقتی اين اشکال برطرف شود، دوستان خواننده بايد خودشان دو ساعت و نيم کسر کنند... مثلا الان ساعت ۱۲ و ۴۶ دقيقه است که دارم اينها را مينويسم...
ناصر زراعتی
 
جمعه ٢٢ شهریور ،۱۳۸۱

هنگام هنگامه ها...
امشب بعد از مدتها شعری را که دنبالش ميگشتم پيدا کردم: «هنگام هنگامه ها» شعر بلند و زيبايی که سال ۱۳۴۵ در چاپ اول کتاب «با دماوند خاموش» سياوش کسرايی ديده بودم، خوانده بودم، از آن لذت برده بودم، نسخه هايی از آن را به اين و آن و دوستانم داده بودم، از حفظ کرده بودم... (حالا درست يادم نيست آيا اول بار اين شعر در آن کتاب درآمد، در همان سال، يا بعدها؟... بايد نگاه کنم و بپرسم...)
سياوش کسرايی شاعر خوبی بود. در غربت دق کرد. کاش دنبال آن حزب نميرفت و آن شعرهای سفارشی حزبی سال ۵۷ و چند سال بعد را نمينوشت... کاش همان شاعر «هنگام هنگامه ها» و «آرش کمانگير» باقی ميماند... اما متاسفانه رفت. بعد هم که به مسکو رفت و فروپاشی را ديد و در تنهايی و غربت و شکست جانش پژمرد... بعد هم از آلمان سردرآورد و «مهره سرخ» را سرود و دق کرد و مرد... واقعا حيف شد...
کسرايی در تلخترين و سياهترين سالهای بعد از کودتا، با شعرش چراغ اميد را روشن نگهداشت... «آرش» اش سرود نسل ما شد، در کوهستان و زندان ميخواندند... ميخوانديم...
از پارسال خوشبختانه کتابهايش دارد يکی يکی در ايران تجديد چاپ ميشود.
در نشریات ادبی این روزها در ایران، نامی از کسرایی و شعرش برده نمیشود. حالا مد چیز دیگری است... شعرهای ناب مثلا پست مدرنیستی مینویسند و پی در پی چاپ میکنند، حالا شعر اجتماعی (سیاسی سرش را بخورد!) اخ شده است... حالا همه میکوشند ساختارشکنی کنند. بشکن بشکن است... جز تعداد معدودی، الباقی در نوشتن اشعار بی معنا، در خراب کردن زبان فارسی، انگار مسابقه گذاشته اند... حالا اینجوری مد شده... تا چه پیش آید و چه شود...
فکر کردم «هنگام هنگامه ها» را جایی چاپ کنم؛ مثلا در همین چهار صفحه «خط و ربط» که وسط یک هفته نامه درمیاید در اپسالای سوئد، مدتی است... گمانم ۶۷ تایی درآمده... خواننده هایی هم البته دارد برای خودش، در این شهرهای سوئد...
امشب نشستم شعر را تایپ کردم، از روی چاپ جدید «با دماوند...» که از نیما امانت گرفته ام. حیرت انگیز بود، از بس غلط داشت! آنهم غلط هایی فاحش!
مگر چند سال از مرگ شاعر میگذرد؟ حالا که چاپ هست و عصر تکنولوژی مثلا... قرن بیست و یکم... حالا میفهمم که مشکل دیوانها و کتابهای شعر شاعران گذشته، مثل حافظ و سعدی و خیام و دیگران، و اختلاف نسخه های به قول مصححان و محققان دود چراغ خورده، نسخ کخ و اخ و چخ و پخ و غیره چگونه پیدا شده است...
معلوم نیست ناشر چگونه این شعرها را حروفچینی کرده و به چه کسی داده که این کار را بکند؟ و آیا یک آدم کمسواد آشنا با شعر پیدا نمیشده بدهد نگاهی به متن صفحه بندی شده کتاب بیندازد که مثلا «آوار آرزو» را «آواز آرزو» ننویسند (ص ۷۹)، یا «شیرین» را «شیرینی» (ص ۸۲) یا «آهن» را «آهنگ» (ص ۸۸) یا «آه» را باز هم «آهنگ» (ص ۹۲) و بسیار از این دست که مفهوم شعری به این زیبایی را به هم میریزد... و آیا کسی نیست که این نکته ها را تذکر بدهد مثلا؟...
من البته سعی کردم تا آنجا که حافظه ام یاری میکرد، غلطها را درست کنم... شاید هم فرستادم برای یکی از این سایتهای اینترنتی که تعداد بیشتری بتوانند بخوانند، بخصوص که انگار این شعر را با فاصله ای سی و پنج شش ساله، برای این روز و روزگار نوشته بوده است سیاوش کسرایی که یادش بخیر باد!
اینهم دو تکه قشنگ و لطیف از آن تا بعد...

باورم دار ای عاشق!
و فاصله دو دیدار را کوتاه کن
کوتاهتر
تا زندگی سراسر
دیداری باشد و وعده گاهی واحد.
......
دلتنگی اگر هست
بیابانی و آهی
و به هنگام زوال
مرگ سمندان بر ستیغها
شایسته تر.

ای بیحوصلگی!
با خطر آشتی کن
چه، تو در دوست داشتن خطا نکردی
چندان که در دوست گرفتن...
***
ناصر زراعتی
 
پنجشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸۱

يک شعر ناتمام...
اينگونه ميگذرد عمر
پرشتاب...
در باد، در غبار...
و برگهای زرد
سرگردان...
پاييز زودرس
آهسته ميرسد از راه...
باران نم نم و
چتر شکسته و
کتابهای نانوشته...
حسرت کنارمان مينشيند،
خاموش چای مينوشد
و دفترچه های سفيد را ورق ميزند...
***
ناصر زراعتی
 
پنجشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸۱

به ياد فرهاد...
امروز بالاخره کارهای برنامه يادبود فرهاد انجام شد. اين هم اطلاعيه ای که برای سايت های اينترنتی و راديوهای محلی فرستادم و ميفرستم:

BOKARTHUS
خانه هنر و ادبیات گوتنبرگ برگزار میکند:
به یاد فرهاد که بلند گفت: نه!
باحضور اسفندیار منفردزاده
{نمایش فیلم، موسیقی، ترانه خوانی، سخنرانی و شعرخواني}
زمان: شنبه ۲۸ سپتامبر ۲۰۰۲ {۶ مهر ۱۳۸۱}
از ساعت ۱۸ تا ۲۱
مکان:
Angered teatern
Blastallet
ANGERED
با اسپورهای ۸ و ۹ و ۱۰
ورودی {برای تامین هزینه های این برنامه}: پنجاه کرون
برنامه راس ساعت اعلام شده شروع میشود.
تلفن: ۱۵۲۲۷۷ ۰۳۱
۹۵۱۳۶۰۷ ۰۷۳
***


ناصر زراعتی
 
چهارشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸۱

 
خبر مرگ دکتر محمد نقی براهنی را که شنيدم متاثر شدم و بلافاصله به ياد دکتر رضا براهنی افتادم و فکر کردم الان چقدر ناراحت و غمگين است چون میدانستم برادر بزرگش را چقدر دوست داشت و او را نخستين آموزگار خود میدانست و یادم افتاد وقتی شش هفت سال پیش پدرم مرد رضا براهنی با مهر و محبتی دوستانه به من تسلیت گفت و در مجلس یادبود او شرکت کرد. من که نمیتوانستم و نمیتوانم در مجلس یادبود برادر این دوست نویسنده شرکت کنم اولین وظیفه ام این است که لااقل تسلیتی بگویم تا بداند به یادش بوده ام و در اندوهش شریکم. شماره تلفن و فکس و نشانی اش را نداشتم. با مجید روشنگر کاری داشتم. شماره فکس براهنی را به من داد. متن تسلیت کوتاهی نوشتم و دوبار سعی کردم فکس کنم که نشد. ایمیلی یافتم و با تردید این چند خط را نوشتم و فرستادم:
دوست عزیز آقای رضا براهنی!
فوت برادر بزرگ و عزیزتان را تسلیت میگویم. مرا در اندوه خود شریک بدانید.
دکتر محمد نقی براهنی از میان ما رفت اما یاد و نام نیک و آثار باارزشش باقی خواهد ماند.
شما تندرست و سلامت باشید و مثل همیشه در کار آفرینش... و سایه تان بالای سر فرهنگ و ادبیات ما باشد.
بابت تاخیر در عرض تسلیت عذر میخواهم. تلفن و نشانی شما را نداشتم. حالا هم امیدوارم این ایمیل درست باشد.
دوست و دوستدار شما: ناصر زراعتی
*
امروز پاسخ رضا براهنی رسید:
دوست عزیزم آقای ناصر زراعتی!
از لطف و ابراز مرحمتتان سپاسگزارم. از اینکه در این لحظات تلخ زندگی به فکر من بوده اید صمیمانه تشکر میکنم. آدرس ایمیل درست است...
حلا من در انگلستان هستم... آزاده خانم هفته گذشته به فرانسه درآمد...
با ارادت
رضا براهنی
*
خبر ترجمه و انتشار رمان رضا براهنی به زبان فرانسه خبر خوب و خوشحال کننده ای است!
تبریک به او و همه دوستداران ادبیات ایران...
***
فرهاد خیلی زود رفت... ۵۹ سال عمر کوتاهی است... حیف شد...
چند باری دیده بودمش... سالهای پیش از انقلاب؛ با اسفندیار منفردزاده... و بعد آخرین بار ده دوازده سال پیش در منزل برادرزاده اش که باهم ناهار خوردیم و فرهاد خواسته بود مرا ببیند و از اسفندیار پرسید و گفتیم و شنیدیم... همیشه بر آرامش و متانتش غبطه میخوردم... چندباری که رفتم ایران میخواستم بروم دیدنش و پیشنهاد کنم که اگر موافق باشد یک کار مستند ویدیویی درباره اش بسازم... نشد... نرسیدم... نرفتم... تا اینکه او هم رفت... خیلی حیف شد...
***
حالا من در اینجا و او که در پاریس مرد... فکر کردم مراسمی به یادش برگزار کنیم؛ مراسمی آبرومندانه درخور هنر و شخصیتش... چند تا از دوستان هم همین پیشنهاد را دادند...
منتظر شدیم تا اسفندیار منفردزاده از پاریس برگردد. برگشت. صحبت کردیم. برای شنبه ۲۸ سپتامبر قرار گذاشتیم.
تمام روز سه شنبه به تلفن زدن گذشت. سالن خوب و مناسب خالی پیدا نمیشد... بالاخره پیدا کردیم به کمک دوست بازیگر تیاتر، کاوه فولادی که جمعه شب رفتم بازی خوب خودش و پسر بااستعدادش پولاد را در نمایشنامه «راهزنان» اثر شیللر دیدم...
تا فردا، اطلاعیه را باید آماده کنیم، با مشورت دوستان... و بفرستیم به اینجا و آنجا، برای اطلاع عموم...
از مراسم ویدیو خواهیم گرفت. در شهرستانها انجمنهایی هستند و دوستانی هموطن، علاقه مند... میشود براشان فرستاد. تا فردا...
***

ناصر زراعتی
 
سه‌شنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸۱

 
با خودم فکر میکردم: اين يادداشتها را برای چه و که مينويسم؟
اول: برای خودم. ميتوانم بعدها به اينها رجوع کنم، ببينم چه ها شده است و چه ها کرده ام و چرا...
دوم: وسيله ارتباط خوبی است با دوستانم که در سراسر جهان پراکنده اند. (شايد فرصتی دست داد و نوشته ها، مقاله ها و داستان هايم را هم همينجا گذاشتم. شايد هم کارهای مستندم را... از بس پول پست داده ام بيچاره شده ام!)
سوم: می توانم از نظر ديگران باخبر شوم...
بعد با خودم فکر کردم: واقعا که عجب نابغه ای هستم من! تازه يکی دو روز است، آنهم به کمک بهرام، ياد گرفته ام اين چند خط را بنويسم، آن وقت تازه به بديهياتی می انديشم که مدتهای مديد است هر جوان و نوجوانی يا حتا کودکی تمامش را فوت آب است...
***
ناصر زراعتی
 
سه‌شنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸۱

سرآغاز...
اينجا ميتوان يادداشت نوشت يا چيزهای ديگر، شعر و داستان و مقاله...
آغاز هر کاری دشوار است، اما وقتی راه افتادی، ساده میشود...
دیروز در کدام کتاب بود که خواندم:«محال غيرممکن است!» و بعد:«کار نشد ندارد!»؟
اشکال در اینجاست که من و همسن و سالها و همنسلانم از تکنولوژی و در این سالهای اخیر بخصوص از کامپیوتر وحشت داریم. این «وحشت» دو دلیل دارد: اول، محافظه کاری و ملاحظه کاری ناشی از بالا رفتن سن و سال، یا به تعبیر دیگر پیری. دوم، سرعت سرگیجه آور پیشرفت تکنولوژی. به همین دلیل است که مثلا مازیار، پسر ۱۳ ساله من، خیلی بیشتر و بهتر از من با کامپیوتر و اینترنت آشناست و سریعتر از من چیزهای تازه یاد میگیرد و هر روز جلوتر میرود و من هر روز از او بیشتر عقب میمانم. گاهی فکر میکنم اگر نجنبیم، فاصله مان با فرزندانمان و با نسلهای بعدی، نجومی خواهد شد...
***

ناصر زراعتی
 
یکشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸۱

 
بالاخره بعد از مدتها به ياری بهرام دوست عزيزم که تمام زحمت اين صفحه را متحمل شده و حتما از اين پس نيز ناگزير خواهد بود زحمت بکشد و حالا حالاها بدون کمکهای او نخواهم توانست از این کارها سر دربیاورم امروز توانستم بفهمم و ياد بگيرم که چگونه ميشود نوشت...
***
ناصر زراعتی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سهراب رحیمی
مرتضا نگاهی
مانا آقایی
پرشين‌بلاگ



FastCounter by bCentral